بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار-شماره بیستوپنجم.pdf
۲.۳۱ مگابایت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۵:۳۲
«خسته نباشی دلاور»...
تو از همهٔ عکسهایی که تا امشب از سی و سه روزِ جنگ دیده بودم، متفاوتتر بودی. تا امشب نمیدانستم برای «سگها» هم سِرُم میزنند و فکر نمیکردم ببینم موجودی مثل تو برای بقای ما انسانها، سِرُملازم میشود. تا امشب پایِ نماز استغاثه همهٔ ذهنم را جمع میکردم تا معطوفِ رزمندهها باشد، تا برای قوایِ موشکهایشان و یک روز بیشتر زنده ماندنشان دعا فوت کنم به آسمان؛ یادم رفته بود خداوند شما نجیبْ حیوانها را تحفه فرستاده برای نجاتِ ما و انگار سفرهٔ دعایم آنقدرها هم پهن نبود!از فردا شب برای قویتر شدن شامّهات، تیزتر شدن گوشهایت و برای رَساتر شدن صدایت وقتی پارس میکنی دعا میکنم. دعا میکنم مردمِ بیشتری را از زیر بتن و خاک و آهن پیدا کنی. صدای آدمهای بیشتری را بشنوی که زیرِ آوار میگویند:« کمک! من اینجام! هنوز زندهام!»دروغ چرا؟ بهعمرم حتی فکر نمیکردم توی کلمههام با سگِ امداد هلالاحمر صحبت کنم! درهرحال امیدوارم سرحالتر باشی. ممنونِ دستِ گرمِ امدادگرم که بر سرت مینوازد. خداقوت مخلوقِ خوب خدا.
" />
مطهره زارعی @mohajer128
تو از همهٔ عکسهایی که تا امشب از سی و سه روزِ جنگ دیده بودم، متفاوتتر بودی. تا امشب نمیدانستم برای «سگها» هم سِرُم میزنند و فکر نمیکردم ببینم موجودی مثل تو برای بقای ما انسانها، سِرُملازم میشود. تا امشب پایِ نماز استغاثه همهٔ ذهنم را جمع میکردم تا معطوفِ رزمندهها باشد، تا برای قوایِ موشکهایشان و یک روز بیشتر زنده ماندنشان دعا فوت کنم به آسمان؛ یادم رفته بود خداوند شما نجیبْ حیوانها را تحفه فرستاده برای نجاتِ ما و انگار سفرهٔ دعایم آنقدرها هم پهن نبود!از فردا شب برای قویتر شدن شامّهات، تیزتر شدن گوشهایت و برای رَساتر شدن صدایت وقتی پارس میکنی دعا میکنم. دعا میکنم مردمِ بیشتری را از زیر بتن و خاک و آهن پیدا کنی. صدای آدمهای بیشتری را بشنوی که زیرِ آوار میگویند:« کمک! من اینجام! هنوز زندهام!»دروغ چرا؟ بهعمرم حتی فکر نمیکردم توی کلمههام با سگِ امداد هلالاحمر صحبت کنم! درهرحال امیدوارم سرحالتر باشی. ممنونِ دستِ گرمِ امدادگرم که بر سرت مینوازد. خداقوت مخلوقِ خوب خدا.
۰:۰۵
«سیزدهبهدرِ تاریخی»...
سیزدهبهدرِ امسال به وسعتِ یک «ایران» بزرگ شده بود. همهٔ آنهایی که تا سالِ پیش، خانوادگی و فامیلی دورِ هم جمع میشدند و میزدند به دلِ دشت و دَمَن، امسال با یک تلفنِ ساده که:« ما پنجشنبه میریم چمران موکب سید غفار، شمام بیایین!» فرمانِ ماشین را کج میکردند سمتِ خیابانهای شهر.اینجا کسی با کسی فامیل نبود، اما همهٔ زیلوها به هم چِفت شده بودند، ناهارها بشقاب به بشقاب بینِ سفرهها دست به دست میشد، بساطِ چایِ گرم و دمنوشِ خوشبو و قهوه با شکلاتْ هم جورِ جور بود؛ ما بعد از ظهر به جرگهٔ موکبیها پیوستیم. نورِ سبکی نشسته بود روی زمین، خانوادهها همهْ وسایلشان را رو به بزرگراه چیده بودند و همزمان که تنقلاتشان را میخوردند و گپ میزدند به منظرهٔ شعاردهندگانِ گوشهٔ خیابان نگاه میکردند. نوایِ ملایمی از مداحیِ:« إقترب الساعه، الله فی الساحه» با نسیم میچرخید، ریسهٔ چراغهای خاموش را تکان میداد و میرسید به گوشم. ایستاده بودم کنارِ چایخانه و دلم نیامد این لحظه را ثبت نکنم. اینجا برایم کلی شبهای نورانی ساخته شده بود و حالا داشت یک سیزدهبهدرِ تاریخی هم ساخته میشد. دوباره به همهٔ آدمهایی که آنجا بودند خیره شدم، حس کردم شاید دیگر هیچوقت چنین لحظههایی مهمان چشمانم نباشد و حالا امروز که دارم این عکس را مرور میکنم، باید اقرار کنم دلم تنگ شده برای سیزدهبهدری که توش با مردمِ شهرم فامیل شدم، برای پرچمهایی که تماموقت دستِ مردم بود، برای صدای رجز، برای وانتِ آبی؛ هادیِ بقیهٔ ماشینها، برای آزاده بودن، برای جانفدای میهن بودن، برای زندگی کردنِ آرمانهایی که برایشان تربیت شده بودم درست وسطِ در کردنِ سیزده.
|سیزدهم فروردین|سی و چهارمین روز جنگ|موکب عزیزم حسین چمران
" />
مطهره زارعی@mohajer128
سیزدهبهدرِ امسال به وسعتِ یک «ایران» بزرگ شده بود. همهٔ آنهایی که تا سالِ پیش، خانوادگی و فامیلی دورِ هم جمع میشدند و میزدند به دلِ دشت و دَمَن، امسال با یک تلفنِ ساده که:« ما پنجشنبه میریم چمران موکب سید غفار، شمام بیایین!» فرمانِ ماشین را کج میکردند سمتِ خیابانهای شهر.اینجا کسی با کسی فامیل نبود، اما همهٔ زیلوها به هم چِفت شده بودند، ناهارها بشقاب به بشقاب بینِ سفرهها دست به دست میشد، بساطِ چایِ گرم و دمنوشِ خوشبو و قهوه با شکلاتْ هم جورِ جور بود؛ ما بعد از ظهر به جرگهٔ موکبیها پیوستیم. نورِ سبکی نشسته بود روی زمین، خانوادهها همهْ وسایلشان را رو به بزرگراه چیده بودند و همزمان که تنقلاتشان را میخوردند و گپ میزدند به منظرهٔ شعاردهندگانِ گوشهٔ خیابان نگاه میکردند. نوایِ ملایمی از مداحیِ:« إقترب الساعه، الله فی الساحه» با نسیم میچرخید، ریسهٔ چراغهای خاموش را تکان میداد و میرسید به گوشم. ایستاده بودم کنارِ چایخانه و دلم نیامد این لحظه را ثبت نکنم. اینجا برایم کلی شبهای نورانی ساخته شده بود و حالا داشت یک سیزدهبهدرِ تاریخی هم ساخته میشد. دوباره به همهٔ آدمهایی که آنجا بودند خیره شدم، حس کردم شاید دیگر هیچوقت چنین لحظههایی مهمان چشمانم نباشد و حالا امروز که دارم این عکس را مرور میکنم، باید اقرار کنم دلم تنگ شده برای سیزدهبهدری که توش با مردمِ شهرم فامیل شدم، برای پرچمهایی که تماموقت دستِ مردم بود، برای صدای رجز، برای وانتِ آبی؛ هادیِ بقیهٔ ماشینها، برای آزاده بودن، برای جانفدای میهن بودن، برای زندگی کردنِ آرمانهایی که برایشان تربیت شده بودم درست وسطِ در کردنِ سیزده.
|سیزدهم فروردین|سی و چهارمین روز جنگ|موکب عزیزم حسین چمران
۱۲:۲۰
از اسم آتشبس متنفرم. احساس میکنم غمِ همهٔ آنهایی تا امروز از دست دادهام قرار است ضربدر هزار شود و دوباره محکم بخورد تو صورتم. احساس میکنم برای آنی که جهنم ذاتیاش شده و رذالت بنایِ وجودیاش، پایانِ آتش حقیقت ندارد؛ فقط شبیه یک مخدّرِ متعفن میماند که ذغالِ داغِ انتقام را زیر خاکستری #ظریف خفه میکند.
" />
مطهره زارعی@mohajer128
۱۲:۲۶
مثلِ یک نوکبوترِ تَر و تاٰزه بودی روی دستانِ خیابان که پرچمِ «یا فاطمة الزّهراء» چند برابرِ جُثهٔ کوچک و جسورت بود. با چشمانِ تیزت و دو مشتِ نقلیات پرچم را چسبیده بودی. از لحظهٔ اول چشمم را گرفتی. ما همه با یکدست پرچمْ تکان میدادیم ولی تو با همهٔ هیکلت میچرخیدی تا باد قشنگ فر بخورد توی پارچه و خودنمایی کند. این حرکاتت را دوست داشتم، اینهمه باعُرضه بودنت را ...
" />
مطهره زارعی@mohajer128
۱۳:۲۵
«من چلّهنشینِ غم توام»...
آقایِ من! چهلّمین روز از نبودنِ ناگوارت دارد به ما سلام میکند و حالا انگار این بُهتِ بزرگْ آرامآرام بین تکتکِ یاختهها و رگها و ماهیچهها و عضلاتم تهنشین شده و با کوچکترین نشانهای دوباره بهمم میریزد. همهٔ بدنم رنجورِ از دست دادنِ توست. من به روزهای نبودنت فکر نکرده بودم؛ نمیدانستم نداشتنت مثل گردِ خاکستریِ یک برجِ موشک خورده، روی همهٔ لحظههایم مینشیند و من بلد نیستم یا شاید دوست ندارم این غبارِ یادگاری را پاک کنم؛ شاید هم دلم میخواهد آنقدر گریه کنم تا با قطرههای اشکم شسته شوم. شسته شوم از این همه بُغض و خودخوریِ کُهنهشده توی گلویم.
" />
مطهره زارعی @mohajer128
آقایِ من! چهلّمین روز از نبودنِ ناگوارت دارد به ما سلام میکند و حالا انگار این بُهتِ بزرگْ آرامآرام بین تکتکِ یاختهها و رگها و ماهیچهها و عضلاتم تهنشین شده و با کوچکترین نشانهای دوباره بهمم میریزد. همهٔ بدنم رنجورِ از دست دادنِ توست. من به روزهای نبودنت فکر نکرده بودم؛ نمیدانستم نداشتنت مثل گردِ خاکستریِ یک برجِ موشک خورده، روی همهٔ لحظههایم مینشیند و من بلد نیستم یا شاید دوست ندارم این غبارِ یادگاری را پاک کنم؛ شاید هم دلم میخواهد آنقدر گریه کنم تا با قطرههای اشکم شسته شوم. شسته شوم از این همه بُغض و خودخوریِ کُهنهشده توی گلویم.
۱۸:۵۰
مُهـٰاجر
پیام
هربار پیامِ جدیدی از شما میشنوم، حس میکنم طوری دوستت دارم که قبلاً نداشتهام...
آقاٰیسیّدمجتباٰیِحُسیني.
آقاٰیسیّدمجتباٰیِحُسیني.
۱۹:۱۷
«شانه به شانه»
سال نود و هفت بود که مهرِ برادرزادهٔ شهید اسکندری افتاده بود وسط آیینهٔ قلبت. بیگانه نبودی با شهید، تو را بهخاطر سفرهای همیشگیات به سوریه میشناخت و چه کسی بهتر از همسر شهید تا شما دو تا را وصلِ هم کند، شاید برای یک ابد زندگی. اسفندِ همانْ سال زیر نور زعفرانیِ گنبد حضرتِ رضا عقد شما جاری شد؛ همانجا بود که تصمیم گرفتی حرف اول را آخر بزنی. میانِ نمِ بارانی که پیچیده بود دم رَواق، گوشهٔ چادر نو عروست را بالا گرفتی، دستش را محکم میانِ انگشتان مردانهات قبض کردی که:« اگر شما همهجا همراهیم نکنی، نمیتونم خیلی از کارهای بزرگ رو انجام بدم...» و دخترِ جوان هم چشمش برق زده و دلش هُری ریخته بود که:« منو از چی میترسونی؟ هرجا باشی من شونه به شونهت میام آقا محسن...»
باد تیز و برّندهٔ اسفندِ چهارصد و چهار روی پوستِ تکیدهٔ برادرزادهٔ شهید اسکندری خط میاندازد. جای اشکهای مداوم روی صورتش میسوزد. حیاطِ حرم سید علاءالدین حسین پر از دانههای ریز باران شده. حالا تابوت حاجآقا محسنِ شهید پیش چشمانِ خانمش روی دستانِ آدمها تکان میخورد و همراهش قلب او. باید تا گلزار شهدا سوار ماشین بشود ولی یک لحظه خشکش میزند؛ چقدر این صحنهها آشناست. درِ باز شدهٔ ماشین را رها میکند و با قدمهای بلند سمتِ حاجآقا محسن بال میزند و درست کنار تابوتش فرود میآید؛ تمام مسیر به عکس حاجآقا روی تابوت خیره است:« دیدی هر جا بودی شونه به شونهت اومدم؟!...»
روایتی داستانی به نقل از همسر شهید جنگ رمضان؛ محسن فتاحی.
" />
مطهره زارعی@mohajer128
سال نود و هفت بود که مهرِ برادرزادهٔ شهید اسکندری افتاده بود وسط آیینهٔ قلبت. بیگانه نبودی با شهید، تو را بهخاطر سفرهای همیشگیات به سوریه میشناخت و چه کسی بهتر از همسر شهید تا شما دو تا را وصلِ هم کند، شاید برای یک ابد زندگی. اسفندِ همانْ سال زیر نور زعفرانیِ گنبد حضرتِ رضا عقد شما جاری شد؛ همانجا بود که تصمیم گرفتی حرف اول را آخر بزنی. میانِ نمِ بارانی که پیچیده بود دم رَواق، گوشهٔ چادر نو عروست را بالا گرفتی، دستش را محکم میانِ انگشتان مردانهات قبض کردی که:« اگر شما همهجا همراهیم نکنی، نمیتونم خیلی از کارهای بزرگ رو انجام بدم...» و دخترِ جوان هم چشمش برق زده و دلش هُری ریخته بود که:« منو از چی میترسونی؟ هرجا باشی من شونه به شونهت میام آقا محسن...»
باد تیز و برّندهٔ اسفندِ چهارصد و چهار روی پوستِ تکیدهٔ برادرزادهٔ شهید اسکندری خط میاندازد. جای اشکهای مداوم روی صورتش میسوزد. حیاطِ حرم سید علاءالدین حسین پر از دانههای ریز باران شده. حالا تابوت حاجآقا محسنِ شهید پیش چشمانِ خانمش روی دستانِ آدمها تکان میخورد و همراهش قلب او. باید تا گلزار شهدا سوار ماشین بشود ولی یک لحظه خشکش میزند؛ چقدر این صحنهها آشناست. درِ باز شدهٔ ماشین را رها میکند و با قدمهای بلند سمتِ حاجآقا محسن بال میزند و درست کنار تابوتش فرود میآید؛ تمام مسیر به عکس حاجآقا روی تابوت خیره است:« دیدی هر جا بودی شونه به شونهت اومدم؟!...»
روایتی داستانی به نقل از همسر شهید جنگ رمضان؛ محسن فتاحی.
۱۲:۰۷
آقاٰیِ من این غُنچهها را ببین! دیگر منتظر کسی نیستند تا قلممو بردارد و پَرچم بکاٰرد رویِ لُپهایشان. دیگر بزرگ شدهاند. تو بزرگشان کردی. تو همهٔ ما را در این چهل و چند روز بهقدرِ ماهها و سالها بزرگ کردی. چه خوب که ما را میبینی؛ قد کشیدنمان را.
" />
مطهره زارعی@mohajer128
۱۹:۳۵
محمدرضای قلبها! تولدت مبارک جوانترینِ مدافع حرمها! اگر بودی امروز سی و یک سالت میشد و من دارم به قلبِ مادرت فکر میکنم که امروز چقدر تندتر تپیده. که چندبار از صبح تا حالا به اولین لحظهٔ دنیا آمدنت فکر کرده و تبسّم نرمی روی صورتش نشسته و بعد یک بغضِ وحشی چنگ زده به گلوش؛ لابد امسال جشنِ سی و یک سالگیْ بدونِ تو و بدونِ آقای تو خیلی غمانگیزتر است، نه؟ برای مادرت بیشتر.
تقدیم به شهیدِ مدافع حرم، #محمّدرضا_دهقانامیری که در بیست سالگیاز حلبِ سوریه به مقصد آسمان پرواز کرد.
@mohajer128
@mohajer128
۲۳:۵۹
«از من راضی هستی؟»
رو به اذنِ دخول ایستاده بودم. وسط خواندنِ «ءأدخل»ها گوشهٔ چشمم بیاراده میپرید سمت عکس شیرینِ آقا، که دستش را به نشانهٔ مهرْ سمت اُمتش بلند کرده بود. همش دلم میخواست اذنِ دخول را از حفظ بخوانم و بیشتر به تمثالِ زیبای او چشم بدوزم. همانطور که داشتم دعا را میخواندم و یکی در میان خط میبردم، یک آنْ سنگینیِ دستهٔ پرچم را بیشتر روی شانهام حس کردم؛ همان لحظه بود که انگار حرم صحنهٔ نبرد شده بود، عکسِ خندانِ آقا فرمانده و من هم درست عینِ یک سرباز شده بودم. انگار سلاحم را تکیه داده بودم به بلندیِ شانههایم، دربست ایستاده بودم مقابلِ اربابم و سر به زمین انداخته با زبانِ بیزبانی از او میپرسیدم:« از من راضی هستی؟» و او غنچهٔ لبش میشکفت، به من زل میزد، دستش را بالا میگرفت و میگفت:« راضیم! راضیم!»
" />
مطهره زارعی@mohajer128
رو به اذنِ دخول ایستاده بودم. وسط خواندنِ «ءأدخل»ها گوشهٔ چشمم بیاراده میپرید سمت عکس شیرینِ آقا، که دستش را به نشانهٔ مهرْ سمت اُمتش بلند کرده بود. همش دلم میخواست اذنِ دخول را از حفظ بخوانم و بیشتر به تمثالِ زیبای او چشم بدوزم. همانطور که داشتم دعا را میخواندم و یکی در میان خط میبردم، یک آنْ سنگینیِ دستهٔ پرچم را بیشتر روی شانهام حس کردم؛ همان لحظه بود که انگار حرم صحنهٔ نبرد شده بود، عکسِ خندانِ آقا فرمانده و من هم درست عینِ یک سرباز شده بودم. انگار سلاحم را تکیه داده بودم به بلندیِ شانههایم، دربست ایستاده بودم مقابلِ اربابم و سر به زمین انداخته با زبانِ بیزبانی از او میپرسیدم:« از من راضی هستی؟» و او غنچهٔ لبش میشکفت، به من زل میزد، دستش را بالا میگرفت و میگفت:« راضیم! راضیم!»
۲۲:۰۳
«آرزویِ دیرینه»
تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتادم. میدانستم که هرکس رتبهدارِ این مسابقات باشد، برای دیدار با تو در آن محفل صمیمیِ قرآنی دعوت میشود. هر وقت میخواستم برای مسابقات ثبتنام کنم، ته دلم آرزو میکردم رتبه بیاورم تا بتوانم تو را ببینم؛ بنشینم روی آن زیلوهای آبی، همهٔ وجودم بشود گوشی که صدای قاری را میشنود، چشمی که قرآن خواندنِ تو را میبیند و بعد از هر فرازِ تلاوت، صدایم بپیچد میانِ اللهاللههای جمعیت و با خودم بگویم: «خوابم یا بیدار؟».
امروز ثبتنامِ «مسابقات قرآن اوقاف» شروع شده آقای من! قلب من هنوز جامانده در آن آخرین محفلِ قرآنی که عصرِ پنجشنبه سیام بهمنِ چهارصد و چهار از تلویزیون دیدمش و حالا برای همیشه تمام شده. دیگر نیستی تا رویِ آن صندلی چوبی بنشینی، رحلِ قشنگت را جلوی زانوهایت بگذاری و از همهٔ آدمها با دقتتر به تلاوتهای ما گوش بدهی، بیشتر از همهْ ما را تشویق کنی، ما را درک کنی، ما را ببینی، به ما شخصیت بدهی، برایمان دعا کنی، با ریزبینیِ تمام یادمان بیاوری کدام قاری چه شکلی خوانْد و دیگری سبکش چهجور بود و یادمان بدهی این قرآن نه فقط برای شیوا خواندن که برای آدم شدنِ ماهاست. حالا که دارم برایت مینویسم قلبم از یادآوری این لحظهها، برای هیچوقت تو را ندیدن، صدای اللهالله گفتنت را از نزدیک نشنیدن، برای ننشستن روی آن زیلوها و برای نرسیدن به آن آرزویِ بزرگِ دیرینهام، برای همهاش قلبم تیر میکشد و نمیدانم جای خالی تو با چه پر میشود! واقعاً نمیدانم و هر بار سرگردان میشوم، پناه میبرم به همان قرآنی که هر دفعه بازش میکنم، چهرهٔ تو را از لابهلایِ آیاتش میبینم و صدایِ گرمِ پدرانهات را میشنوم وقتی در حسینیهٔ امام هستی و داری با ما صحبت میکنی. راستی! تولدت مبارک قرآنیترین رهبر دنیا...
" />
مطهره زارعی @mohajer128
تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتادم. میدانستم که هرکس رتبهدارِ این مسابقات باشد، برای دیدار با تو در آن محفل صمیمیِ قرآنی دعوت میشود. هر وقت میخواستم برای مسابقات ثبتنام کنم، ته دلم آرزو میکردم رتبه بیاورم تا بتوانم تو را ببینم؛ بنشینم روی آن زیلوهای آبی، همهٔ وجودم بشود گوشی که صدای قاری را میشنود، چشمی که قرآن خواندنِ تو را میبیند و بعد از هر فرازِ تلاوت، صدایم بپیچد میانِ اللهاللههای جمعیت و با خودم بگویم: «خوابم یا بیدار؟».
امروز ثبتنامِ «مسابقات قرآن اوقاف» شروع شده آقای من! قلب من هنوز جامانده در آن آخرین محفلِ قرآنی که عصرِ پنجشنبه سیام بهمنِ چهارصد و چهار از تلویزیون دیدمش و حالا برای همیشه تمام شده. دیگر نیستی تا رویِ آن صندلی چوبی بنشینی، رحلِ قشنگت را جلوی زانوهایت بگذاری و از همهٔ آدمها با دقتتر به تلاوتهای ما گوش بدهی، بیشتر از همهْ ما را تشویق کنی، ما را درک کنی، ما را ببینی، به ما شخصیت بدهی، برایمان دعا کنی، با ریزبینیِ تمام یادمان بیاوری کدام قاری چه شکلی خوانْد و دیگری سبکش چهجور بود و یادمان بدهی این قرآن نه فقط برای شیوا خواندن که برای آدم شدنِ ماهاست. حالا که دارم برایت مینویسم قلبم از یادآوری این لحظهها، برای هیچوقت تو را ندیدن، صدای اللهالله گفتنت را از نزدیک نشنیدن، برای ننشستن روی آن زیلوها و برای نرسیدن به آن آرزویِ بزرگِ دیرینهام، برای همهاش قلبم تیر میکشد و نمیدانم جای خالی تو با چه پر میشود! واقعاً نمیدانم و هر بار سرگردان میشوم، پناه میبرم به همان قرآنی که هر دفعه بازش میکنم، چهرهٔ تو را از لابهلایِ آیاتش میبینم و صدایِ گرمِ پدرانهات را میشنوم وقتی در حسینیهٔ امام هستی و داری با ما صحبت میکنی. راستی! تولدت مبارک قرآنیترین رهبر دنیا...
۱۶:۲۲
تازه رسیده بودیم به میدان معلم که یک خانم جوان با یک لبخند بزرگ روی صورتش به ماشین ما نزدیک و نزدیکتر شد. اگر ظاهرش را در یک روز عادی میدیدم احتمالاً با خودم میگفتم شاید از من با این سر و شکل خوشش نیاید اما او امشب دوید دنبال ماشین ما، دستانش را نزدیک پنجره آورد، دو تا گلِ رز سفید-صورتی با پیوستِ:« اینم تقدیم شما، روزتون مبارک باشه!» به من و خواهرم هدیه داد و رفت. خانم خوشقلب عینکی با موهای مش! ممنون که #روز_دختر ما را مبارک کردی.
" />
مطهره زارعی @mohajer128
۲۲:۲۶
مُهـٰاجر
«آرزویِ دیرینه» تو همانی بودی که هر سال وقتی اسم «مسابقات قرآن اوقاف» میآمد، پشتبندش یادت میافتادم. میدانستم که هرکس رتبهدارِ این مسابقات باشد، برای دیدار با تو در آن محفل صمیمیِ قرآنی دعوت میشود. هر وقت میخواستم برای مسابقات ثبتنام کنم، ته دلم آرزو میکردم رتبه بیاورم تا بتوانم تو را ببینم؛ بنشینم روی آن زیلوهای آبی، همهٔ وجودم بشود گوشی که صدای قاری را میشنود، چشمی که قرآن خواندنِ تو را میبیند و بعد از هر فرازِ تلاوت، صدایم بپیچد میانِ اللهاللههای جمعیت و با خودم بگویم: «خوابم یا بیدار؟». امروز ثبتنامِ «مسابقات قرآن اوقاف» شروع شده آقای من! قلب من هنوز جامانده در آن آخرین محفلِ قرآنی که عصرِ پنجشنبه سیام بهمنِ چهارصد و چهار از تلویزیون دیدمش و حالا برای همیشه تمام شده. دیگر نیستی تا رویِ آن صندلی چوبی بنشینی، رحلِ قشنگت را جلوی زانوهایت بگذاری و از همهٔ آدمها با دقتتر به تلاوتهای ما گوش بدهی، بیشتر از همهْ ما را تشویق کنی، ما را درک کنی، ما را ببینی، به ما شخصیت بدهی، برایمان دعا کنی، با ریزبینیِ تمام یادمان بیاوری کدام قاری چه شکلی خوانْد و دیگری سبکش چهجور بود و یادمان بدهی این قرآن نه فقط برای شیوا خواندن که برای آدم شدنِ ماهاست. حالا که دارم برایت مینویسم قلبم از یادآوری این لحظهها، برای هیچوقت تو را ندیدن، صدای اللهالله گفتنت را از نزدیک نشنیدن، برای ننشستن روی آن زیلوها و برای نرسیدن به آن آرزویِ بزرگِ دیرینهام، برای همهاش قلبم تیر میکشد و نمیدانم جای خالی تو با چه پر میشود! واقعاً نمیدانم و هر بار سرگردان میشوم، پناه میبرم به همان قرآنی که هر دفعه بازش میکنم، چهرهٔ تو را از لابهلایِ آیاتش میبینم و صدایِ گرمِ پدرانهات را میشنوم وقتی در حسینیهٔ امام هستی و داری با ما صحبت میکنی. راستی! تولدت مبارک قرآنیترین رهبر دنیا...
" />
مطهره زارعی @mohajer128
باید چه کنم با دنیای پس از تو؟...
۲۰:۰۱
«نمیدانیم»
ما هیچکداممان نمیدانیم الان جنگ است یا آتشبس. نمیدانیم چند شب دیگر کف خیابانیم. نمیدانیم رهبرمان کی به خاک سپرده میشود. نمیدانیم در سرِ کفتارهای جهانخوار چه میگذرد. نمیدانیم کی قرار است چهرهٔ آقا مجتبای نازنین را ببینیم که دارد با ما حرف میزند. نمیدانیم نشانی از «ماکان نصیری» پیدا میشود یا نه. نمیدانیم مادری که دختر و پسرش را توی «مدرسه میناب» از دست داده دوباره بچهدار میشود یا نه. نمیدانیم گورکن تا کی باید برایمان قبر بکَند و سنگتراش چند تا اسمِ شهید دیگر روی مرمرها حک خواهد کرد. هنوز دقیق نمیدانیم چند تا دسته گل از این سرزمین رفته، هنوز خیلیهایشان را نمیشناسیم. نمیدانیم سال تحصیلی بعدی چه میشود؛ امتحانِ نهایی، کنکور سراسری چطور برگزار میشود. نمیدانیم تابستان پیادهروی اربعینمان برقرار است یا نه. نمیدانیم دفعه بعدی که حمله میشود اولین آدم مهمی که از دست میدهیم کیست. نمیدانیم این همه حرارت و ارادت مردم چطور بعد از پنجاه شب عادی نمیشود. ما خیلی چیزها را نمیدانیم ولی زندگیمان از حرکت نمیافتد. این روال روز و شبهای ما قرنِ پانزدهمیهاست؛ زندگی در عینِ لحظهها، بیآنکه بدانی چه میشود!
" />
مطهره زارعی @mohajer128
ما هیچکداممان نمیدانیم الان جنگ است یا آتشبس. نمیدانیم چند شب دیگر کف خیابانیم. نمیدانیم رهبرمان کی به خاک سپرده میشود. نمیدانیم در سرِ کفتارهای جهانخوار چه میگذرد. نمیدانیم کی قرار است چهرهٔ آقا مجتبای نازنین را ببینیم که دارد با ما حرف میزند. نمیدانیم نشانی از «ماکان نصیری» پیدا میشود یا نه. نمیدانیم مادری که دختر و پسرش را توی «مدرسه میناب» از دست داده دوباره بچهدار میشود یا نه. نمیدانیم گورکن تا کی باید برایمان قبر بکَند و سنگتراش چند تا اسمِ شهید دیگر روی مرمرها حک خواهد کرد. هنوز دقیق نمیدانیم چند تا دسته گل از این سرزمین رفته، هنوز خیلیهایشان را نمیشناسیم. نمیدانیم سال تحصیلی بعدی چه میشود؛ امتحانِ نهایی، کنکور سراسری چطور برگزار میشود. نمیدانیم تابستان پیادهروی اربعینمان برقرار است یا نه. نمیدانیم دفعه بعدی که حمله میشود اولین آدم مهمی که از دست میدهیم کیست. نمیدانیم این همه حرارت و ارادت مردم چطور بعد از پنجاه شب عادی نمیشود. ما خیلی چیزها را نمیدانیم ولی زندگیمان از حرکت نمیافتد. این روال روز و شبهای ما قرنِ پانزدهمیهاست؛ زندگی در عینِ لحظهها، بیآنکه بدانی چه میشود!
۲۲:۵۶
بهمناسبت روز بزرگداشت حضرتِأحمدبنموسیالکاظم علیهالسلام؛
روز اولی که یک پرچم ایرانِ بزرگ خریدم، آوردمش حرم پیشِ شما. چسباندمش به شبکههای ضریح و توی دلم آرزو کردم هر چقدر قرار است این پرچم را بچرخانم، زیر سایهٔ شما باشد و پرچمم نور و برکت اینجا را با خودش بگیرد و ببرد توی خیابان؛ چون باور دارم شما تنها چراغِ روشن این شهرید. نهایت دلخوشی، نهایت دلگرمی و نهایت مهربانی میان حریم حرم شما جریان دارد.شما برادر با معرفتی بودی. از مدینه تا شیراز سفر کردی تا برادرت را ببینی و با او بیعت کنی. برادری که از شما کوچکتر بود اما بر شما حق ولایت داشت. شما اهل ولایت بودی. شما امانتدار ردای امامتِ پدرت موسیبنجعفر بودی. دستِ مردم را گرفتی و گذاشتی توی دستان مبارک علیبنموسیٰ. شما غریب بودی و عزیز بودی. تا سالهای سال بعد از شهادتت کسی نمیدانست زیر تلی از خاک خوابیدهای. خدا خواست که نوری بلند از مزارت شعله بکشد و انگشترت که رویش حک شده بود «ألعزّةُ لله أحمدبنموسیٰ» فرشتهٔ نجاتی بشود برای شیرازیها تا دوباره تو را پیدا کنند و برایت بارگاه بسازند و دورت بگردند. شما خیلی مرد بودی. بزرگ بودی و شریف! برای همین اسم قشنگت را گذاشتند «سیدُ السّاداتِ الأعاظم»؛ شما نهایتِ برتری و عظمت در میانِ نسل پاک پیامبر بودی. شهرِ بهارنارنجها تا ابد با وجود شما معزز میشود و حافظ و سعدی و ارگ و باغ و بستان زیر پرچمتان رنگینتر. شیراز با شما شهرِ راز میشود عزیزِ من. حضرتِ شاهچراغِ تودلبرویِ من.
" />
مطهره زارعی @mohajer128
روز اولی که یک پرچم ایرانِ بزرگ خریدم، آوردمش حرم پیشِ شما. چسباندمش به شبکههای ضریح و توی دلم آرزو کردم هر چقدر قرار است این پرچم را بچرخانم، زیر سایهٔ شما باشد و پرچمم نور و برکت اینجا را با خودش بگیرد و ببرد توی خیابان؛ چون باور دارم شما تنها چراغِ روشن این شهرید. نهایت دلخوشی، نهایت دلگرمی و نهایت مهربانی میان حریم حرم شما جریان دارد.شما برادر با معرفتی بودی. از مدینه تا شیراز سفر کردی تا برادرت را ببینی و با او بیعت کنی. برادری که از شما کوچکتر بود اما بر شما حق ولایت داشت. شما اهل ولایت بودی. شما امانتدار ردای امامتِ پدرت موسیبنجعفر بودی. دستِ مردم را گرفتی و گذاشتی توی دستان مبارک علیبنموسیٰ. شما غریب بودی و عزیز بودی. تا سالهای سال بعد از شهادتت کسی نمیدانست زیر تلی از خاک خوابیدهای. خدا خواست که نوری بلند از مزارت شعله بکشد و انگشترت که رویش حک شده بود «ألعزّةُ لله أحمدبنموسیٰ» فرشتهٔ نجاتی بشود برای شیرازیها تا دوباره تو را پیدا کنند و برایت بارگاه بسازند و دورت بگردند. شما خیلی مرد بودی. بزرگ بودی و شریف! برای همین اسم قشنگت را گذاشتند «سیدُ السّاداتِ الأعاظم»؛ شما نهایتِ برتری و عظمت در میانِ نسل پاک پیامبر بودی. شهرِ بهارنارنجها تا ابد با وجود شما معزز میشود و حافظ و سعدی و ارگ و باغ و بستان زیر پرچمتان رنگینتر. شیراز با شما شهرِ راز میشود عزیزِ من. حضرتِ شاهچراغِ تودلبرویِ من.
۸:۰۷
تولدت مبارک آقای مدافعِ امنیت؛مادرت میگفت خیلی لباس سبز سپاه را دوست داشتی. روز اول که لباس را گرفتی، رفته بودی توی حیاط حرم شاهچراغ و کلی عکس انداخته بودی؛ برای چه روزی؟ بله. روز شهادت! الان دقیقاً یکی از همان عکسها بالای مزارت نصب شده و با ذوق به ما نگاه میکند. حالا بگو ببینم، تو رسیدی به آرزوی خودت/
چه کند این جهان تباهی را؟
تقدیم به پاسدار شهید #محمد_اسلامی که در خیابانهای شیراز برای حفظ آرامشِ من و ما پرواز کرد.
https://ble.ir/mohajer128
چه کند این جهان تباهی را؟
https://ble.ir/mohajer128
۲۲:۳۹
همیشه اولینها و آخرینها خیلی توی ذهنم میماند. مثلاً اولین باری که وارد حرم شما میشوم. اولین عکسهایی که میگیرم. اولین نگاهی که به زعفرانیِ گنبد میاندازم. اولین حاجت. اولین آدمی که یادم میافتد بهجایش زیارت کنم. اولین آب سقّاخانه. اولین صدای نقّاره. اولین قدمی که روی فرشهای رواق امام خمینی میگذارم. اولین اذان صبحی که از مأذنهها پخش میشود. اولین دعای عهدِ بعد از طلوعِ آفتاب. اولین قُمری که شروع میکند به ناله کردن. اولین نماز جماعت. اولین تماسِ صورتم با خنکای خوشبوی ضریح. اولین دخیل به پنجره فولاد. اولین استکان چای با کیک دم چایخانه. اولین تلاوتِ قرآن پیش از اذان. اولین بازرسی برای ورود با لحنِ مخملیِ خادم که میگوید:« التماس دعا مامان!». اولینها همیشه یادم میماند و سعی میکنم کمتر به آخرینها فکر کنم. مخصوصاً آخرینهای حرم تو. مثلاً این آخرین عکسی بود که از گنبدت گرفتم؛ هزار بار زیر لب گفتم:« أللّهُمَّ لَاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیارَتِی» و دوباره دیدنت را آرزو کردم. تولدت مبارک آقای اولینهای شیرین و آخرینهای دلتنگ. سایهٔ سر ما. همه چیزِ ما.
" />
مطهره زارعی @mohajer128
۱۳:۱۱
دو سه سال است تا میلاد شما میرسد، همراهش یکی از عزیزکردههایتان هم مهمانتان میشود؛ اول آقای رئیسی، بعد هم آقای خامنهای. امشب در آسمان چه غوغایی برپاست آقای امام رضا! جمع خوبان کنارتان جمع است/ دل ماها برایتان تنگ است.
@mohajer128
@mohajer128
۱۴:۵۴
مُهـٰاجر
همیشه اولینها و آخرینها خیلی توی ذهنم میماند. مثلاً اولین باری که وارد حرم شما میشوم. اولین عکسهایی که میگیرم. اولین نگاهی که به زعفرانیِ گنبد میاندازم. اولین حاجت. اولین آدمی که یادم میافتد بهجایش زیارت کنم. اولین آب سقّاخانه. اولین صدای نقّاره. اولین قدمی که روی فرشهای رواق امام خمینی میگذارم. اولین اذان صبحی که از مأذنهها پخش میشود. اولین دعای عهدِ بعد از طلوعِ آفتاب. اولین قُمری که شروع میکند به ناله کردن. اولین نماز جماعت. اولین تماسِ صورتم با خنکای خوشبوی ضریح. اولین دخیل به پنجره فولاد. اولین استکان چای با کیک دم چایخانه. اولین تلاوتِ قرآن پیش از اذان. اولین بازرسی برای ورود با لحنِ مخملیِ خادم که میگوید:« التماس دعا مامان!». اولینها همیشه یادم میماند و سعی میکنم کمتر به آخرینها فکر کنم. مخصوصاً آخرینهای حرم تو. مثلاً این آخرین عکسی بود که از گنبدت گرفتم؛ هزار بار زیر لب گفتم:« أللّهُمَّ لَاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیارَتِی» و دوباره دیدنت را آرزو کردم. تولدت مبارک آقای اولینهای شیرین و آخرینهای دلتنگ. سایهٔ سر ما. همه چیزِ ما.
" />
مطهره زارعی @mohajer128
ضَمیمهٔ متن؛ این تواشیح رو سالِ گذشته با دلهاٰمون خوندیم. با دلهاٰتون بشنویدش./
۱۷:۱۷