بله | کانال روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
عکس پروفایل روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسر

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

۵۷۷ عضو
thumbnail


undefinedصحن امام رضایی

undefined «محمد امین» زنگ زد که می خواهد به گلزار شهدا برود. از من هم خواست اگر دوست دارم بروم. دیروز با او آشنا شدم. در استراحتگاه بین راهی قبل از میناب، وقتی برای نماز مغرب و رفع خستگی ایستاده بودم. از آن جنوبی های خون گرم که با یک سلام آشنا می شوند و با علیک بعدش دوست صمیمی.جوانی هم سن و سال خودم، هم رشته ای خودم، اهل میناب است و اهل دل. و چه چیزی برای یک محقق بهتر از یک راهنمای بومی؟ آن هم در شهر غریب!
undefinedخودم را به گلزار شهدا رساندم. پیدا کردنش در آن شهر کوچک زیاد سخت نبود. ماشین را پشت دیوارهای کوتاهش پارک کردم و پیاده شدم. در را که باز کردم، صدای مداحی غم آلودی از روی دیوارها خودش را به من رساند و یکباره همه آنچه شنیده بودم از خاطرم عبور کرد. گفتن و شنیدن از بزرگترین جنایت ها کار آسانی است، اما مواجه شدن با آن چطور؟ بیش از صد کودک تکه‌تکه شده، بعضی ها مفقود و بعضی ها جانباز.
undefinedغروب‌ها به خودی خود حزین‌اند و وای اگر قرار باشد این حزن با شنیدن آن مداحی محزون و ایستادن بالای مزار کودکان بی‌گناه و معصوم گره بخورد. و وای اگر قرار باشد خانواده‌هایشان هم کنار قبرها باشند. و وای‌تر اگر قرار باشد همکلاسی‌های این کودکان را هم در کنار قبرها ببینی. الآن به درستی صحبت دوستم پی بردم. او که قبل از من به میناب آمده بود و گفت: «جای روضه کودکان میناب، فقط و فقط ظهر عاشوراست.» و من نمی دانستم قرار است چگونه با این همه غم روبرو شوم.
undefinedچند دقیقه در ورودی ایستادم تا به فضا عادت کنم. سن بزرگ، تعداد زیاد صندلی و چند پهپاد روی تریلی نشان می داد امشب برنامه دارند.کمی این طرف تر هم قبرهای کوچک سفید که در محوطه ای خاکی در چند ردیف خودنمایی می کردند. قبرهایی که اغلب در حلقه خانواده‌ها آرام گرفته بودند.
undefinedکمی که گذشت به محمد امین زنگ زدم. نزدیک بود و خودش را به من رساند. برایم سوال بود که چرا این کودکان را جایی جدای از شهدای میناب خاک کرده‌اند، آن هم در این زمین خاکی. او هم گفت انگار قرار است آستان قدس رضوی این زمین خاکی را بسازد، و اینجا بشود یکی از صحن‌های حرم امام رضا.ادامه دارد...
undefinedروزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1777797283699227130undefinedhttps://eitaa.com/aras_sarv1990undefinedhttps://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۷:۱۷

بازارسال شده از سووشون | عصرهای روایت خون جوانان وطن
thumbnail
undefined رویداد: سووَشون (مهمان دهم) *
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن

undefined
مهمان:*
● خانواده محترم شهید رحمان رضایی● شعرخوانی آقای ایوب پرندآور● مرثیه خوانی حاج عباس زحمتکشان
undefinedمیزبان: سید میلاد دانشور
undefined چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ماهundefined ساعت ۱۷undefinedپردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
undefined حوزه هنری انقلاب اسلامی فارسundefined پردیس سینمایی امین تارخ
undefinedبا همراهی:undefinedبنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس undefinedسازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیرازundefinedهیئت لثارات الحسین (ع) شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex

۲۰:۱۸

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پیام


undefinedاین میشه رستوران رفتن؟!


undefinedدور و بر را نگاهی می‌اندازم. مهمانپذیر قشنگی است. حیاط جمع و جوری دارد. سرم را بالا می‌گیرم. درب اتاق‌ها، دورتادور ایوان طبقه‌ی دوم دیده می‌شود. همه‌ی درها ضد سرقت هستند. شیک و تمیز. همه جا برق می‌زند. روبه‌رویم دفتر مدیریت است با دیوار شیشه‌ای. در اتاق بسته است. کسی هم داخلش دیده نمی‌شود. از این پیشخوان‌ها که برای مشتری هست هم ندارد. سمت چپ ابتدای راه‌پله‌ها دیده می‌شود. آنچنان سوت و کور است که نگو. همینطور بلاتکلیف ایستاده‌ام که خانواده‌ای از پله‌ها پایین می‌آیند. مادر، پدر، دختر و پسری کوچک. بی‌توجه به من از کنارم رد می‌شوند و می‌روند.
undefinedبالاخره مردی از یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید.میانسال به نظر می‌آید. تیشرت قرمز و شلوار لی پوشیده. فکر نمی‌کردم مدیر مهمانپذیر باشد اما هست. تعجب می‌کنم. پس منشی و خدمه کجا هستند؟ با سردی و بی‌تفاوتی قبول میکند که حرف بزنیم. شاکی و دلخور است. می‌گوید از وقتی جنگ شروع شده مهمانپذیر هم یک جورهایی رو به تعطیلی رفته. یعنی زمانی که باید مهمانپذیر پر از مسافر قد و نیم‌قد باشد، موشک و پهپادها مهمان ناخوانده شده‌اند. صاحبان مهمانپذیر هفت نفر هستند. چندتایی‌شان شغل دوم یا اول هم دارند. ولی دو نفرشان درآمدشان فقط از اینجاست.
undefinedهر سال از یک ماه قبل از عید تا آخرهای فروردین مهمانپذیر پر از مسافر است. امسال اما... می‌خندد و می‌گوید امسال توی جنگ فقط یک مسافر آمده. آن هم یک شب مانده و صبح رفته. می‌گوید صبح، وقت رفتن پرسیدم: «به این زودی دارید میرید؟» مسافر که جنگ غافلگیرش کرده بوده می‌گوید: «بله دیگه. اینجا بمونم برای چی؟ کجا برم؟ همه جا تعطیله.» خلاصه که کل زمان جنگ اصلا خبری از مهمان و رفت‌وآمد نبوده.
undefinedحقوق کارکنان را قطع نکرده. ولی می‌گوید: «اگه دوباره جنگ بشه مجبورم نیروهام رو کم کنم.» ظاهرا صنف‌شان همکاری نکرده برایشان. بار قبلی که دچار کسادی شده‌اند زمان کرونا بوده. که صنف وام می‌داده بهشان.بعد یکدفعه می‌پرسد: «شما آخرین عروسی که رفتی کی بوده؟» کمی جا می‌خورم. تا بیایم حساب کنم کی بوده، ادامه می‌دهد: «من خودم دوسال است عروسی نرفته‌ام. چرا؟ چون جوانها نمی‌توانند ازدواج کنند. چون دخل جوان‌ها با خرجشان جور در نمی‌آید.»به نظر می‌رسد تازه رفته سراغ موضوعی که ذهنش را درگیر کرده.
undefinedدوباره می‌گوید: «اصلا دیگه کسی مهمونی میده؟» بعد با حسرت به بیرون نگاه می‌کند: «قدیما رو یادتون میاد؟ بچه بودیم. چقدر مهمونی می‌رفتیم و مهمونی می‌دادیم. خونه‌ی ما که همیشه پر از مهمون بود. سفره‌ی بابام همیشه پهن بود.»
undefinedچند لحظه‌ای خیره می‌شود. می‌گویم: «پس پدرتون سفره‌دار بودن؟» سرش را بالا و پایین می‌کند. ادامه می‌دهد: «باور کنید من خیلی نگران آن دو تا شریکی هستم که شغل دیگه‌ای ندارن. بندگان خدا زن و بچه دارن.» گُلهای وجودش دارد بیرون می‌زند. حرف که می‌زند فکر می‌کنی دلش بند کسی یا جایی نیست. ولی بعد خودش را لو میدهد.
undefinedاز حرفهایش معلوم است که زندگی لاکچری داشته. اینکه هر وقت گرسنه می‌شده، تندی می‌رفته رستوران و غذای آنچنانی می‌خورده ولی حالا نمی‌تواند. می‌گوید: «اصلا کسی که رستوران میره که نباید هی لیست قیمتها رو ببینه. باید ندید سفارش بده. نباید نگران پول باشه. این میشه رستوران رفتن.» خیلی سعی می‌کنم که نخندم. اما آن ته‌توهای دلم هِرهِر دارد می‌خندد. یک آن منوی رستوران‌ها جلوی چشمم می‌آید. چرتکه می‌اندازم که چند بار لیست قیمت‌های رستوران‌ها را بالا و پایین کرده‌ام.با خودم فکر می‌کنم گاهی اتفاقاتی که آدم را از روتین و عادت‌هایش بیرون می‌اندازد. ته‌اش به نفعش تمام می‌شود. فهم آدم از زندگی بیشتر می‌شود انگار.
undefinedمی‌پرسم: «الان ناامید شدید؟» شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گويد که دیگر برایش مهم نیست. هر چی می‌خواهد پیش بیاید، بیاید. اما پشتش نیم‌نگاهی به ریخت و ظاهر من می‌کند و می‌گوید: «خانم مردم ما که ضد انقلاب نیستن. اگه اقتصاد درست بشه. مردم مشکلی ندارن با نظام. حالا هم ان‌شاءالله که مشکالت حل بشه» می‌گویم: «پس خیلی هم ناامید نیستید؟» حرفی نمی‌زند فقط لبخند کوچکی. توی راه هی به خودم گفته‌ام که مبادا حرف بزنی. فقط گوش کن. اما باز فضولی می‌کنم: «میدونید آقا! من همیشه ته دلم امید دارم به بهتر شدن همه چیز.» باز بیرون را نگاه می‌کند: « ان‌شاءالله.»
undefinedمی‌خواهم خداحافظی کنم که: «راستی الان چی؟» یکهو امید توی صدایش سرریز می‌شود: «از زمانی که آتش‌بس شده مسافرا دارن میان.» شکر خدایی حواله‌اش می‌کنم. وقت خداحافظی دیگر یخش باز شده و گرمتر حرف می‌زند. موقع بیرون رفتن دعا می‌کنم که خیلی زود همه‌ی این اتاق‌ها پر از مهمان شوند.

undefinedروزنگار #جنگ_رمضان به روایت #معصومه_کلانتری

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadar

۱۲:۵۶

thumbnail


undefined قبرهای سفید کوچک
undefinedبا محمدامین شروع به قدم زدن در زمین خاکی میان قبرها کردیم. قبرهایی همگی شبیه به هم، سفید و کوچک، به اندازه قد و قامت آن کودکان. بر خلاف انتظارم در کنار برخی قبرها هیچ‌کس نبود. علتش را که پرسیدم با لهجه جنوبی اش گفت: «خیلی از‌ این بچه ها مال روستاهای اطرافن. خانواده‌ها هم بچه‌هاشون بردن همون جا پیش خودشون. ای سَنگا هم فقط برا یادبوده.»
undefinedقدم می‌زدیم و محمدامین برایم از این شهدای دهه نودی می‌گفت. هر کدام قصه‌ای داشتند و دنیایی. بعضی با زبان روزه به شهادت رسیده بودند، بعضی مادر و دختر بودند، بعضی پدر و پسر، بعضی دو خواهر و بعضی خواهر و برادر و تنها فرزندان خانواده. یکی پدربزرگی که هر روز نوه اش را به مدرسه می‌برده و می‌آورده، و دیگری کارمند داروخانه ای که بعد از انفجار اول کمک‌های اولیه را به مدرسه رسانده و با موشک دوم شهید شده.
undefinedاز محمدامین پرسیدم: «حالا واقعا مدرسه کنار پادگان بوده؟» انگار که داغ دلش تازه شده باشد گفت: «تا حالا صد تا از همکارا تو پالایشگاه اینو ازم پرسیدن. اینجا قبلا مقر یه تیپ نیرو دریایی بوده. ولی اونا ده دوازده سال پیش جمع کردن رفتن بندر. هر کدوم از ساختموناش هم دادن یه جا. یکی‌اش رو کردن درمونگاه، یکیش رو کردن مدرسه، سوله هاش رو هم دادن تعاونی آموزش پرورش و زمین ورزشی.»خیلی دوست داشتم باور کنم اطلاعات اسرائیل مربوط به همان زمان است و هیچ‌کس در عالم توان چنین جنایتی را ندارد، اما مگر می شد؟
undefinedپرسیدم: «برای آواربرداری خودت هم رفتی؟» گفت: «من دل دیدن ای چیزا رو ندارم. پسرداییم هم بهم زنگ زد که باهاش برم برا کمک، ولی نرفتم. این جور که میگن بیشترش دست و پای بریده در آوردن. یه نفر گفته بود دست یکی از این خانم معلم‌ها رو زیر آوار دیدم. خواستم بکشمش بیرون که دیدم فقط یک دست بریده از بازو اومد بیرون.»
undefinedاز حال و روز بقیه کودکان پرسیدم. آنها که جان سالم به در برده‌اند. گفت هیچ کدام حال خوبی ندارند. هر روز بهانه دوستان و خانم معلم‌هایشان را می‌گیرند. هروقت مداد و پاک کنی که از دوستانشان قرض گرفته بودند را می بینند گریه می‌کنند. مدام می‌خواهند به کلاس درس و پیش همکلاسی هایشان برگردند. گاهی ساعت ها گریه می کنند و هیچ‌کس نمی تواند کاری برایشان کند. وضعیت بعضی‌هایشان بدتر است. گاهی با شنیدن صداهای خیلی بلند آن روز شوم در ذهن شان تداعی می‌شود و سراسیمه از خانه فرار می‌کنند؛ تا جایی که نفس داشته باشند می‌دوند و جیغ می کشند و فریاد می زنند. و خدا می‌داند تا پدر و مادرها به آنها برسند و آرامشان کنند، به دل خودشان چه می‌گذرد.
undefinedاو می‌گفت و من غصه می‌خوردم. زمین و زمان را نفرین می‌کردم و باعث و بانی را لعنت. مدام هم از خود می پرسیدم: «مگر این کودکان هشت ساله و نه ساله، از جنگ ما آدم بزرگ ها چه می دانستند که اینگونه زیر موشک و گلوله رفتند و روح و روان شان پریشان شد؟»حرف‌هایمان که تمام شد به میان دسته سینه‌زنی رفتم. این بار "مرگ بر آمریکا" را از عمق وجود و بلندتر از همیشه گفتم.

ادامه دارد...
undefinedروزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #احمدرضا_روحانی از سفر به میناب، قسمت سوم.
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1777894184706281067undefinedhttps://eitaa.com/aras_sarv1990undefinedhttps://ble.ir/@aras_sarv1990
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۰۸

روادار-شماره پنجاه‌وهفتم.pdf

۲.۸۳ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره پنجاه‌وهفتم۱۴/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۳۰

thumbnail
undefinedدفتر روایت حوزه هنری برگزار می‌کند:

undefinedکـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه
چگونه با عکس روایتگری کنیم


undefinedاین کارگاه برای چه کسانی است؟
undefinedاگر روایت‌نویس یا نویسنده باشید، شما مخاطب اصلی این کارگاهید؛
undefined چون قراره نگاه و فلسفه‌ی لزوم عکس‌برداری برای یه قلم به دست رو به چالش بکشیم،undefinedجزئیات و ایده‌های کمک‌کننده برای یه عکاسی خلاق رو به قدر نیازمون یاد بگیریم، undefinedکمی از تئوری‌های عکاسی و اصول و قواعد کلی اون بدونیم،undefined از دست عکس‌های کج، ساده و ایستا خلاص بشیمundefined و ضرباهنگ و ریتم عکس‌های چشم‌نواز رو با هم بررسی کنیم.
undefined همه‌ی اینا قراره با یه گوشیِ ساده انجام بشه ولی در بالاترین نمره‌ای که قراره به دست بیاریم undefined
undefined مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی، چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس
undefined زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲
undefinedمکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس
undefined هزینه ۲۰۰هزار تومان
اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴

۲۱:۱۱

thumbnail

۲۱:۱۱

thumbnail


undefined کلاس دومی‌ها

undefinedصدای بلندگوهای اطراف میدان درهم شده بود. حانیه دستش را از توی دستم رها کرد و رفت سمتشان. اولین شبی بود که دخترها را می‌دیدم. جای بساط دخترها هر شب چند تا خیمه سفید می‌دیدم که برای مهدویت فعالیت می‌کردند.زیر پل جایی که شن‌های ریز سفیدی ریخته بودند، دو تا دختر روی بلوک سیمانی بزرگی نشسته بودند. کوله‌ی یاسی رنگی پشت سرشان بود. سه رنگ گواش و سه‌ تا قلم‌مو و یک لیوان یکبار مصرف روی میز عسلی جلویشان توی چشم می‌زد. رد رنگ‌های سبز و سفید و قرمز، روی دستمال کاغذی تا شده گوشه میز و کاغذهای سفید زیر دستشان دیده می‌شد. لباس فرم پوشیده بودند با دو رنگ مختلف. حانیه خواست روی لپش نقش پرچم بکشند.
undefinedیک بلوک سیمانی صندلیشان شده بود و میز عسلی که از خانه آورده بودند مثل نیمکتی جلویشان. سارینا و نیکا کلاس دومی هستند و همسایه. خانه‌ی یکی ته کوچه است و خانه دیگری سر کوچه. نیکا قلم‌موها را می‌زد توی لیوان آبی که گوشه‌ی میز بود، بعد توی ظرف سبز رنگ تکانش می‌داد. سارینا قلم‌مو را از دست نیکا می‌گرفت و با تمرکز و دقت قلم‌مو را روی صورت حانیه می‌کشید.
undefinedاز سارینا پرسیدم: هرشب میاید این‌جا؟ کمی فکر کرد و گفت: هر شب که نه، هر وقت بتونیم میایم. قلم ‌موی سبز دست نیکا بود و قلم‌موی سفید دست سارینا. نیکا ‌گفت هر شب بیاییم چند ساعتی می‌مونیم. سارینا با چشم‌هایی که برق می‌زد ‌گفت من عاشق نقاشی هستم. دستش را دیدم که مثل یک نقاش حرفه‌ای، بدون هیچ تکانی رنگ قرمز را کشید روی صورت حانیه.
undefinedپرسیدم: مگه شما صبح مدرسه ندارین؟ قلم‌موهاش را کنار هم مرتب کرد و با خنده گفت: کلاس‌مون عصره.سارینا و نیکا نقاشی را دوست داشتند. عاشق نقاشی بودند و همه‌ی عشقشان را آورده بودند به میدان برای مبارزه. مبارزه‌ی دوست‌هایی که هم‌مدرسه‌ای نبودند اما حالا هم‌مسیر شده بودند، دیدنی بود.

undefinedروزنگار #جنگ_رمضان؛ به روایت #زهرا_غلامی
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1777975993124705234undefinedhttps://ble.ir/khorjiinam
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۰:۵۲

روادار-شماره پنجاه‌وهشتم.pdf

۲.۸۱ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره پنجاه‌وهشتم۱۵/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۳۰

thumbnail


undefined کوله‌پشتی اشیاء جادویی

undefined«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمی‌آمد کدام شال را می‌گفت. هیچ کدام از شال‌ها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمی‌آمد. می‌خواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم.
undefinedآلزایمرم رقیق شده و یادم به کوله‌پشتی می‌افتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت می‌رود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباس‌های خوب‌تر را برداشتم. آن لحظه‌ای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگ‌زده و ترحم‌برانگیز به نظر برسد. چند باری فکر می‌کردم جن عاشق دارم و لباس‌هایم را یادگاری برمی‌دارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کوله‌پشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم.
undefinedبه خیالم وقتی موشک زده‌اند و همه چیز روی سرم آوار می‌شود، مثل آن بنده‌ی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون می‌آیم. نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباس‌ها را می‌پوشم و بعدش هم به روستا می‌روم. از لحظه‌ی آتش‌بس تا الان کوله‌پشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشه‌ی کمدم یادآور روزهای جنگی است.
undefinedدخترخاله می‌خواست بیرون برود، کارت اتوبوسم را می‌خواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کوله‌پشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون می‌دهد. دخترخاله می‌خندد و می‌گوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا می‌خواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط می‌دانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بوده‌اند. شاید هم می‌خواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمره‌ام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم.

undefined روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_کشاورزی
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1778045460765199277undefinedhttps://eitaa.com/ghalamro_fkundefinedhttps://ble.ir/ghalamro_fk~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۶:۰۱

thumbnail


undefined آتش آن روز

undefinedآقا حمید مجرد بود! ما چند مدت قبل از شروع جنگ رفتیم خواستگاری. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد پنجم عید مراسم عقدشون رو برگزار کنیم.
علی، برادر حمید نیم نگاهی به مادر می‌اندازد و دوباره رو به مجری می‌کند:
نُه اسفند که به بچه ها خبر می‌رسه و فراخوان میدن، حمید تند تند شروع میکنه به جمع کردن وسایلش. توی مدت زمان کمی آمادهٔ رفتن میشه. مادر می‌گوید وقتی توی حیاط از هم خداحافظی کردیم، چند قدمی که رفت سمت در، یک دفعه ایستاد. دوباره برگشت. رسید به من و محکم منو تو آغوش گرفت.

undefinedنمی‌دانم. شاید علی هم دلتنگِ آغوش برادر شد که یکهو بغض کرد و ساکت شد. میکروفون را پایین گرفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد:_ مادرم تعریف می‌کنن که چند ثانیه محکم من رو تو آغوشش گرفته بود. بعد منو از خودش جدا کرد و یک دفعه گفت: "مامان من فکر می‌کنم این سفر، سفرِ آخر من باشه."علی باز بغض کرد. اما ساکت نشد. با همان لرزش صدا ادامه داد:_مادر بهش گفته اینجوری نگو حمید! من میخوام وقتی برگشتی برات عروسی بگیرم. این حرفارو نزن. ولی حمید گفته نه مامان. این سفر آخر منه‌. برو یه تیکه کاغذ برام بیار میخوام وصیت کنم.
undefinedمردِ جلویی ام، دستش را روی چشمهایش می‌گذارد و شانه‌هایش می‌لرزد. آنقدر گریه‌اش طولانی می‌شود که حس می‌کنم از یک جایی به بعد برای خودش گریه کرد._من به فرمانده نیرو دریایی که تو این اعزام همراهشون بود و می‌شناختمشون، سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفتم مراقب این داداش ما باش و هواشو داشته باش. ایشون هم گفتن خیالت راحت. حواسم بهش هست. بعد از شهادتشون بهم ثابت شد که سردار به قولی که به من داد عمل کرد‌.
undefinedباز نگاهم می‌رود سمت نمایشگر و عکس حمید. میکروفون دست گرفته و مداحی می‌کند. چشم می‌گردانم توی سالن. نگاهم گره می‌خورد به کتیبهٔ بزرگ هیئت عشاق الزهرا (س). بچه های هیئت هم آمده اند. یادم می‌افتد به صحبت های برادرش که اول مراسم، با بغض گفت: حمید خیلی صدای خوبی داشت.
undefined_اون روز بچه ها توی سازه امنی که ساخته بودن برای مواقع خاص، پناه گرفته بودن. ۱۹ نفر بودن. ۱۹ تا از بچه های نیرو دریایی. آتیش دشمن، سازه رو هدف میگیره. سه تا موشک اصابت میکنه به ابتدا و انتها و میانه‌ی سازه. بچه ها از هر طرفی که می‌خواستن فرار کنن نمی‌شده. از همه طرف آتیش به سمتشون می‌اومده.
undefinedبه اینجای روایت که می‌رسد، ساکت می‌شود. انگار که می‌خواهد سخت ترین جملات عمرش را به زبان بیاورد. کمی روی صندلی جا به جا می‌شود. دستی روی صورتش می‌کشد و دوباره میکروفون را به دهانش نزدیک می‌کند و به سختی و بریده بریده جملات را به زبان می‌آورد:_وقتی بچه‌ها هیچ راهی نمی‌بینن، یه جا جمع می‌شن. حلقه می‌زنن. هر ۱۹ نفرشون دست میندازن دور گردن همدیگه و می‌شینن. یه پتو پیدا می‌کنن. میندازن روی خودشون برای اینکه شدت آتیش کمتر اذیتشون کنه.
undefinedبه گریه می‌افتد. نه تنها او که همه سالن به گریه می افتند. هیچ کس ساکت نیست. انگار که آتشِ آن روز، تا اینجا زبانه کشیده و به دل‌های همه ما رسوخ کرده._وقتی بچه هارو پیدا می‌کنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه‌ها. شهید بختیاری تا آخرین نفس، با تمام وجودش از بچه ها مراقبت کرد.
undefinedروضهٔ گودال و قتلگاه که پخش می‌شود، صدای هق‌هق و گریه‌ی زن و مرد، سالن را پر می‌کند.علی، میکروفون را روی پا می‌گذارد و صورتش را میان دستانش پنهان می‌کند. بعد هم یک دل سیر اشک می‌ریزد. همه اشک می‌ریزند؛ اما حالا برای سیدالشهدا.
undefined روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #فاطمه_پیروی از نهمین برنامه سوشون با حضور خانواده #شهید_حمید_مرادی

undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1778064054955755157undefinedhttps://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۰:۵۹

روادار-شماره پنجاه‌ونهم.pdf

۲.۸۱ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره پنجاه‌ونهم۱۶/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۳۰

thumbnail


undefined خانواده جاشو رحمان

undefinedسي اي خــاک. خـــــاک. اصن مِی آدم مادِرِشْ ول می‌کنه؟!معصومه، زن جاشو رحمان دستش را محکم کوبید روی فرش سجاده‌ای حسینیه و این‌ها را در جواب «چرا اومدی؟!» گفت. با بچه‌های کارگروه ناداستان قرار گذاشتیم این شب‌ها که می‌رویم تجمع، چشم تیز کنیم پیِ سوژه و پروژهٔ «پنج چرا» را اجرا کنیم. اول می‌پرسیم چرا آمدی؟! بعد براساس جوابی که می‌دهد یک چرای دیگر می‌پرسیم. این‌طوری می‌توانیم با قالبی مشترک، محتوا تولید کنیم و متفاوت‌تر بیاییم وسط میدان جنگ روایت‌ها.
undefinedادعایی ندارم اما توی مصاحبه آدم مچ‌گیری‌ام؛ به روش خودم البته و خیلی نرم. اگر حس کنم طرف دارد شعار می‌دهد یا می‌خواهد جواب‌های کلیشه‌ای بدهد، جوری می‌پیچانمش که مجبور شود شیرجه بزند توی عمق خودش و یک جواب درست‌درمان عمیق بدهد. معصومه اما «سي اي خــاک» را جوری گفت و دستش را طوری به زمین کوبید که فهمیدم خاک برایش نه شعار است و نه کلیشه؛ به خاک و به وطن و به مادر ایمان دارد.
undefinedکار به «چرا»های بعدی نرسید و داشتم فکر می‌کردم این مردم توی هیچ پروژه‌ای نمی‌گنجند که سخنران اعلام کرد کم‌کم آماده شویم برای حدیث کسا. خانم‌ها جمع‌تر نشستند. ریحان پرچمش را داد زیر چادرم و من چشمم رفت پی دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید. بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. خانم سبزهٔ‌نمکی که سینی چای را از آشپزخانه گرفت و رفت سمت جمعیت، تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: «دختران جان‌فدای ایران»بعد با همین کاغذ آمد نشست کنارمان. ‌
undefinedحواسم را دادم به لباسش و دیدم چقدر این دختر واقعی است و چقدر خودش است؛ نه فانوسقه و لباس پلنگیِ صورتی پوشیده، نه از جیپ صورتی آویزان شده و نه کِلاش صورتی دست گرفته. یک دختر جان‌فدای روستایی‌ست با تی‌شرت خردلی و شلوار جین.
undefinedچای دوم را که گرداندند حرف من و معصومه رسیده بود به خرج و گرانی. معصومه برایم از جاشو گفت. گفت جاشو یعنی کارگر؛ کارگر روی لنج. گفت جاشو رحمان از دیروز رفته دریا و تا دیشب که گوشی آنتن می‌داده و احوالش را گرفته خوب بوده. اما از امروز که تنگه شلوغ شده، آنتن هم رفته و نگران شوهر شصت‌سالهٔ خسته‌اش است.بعد هم گفت حقوق جاشوها آن‌قدری نیست؛ برنج را یک‌جورهایی گِرَمی می‌پزد و مرغ -اگر باشد- میلیمتری مثلا. گوشت هم که هیچ.اما اگر رحمان بخواهد پایش را از گلیمِ نانِ حلال درازتر کند، خودش پایش را قطع می‌کند. این‌ها را جدی گفت؛ بدون ترس‌های معمولِ یک زن خیلی مطیع و خیلی بی‌زبانِ جنوبی نسبت به مردش.
undefinedبعد توی چشمانم زل زد و گفت خدا گفته من اگر کـُـرِحرام را ببخشم، لقمه حرام را نمی‌بخشم. چون اولی دست خودش نبوده اما دومی دست خودش بوده. مثل یکی‌دوتا از فامیل‌های شاسی‌بلندسوارشان، که یک بار توی همین اوضاع جنگی بدوبی‌راه به ایران گفته‌اند و از آن روز تصمیم گرفته دیگر خانه‌شان نرود.اعتراف می‌کنم این حجم از فهــــم را نمی‌فهممو «چرا آمدی؟!» پررنگ‌تر شد برایم.
undefinedحدیث کسا تمام شد و انگار یک قدم به «فازُوا و سُعِدُوا» نزدیک‌تر شده بودیم که آقای سیاه‌پوش شروع کرد شعار دادن. ریحانه پرچم را از زیر چادرم کشید به چرخاندن و دل‌آرام هم با جمعیت شعار داد: «اباالفضل علمدار خامنه‌ای نگه دار»_.

undefinedشعارها که تمام شد کشیدمش سمت خودم:
_دل‌آرام، مگه آقای خامنه‌ای رو می‌شناسی؟
دل و چشمش پیِ پرچمی بود که امیرسام داشت می‌چرخاند:
_ها که می‌شناسـُـم. آقامه. آقــــــام.
خندیدم. با انگشت اشاره زدم روی بینی‌اش:
_آقات که آقا رحمانه!
امیرسام آمد پرچم را داد دستش:
سِد مژتبی هم آقای خُمه، هم آقای آقام.
باز هم کار به «چرا» نرسید. دخترک پنج‌ساله درست مثل مادرش نقطه‌زن جواب داد؛ محکم، بدون ادا اطوار.

undefinedروزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_افضلی از سفر به بوشهر
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1778150427885189101undefinedhttps://ble.ir/baahaarnaranj
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۱:۱۵

روادار_شماره شصتم.pdf

۲.۸۱ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره شصتم۱۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۳۰

روادار-شماره شصت‌ویکم.pdf

۲.۹۴ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره شصت‌ویکم۱۸/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۳۹

thumbnail


undefined پل‌ها سرزمین مادری‌اند

undefined«درسته از خلق الله پول می گیرم اما ...»ضلع شرقیِ میدان معلم به طرف پاسداران دو نفر و نصفی آدمند که بساط پرچم دارند. خانم «دال» حرف هایش را می چشد که یک وقت زهر نداشته باشد: «ما اگه بیویم اونا جیگر نمی کنن بیان آتیش بزنن به اموالِ مملکت.»«اونا»یش را تلخ می گوید. آدم حس می کند زهرِ دی هنوز توی دهانش مانده. یک دلخوری عمیق.
undefinedبچه میدان ارتش است. آدمِ بازار. شوهرش خرده‌فروشی پوشاک و کلاه دارد. کار و کاسبی‌اش عین بقیه بازاری‌ها این روزها تشنج کرده. شب‌های اول جنگ با شوهر و پسرش آمده خیابان‌ خودش را آرام کند با یک لاخ پرچم، قدِّ یک کفِ دست. شب‌های بعد که دیده هر کی پرچم اندازه خودش دست گرفته، رفته پرچم بزرگ جوریده.
undefinedهمان روزها که قحطی پرچم بود: «دیدم خیلیا مثل من دنبال پرچمن! منم که فروشنده‌ام. سفارش دادم از مشهد و تهران برام عمده فرستادن. شبا میارم اینجا. کم‌کم دیدم بچه مچه هم میاد، بادکنک پرچمی هم آووردم‌. بعدشم کلاه پرچمی!. ازین کلاها اینجا گیر نمیاد، گشتم از یه شهر دیگه پیدا کردم...آرم الله داره»دور دستش یک دسته نوار سه رنگ دارد. یکیش را هم بسته روی پیشانیش. می‌گوید به تریج قباش برخورده وقتی صدای جنگنده آمریکا را توی آسمان خودمان شنیده. به غرورش بیشتر.
undefinedمی‌گوید: «بعضیا میان شبا پرچم بخرن پولشون کمه، با هم صلاح میریم. یه شب یه مادر و بچه‌ش اومده بودن پول نداشتن، بچه پرچم می خواست، یکی از اینا که خودجوش اومدن صف ماشینارو سر و سامون می‌دن اشاره کرد «بهش بده من حساب می کنم.» آخر شبم‌ اومد پولشو داد! مردم هوای همو دارن.»
undefinedخانم دال هیچ سفر خارجی نرفته اما مطمئن خاطر است که آدم ایرانی با بقیه آدم‌ها فرق دارد. ایرانی ها خیلی خاصَّند...شاهد مدعایش هم زنی‌است که به پسرش قول داده یک گوشه خالی از میدان معلم برایش موکب بزند! یا خانواده‌ای که هر شب با رطب کام مردم را شیرین می کنند. یا زنِ کم‌حجابی که روی مقوای توی دستش نوشته «کسی به ما پول نداده که آمدیم توی خیابان! آقای ترامپ ما رایگان از تو متنفریم.»
undefinedحق با خانم دال است. ایرانی ها آدم‌های خاصَّند!خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتش‌بس هنوز ترس بر سرزمین‌های اشغالی حاکم است و زندگی به حالت طبیعی برنگشته!»آن وقت ایرانی‌ها صبحی که فهمیدند آتش‌بس شده گریه کردند! آدم‌هایی که روز جنگ زیر بارش موشک و تهدیدهای توئیتی ترامپ روی پُل‌ها سپر انسانی می‌شدند، چون پُل‌ها هم سرزمین مادری‌اند! حالا که نه جنگ است و نه صلح و شیره‌شان زیر بار تحریم و گرانی کشیده شده، سر پُستشان توی خیابانند.پلاکارد دست‌نویس هم دارند که دست دیپلمات‌های‌مان برای تودهنی‌زدن به دشمن پُر باشد: «راه مبارزه با شیطان اکبر تنها از مقاومت و مبارزه می‌گذرد!»
undefinedروزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1778298898304140969undefinedhttps://eitaa.com/tayebefaridundefinedhttps://ble.ir/tayebefarid~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۴:۱۰

thumbnail
ماجـــــــرای مینــــــابنشست انتقال تجربه کارگاه فشرده (بوت‌کمپ) میناب.
با حضور جناب آقای «محمدحسین عظیمی» و سرکار خانم «زهرا احمدی»؛ نویسنده و شرکت‌کنندگان در کارگاه فشرده.undefinedزمان:دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶undefinedمکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.undefinedنشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrvundefinedحضور برای عموم آزاد است~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۶:۱۴

روادار-شماره شصت‌ودوم.pdf

۲.۹۵ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره شصت‌ودوم۱۹/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۵۷

thumbnail


undefined میشه بیدار شی؟
undefined_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟به سختی نفسش را بیرون می‌دهد._خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد.
undefinedپایش را روی پای دیگرش جا به جا می‌کند._اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم‌. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام.نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را می‌خورَد.
undefined_مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده...
undefinedصدای روضه توی سالن پخش می‌شود. سرش را پایین می‌اندازد و انگار که برمی‌گردد به دو ماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده‌. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع می‌شود و میزبان، آخرین سوال را از او می‌پرسد:_واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟
undefinedچشمانش را می‌بندد و آرام سرش را تکان می‌دهد. دوباره بر می‌گردد به همان روز. به لحظه‌ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ می‌شود._اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام‌ شوکه شد..‌. هیچ‌وقت اون صحنه رو یادم نمیره.به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش می‌شکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که می‌آید، بغض همه می‌ترکد.
undefinedچادر کوچکش را جمع می‌کند و می‌نشیند روبروی میزبان._مهرانا خانم کلاس چندمی؟_چهارم_میشه از بابا برامون بگی؟یکدفعه ساکت می‌شود. اشک توی چشمانش حلقه می‌زند و نوک دماغش سرخ می‌شود._توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه‌. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش می‌برد.شانه های مرد و زن می‌لرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه می‌کنند.
undefinedلازم نبود مهرانا حرف بزند. همین‌که او آنجا نشسته بود و اشک می‌ریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می‌افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه‌ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی‌جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته‌اش زل زده._وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"

undefinedروزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_پیروی از عصر روایت سوشون با حضور خانواده #شهید_رحمان_رضایی.

undefinedhttps://farsnews.ir/ravadar/1778388602889680088undefinedhttps://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://farsnews.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۵:۰۱

1_26688080824.pdf

۲.۹۴ مگابایت

undefinedبولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
undefinedهر روز ساعت ۱۷
undefinedشماره شصت‌وسوم۲۰/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۳:۵۸