بله | کانال روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
عکس پروفایل روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسر

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

۳۷۸عضو
#زن_مادر
undefinedآب‌نبات

مینای چهارساله و علی شش ساله‌اش را روی سکویِ جلوی حرم نشاند. کنارِ در حرم، توی پیاده‌رو، جایی دنج گیر آورد. از توی ساک دستی‌اش، پتوی رنگ و رو رفته‌ای را در آورد و روی زمین پهن کرد. مهیا را رویش خواباند. کهنه‌ای بیرون آورد و سریع، مهیا را که حسابی خودش را خیس کرده بود، عوض کرد. نگاهی به فلکه‌ی بزرگ رو‌به‌روی حرمِ شاه چراغ انداخت و حوض بزرگ  وسط آن، که دور تا دورش را درخت و گل‌های اطلسی پر کرده بودند.مهیا را کنار مینا و علی نشاند. بچه‌ها از جاتون تکون نخورین، همین جا بشینین، حواستونم به مهیا باشه تا من بیام.
چادرش را زیر بغلش زد. از خیابان بین حرم و فلکه خودش را کنار حوض رساند.
هر از چند گاهی برای زیارت می‌آمد. با اتوبوس خط واحد؛ تا رفت و آمدشان راحت‌تر باشد. بعد از زیارت، اگر خریدی هم داشت، از همان مغازه‌های اطراف حرم انجام می‌داد.
کنار حوض که رسید، برگشت و نگاهی به بچه‌ها انداخت. لبخندی زد و دستش را توی آب خنک حوض فرو کرد. شست و با گوشه‌ی چادرش خشک کرد.
برگشت. چشم‌هایش از وحشت پر شد.
علی! مهیا کو؟
صدایش می‌لرزید. علی مات و مبهوت به کنار دستش نگاه کرد._مگه نگفتم حواست به خواهرت باشه؟!کجا رفته ؟!علی حیرت زده نگاهی به اطراف کرد و شانه‌هایش را بالا انداخت.مادر محکم کوبید توی سرش: یا شاهچراغ! _از جاتون تکون نخورین ببینم چه خاکی به سرم شده.و دوید توی پیاده‌رو. سمت راست. سمت چپ. رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. _خدایا خودت رحم کن.یا شاهچراغ!جلو‌ هر عابری را که می‌دید، می‌گرفت. _یک بچه یک سال و نیمه با موهای فرفری ندیدین؟و با گوشه‌ی چادرش اشکش را پاک می‌کرد.بعضی با اشاره سر می‌گفتند نه و بعضی مادر را دلداری می‌دادند._نترس ایشالا پیدا میشه، نه ما ندیدیم.صدای آژیر آمبولانسی از دور، دل مادر را از جا کند و نگاهش را به سمت خود کشاند.از پشتِ اشک‌هایش عبور سریع و آژیرکشان آن را دنبال کرد._کجایی مهیا عزیز مادر؟ چی به سرت اومده؟ کجا دنبالت بگردم؟!و قطرات اشک پهنای صورت رنگ پریده‌اش را پر کرد.نگاهی به گنبد فیروزه‌ای انداخت._یا شاه چراغ! به دادم برس.صدای تیزِ ترمز ماشین و جیغ‌زنی، نگاه مضطربش را به خیابان کشاند.زن در حالی که به راننده‌ی ماشین، بد و بیراه می‌گفت، از خیابان رد شد .مادر نگاهی به مغازه‌های اطراف حرم کرد و‌ دوید سمتشان._آقا ! یک دختر کوچولوی موفرفری ..و با دست لرزانش مشخصات دخترش را  نشان می‌داد.یکی از مغازه‌دارها، با دست به کوچه‌ی باریک کنار حرم اشاره کرد، انگار چیزی می‌دانست. مادر دوید داخل کوچه.  وسط کوچه، دختر کوچکش، بغل یک مرد قد بلند بود و داشت به آب‌نبات چوبی توی دستش لیس می‌زد و به پشت سرش نگاه می‌کرد .مادر تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و به طرف مرد دوید. در حالی‌که گوشه‌ی چادرش را گرفته بود که از سرش نیفتد.به مرد که رسید، محکم کوبید وسط شانه‌هایش و لباس رنگ و رو رفته‌اش را گرفت و کشید. مرد با چهره‌ی زرد استخوانی، و‌چشم‌های فرورفته، ایستاد و به مادر نگاهی انداخت. او را به عقب هل داد تا فرار کند.مادر دوباره به طرف مرد حمله کرد و در حالی‌که با جیغ و فریاد به او بد و بیراه می‌گفت، لباس مهیا را گرفت و او را از بغلش بیرون کشید.با فریادهای مادر و صدای گریه مهیا، مرد که حسابی وحشت کرده بود، پا به فرار گذاشت.مادر، دختر کوچکش را به سینه چسباند. او را بوسید. _گریه نکن مامان، چیزی نیس، تمام شد، نترس..و اشک از چشمانش باریدن گرفت.تمام بدنش بی‌حس شده بود. پاهایش توان ایستادن نداشت. روی زمین نشست و مهیا را روی پاهایش نشاند. مهیا با چشم‌های درشتِ مشکی و مژه‌های بلند و خیس از اشک، متعجب به مادر نگاه کرد و آب نباتش را به طرف مادر گرفت._بُخُل مامان.مادر با دست‌های لرزان، موهای فرفری  دخترش را نوازش کرد. اشکِ روی صورتش را پاک کرد. چشم‌هایش را بوسید._نمی‌خوام مادر، خودت بخور.و سرش را به دیوار کوچه تکیه داد و چشم‌هایش را به آسمان دوخت.

undefined #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۸:۲۲

thumbnail
undefinedهمیشه شب چله که می‌شود دلمان کرسی می‌خواهد و آجیل‌های سفره مادربزرگ و فال حافظ پدربزرگ. اما خب، خیلی وقت است دیگر اینطوری نیست و خاطراتش آنقدر دور است که خیلی‌هایمان اصلا یادمان نمی‌آید. حالا از تمام آن رسم و رسوم دل‌انگیز پرمعنا، شاید فقط میل به روایت‌گری‌اش مانده. یعنی ما هر سال شب چله به بهانه حرف زدن و قصه گفتن و ساختن ماجرا، دورهم جمع می‌شویم به شب‌نشینی. اصلا شاید خیلی هم پربی‌‌راه نباشد که شب یلدا را توی تقویم، «شب روایت و قصه» نام‌گذاری کنند!حالا ما نه شب یلدا، که فردایش، روز اول زمستان، دور هم جمع می‌شویم به روایت‌نـــویسی و روایت‌خوانی. پس لطفا دوشنبه، با قلـــم و کاغـــذ بیایید!
undefined «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «یلــــدا».
undefinedزمان:دوشنبه؛ ١ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
undefinedمکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
undefinedنشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
undefinedحضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۵:۱۱

روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedundefinedهمیشه شب چله که می‌شود دلمان کرسی می‌خواهد و آجیل‌های سفره مادربزرگ و فال حافظ پدربزرگ. اما خب، خیلی وقت است دیگر اینطوری نیست و خاطراتش آنقدر دور است که خیلی‌هایمان اصلا یادمان نمی‌آید. حالا از تمام آن رسم و رسوم دل‌انگیز پرمعنا، شاید فقط میل به روایت‌گری‌اش مانده. یعنی ما هر سال شب چله به بهانه حرف زدن و قصه گفتن و ساختن ماجرا، دورهم جمع می‌شویم به شب‌نشینی. اصلا شاید خیلی هم پربی‌‌راه نباشد که شب یلدا را توی تقویم، «شب روایت و قصه» نام‌گذاری کنند! حالا ما نه شب یلدا، که فردایش، روز اول زمستان، دور هم جمع می‌شویم به روایت‌نـــویسی و روایت‌خوانی. پس لطفا دوشنبه، با قلـــم و کاغـــذ بیایید! undefined «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «یلــــدا». undefinedزمان: دوشنبه؛ ١ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ undefinedمکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. undefinedنشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv undefinedحضور برای عموم آزاد است ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس undefinedhttps://ble.ir/ravadar undefinedhttps://eitaa.com/ravadar ‌
از واحد تدارکات اشاره می‌کنند امروز را به صرف نوشتن، خواندن و نوشیدن آب انار تشریف بیاورید. ماه ویژه، روز ویژه، پذیرایی ویژه!

۹:۰۶

thumbnail
نشست با موضوع «بازآفرینی تجربه‌های جنگ ۱۲ روزه در روایت و ادبیات داستانی»
undefinedبا حضور: علی‌اصغر عزتی‌پاک؛ نویسنده و منتقد
undefined همراه با: آیین رونمایی و جشن امضای تازه‌ترین تولید ادبیات داستانی حوزه هنری فارس؛ کتاب تهران- تل‌‌آویو بدون توقف*؛ مجموعه داستان گروهی انجمن داستان کلمه حوزه هنری فارس

undefined دوشنبه ۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۵:۳۰
undefinedمیدان کوزه گری، بوستان جوان، پردیس سینمایی استاد امین تارخ

~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
*روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس

undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۲:۲۳

#زن_مادر
undefined هوای بارانی
نگاهی به داخل کوچه انداخت. هیچ‌کس نبود. کمی ایستاد و چشمانش را به ته کوچه دوخت. در را بست. به سمت تخت چوبی کنار حیاط آمد و فرش را رویش پهن کرد. بوی عطر بهار نارنج، فضا را پر کرده بود.به سمت آشپزخانه رفت و سینی هندوانه و ظرف میوه خوری گل سرخ را، با خود آورد.روی تخت نشست. برشی به هندوانه زد و قاچ‌های آن را درون میوه‌خوری چید. با نوک کارد، قاچ کوچکی را به دهان گذاشت. شیرین بود و خوش طعم. لبخندی زد و با خود گفت:«هندونه خیلی دوست داره.» بلند شد و دوباره به سمت در خانه رفت. آن را باز کرد و نگاهی به داخل کوچه انداخت. باز هم هیچ‌کس نبود. در را بست و کنار حوض آمد. شلنگ را برداشت. شیر آب را باز کرد. آبی به سر و صورت درخت‌های نارنج و‌ گلدان‌های شمعدانی دور حوض پاشید و آبی هم کف حیاط. بوی خوش خاک نم‌خورده در هوا پیچید. شلنگ را توی باغچه گذاشت. درخت‌ها و گل‌ها و دیوار آجری خانه را از نظر گذراند و چشم‌هایش بر روی در ثابت ماند. گوش‌هایش برای شنیدن صدای زنگ در به التماس افتاده بودند.لبه تخت نشست و چشمانش را به آسمان دوخت. خورشید کم کم داشت، دامن طلایی خود را جمع می‌کرد و آسمان شب ظاهر می‌شد. آهی کشید و بلند شد. چراغ حیاط را روشن کرد. دست‌های پر چین و چروک و حنا بسته‌ا‌ش را داخل آب حوض فرو برد. آبی به صورتش زد. و‌ضویی گرفت. رفت از گوشه‌ی اتاق ساک نماز و چادر مشکی‌اش را برداشت. چادرش را روی سر انداخت و راه افتاد برود؛ تا به موقع، به مسجد برسد. چشمش به قاب عکس روی طاقچه افتاد. در عکس هم، مهربان بود و دوست داشتنی. دندان‌های سفیدش از پشت لبخندش پیدا بود. صدای زنگ، دلش را از جا کند. ساک نماز را روی زمین انداخت و به سمت در رفت._کیه کیه، اومدم._باز کنید حاج خانوم، مزاحم نمی‌خواین؟دلش از شوق پر شد. صدای آشنا می‌آمد. مثل همیشه صمیمی و‌ مهربان. در را باز کرد. با لباس سبز و‌ خاکی و پیشانی‌بند یا زهرا «س»، جلو‌ در ایستاده بود. دندان‌های سفیدش از پشت لبخند مهربانش پیدا بود.سلام نظامی داد و‌ پاهایش را به هم چسباند._سلام بر مادر جان._سلام عزیز مادر! بالاخره اومدی!صدای اذان، پرنده‌ی خیالش را پراند و او را به خود آورد. آهی کشید و با گوشه‌ی روسری‌اش اشکش را پاک کرد. دستش را روی قاب عکس کشید. بوسه‌ای بر آن زد. ساک نمازش را برداشت. به سمت در حیاط رفت، در حالی که با خود زمزمه می‌کرد:«پسرم! وقتِ درد و دل داری؟که هوایم دوباره بارانی است حال و روزِ تو را نمی‌دانمحال و روزم، همان‌که می‌دانی است. »


undefined #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۴:۵۷

#زن_مادر
undefined مادری بی‌قید و شرط
در حیاط را چفت نکردم. از پله‌ها بالا رفتم و کفشم را کنار پنج شش جفت دیگر، کنار دیوار گذاشتم. مثل همیشه زن‌دایی و دخترها به پیشوازم آمدند. در و دیوار خانه پر بود از خاطرات شیرین بچگی. روی تخت چوبی گوشه‌ی سالن نشستم. در هال راه‌به‌راه باز می‌شد و مهمان‌ها یکی یکی از راه می‌رسیدند. زن‌دایی با اینکه ترتیب همه چیز را داده بود یک پایش توی آشپزخانه بود، یک پایش دم در برای پیشواز.دایی حسین برای هر مهمان پا می‌شد سرپا تا به تازه‌واردهایی که به یاد نمی‌آوردشان خوش‌آمد بگوید. دو ساعتی طول کشید که آخرین نفر هم آمد. دور تا دور خانه جایی برای نشستن نبود. خانه‌ای که قرار بود تا چند وقت دیگر تخریب شود و جایش یک ساختمان چند طبقه بنشیند. شاید آخرین بار، همه را با هم توی خانه‌ی خاله شهربانو دیده بودم. آن قدیم‌ترها که شب‌ها توی حیاط خانه‌شان چهل‌بیت می‌انداختیم. دورهمی هنوز به نیمه نرسیده بود خاطرات قدیمی و شیرین نوه‌ها مثل کشمش، پیاز داغ و گردوی وسط کوفته‌ها خودش را به ما نشان داد. بعد از شام سن و سال دارها بِیله‌ی گرم خودشان را داشتند با چند فلاسک چای و رنگینک . توی بِیله‌ی ما نواده‌ها اما کاغذهای اسم و فامیلِ زیر دستمان سر شوخی و شیطنت را بیشتر باز می‌کرد. جنجالِ شعر خواندن پنج تا نبیره‌ای که یک جا بند نمی‌شدند از پشت در بسته‌ی اتاق هم شنیده می‌شد و قاطی با عطر ریحون و ترخون، توی هوا می‌پیچید. خواهرزاده‌ام کوچکترین نبیره جمع بود که‌ بیشتر دوست داشت سنجاق سینه‌ی مادرش باشد. آن شب سروصدا و خنده از در و دیوار بالا رفت و همسایه‌ها را خبردار کرد که این‌جا مهمانی است.همه‌ی ما زن‌ها و دخترها زادُورودِ یک مادر بودیم. مادری که یک روز صبح زود از خواب بلند شده، بعد از اینکه دار قالی‌اش را بریده، راهی شهر شده، قالی را فروخته و پارچه‌ای خریده تا با دست‌های پرتوانش جامه‌ی پُرچین و رنگی را برای عروسی همان شبش کوک بزند. مادری که طعم غذاهای خوشمزه‌اش، نوه‌ها را چشم انتظار یک مهمانی می‌گذاشته. مادری که سختی راه را به جان می‌خریده تا نماز جمعه‌ی توی شهر را از دست ندهد. آن‌شب دخترهای آن مادر که حالا هر کدام مادربزرگی شده‌اند دور برادری جمع شده بودند که از آن روزها فقط اسم مادرش را به خاطر داشت. اما هنوز شوخ طبعی‌اش را فراموش نکرده بود و با تکه کلامی لبخند را مهمان لب‌هایمان می‌کرد. شاید توی آن جمع زنانه‌ی سی و چهار نفره ده نفری، آن مادر را دیده بودند. من فقط از او شنیده‌‌ام. اما هر وقت بخواهم پارچه‌ای را برش بزنم، یا سفره‌ای را پهن کنم، یا وقتی بخواهم دست نماز بگیرم خودم را نزدیک به او می‌بینم. نزدیک مثل نبیره‌‌ای که آغوش مادرش را بیشتر دوست دارد. حالا بعد از نزدیک به چهل سال از رفتن آن مادر، او خودش همه‌‌ی ما را دور هم جمع کرده است. او هنوز هم مادری می‌کند بی‌قید و شرط. روایت زندگی این مادر، حتما بزرگ‌تر از این خاطرات کوچکی است که من نوشته‌ام.اگر این متن را تا انتها خواندید، مادرِ مادربزرگم "بی‌بی ناز" را به خواندن فاتحه‌ای مهمان کنید.

undefined #زهرا_غلامی
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۵:۰۵

#زن_مادر
undefined گهواره
با گوشه‌ی چادرش، بخار روی شیشه را پاک کرد تا بهتر بتواند درختان ایستاده زیر رگبار باران پاییزی را ببیند.باد و قطرات درشت باران، شاخ و برگ‌هایشان را به چپ و راست می‌کشاند اما همچنان استوار ایستاده بودند و سر به آسمان می‌ساییدند.دختر، نگاه نگرانی به مادر که سرش را به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بود، انداخت.مادر سرش را برداشت و به خیابان رو به رو خیره شد.چقدر دیگه می‌رسیم.
راننده با چشم‌هایی غم گرفته، از آینه‌ی جلو نگاهی به چهره‌ی رنگ پریده‌اش کرد.
_چیزی نمونده حاج خانم، الان می‌رسیم.
و بغضش را فرو داد.
ماشین جلو در توقف کرد.
مادر دستگیره‌ی در را کشید.
احساس می‌کرد آمدنش از خانه تا این‌جا،
به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که منتظر مانده بود، طول کشیده است.
از ماشین پیاده شد. انگار پاهایش در اختیارش نبودند.
دختر پشت سر مادر سعی کرد روی پاهایش بایستد.
_مادر صبر کن! بزار ما هم بیایم.
مادر آهی کشید: «بازم صبر؟ ۲۳ سال بس نبود؟ »
و بی‌توجه به حرف‌های دخترش به راهش ادامه داد. خود را به در معراج رساند.
ایستاد. آرام کفش‌هایش را درآورد.
دستش را به چهارچوب در گرفت تا سر پا بماند. دست روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت.
قلبش به در و دیوار سینه می‌کوبید. لب‌هایش آهسته به حرکت در آمدند.
«لاحول و لا قوة الا بالله.»
دلش نمی‌خواست گریه کند اما آسمان چشم‌هایش، بی‌اذن او، می‌بارید.
وارد معراج که شد، بوی عطری آشنا در شامه‌اش پیچید. آرام زمزمه کرد.
«اللهم صل علی محمد و آل محمد.»
خودش را به کنار تابوت کشاند. نشست.
سکوتی سنگین و دردناک، فضا را پر کرده بود. چند سرباز و‌ مسئول معراج کناری ایستاده بودند و با چشم‌هایی نگران نظا‌ر‌ه‌گر این دیدار بودند. دختر، کنار مادر نشست در حالی که تلاش می‌کرد به‌خاطر مادر بغضش را فرو دهد. تابوت نگاه مادر را پر کرد. دست لرزانش را رویش کشید. با لب‌های خشکیده‌اش بوسه‌ای بر تابوت درپرچم پیچیده شده زد و صورت پر چین و چروک و خسته‌اش را روی آن گذاشت. چشم‌هایش را بست و کمی تامل کرد.
صورتش را از روی تابوت برداشت و بی‌آن‌که نگاه از آن بگیرد، گفت:
_لطفا بازش کنید.
دختر بازوی مادر را فشرد.
مادر دوباره با صدایی محزون گفت:
آقا لطفا بازش کنید.
حاج خانم، مطمئن هستید که می‌خواید ببینیدش؟
_بله.
_اما ممکنه اذیت بشید.
حمید و اذیت؟ نه بازش کنید. می‌خواید بعد از این همه مدت چشم‌انتظاری، ندیده به خاک هدیه‌اش کنم؟
روی پلاستیک دور تابوت چنگ کشید._لطفا بازش کنید.در تابوت را بلند کردند.اشک‌هایش را با گوشه‌ی چادرش پاک کرد._سلام عزیز مادر! خوش اومدی. چرا این‌قدر دیر؟چرا این‌جوری؟ چی به سر قد و بالای بلندت اومده مادر به فدات؟دستش را روی کفن کشید. آن‌ را آهسته از تابوت بیرون آورد و به آغوش کشید؛ مانند کودکی در قندان پیچیده._چقدر سبک شدی! از جوون رعنام همی باقی مونده؟!اورا به سینه چسباند. _عزیزدلم ! به دنیا هم که اومدی، همین‌قد بودی.صورتش را روی کفن گذاشت. دست‌هایش را مانند گهواره به حرکت درآورد.لالا لالا جوونِ برگ بیدم ! چرا دیر آمدی حالا که پیرم.لالا لا لالا لا، قد بالای تو کو؟ نداره دیده‌ی من آن چنان سو.دختر سرش را کنار تابوت گذاشته بود و زار می‌زد. مردها ایستاده بودند و سرهایشان از شرم پایین بود و شانه‌هایشان می‌لرزید.هوای معراج طوفانی بود.
undefined #زهراالسادات_شرافت
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۷:۵۲

thumbnail

undefinedپدرها خیلی بزرگ‌اند و خیلی قدبلند. آن‌قدر بزرگ که توی تعریف جا نمی‌شوند و آن‌قدر قدبلند که بعضی وقت‌ها نمی‌بینیم‌شان.پدر اما همیشه هست. حتی اگر خسته باشد، خواب باشد، اضافه‌کاری وایساده باشد. یا حتی اگر، نباشد. پدر اما همیشه هست. مثل کوه که همیشه هست.امسال سالروز آمدن مولا (ع) با سالروز رفتن سردار یکی شده و دنیا بین این آمد و رفت حیران است. بنویسیم بلکه از حیرانی کم شود.
undefined «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «پدر».
undefinedزمان:دوشنبه؛ ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
undefinedمکان:حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
undefinedنشان:https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
undefinedحضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۸:۳۱

#روایت_پرتاب
undefined شمارش معکوس
تلویزیون فروشگاه روشن بود و صدای شمارش معکوس در فروشگاه می‌پیچید، هرکسی خبر نداشت فکر می‌کرد قرعه‌کشی چیزی است که همه سبد به دست به صفحه رنگی خیره شده‌اند، خانمی که کنارم ایستاده‌بود بسته‌ی نودل نیمه‌آماده کرده‌ای را درون سبدش می‌گذاشت و می‌گفت: «حالا این همه ماهواره هوا کردن چه تاثیری تو زندگی ما داشت؟ الان چند ساله صبح تا شب داریم از یه مدلش استفاده می‌کنیم. باهاش سرگرم هستیم دیگه اینا به چه کار میاد.انگار آپولو هوا کردن.» از نودل نیمه آماده و مرغ ادویه‌ای درون سبدش فهمیدم خیلی آدم با حوصله‌ای نیست. گفتم : «این ماهواره‌ها قرار است تصاویر را واضح و شفاف برداشت کنند و همان‌ها را برای استفاده تحویل مردم دهند با آن‌هایی که معمولا بعضی‌ها برای پیجور شدن اخبار استفاده می‌کنند خیلی تفاوت دارد. بعضا برای مدیریت منابع طبیعی آب، خاک، زمین، کشاورزی و پایش محیط زیست به کار می‌روند، مثلا آدرس دقیق آتشی که برای سوزاندن روشن شده را می‌دهند تا مشکل از مبدا حل شود.»بله بعضی مدل‌هایش هم هستند که در هر کشوری بخواهند آتش به پا می‌کنند و یا آبی را گل آلود می‌کنند و ماهی خودشان را از آن می‌گیرند. پیش خودم فکر کردم این بچه‌هایی که ماهواره‌ها را ساخته‌اند با هزار مشکل در کشور خودشان ماندند و آپولویشان را هوا کردند. خدا می‌داند چند نفر در حال ساختن یا در راه ساختن آپولویشان هستند . حتما بیشتر افراد در ذهنشان آپولوهایی برای هوا کردن دارند. آپولوهایی هم هستند که ساخته شده‌اند ولی سازندگانش به دلیل کم‌لطفی بعضی‌ها گوشه‌ی کتابخانه‌ای، حیاطی،کارگاهی، آزمایشگاهی، دفتری جایی روی آن را چادر برزنتی پهن کرده‌اند و گرد و خاک بی توجهی رویشان را گرفته اما همچنان منتظر موفقیت یکی مثل خودشان یا جرقه‌ای از امید هستند تا آن را از پستو در بیاورند و به هوا بفرستند.
undefined #فاطمه_جهانیundefinedhttps://www.instagram.com/fatemeh.jahaniiiii1?igsh=c2I1NmIxNjJvNnUy~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۲۳:۲۵

thumbnail
#روایت_پرتاب
undefined اشک‌های غافلگیرکننده
مجری پرتاب ماهواره را ثانیه‌شماری می‌کرد. عددها را بی‌که شوری داشته باشند پشت هم ردیف می‌کرد. گفت که بلد نیست ماجرا را هیجان‌دار کند، کاش آقای فلانی بود، او استاد شوردادن و بالابردن تب‌وتاب است.من روی مبل نشستم و با همان قطار عددهای بی‌حال بغض کردم. هرچه شعله‌ی پایین موشک جاندارتر می‌شد قد بغضم بلندتر می‌شد.  توی جنگ دوازده روزه موشک‌ها را با «و جعلنا من بین ایدیهم سدا...» بدرقه می‌کردم. نمی‌داستم این‌بار چه بخوانم. دست به دامن صلوات شدم، لب‌هایم را جنباندم و تند‌تند صلوات را پشت موشک‌ها راهی کردم. به خودم که آمدم دیدم پهنای صورتم خیس است و این بار سومی بود که اشک‌هایم غافلگیرم می‌کردند. من آدم کم‌گریه‌کنی هستم. همسرم همیشه می‌گوید مغز ریاضی خوانده‌ات را دوست دارم، کم پیش می‌آید احساساتی شوی. منِ کم گریه‌کن توی این سی‌وچند سال سه‌بار بی‌اختیار برای وطن اشک ریخته‌ام. هرسه‌بار غافلگیر شدم. اولین بار بعد از بردن تیم فوتبال ولز توی جام‌جهانی 2022 بود. به هوای جشن پیروزی با همسرم از خانه بیرون زدیم. هوا صاف بود و باد سرد روی صورت، خنج می‌کشید. به شلوغ‌ترین میدان شهر رفتیم؛ اما پتوی سنگین سکوت را روی سرش کشیده بودند. مثل تمامی عصرهای جمعه، شهر زیر رخوت، آرام گرفته بود. هیچ ماشینی بوق نمی‌زد. هیچ سری از شیشه پنجره بیرون نیامد و پرچم نچرخاند. روی گونه‌ی هیچ بچه‌ای سه‌رنگ سبز و سفید و قرمز نبود. بلوای 1401 خوشی‌های دسته‌جمعی را ازمان گرفته بود. هرم نفسم را به دست‌های کرخت شده‌ام ها کردم.موتوری از کنارمان رد شد. جوانی نشسته روی ترک موتور، پرچم بزرگ ایران را از پشت سرش بالا گرفته بود. باد لای پرچم می‌پیچید و هرم وطن را به تن سرد شهر، ها می‌کرد. به خودم که آمدم رد اشک گرم را روی گونه‌ام حس کردم. تا مدت‌ها ذهنم روی آن اشک‌های گرم قفل کرده بود. تا آن روز وطن همیشه دم دستم بود. هیچ وقت نبودش ترس به جانم نینداخته بود. آن اشک‌ها از سر شوق می‌چکیدند. آن جوان‌ها خیالم را راحت کردند که هنوز آدم‌هایی هستند که پرچم سه رنگ را با الله وسطش توی دست‌هاشان بگیرند، تا وطن را وطن نگه دارند. ‌دفعه دوم وقتی بود که کنار سفره شام نشسته بودم. تلویزیون مستندی از موشک‌های آن خونخوار پخش می‌کرد که چنگ‌زده بودند به میدان تجریش. وسط سیلی که توی میدان راه افتاده بود جوانی تکه‌های بزرگ آسفالت را کنار زد. نمی‌دانم زیر آن تکه‌ها چه دید که دو دستش را کوبید توی سرش. چند قدم دور شد. نتوانست بی‌تفاوت بماند. دوباره نزدیک رفت. کمک آورد. به تعداد آدم‌ها اضافه شد. هر کسی گوشه کاری را گرفت. کادر بیمارستان توی مصاحبه گفتند اگر مردم نمی‌آمدند کار بیخ پیدا می‌کرد. چشم‌هایم را به قاب تلویزیون وصله کردم. اشک‌هایم روان شدند. اما چرا؟ برای جان‌هایی که زیر تکه‌های آسفالت مانده بود؟ یا برای آدم‌هایی که کم‌کم اضافه می‌شدند تا کار بیخ پیدا نکند؟ خوب که فکر کردم فهمیدم بیشتر دلم گرم مردانی بود که به سیل جاری توی میدان زدند. وطن را همین‌ها سرپا نگه داشتند. با دست خالی. با قلبی رنجور از همه ناملایمت‌ها. خودم را کنارشان حس می‌کردم و برای حضورشان اشک می‌ریختم.مجری می‌گفت سازندگان ماهواره همه دهه هفتادی ‌هستند و باید ایستاده به افتخارش دست زد. من نشسته بودم روی مبل و به افتخارشان اشک می‌ریختم. برای طول عمرشان صلوات می‌فرستادم. دوستم نعیمه می‌گوید: «وطن برای من آنجایی‌ست که دلم می‌خواهد تویش به خاک سپرده شوم.» چند وقتی‌ست با خودم فکر می‌کنم وطن برای من کجاست؟ امروز فهمیدم وطنِ منِ کم‌گریه‌کن آنجایی‌ست که بتوانم بی‌اختیار برایش اشک بریزم.
undefined #زهرا_رشیدیundefinedhttps://ble.ir/zahrarash1d1
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱:۱۶

thumbnail
#روایت_پرتاب
undefined گس و شیرین
آخرین قیمت طلا را فرستاده در گروه و زیرش نوشته: «به کجا داریم میریم؟»می‌نویسم: «با این دست فرمون به قهقرا!» در گروه بغلی یکی از هم‌مسیرها پیام گذاشته: «ان‌شاءالله امروز ساعت ۱۶:۴۸ سه ماهواره ایرانی به فضا پرتاب می‌شود.از همین الان، همین لحظه بنشینیم و روایت خودمان را بنویسیم؛ روایت پرتاب را.» می‌گویم چقدر من بی‌خبرم و می‌گوید تو پرتاب شده‌ای به زندگی!با یک سرچ دم دستی می‌فهمم امروز هفتم دی ماه هزارو چهارصدوچهار سه ماهواره بومی ایرانی ظفر۲، کوثری۱.۵ پایا پرتاب می‌شوند. غرور ملی‌ام قلقلک می‌شود و شیرینی این خبر، کمی طعم گس بلبشوی اقتصادی این‌ روزها را می‌برد. تلویزیون را روشن می‌کنم. می‌روم سراغ الگوهای روی میز و یکی‌یکی سنجاقشان می‌کنم به پارچه. گوشی را بین شانه و گردنم نگه می‌دارم؛ به مامان می‌گویم قرار است سه ماهواره برود فضا. می‌گوید که خبر دارد و قرار است یک ساعت دیگر از روسیه پرتاب شوند. در ادامه از حقوق این ماه که کمتر واریز شده‌ و بیمه تکمیلی که گران‌تر شده اما هنوز پرداختی‌های سه ماه گذشته را واریز نکرده هم می‌گوید.به دخترک می‌گویم که کانال را عوض نکند. مگه نگاه می کنی؟
آره. منتظرم پرتاب ماهواره رو نشون بده.
_ماهواره؟_آره؛ دانشمندای ایرانی ماهواره ساختن. قراره بره بالای کره زمین._ماهواره چیه؟و این سخت ترین سوال را باید به زبان کودک دوم دبستانی ساده سازی کنم!_ماهواره مثل یک جعبه بزرگه. کارش شبیه به دوربینه ولی باید بره از کره زمین عکس بگیره و اطلاعات بفرسته. _پس باید هوشمند باشه! مثل آدم ولی جاندار نیست،نفس هم نمیکشه! خوشحالم که سوال دیگری نمی‌پرسد. تایید می‌کنم. سرم را به نشانه «آره یه همچین چیزی» تکان می‌دهم._مامان! شمارش معکوسه؟ گوشه تلویزیون زمان ۴:۰۸ را نشان می‌دهد که هشتش هی کم می‌شود._آره.چند دقیقه دیگه پرتاب میشه. _تا برم دستم رو بشورم پرتاب شده ؟!_نه می‌تونی بشوری. هنوز مونده!روی مبل جلو تلویزیون، کنار هم می‌نشینیم._بیا برای ماهواره‌هامون دعا کنیم؛ براشون صلوات بفرستیم که پرتابشون موفق باشه_کی اونا رو ساخته؟ _دانشمندها، جوونای نخبه ایرانی. _چند نفر بودن؟_نمی‌دونم چند نفر ولى حتماً تیم‌های قوی و پرتلاش داشتن. خیلی سال هست که دارن برای ساختنش زحمت میکشن. شاید خیلی از اون آدمها تا الان دیگه زنده نباشن یا شهید شده باشن.تصویر شهید طهرانی مقدم جلوی چشمم نقش می‌بندد._عه مامان! داره نشونش میده. الانه؟_آره همین الانه. _پس چرا خانم معلم به ما هیچی نگفته بود؟ در دلم میگویم یکی به نفع من! اصلاً مهر به وطن باید از خانه به دلش سنجاق شود.از جایش بلند می‌شود و به سمت تلوزیون می‌رود بعد با صدای بلند رو به من می‌گوید: «مامان! نوشته یک دقیقه دیگه!» و می‌پرد بالا.دوتایی بلند بلند صلوات می‌فرستیم. انگار که دکمه پرتاب در دستم باشد دلم دارد می‌لرزد که پرنده می‌پرد یا نه! پرچم لوله شده ایران را که بازمانده راهپیمایی ۲۲ بهمن است باز می‌کنم. یک پرچم یا صاحب الزمان از لایش می‌افتد! پرچم‌ها را تکان می‌دهیم. صدای «الهم اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره» احمدی‌نژاد ،از سال هشتادوهفت هنگام پرتاب ماهواره امید، می‌پیچد در گوشم.تلویزیون ،تمام صفحه، پرتاب را نشان می‌دهد. هورا می‌کشیم و دست می‌زنیم. بغض کرده‌ام و مژه‌هایم نم زده‌.دخترک زل زده به تصویر انفجار که هی کوچک‌تر می‌شود. می‌گویم:_به نظرت چطوری میشه یک جعبه‌ی صدوپنجاه کیلویی رو انداخت بالا؟ مثلاً به سنگینی یخچال! یه جوری باید بره بالا که از هواپیما هم بالاتر باشه!چشمانش گرد شده و ابروانش بالا رفته!نگاهم می‌کند و جوابی ندارد._باید یک چیزی منفجر بشه تا انرژی زیادی درست بشه و بتونه ماهواره رو بندازه بالا. ولی این‌که چقدر انرژی لازمه رو متخصص‌ها باید حساب کنن._وگرنه ممکنه خودش هم منفجر بشه! می‌خندم._آره،شاید! این خیلی کار دقیق و مهمیه. این‌ها رو دانشمندای ما با زحمت یاد گرفتن. دشمنا دلشون نمی‌خواست ما یاد بگیریم. حتی وسیله‌های ماهواره رو به ما نمی‌دادن._مثل انرژی هسته‌ای؟در دلم می‌گویم: «سیاسیِ کی بودی شُمو؟!» مجری اعلام می‌کند که مرحله اول با موفقیت انجام شد.گوشی را برمی‌دارم و چرخی در صفحات مجازی می‌زنم. جز چند کانال و صفحه خبری انگار این واقعه لابه‌لای اخبار طلا و تورم گم شده. در قسمت نوت اینستاگرامم پرچم ایران را بالا می‌برم.
undefined #اسما_کیان
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۲۳:۰۵

#روایت_پرتاب
undefined بلندای غرور
غرش پرتاب موشک ماهواره‌بر که در دل خود سه ماهواره ایرانی را جای داده، طنین‌انداز می‌شود. این نه تنها تصویری از پیشرفت و دستاورد است، بلکه نمادی است از عزم و اراده‌ای که از دل جوانان سرزمینم بیرون می‌آید. جوانانی که در دوران سختی‌ها و مشکلات از یاد نمی‌برند که باید برای آینده بهتر در این خاک تلاش کنند.می‌گویند چند جوان دهه هفتادی و هشتادی این ماهواره‌ها را ساخته‌اند. تقریبا هم سن و سال پسر خودم هستند. احساس می‌کنم مثل فرزندان خودم دوست‌شان دارم و بهشان عشق می‌ورزم. دلم غنج می‌رود وقتی می‌بینم با وجود همه تحریم‌ها، همه موانع و سختی‌ها ترجیح داده‌اند در کشور خودشان بمانند و خدمت بکنند. ای کاش همه این طور بودند. چقدر غصه می‌خورم وقتی همسرم هر بار می‌گوید یکی از همکاران و اساتید جوان دانشگاه‌شان از ایران مهاجرت کرده و یا قصد رفتن دارد. شاید آن‌ها به این فکر می‌کنند با این شرایط اقتصادی، هر روز اوضاع برای‌شان که سال‌های زیادی از عمر را صرف علم و دانش کرده‌اند سخت‌تر می‌شود. شاید امید به آینده‌ای روشن‌تر در جایی دیگر، آن‌ها را به این تصمیم رسانده باشد. اما ای کاش همه مثل همین جوان‌ها بمانند و کشور خودشان را بسازند. جوان‌هایی که به جای فرار از مشکلات، تصمیم گرفته‌اند با سختی‌ها دست و پنجه نرم کنند و به نسل‌های آینده نشان دهند که اگر عشق به وطن و اراده وجود داشته باشد هیچ چیزی غیر ممکن نیست. شاید این راه سخت‌تر باشد. شاید ناملایمات و مشکلات بیشتری وجود داشته باشد، اما در عوض عزت و سربلندی‌اش نصیب مردم خود ما خواهد شد.این جوان‌ها که در دل سختی‌ها هنوز هم به وطن خود ایمان دارند، نشان می‌دهند که وقتی اراده و خلاقیت با هم ترکیب شود، هیچ چیزی نمی‌تواند آنها را متوقف کند.
undefined #مائده_محمدتبارundefinedhttps://eitaa.com/maahsou
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۲۳:۱۵

#روایت_پرتاب
undefined کارت پرواز
از مدرسه نرسیده، به سراغ گوشی رفت. بلند گفت: «دوستم لینک پیامک به ماهواره برام فرستاده» در ماهیتابه را گذاشتم؛ چند تا ظرف داخل سینک را شستم، دست‌هایم را خشک کردم و کنارش آمدم. قبل از این‌که من برسم خودش وارد لینک شده و پیام داده بود. ندیدم چه نوشته ولی حس می‌کردم قلبش به‌شدت می‌کوبد. انگار بالای کوه ایستاده است. به ساعت نگاه کرد؛ بلند گفت:« پنج ساعت و هیجده دقیقه دیگه مونده.» روی مبل صاف نشست، پاهایش را بالا آورد؛ دستانش را روی زانویش گذاشت. تسبیح دانه درشت آبیش را دور انگشتش چرخاند. چشمش به حرکت دایره ثابت مانده بود. تسبیح را نگه داشت، چند صلوات فرستاد. دوباره تسبیح را چرخاند، انگشتش را کمی خم کرد، خندید و گفت:« چه جالب، داره بیضی می‌چرخه، مثل مدارای دور خورشید.» باز سکوت و صلوات. دوباره و دوباره تسبیح را چرخاند. سر ناهار هم، فکرش مشغول بود. ظرف‌های ناهار را جمع کردم، آهسته پرسید:« پختن غذا چن ساعت زمان برده؟» حس کردم دارد چیزی را دو، دوتا، چهار تا می‌کند. گفتم:« ساعت نگرفتم، شاید دو ساعت شد.» خنده و تعجبش در هم گره خورده بود و گفت:« و ما بیست دقیقه‌ای خوردیم.» گفتم:« فقط دو ساعت نیستا، شاید چن ماه یا چن سال زمان برده.» نگاهم کرد. می‌دانستم دنبال سوال دیگری می‌گردد، ادامه دادم:« تازه اثر غذا توی بدنمون هم تا چن ماه و چن سال باقی خواهد موند.» هیچ‌چیزی نگفت و سراغ کتاب و دفترش رفت. دنبال دغدغه‌های یازده سالگی خودم گشتم. هرچه ذهنم را شخم زده یادم نیامد که آن زمان چه دلهره‌ای داشتم؟ هرچه بود این‌گونه نبود. حواسش به دقیقه‌ها بود. تلویزیون را روشن کرد و دو زانو جلویش میخکوب شد. تسبیح می‌چرخاند و صلوات می‌فرستاد. حس کردم بیشتر از من شوق دارد. حالا دیگر ثانیه‌ها را می‌شمرد. گوشی را برداشت. روی صفحه زوم کرد. منتظر پرتاب بود. روی زانوهایش بلند شد، فیلم گرفت. نمی‌توانست بنشیند. لحظه به لحظه  را برای دوستانش فرستاد. از مراحلش گفت، از پرتاب‌گرش، از چهار استوانه و شانزده موتورش. از ساعتی که ماهواره‌ها پرتاب شدند و می‌شوند. از قابلیتهای ماهواره‌ها. گفتم :« همه می‌بینن، گزارش نیاز نیس.» گفت:« این شوق منه، من دهه نودی با دهه هشتادی خیلی فاصله ندارم.» خدای من! در تمام لحظات سکوتش داشته به حرکت و مسیرش فکر کرده است. روبه‌روی اپن آشپزخانه ایستاد. گفت:« مامان! ما ده دقیقه پرتاب را نگاه کردیم.» نخواستم حرفش یادش برود؛ با نگاهم خب کش‌داری تحویلش دادم. ادامه داد:« از سال‌های خیلی دور، از زمان ابن هیثم برای این زحمت کشیدن» از آشپزخانه بیرون آمدم؛ بغلش کردم. در چشمانم زل زد و ادامه داد:« اثر کار اینا تا سال‌های خیلی دور می‌مونه؟» گفتم :« آره، حتما می‌مونه.» گفت:« میشه برام یه کارت پرواز از خدا بگیری؟  میشه برام دعا کنی من و دوستام، تو جوونی یه کاری بکنیم که تا سال‌ها اثرش بمونه.»  و باز من ماندم و غبطه به حال کودکم که او کجا سیر می‌کند و من کجا؟
undefined #راضیه_سلیمیانundefinedhttps://eitaa.com/Rozaneh_1
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۲۳:۲۲

#روایت_پرتاب
undefined پرتاب ماهوارهخودزنی مدتی‌ست در بعضی ایرانیان رنگ وروی زردی به خود گرفته، انگار اکثریت مردم دشمن خودشان شده‌اند و چاقو‌، نیزه زبانشان را در تن و بدن ایران‌جان فرو می‌کنند.طیف دانشجو تلاش می‌کند.به نقطه موفقیتی می‌رسد، خلاقیت به خرج می‌دهد. به اختراعی دست پیدا می‌کند.به‌جای شادی و به‌به. چه‌چه کردن، دشمن خودی سر می‌رسد و ضربه‌ای کاری وارد می‌کند و می‌گوید.«حالا مگه چیکار کردند. دو‌تا دانشجو یه اسباب بازی چیزی ساختن» چندی نمی‌گذرد آن به اصطلاح اسباب بازی وارد زندگی‌شان، می‌شود و موجب اسباب راحتی‌شان. تازه حالا، از کیفیت اعتراض می‌کنند.دانشمندانمان در صنعت. هسته‌ای پیشرفت می‌کنند. دوباره خنجر زبان کشیده می‌گویند:«ما هسته‌ای می‌خواهیم چه کار نان شبمان سر سفره نیست. بلاخره با گرادادن به دشمن، دانشمندانمان را هم به شهادت می‌رسانند. دیروز یکشنبه هفت دی بود، سه تا ماهواره هوا کردیم. قلبم ازخوشحالی داشت از سینه‌ام بیرون می‌پرید.ذوق مردم قدرشناسمان را که می‌دیدم، آرام می‌گرفتم. لحظه پرتاب ماهواره‌ها مغازه میوه فروشی مشغول خرید بودم هویج‌ها را یکی یکی وارسی وسوا می‌کردم ودر کیسه می‌انداختم، دختری جوان که هنوز فکر کنم اگر پسر بود پشت لبش سبز نشده بود، با تلفن همراه صحبت می‌کرد. «آره بابا همچین ماهواره ماهواره می‌کنندانگار چیکارکردن قیمت دلار و سکه رو ونمی‌تونن کنترل کنند ماهواره. هوامی‌کنند،حالابگو کجای دنیا رو می‌خواین بگیرین بشینید سرجاتون، با آمریکا آشتی کنید، خودش براتون همه چی می‌سازه» وبعد خنده بلندی کردذو سرش را برگرداند من را دید که با هویجی در دست و نگاه عاقل اندر سفیهی اورا نگاه می‌کنم، به محض دیدن من گوشی را دردستش جابجا کرد از چپ به راست و کلاه کاپشنش را جلو‌ داد وقدم‌هایش را بلند کرد و از مغازه خارج شد .گرچه قصد هیچ‌ توضیحی برایش نداشتم. اما دلم به حال دانشمندان و نظام وانقلاب وشهدا وامثال خودم سوخت. که دشمن تا کجا پیش رفته و چقدر مخ جوانان یا حتی جوانان قدیم‌مان راهم ترید کرده که طرف اصلا نمی‌خواهد طعم پیشرفت وبه خود بالندگی را بچشد و بپذیرد که ما الان کجای جهان هستیم.چند سال پیش، دریک فیلمی محمدرضاپهلوی دارد سخنرانی می‌کند می‌گوید «من در دانشگاه هاروارد به دیدن دانشجوها رفتم سخنرانی کوتاهی داشتم، بعد از دانشجوها پرسیدم من از ایران آمده‌ام می‌خواهم کشورم را بسازم به کمک شما دانشجوها نیاز دارم.» در بین جمع یک‌ دانشجویی بلند شد و به زبان خودش گفت: «ایران دیگر کجاست؟ وقتی به ایران برگشتم‌. تا مدت‌ها دراین فکربودم چگونه ایران را به همه‌ی دنیا نشان دهم. به فکرمان رسید جشن دوهزارو‌پانصد ساله را براه بیندازیم تا هم از سران کشورها هم از دانشجوهای کل دنیا دعوت کنیم، آن هم در تخت جمشید تا همه دنیا بدانند ایران ما کجاست و چه قدمتی دارد. محمدرضا شاه آن‌همه اموال بیت‌المال خرج کرد، تا ایران را به دنیا نشان دهد هیچ‌وقت مردم به خودشان گفته‌اند آن‌همه هزینه که در شکم مردم دنیا رفت برای ایران چه دستاوردی داشت؟اما الان که ایران دارد هرروز در دنیا نه تنها نشان داده شده بلکه کشورها برای جوانانشان ایران هراسی می‌کنند این ایران هراسی یا اسلام هراسی نه تنها فکر و ذهن مردم جهان را بدبین نمی‌کند بلکه جوانان را به حرکت جنبشی وامی‌دارد که ایران مگر چگونه است که دارند همه را می‌ترسانند،مانند بلاگری که هفته قبل در شبکه خبر فوری دیدم به ایران آمده بود. برای سیاحت، خودش گفت: که وقتی به ما گفتند به ایران نروید کشته می‌شوید، من تصمیم‌ گرفتم جانم را به خطر بیندازم اما حقیقت را ببینم. در پیج خود با صدای بلند از ایران کلیپ پرکرده بود و می‌گفت : «آهای مردم دنیا اینجا ایران است‌، بهترین کشور دنیا ،امن ترین کشور دنیا، با صداقت ترین مردم دنیارا دارد،همه بیایید ایران.» کاش می‌شد این خنجر خود زنی بعضی هموطنان را از دستشان گرفت. تا پیکر زخم‌خورده ایران را التیام بخشید.
undefined #هانیه_زاهدیان‌نژاد

~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۰:۴۹

#روایت_پرتاب
undefined پرتاب به‌سوی فضا
سکوت عجیبی حکم‌فرما بود.سکوتی که پر از هیجان بود و همه منتظر یک اتفاق بزرگ بودند. روی صفحه نمایش، فقط اعداد و خطوط سبز رنگ بالا و پایین می‌رفتند.اما تمام حواسمان به آن نوک تیز موشک بود. آن موشک فقط یک قطعه فلزی نبود، بلکه نتیجه سال‌ها تلاش سخت مهندسان بود. ضربان قلبم تند شده بود مثل یک ماشین مسابقه‌ای که آماده شروع باشد. کمی استرس داشتم. چون شنیده بودم پرتاب موشک پر از ریسک است، اما بیش‌تر از آن امید داشتم که این همه زحمت به نتیجه برسد. دست‌هایم را محکم روی میز گرد چوبی فشار می‌دادم. آن قدر حواسم به صفحه نمایشگر تلویزیون بود که صداهای اطراف را نمی‌شنیدم و فقط به تلویزیون نگاه می‌کردم. انگار که این کار کوچک بتواند به آن غول آهنی کمک کند تا مسیرش را درست برود. لحظه‌ی موعود رسید. دستور صادر شد. اول آرام بود اما بعد با یک صدای مهیب و بلند، تبدیل به فواره‌ای از آتش شد. منظره حتی از پشت قاب تلویزیون، باور نکردنی بود یک نور نارنجی و سفید بزرگ که نشان می‌داد انسان چه‌قدر می‌تواند قدرتمند باشد و جاذبه زمین را به چالش بکشد در آن همه نور و صدا تمام خستگی‌ها و شک‌ها برای یک لحظه ناپدید شدند و فقط حس افتخار باقی ماند. چند دقیقه بعد پیام رسید، هر سه ماهواره با موفقیت در مدار قرار گرفته‌اند. در آن لحظه همه‌ی جزئیات مهم شدند؛ نه فقط موفقیت مهندسی بلکه پرواز هم زمان پایا،کوثر پیشرفته و ظفر ۲. من به آن نقطه کوچک و محو شده در آسمان نگاه می‌کردم،این فقط یک کار فنی نبود؛ یک جور تایید بزرگ بود. تاییدی که نشان می‌داد اگر با دقت و تلاش زیاد روی یک هدف تمرکز کنیم، می‌توانیم از زمین جدا شویم و در فضای بی‌نهایت جایگاه خودمان را پیدا کنیم. در آن لحظه، من فقط تماشاچی نبودم؛ بخشی از این پرواز بزرگ، در درون من هم به اوج رسیده بود.
undefined #فاطمه_زارع

~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۰:۵۸

#روایت_پرتاب
undefined میریم بالا، بالاتر
نشسته‌ام جلوی تلویزیون و خیره شده‌ام به صفحه آن و زیر لب ذکر "لاحول و لا قوه الا بالله" می‌خوانم. دخترم گریه می‌کند که چرا کانال تلویزیون را تغییر داده‌ام و چند دقیقه‌ای نمی‌تواند پویا ببیند.ذهنم پرتاب می‌شود به سن و سالی که دخترم آن‌قدر بزرگ شده که می‌فهمد و برایش توضیح می‌دهم پرتاب سه ماهواره‌ی ایرانی، آن هم به صورت هم‌زمان، چه افتخار بزرگی است. این‌که از بین صد و نود کشور جهان، فقط دوازده کشور «چرخه‌ی کامل طراحی و ساخت ماهواره» را دارند و ایران، یکی از این دوازده کشور است؛ و این، چه‌قدر کیف دارد.ماهواره‌هایی که تیم اصلی سازنده‌شان پنج دانشمند جوان هستند و میانگین سنی‌شان کم‌تر از سی سال است؛ واقعا غرورآفرین است.الان که دو سال و اندی بیش‌تر ندارد. فقط ذهنش به برنامه‌های شبکه‌ی پویا قد می‌دهد و برای چند لحظه منع شدن از تماشای آن، فریادها سر می‌دهد. و من به عنوان مادری مهربان، دلسوز و فداکار، بی‌اعتنا به تمام عربده‌های طفلم، ذکر می‌گویم و پرتاب ماهواره را نگاه می‌کنم. عددها به شماره در‌می‌آیند و حالا آتش زیر ماهواره را پر می‌کند. کم‌کم بالا می‌رود تا کاملا از زاویه‌ی دید محو می‌شود. در دلم آهنگ فیلم سینمایی «منطقه پرواز ممنوع» رد می‌شود که می‌گفت: «میریم بالا، بالا، بالاتر...» بقیه‌اش را به قول نیشابوری ها از بر نبودم.ماهواره که پرتاب شد، نفس عمیقی می‌کشم و منتظر صحبت‌های مجری نمی‌مانم، با سرعت برق و باد، شبکه پویا را می‌آورم و دخترم به شکل باورنکردنی، در لحظه صدای گریه‌اش قطع می‌شود.یاد کلیپی افتادم که در یکی از کانال‌ها دیده بودم.دیپلمات الجزایری در مصاحبه‌ای تصویری می‌گفت: «وقتی چند سال پیش در الجزایر دیپلمات بودم به وزیر خارجه وقت ایران در حضور رئیس جمهور الجزایر گفتم: با این همه تحریم و گرفتاری، چطور نود میلیون در ایران زندگی می‌کنند و پیشرفت دائمی هم دارید؟» این نشان می‌دهد که واقعا حمایت الهی وجود دارد.برای ما سوال است که شما چه‌طور در ایران زندگی می‌کنید؟ روزی چهارصدهزار بشکه می‌فروشید، پولش به ایران نمی‌رسد. پروژه اتمی و دفاعی شما مستمر است. نودمیلیون شهروند در ایران زندگی می‌کنند. نخست وزیر ما در سفرش به ایران گفته بود: تهران زیبا، تمیز و مرتب است. بازارها و مغازه‌ها پر از اجناس هستند. از شش ملت در منطقه حمایت می‌کنید. فلسطین، عراق، افغانستان، بحرین، یمن، لبنان، سوریه (در آن زمان). پرسیدم: به راستی چطور دوام می‌آورید؟در جواب گفت: وقتی در جلسات پرونده‌ها را باز می‌کنیم با فجایع روبه‌رو می‌شویم. فرصت شغلی وجود ندارد. مشکلات، هزینه ها، حقوق، مسکن، ازدواج جوانان، کارخانه‌ها، کشاورزی و ... پرونده ها را می‌بندیم و با ناامیدی به خانه می‌رویم. ولی ما پیرمردی داریم به نام "ولی فقیه"، نمی‌دانیم نیمه شب با پروردگارش چه می‌گوید که تا صبح تمام مشکلات حل می‌شود.می‌گفت: «از لحاظ مالی واقعا نمی‌توانیم ترتیب اثر بدهیم. ولی حس می‌کردیم چیز دیگری فراتر از اراده ما وجود دارد. چون واقعا پولی وجود ندارد. نفت می‌فروشی و پول آن وارد کشور نمی‌شود و در خارج می‌ماند. تحریم‌ها علیه ایران بسیار شدید است و چیزی از آن عبور نمی‌کند. با عراق که همسایه و دوست ماست نمی‌توانیم معامله کنیم چه برسد به دیگران. همان جا بود که رئیس جمهور الجزایر گفت: «شخص ولی فقیه شما برای ما دعا نمی‌کند؟ ما با این‌که هیچ تحریمی نداریم ولی امورمان روبه راه نیست.لحظه پرتاب ماهواره فقط به این فکر می‌کردم حضرت آقا این صحنه را می‌بینند؟ ایشان به چه موضوعی فکر می‌کنند؟ زیر لب چه دعایی زمزمه می‌کنند؟زندگی ما ایرانی‌ها از سر صدقه ایشان و دعاهای خیرشان سر سلامت می‌گذرد وگرنه در شرایط فعلی، دشمن کم نداریم.دشمنی که نمی‌داند وقتی اراده یک ملت به پرواز درمی‌آید، هیچ مرزی باقی نمی‌ماند، حتی آسمان. تحریم‌ها هم عاملی هستند تا امروز، ایران در مدار قدرت بایستد و این اتفاق، فقط پرتاب چند ماهواره نیست. نمایش اقتدار و ایستادگی یک ملت است.
undefined #محبوبه_ذالیانی

~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۲:۵۰

#روایت_پرتاب
undefined حرکت رو به جلو
هم‌زمان که در به در دنبال پزشک حاذق پوست هستم، گوشم به شبکه‌ی خبر است و با نگاه‌های گاه و بی‌گاهم، اخبار از تیغ تیز نگاهم جان سالم به در نمی‌برد.ذهنم از غصه‌ی ضایعه‌ی پوستی که روی پای فاطمه جا خوش کرده است، خم شده.با همه‌ی خمودی‌ام، حواسم به ساعت شانزده و چهل و هفت دقیقه هست. مگر می‌شود ایرانی باشی و یادت برود؟!چه‌قدر حس غرورش، شبیه شب بعد از شروع جنگ دوازده روزه است. شبی که مردم اسرائیل در سوراخ موش‌هایشان چپیده بودند و ملت ما، در فضاهای باز با شروع پرتاب ها، هلهله می‌کردند.آن شب از تلویزیون شاهد این زیبایی بودم و بلند بلند سوره‌ی فتح می‌خواندم. پیج اینستاگرام متخصص پوست آقای دکتر «م» را پیدا می‌کنم و به عکس‌هایی که تا اجازه‌ی وا شدن به آن‌ها ندهم باز نمی‌شود، توجه می‌کنم. «ممکن است دیدن این تصاویر، دلخراش باشد. »به بیوگرافی‌ای که از او در گوگل پیدا کردم، مشغول می‌شوم. با زیر چشمم، حواسم به شبکه‌ی خبر و صحبت‌های غرورآفرین مجری هست. دکتر «م» تحصیلات خود را در آمریکا گذرانده است. بیست سال در مراکز تحقیقاتی آن‌جا کار کرده‌است و حالا به شیراز بازگشته‌است. دیار مادری‌اش. با دست پر آمده‌است. اختراعی که تازگی آن را ثبت کرده‌است. چشمانم پر از اشک می‌شود. درمانی ابداعی برای سرطان پوست. زیرلب ماشاالله می‌گویم و هم‌زمان لحظه‌ی موعود پرتاب موشک‌ها. روح خسته‌ام، چروک‌هایش را بیش از حد از هم باز می‌کند و نفس راحتی می‌کشم.به فاطمه که نگاهش به من است، لبخند می‌زنم.
undefined ‌#سعیده_ارجمندی

~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۳:۱۷

thumbnail
#روایت_پرتاب
undefined ماکت است. ایران ماهواره ندارد.
بچه ها در اتاق مانیتورینگ بودند برای رصد اطلاعات ، آن طرف دنیا در اتاق فکر رسانه‌هایشان دستور کار جدید صادر شد. عکس ماهواره هدهد را استوری کردند ، زیرش نوشتند «این ماکت است با وسایل ماکت سازی سر هم شده» آن یکی نوشته بود «مشخص است ماهواره چوبی است.» خانم مهندس دهه هفتادی‌مان از سال هزاروچهارصدوسه تعریف می‌کند . زمانی که ماهواره‌های یک شرکت دانش بنیان خصوصی به فضا پرتاب شد و سیگنال‌های موفقش دل خیلی‌ها را شاد کرد. اما قبل از آن در داخل کسی باورش نمی‌شد این بچه‌ها چه کار بزرگی انجام می‌دهند. حتی خیلی از سازمان‌ها به آن‌ها وقت جلسه هم نمی‌دادند. اما بعد از پرتاب موفق خودشان برای همکاری پا پیش گذاشتند. خیلی‌ها به دهه هفتادی و هشتادی‌ها بر چسب بی‌حوصلگی و بی‌انگیزگی می‌زنند اما پیشرفت‌های حساس‌ترین بخش‌های علمی‌مان ، مثل همین هوافضا را مدیون همین بچه‌هایی هستیم که میانگین سنی‌شان به بیست وشش نمی رسد. به واسطه زن بودنم ذوق دخترهای مهندس پروژه‌ها را بیش‌تر دارم. شاید چون آینده دخترم را روشن می‌بینم .خانواده‌هایشان به آن‌ها ایمان داشتند و استادشان به استعدادشان باور داشت. خانواده‌ها در برابر حجم زیاد کارشان صبوری می‌کردند. استاد هیچ‌جا پشتشان را خالی نمی‌کرد. جایی در سازمانی اعلام می‌شد به جای این خانم‌های جوان ، نیروی آقا جایگزین کنید، استاد اعلام می‌کرد این خانم‌ها نفرات اصلی پروژه هستند و جایگزین ندارند.روایت‌های مجله‌ی سها را وسط شلوغی‌های کارهای خانه و بچه‌ها می‌خوانم و ذوق می‌کنم. بچه‌ها می‌پرسند : «مامان چی نوشته این‌جا؟» به عکس‌های مهندسان جوان که کار نصب ماهواره را انجام می‌دهند اشاره می‌کنند. به زبان کودکانه برایشان تعریف می‌کنم . با ذوق می‌گویند : «ما هم بزرگ شدیم موشک خودمون رو می‌سازیم می‌فرستیم فضا. » دلم حسابی برایشان ضعف می‌رود. ان شاالله می‌گویم و می‌پرسم : «می‌خوای چند تا از عکس‌هایی که ماهواره‌ها از زمین می‌گیرند رو با هم نگاه کنیم ؟» عکس‌ها را می‌بینند و حسابی رویاپردازی می‌کنند. دنبال بازی که می‌روند، دوباره غرق در خواندن می‌شوم. خانم قلی‌زاده خانم مهندس روایت ما ، با همسرش در همین شرکت آشنا شده و ازدواج کردند. همسرش از قدیمی‌های شرکت است . حالا فکر نکنید شرکتشان قدمت زیادی دارد. شرکت امید فضا کارش را سال نود و هفت در یک کافه شروع کرده. بعد کتابخانه دانشگاه . بعد از یک سال تازه توانستند یک جایی را اجاره کنند با چند میز و صندلی دست دوم. خانم مهندس وقتی برای کارآموزی وارد شرکت شده بود تازه تعدادشان به ده نفر رسیده بود. حالا تصور کن کار سخت با حساسیت بالا انجام بدهی اما حقوقت را شش ماه یا نه ماه یک‌بار بدهند. خیلی‌ها طاقت نمی‌آوردند و می‌رفتند. اما آن‌ها ماندند و به دنیا ثابت کردند برای ایرانی کار نشد ندارد. حتی اگر هشت نفر در یک اتاق نه متری با تجهیزات کار کند. حتی اگر برای کار کردن تنها جای خالی روی پله‌ها باشد. آنتن‌های سار روی ماهواره هدهد و کوثر طراحی خانم مهندس ماست. آنتن‌هایی که از قطر چهل و پنج یا نود سانت به قطر سه تا چهار متر می‌رسند. طراحی ساختار اصلی ماهواره هدهد، در واقع طراحی، جانمایی ، سیم کشی ، تحلیل‌های استحکامی و دینامیکی هدهد همه به عهده‌ی خانم قلی‌زاده بوده ،خانم مهندس بیست و شش ساله‌ی ما . من این مصاحبه را چندبار خواندم و هر بار بیش‌تر از قبل ذوق کردم. شاید عده‌ای باز بگویند در این وضع مملکت دل‌خوشی داری با این خبرها خوشحال می‌شوی . اما تجربه به من ثابت کرده ، با همه سختی‌ها، آینده کشورم را همین آدم‌ها می‌سازند. نه خائن‌های وطن فروش . ایران هزاروچهارصدوچهار با همه‌ی کم و زیادهایش آن‌قدر به سمت قله رفته که دیگر انکار و تمسخر و تهدید جلوی راهش را نمی‌گیرد. من باید برای ایران هزارو چهارصد و بیست و چهار خودم و بچه‌هایم را به صبر و تلاش و عشق به کشورم مجهز کنم . ما برای بچه‌ها ماشین کنترلی نمی‌خریم ، ماشین کنترلی رو با هم می‌سازیم.
undefined #فاطمه_کریمیundefinedhttps://ble.ir/redlines1
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۷:۵۵

#روایت_پرتاب
undefined سنگ‌ریزه‌ای توی کفش کوهنوردی
باد سرد از درز پنجره می‌آید و موهای تنم را سیخ می‌کند. به چاله‌های آب، زیر نور ستون‌های برق نگاه می‌کنم. قلپ قلپ‌ می‌کنند. یعنی که باران دارد شلاقی می‌زند. قطرات باران مثل سرعت‌گیر، انعکاس صدای اذان صبح مسجد را کم‌رمق کرده. بچه‌ها زیر پتوهای گرم و نرمشان خوابیده‌اند. قرآن به بغل و تسبیح به دست، خانه‌ها را رصد می‌کنم. تک و توک چراغ‌هایشان روشن است. خواب از چشم‌هایم پریده. یک ذوق همراه با نگرانی توی دلم شروع به لولیدن کرده. حسی شبیه موقعی که جنگ شد. موقعی که پدافند لاینقطع می‌زد. ذوق داشتم که می‌توانیم بزنیم؛ دلم ولی می‌لرزید برای زنی که مَردش را راهی پرتاب کرده. نفسش را در سینه نگه داشته، صبر کرده، کوچه که صدای پژواک ماشین مرد را با خود برد، به اشک‌هایش آزادباش داده.چرخه دوباره دارد تکرار می‌شود. پیشرفت موشکی‌مان را دشمن تاب نیاورد. تا آنجا که زورش رسید دانشمندانمان را شهید کرد. حالا دوباره داریم می‌سوزانیمش. دوباره داریم یک برگ برنده رو می‌کنیم. دوباره درحالی که دشمن به خیال خودش زده تار و مارمان کرده، جوانان کشور جوانه زدند. عمری تلاششان به گُل نشسته. حالا می‌خواهیم سه ماهواره هوا کنیم. حالا من دوباره نگران آن زن شده‌ام. آن زن که نمی‌دانم مادر است یا همسر. این نمی‌دانم برای این است که دست جوانانمان در دست موسپیدکرده‌های این فن بوده و ماحصلش شده کوثر و ظفر و پایا. به آن زن در هر کدام از نقش‌هایش باشد فکر می‌کنم. او هم دارد دعا روانه مَردش می‌کند. ترسش، اشکش و دلهره‌هایش را توی جیبش می‌گذارد. با افتخار دکمه‌های لباس مرد را می‌بندد، لبخند می‌زند، دستی پشت شانه‌های مرد می‌کوبد و راهی‌اش می‌کند. آنگاه وقتی که کوچه صدای پژواک ماشینش را هم با خود برد، ترسش را می‌ریزد توی چشمش و به اشک‌هایش آزادباش می‌دهد. ترس از این که نکند در نیمه شبی تاریک، دشمن بخواهد به خیال خودش پرونده صنعت ماهواره کشورمان را با ترورهای سریالی ببندد. برای آرامش آن زن دعا می‌کنم‌. دیگر باید یک خاری در کفشش را همیشه تحمل کند. خاری به نام تهدید. البته همه این‌ها فکر‌های من است. مسلما مردی که توانسته خود را تا فراتر از آسمان‌ها رشد دهد، تنهایی اوج نگرفته. مگر ماهواره‌های ما به تنهایی پرتاب می‌شوند. در مسیر حرکت به سمت قله پیشرفت، این زنان هستند که نقش ماهواره‌بر سایوز را ایفا می‌کنند.دور آخر تسبیح را تمام می‌کنم. سه دور صلوات برای سربلندی سه ماهواره‌مان. بچه‌ها هنوز آرام خوابیده‌اند.
undefined #سارا_ابراهیمی
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
undefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۲:۴۰

thumbnail
undefinedمدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند:
undefinedسلسله کارگاه‌های برخــــــط روایت‌نویسی
کارگاه اول: «تحقیق در تاریخ شفاهی»برای نگارش کتاب‌های تاریخ شفاهی، چطور به اطلاعات صحیح برسیم؟
undefinedشــــش جلسه دو ساعته
پنجشنبه‌ها ساعت ۱٠ صبح

undefinedبستر برگزاری: اسکای‌روم
undefined*با ارائه سرکار خانم «اعظم پشت‌مشهدی»*محقق و پژوهشگر تاریخ شفاهی، نویسنده کتاب‌هایی چون «بادگیرها چشم به راه‌اند»، «من شهید نیستم»، «پرواز در جزیره» و ...
undefined*مهلت ثبت‌نام:* چهارشنبه ۲۴ دی
undefinedشروع دوره: پنجشنبه ۲۵ دی‌
undefinedهزینه کارگاه: ۲۵۰هزار تومان

هزینه ثبت‌نام برای شرکت‌کنندگان در طرح «مسیـــر» ۱۵٠هزار تومان می‌باشد.

undefinedراه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام:09171200864
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۵:۰۰