Alireza Ghorbani - In Those Eyes (320).mp3
۰۴:۳۴-۱۰.۷۲ مگابایت
۱۹:۳۳
کسی به ما نگفت !اما چرا خودمان به خودمان نگفتیم!من شروعِ داستان خودم را همیشه از کشتی نوح نوشته بودم، که اجدادم آدم های سر به راهی بودند که من از نسلشان باقی ماندم. که به نوح ایمان داشتند و سوار کشتی شدند و به دامنه کوه جودی رسیدند و از آن طوفان، جان سالم به در بردند که من الان اینجا هستم!اما چرا به ذهنم نرسیده بود که من به نسل حضرت آدم می رسم! آدم پیغمبر بود و من پیغمبر زاده ام.گیرم با هزار واسطه یا دوهزار تا یا حتی بیشتر...پیغمبرها نقطه شروع دنیا هستند!آدم هر روز زاد و ولد می کند و بچه های پیغمبر را به دنیا می آورد!دنیا جای مقدسیست.
۷:۲۸
قیافه اش شبیه درویش مصطفایِ«منِ اویِ» امیرخانی بود( خدا به امیرخانی سلامتی بده! )با همان یال و کوپال و ریش و پشم و اطمینان توی حرف زدنش...داشتم می گفتم، آدم اهل دلی بود! می گفت:«صاف نبودنُ هر جوری هم بزک و دوزک کنی بالاخره از یه جا درز می کنه.صاف نبودن از چشمای آدم پیداست. از آهنگ صداش از تکون خوردن لبش. ربانی های یهود و نصارا از کلی وقت قبل از تولد پیغمبر،اومدن حجاز. شنیده بودن قراره یه منجی اونجا ظهور کنه. می خواستن نزدیکش باشن. روزی که شنیدن به دنیا اومده تا فهمیدن از نسل اسماعیله نه اسحاق شروع کردن به جِرزنی....قرآنمیگه یقین داشتن اون بچه ی نظر کرده همون پیغمبر آخرالزمونه . «میشناختنش همون جور که پسراشونو!»اما ....یه عمر قوم برتر بودنُ قاب کرده بودن زده بودن سر در خونه هاشون! آقایی بهشون ساخته بود. تحمل اینو نداشتن که سلسله انبیای عالم به بچه های اسماعیل ختم شه....صاف نبودن و ناخالصی داشتن یه جایی صفِ تو رو از اولیای خدا جدا می کنه.»حرفای درویش مصطفی که به اینجا رسید گفت:« قصه گردن کلفتی ربانی های یهود و نصارا قصه امروزه!صاف نبودن از چشمای آدم پیداست...از تُن صداش...از تکون خوردن لباش....یقینِ آدمِ ناصاف به دردش نمی خوره!این حکایتا برای تو هم هست!وگرنه خدا نیتش قصه گفتن نبوده!صاف شو قبل از اینکه صاف شی...»
https://eitaa.com/tayebefarid
۳:۴۴
حافظه بلند مدت بخاری ها و علاالدین ها ، و دوربین های عکاسی و عایق روی کابل های برق و حتی جت ها که با سوخت دیزلی راه می افتند تو را فراموش نمی کنند.انگار هنوز توی جاده ماهشهر آبادان ایستادی و مشعل های روشن پالایشگاه چشم های تو هستند.می خواهم عکستان را قاب بگیرم ، با خودم ببرم توی شهر بگردانم. توی کنار گذر ساحلی، بازار وکیل، میدان دانشجو، مترو ، حوزه علمیه ، کتابفروشی ها و داروخانه های توی راه...هر جا که شلوغتر باشد!تو را به آدم ها نشان بدهم... و تمام چیزهایی که توی قاب نیستند را! مثل بوی نفت پیرهنت یا رَدِّ مته،کفِ پایت!تو را به معلم ها نشان بدهم و بگویم خاطره «محمد جواد تندگویان» را برای دبستانی ها و متوسطه ها تعریف کنند، و برای کارگرهایی که سر میدان ایستاده اند ، و کتابدارها و شیرینی پزها و موتورسوارها و رفته گرها و راننده های خسته واحدها....تا امید بدود توی رگ هایشان. آدم ایرانی بوی خدمت را از زُهم مِنَّت باز می شناسد!تو یکبار توی زندان ساواک قربان این ملت رفتی وقتی با مته برقی کف پایت را....و بار دوم توی جاده ماهشهر آبادان! وقتی ستون پنجمی ها توی خاک خودمان تو را فروختند به بعثی ها! و بار آخر هیچ کسی نفهمید دقیقا چند سال طول کشید! اما همه خیالشان راحت بود که تو اسرار ملت را زیر شکنجه بعثی ها هر قدر هم که درد داشته باشد رو نمی کنی! روزی که برگشتی دو بار بدنت را مومیایی کرده بودند. اما مومیایی هم نمی توانست رد طناب روی گردنت دور دست ها و ساق پاهایت را و شکستگی قفسه صدری و جمجمه ات راپنهان کند.برای مردم ما از«جانم فدای ایران» گفتن زیره به کرمان بردن است. همه می دانند انسان ایرانی از هر دین و اعتقادی جان شیرینی دارد شبیه انار شبِ یلدا سرخ و خواستنی! و وقتی فصلش برسد همین انار سرخ خواستنی را روی دستش بالا میبرد و می گوید فدای سر ملت ...آقای وزیر «حس بویاییِ این مردم از فاصله چهل و چند سال عطر کتِ نفتی خادم شهید را از بوی زُهم مِنَّتِ دنیا طلب ها باز می شناسد.»اینجا حافظه بلند مدت علاء الدین ها و بخاری های نفتی و مشعل های پالایشگاه ها و حتی جت ها که قوت غالبشان سوختِ دیزلی است بیاد تو می سوزد.قاب عکستان را با خودم می برم توی شهر.چهل سال خیلی زیاد است. مردم حتما دلشان تنگ شده! تا وقتی آسمان خدا هست و ما هستیم،تا وقتی که چشمه های نفت این آب و خاک می جوشد و تا وقتی چراغ دانشگاه نفت آبادان روشن است یاد و خاطره شما هم توی دل های ایرانی زنده است.جایتان خالی...از طرف ملت ایران.
https://eitaa.com/tayebefarid
۱۷:۴۵
Alireza-Ghorbani-Az-Khoone-Javanane-Vatan-128.mp3
۰۳:۱۱-۳.۲۵ مگابایت
۱۷:۵۲
من آدم خوشبینی نیستم! همانقدر که بدبین نیستم. اصلا احساس خوش بینی یا بدبینی باید پُشتوانه و مابازاء داشته باشد. مبتنی بر یک واقعیت خارجی.آن هم نه ما بازائی در حدِ کوچه آرام شما و خیابان های اطرافش! شهر همه شهر است با همه کوچه ها و خانه ها و دکه ها و دکان ها و باغ ها وآدم ها و زن ها و بچه هایش. با بالا و پائینش، با حواشی و متعلقاتش. آرامش و امنیتی اگر هست باید برای همه باشد! نمی شود حاج کمالِ روایت های من یا علیرضا پسر آقای حاء نون سین که جلو جماعتِ بزن بهادری که از کشتن شهروند ایرانی ترسی ندارند سینه سپر کنند و شما با قاطعیت بنویسید« تمام این جنگ ها توی مجازی است،توی عالم واقع هیچ خبری نیست!» یعنی ما این همه جان پاک را توی مجازی باختیم؟ نگوئید که توی ذهن آرامتان که فقط نیمه پر لیوان را می بیند هیچ سهمی برای دل های نگران مادران و فرزندان حافظان امنیت کنار نگذاشتید و برای آن همسر جوانی که نمی داند محبوبش را دوباره خواهد دید یانه!واقعیت ها را همانطور که هست ببینید. با حاشیه هایش.حق است که جمهوری اسلامی حرم است، و نگهبانان أرضی و سماوی قدرتمندی از او محافظت می کنند اما رسالت من و شما انعکاس همه حقیقت است.« نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک!». از مزدور بیشرفی که مجسمه حاج قاسم را به زیر می کشد تا پدری که از فرط نگرانی بالای مزار پسر جوانش می گوید او عضو بسیج نبود! و کسی نمی پرسد پس چرا لباس بسیج پوشیده بود و شانه به شانه حافظان امنیت چاقو خورد! ما وسط جنگیم و جنگ همه جنگ است. اینجا هیچکس از انقلاب اسلامی نمی ترسد و اتفاقا بامی کوتاه تر از بام او نیست. جنگ که می شود می گویند دشمن «مردم و غیر نظامی های بی گناه» را هدف قرار داد! انگار که آن جوان بی دفاع پای لانچر با پوشیدن لباس سپاه هدف مشروع است! یا بچه های حافظ امنیت گناهکارند....نسبت ما با رنج بقیه آدم ها چیست؟ ما کجای این داستانیم؟لطفا وسط آرامش بی پشتوانه و احساس خوشبختی تان کمی از مظلومیت شهروندان صادقِ انقلاب بنویسید! از صدای اعتراض آبرومندانه و عفیفانه ای که هر بار به نفع ناکسان مصادره می شود.خرمن سرخوشی ها را شلخته درو کنید تا چیزی هم به بقیه برسد....
https://eitaa.com/tayebefarid
۴:۵۷
1_23253310948.mp3
۰۲:۱۶-۲.۱۲ مگابایت
۱۳:۵۱
۱۶:۳۸
حرفی که خیلی وقت سرِ دلِ آدم بماند بیات می شود. دیگر نه آدم حال گفتنش را دارد نه یکی دیگر حوصله شنیدنش را. عین حکایت این روزها. چِرکی این روزها را هیچ جای طالع آدم ننوشتند! قابیل که نشست تَنگِ سینه هابیل تقدیر نبود، سوء اختیار بود. آدمِ به خدا بدبین، تا فِزِرتش قمصور* می شود، می گذارد به حساب قَدَر. این ها را ننویسم سر دلم می ماند! توی روحم می ماسد. بیات می شود.بچه محل بودیم! مالِ یک کوچه. حتی نزدیکتر از این حرف ها. سَر رفتِ آبِ خانه ما و آن ها می ریخت به یکجو. از آن هم نزدیکتر. خانه ای که ما تویش نفس می کشیدیم دیوار به دیوار خانه آن ها بود. آن قدر که شب های تابستان بوی اُملت و سبزی و نان بلوری آن ها تا حیاط خانه ما می آمد و شاخه انارِ ما از لبِهٔ دیوار آجری هُل می خورد توی حیاط خانه آن ها.
قصه بر می گردد به روزهایی که دیوار حیاط ها کوتاه بود. تَهِ فرقِ خانه اعیانی و کارگری، دیوارهای آجرنمای آینه کاری بود با دیوارهای آجری بی آینه. هنوز خانه ها و آدمها و رخت و لباسشان بوی سیمیت ماهواره نمی دادند. روزهائی که همسایه فامیلِ آدم بود!
کل تصور یک محله از خارجه موجوداتی بود که عینِ آدمیزاد نبودند. می گفتند توی خارجه اگر بی خانمانی سکته می کرد و توی راه دراز به دراز می افتاد به هیچ جای بقیه نبود! آن که این ها را می گفت خودش رنگ خارجه را ندیده بود فقط از یکی از فامیل های دور فرنگ رفته اش همین چند خط را شنیده بود!حالا نه اینکه این حجم از سادگی و سیاه و سفید دیدن چیز خوبی باشد ها! نه...اما همه چیز ذره ذره اتفاق افتاد. عین بزرگ شدن گل های انار سر شاخه. وقتی آن قدر سرت شلوغ بوده که هر روز ندیدی نسبت به دیروز چقدر انارتر شده. آدم ها عین انارند. ذره ذره می شوند یکی دیگر. انار رسیدن می خواهد. باغبانی که هر روز چشم بیندازد به تاجش که کِرم گلوگاه برندارد. که سرما نزند. کودش کم و زیاد نشود که اول پائیز سر شاخه دهان باز کند...آدم همینقدر انار است....همسایه ها یکی در میان رفته بودند. مانده بودیم ما و آن ها.روبرویی ها زدند زمین و آپارتمان ساختند. مُشرف شدند به حیاطِ ما. حیاط دیگر حیاط نبود! چشم انداز ساکنین آپارتمان روبرویی بود. خانه ها و آدم ها و رخت و لباس هایشان بوی سیمیت می داد. آن قدر نرفتیم خارجه که خودش آمد توی کوچه ها، خانه ها.... هر کسی مالِ همانجایی بود که دوست داشت.پرنسس دایانا ! مونیکا بلوچی، لئوناردو دیکاپریو و حتی چگوارا... اصلا ما خودمان چند سالی همسایه صوفیا لورن این ها بودیم.و کاش فقط همین ها بود. کرم گلوگاه نشسته بود توی نقطه ترانزیت تاج انارها...با هم بچه محل بودیم. حتی وقتی خانه شان را فروختند و از کوچه ما رفتند. تا آن شب که شنیدم توی شیب خیابان بوده. سنگ داشته یا چاقو یا تکه تیزی از یک موزائیک شکسته! دیگر نه فامیلمان بود و نه حتی همسایه....شده بوده شبیه آدمهای خارجه. حتی خارجی تر!آن ها که دیده بودنش می گفتند داشته از دستش خون می چکیده! توی شیب خیابان. خونِ آدمهایی که دیوارشان کوتاه بوده!عین هابیل.این ها را اگر نگویم سر دلم بیات می شود.همان وقت ها که آب حیاط ما و آن ها می ریخت به یکجو، بابایش نزول می گرفت. آقاجانم قدغن کرده بود از املت و نان بلوری شان چیزی بگذاریم توی دهانمان. خودش توی راه مدرسه سر و گوشش می جُنبید! سوزنش گیر می کرد روی سر و کله ناموس مردم.می گفتند آن شب شیب خیابان شبیه شیب گودال بوده!پُر از خون اناری که شاخه اش از لبهٔ دیوار افتاده بوده توی کوچه...
کِرمگلوگاه تقدیر نیست! سرما شاید تقدیر زمستان باشد اما سرمازدگی تقدیر انار نه!هر درخت اناری باغبان می خواهد که باغچه خودش را بپاید...آخر آدم ها عین انارند! ذره ذره عوض می شوند.
*کنایه از مغلوب شدنhttps://eitaa.com/tayebefarid
۶:۳۶
دیروز وقتی خبر چاپ این کتاب رسید حسم شبیه حس روز دوم بهمن بود، وقتی خبر تولد پسر هادی رزقی از شهدای جنگ دوازده روزه رسانه ای شد! دقیقا همان حس. که نمی شود برایش اسم گذاشت و مثلاً گفت الان « چی هستم»! وقتی آقای عظیمی زنگ زد، سر کلاس بررسی تطبیقی نظریه حکمرانی اسلام با نظریه لیبرال دموکراسی بودم. پیام آقای «میم. ملکی» را برایم فرستاد که زیر عکس کتاب نوشته بود داغِ داغ ، الان رسید! ساعت یازده و سی و دو دقیقه بود و هیچ کلمه ای نداشتم که بار احساسی آن لحظه را به دوش بکشد. پارسال روزهای اول آبان تیم چهار نفره ما، یعنی آقای محمد مهدی رحیمی ،شبنم غفاری حسینی ،فاطمه احمدی و من، توی خاک کشور دومی داشتیم خودمان را می کُشتیم که در گفت و گو با آدم های کشور سومی که جنگ روی دست و صورتشان خط و خش های عمیق انداخته بود ، آنِ روایت مان را پیدا کنیم. آدم هایی که با ما نسبت های روحی عمیقی داشتند. همان روزهایی که بعضی ها فکر می کردند جنگ مالِ همسایه است و به ما ربطی ندارد.آن روز عصر وقتی توی غوطه شرقی سر ضبطِ مصاحبه، اسرائیل یکی از ساختمان های پشت سرمان را زد آقای رحیمی گفت کار را ادامه بدهید و ما فقط یک پیام برای خانوادههای مان گذاشتیم که « زنده ایم.» آن روز جنگ رسیده بود به یک قدمی ما! تا یک ساعت بعدش هنوز هوا باروتی بود!جنگِ وجودی ، کشور دوم و آدم های کشور سوم با ما نسبتی داشتند شبیه سپر! ایستاده بودند بین ما و دشمن. اگر نبودند جنگ می رسید به ما. تهران، شیراز، بندر، اصفهان....تازه برگشته بودیم ایران که سوریه سقوط کرد.حالا سوری ها به جز آب و برق و گاز چیزهای مهم دیگری هم نداشتند! پیش بینی کار سختی نبود وقتی بیشتر آینده نگری های فرماندهان میدانی مقاومت راست از آب درآمده بود. سید حسن گفته بود:«سوریه عمود خیمه مقاومت است! »آذر سوریه سقوط کرد خرداد جنگنده های اسرائیل تهران را موشک باران کردند. شهید دادیم! ظرف دوازده روز اندازه یک دهه جنگیدن توی سوریه شهید دادیم.معلوم شد جنگ فقط مالِ همسایه نیست!
(به زودی درباره راه های خرید این اثر برایتان می نویسم).
https://eitaa.com/tayebefarid
۶:۳۲
السلام علیک یا ابا عبدالله
۱۶:۴۲
جنگ اگر آدم بود مردی چهارشانه بود.مستوی القامة.حدودا چهل و هشت ساله که توی نگاه اول سفیدی روی شقیقه هایش به چشم می آمد و زخم قدیمی بالای ابروی چپش!و صداقت و بی شرمساری اش!توی آینه جنگ هم قیافه خودش پیداست و هم آن رویِ دیگرِ آدمها.خودش را که چقدر خشن است و قواعد خاصی دارد و مگر شوخی است و عشق است و آتش و خون و ازین حرف ها! و آدمها را که وسط جنگ چقدر می توانند عجیب باشند!جنگ از دیرباز همینجوری است. همین دوازده روزی که سرو کله اش بعد چهل و چند سال پیدا شد، انگار آمده بود یک وجب غباری که روی خاطراتمان نشسته بتکاند. یک جوری که ما، وقتی گرد و خاک هایمان پرید چشممان به هم افتاد! چشم هایی که دریچه روحند و هزار تا سِرِّ مگو داخلشان پیداست...دیدیم خیلی از فاصله های بینمان واقعی نبوده! خیلی از دلخوری ها ارزشش را نداشته!موشک که خورد وسط تهران، چشم باز کردیم دیدیم تنگِ دلِ هم ایستادیم، ما که خیلی هم شبیه هم نبودیم! ما که گاهی وسطِ دعوا توی دلمان می گفتیم«می خواهم سر به تنت نباشد...»جنگ چیز عجیبی ست!روز سیزدهم عجیب تر...چشم باز می کنی می بینی ، یکی هفت پُشت غریبه وسطِ خودمانی هایمان جاخوش کرده! برای پیاده نظام دشمن کوچه وا کرده. گاهی برایشان قر و غمزه می آید و گاهی زَنجِموره می کند. خودش را به در و دیوار می زند. که نگاهش کنند. که کاری را که دشمن توی آندوازده روز ناتمام گذاشته تمام کند!روز سیزدهمِ جنگ، روز غریبه هاست! روزی که کشته هایش از همه روزهای جنگ بیشترند!تلخ ترینروز جنگ! روزی که ناموس فروش ها و خاک حراج کن ها بساط می کنند. خونخوار ها و بی عِرق ها...اِنگار نه اِنگار که توی هوای ما نفس کشیدند. روی زمین ما! جنگ با صراحتش همه چیز را تکان می دهد ، غبارها را می تکاند. حتی غبارِ سیاهِ روی غریبه ها را!بی عِرق ها را ...خاک فروش ها روز سیزدهم را بساط می کنند.کف خیابان یا توی حصر. با قمه و چاقوبا کاغذ و قلم...وسط بیانیه های مَکُش مرگ مای غریبه ها سِفت دست های هم را بچسبیم.آبِ رفته، هیچوقت به جوی کوچه ما بر نمی گردد.آب های رفته بروند به جهنم!
#بیانیه#میرحسین_موسوی
https://eitaa.com/tayebefarid
۱۶:۵۰

پاکت هدیه
مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
اللهم عجل لولیک الفرج
تا قبل از «جمعه ی جنگ» توی جیبم کلی کلمه داشتم. از هر مفهومی ده تا ، بیست تا مترادف، چهار پنج تا متضاد... بستگی داشت کدام کلمه به جان کدام متن بشیند.اما تَه مَه های جیبم، چند تا عبارت خاک خورده کم مصرف بود که هیچ وقت دستم بهشان نمی خورد چه برسد به اینکه بشود سوژه نوشتنم. یک عمر یکشنبه ها سر کلاس منطق پای تخته نوشته بودم «لفظ حاکی از معناست و معنا برگرفته از حقیقت...»و وطن پرستی ، میهن خواهی، ملی گرائی همان الفاظی بودند که داشتند ته جیبم خاک می خوردند. کلماتی که ازشان می ترسیدم! از بس حاکی از واقعیت نبودند. آدم هایی که از وطن پرستی و ملی گرایی دم می زدند آخرش توی بساطشان همه چیز داشتند الا «وطن»! جنگ هم که شد «خدا پرست ها» رفتند جلو دشمنی که می خواست صبحانه اش را بغداد بخورد و ناهارش را تهران ، جنگیدند.برای همین هیچ وقت دستم را عمیق توی جیبم نمی بردم که مبادا بخورد به آن کلمه های کم مصرفِ دستمالی شده!تا آن جمعه ای که جنگ شد، حس می کردم خاک ناموس آدم است! حتی ناموسی تر و رابطه مستقیمی با شرف دارد.نمی دانستم اسم این احساس چی هست اما بعد آن دوازده روز حس کردم در من چیزی از گذشته وجود داشته عین علاقه آدم به مادرش! کمی عمیق تر. آن قدر طبیعی که فکر نمی کردم اصلا اسمی داشته باشد یا حتی ربطی به کلمات ته جیبم.یادم هست شب بود وقتی متوجه بودنش توی وجودم شدم . حتی این هم یادم هست توی تراس کوچک خانهمان ایستاده بودم. زُل زده بودم به آسمان، لبِ پنجره ساقه های باریک جعفری و ریحان و تره از گلدان بالا رفته بود با پس زمینه حرکت موشکهایی که از جغرافیای ما بلند می شد و صدای ذوقِ بچه ها، زن ها و مردهای همسایه که همه چیز یادشان رفته بود و انگار فقط یک ایرانیِ مادرزاد بودند. بی هیچ پیشوند و پسوندی!. من هم یک ایرانی بودم. بی همه خط کشی ها. وقتی تهران صدو هشت دفعه ،قم بیست و چهار بار و شیراز هشت جایش موشکباران شد.ایرانی که مالِ امامِ زمان بود! ایرانِ امام رضا....بین شادی بلند شدن موشک ها از پشت گلدان جعفری ها و ریحان ها و غمِ نفس کشیدن توی هوایی که بوی تلخِ باروت اسرائیلی می داد، وقتی همه چیز تکان خورده بود، کلمه های تَهِ جیبم آمده بود رو!آن حسِ توأمانِ سرزمین مادری و وطن به مثابه حرم در من فریاد می زد. اسمش وطن پرستی بود! همان حسی که توی آن موشکباران دیگر یادش نبود هر شهری یک حوزه استحفاظی خودمانی دارد! همان حسی که هی می گفت «تهران را زدند، تبریز را کجا را...»خاک ناموس آدم است! حتی ناموسی تر. و من توی جیبم کلی کلمه داشتم! از هر مفهومی ده تا بیست تا!که بدون اینکه بفهمم همه شان «وطنی» شدند...
https://eitaa.com/tayebefarid
۲۱:۰۳
رفته بودیم جشن تولد. الهی صفا باشه و صمیمیت. هزار الله اکبر از قد و بالا! عینِ سروهزار ماشاالله به برُ رو! انگار گلِ باغِ مینوهزار قرآن برابر ،چهل و هشت سالگی و اینقدر دلبر؟!به کوری چشم حسود تنگ نظر و عنودِ بینظر همین حالا صدقه کنار گذاشتیم .گُلِ رویش از نظرِ بد دور.قد و بالایش را قربان.جای هوادارها و هواخواهای سینه چاکی که نبودند خالی. «والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین»
https://eitaa.com/tayebefarid
۱۶:۰۴
۱۸:۴۸
اسمش را گذاشتم گلابی. هم سن و سال بچه های من است. آمار فِرهای جلوی کَله ی آقای گُل کلم زاده را دارد. (معلوم است که گلکلم زاده فامیل واقعی آقای «چیز» نیست! مگر آبروی مردم عَلَف خِرس است که اسم واقعی اش را بیاورم! آمدیم و فردا قصه یکجور دیگری شد!)از حساب و کتاب فِرهای جلو کله گُل کلم زاده دارک تر موقعیست که اسمش را می گوید! عین وقتی من به برادرم می گویم «مَمَّد». با این فرق که من خواهر برادرم هستم و او هیچ کسِ گُل کلم زاده نیست. کلم زاده خواننده و آهنگساز و ترانه سراست. کِراشِ خیلی از دهه نودی ها به بعد. از لُری و شیرازی تا راک، هر سبکی که شده، خوانده. قیافه شیدا طوری دارد و شلخته مآبانه لباس می پوشد (اگر بیشتر آدرس بدهم شخصیت لو می رود من چه می دانم شاید بعدها قصه گل کلم زاده جور دیگری شد). گلابی مثل خیلی از هم سن و سال هایش توی نقش هواداری اش فرو رفته. دنبال هویت خودش می گردد. به قولِ خودش وایبِ گُل کلم زاده را می پسندد. او توی هواداری از کلم زاده دنبال هویت عاطفی و اجتماعی مستقل خودش می گردد.هویتی که پدر و مادرش نیست و حتی دایی و خاله و عمه و عمو . خیلی جدید است. از نگاه او من بی طرفم! پس می شود با من حرف زد. چند ماه پیش می گفت کلم زاده استوری برای فلسطین گذاشته. پس حتما آدم خوبی است .منتظر بود من بگویم چون اسم فلسطین آمده پس همه چیز حل است! اما نگفتم. به جایش درباره خودم گفتم. که توی نوجوانی ام هوادار بودم و میخواستم شبیه کسی باشم. آدمی که از او خوشم آمده بود اهل فیلم و عکاسی بود. همان موقع تمام پس اندازم را که بیست و نه هزار تومان بود دادم دوربین زنیت 122 گرفتم. بدون لنز حرفه ای و فلاش. پول هفتگی و عیدی هایم را فیلم نگاتیو کونیکا خریدم و اولین نگاتیوی که گذاشتم توی آگراندیسور ، نور که تابید روی کاغذ، وسط تاریکخانه ی هنرستان کاغذ عکس را هُل دادم داخلِ ظرف مایع ظهور و بعد از چند دقیقه بیرونکشیدم. تصویر نهایی عکسی آدمی بود که دوست داشتم شبیهش باشم. البته عکس از روی عکس. آدمی که سلبریتی نبود. اما می شد توی بازی اسم فامیل زیر عنوان مشاهیر اسمش را نوشت و هیچوقت پشیمان نشد! نسبت آدم مشهوری که الگوی من بود به کِراشِ گلابی نسبت رولز رویس فانتوم بود به پیکان وانت.اِنگار به نسبت دو دهه و نیمی که سن و سالمان با هم فرق داشت انتظارات او آب رفته و سطح توقعش فروکش کرده بود. یک روز گفت دوست دارد برود کنسرت گُل کلم زاده. می خواست مزه دهن من را بفهمد! دهنم تلخ بود. خیلی تلخ. اما نگفتم نرو! گفتم اگر بیست تا آدم مثل خودت پیدا کردی که توی اقلیت نباشی برو! کنسرت مثل تئاتر نیست. البته بستگی به خواننده اش هم دارد. مثلاً فضای کنسرت های معتمدی یا علیرضا قربانی با فضای اجرای خواننده های راک فرق دارد. رسیده بود به اوج هواداری اش، اما کنسرت نرفت. گفت «بخاطر حرف های تو نبوده ها، فقط بلیطش زیادی گران بود که نرفتم.»حال و هوای حرف زدنمان رفته بود به طرف کنسرتی که نرفته بود و از بقیه هوادارها عقب افتاده بود. با حسرت خاصی حرف می زد. هفته بعد از شلوغی هایِ دی دیدمش. برخلاف همیشه که شور و هیجان داشت کُرک و پرش ریخته بود! با آن قیافه آویزان شروع کرد به غُر زدن«هایلایتاشو دیدم! یه جوری حرف زده بود که نه سیخ بسوزه نه کباب اما سوخته بود...وسط بازِ اوسکل. من فکر می کردم آدمه!»داشت گُل کَلَم زاده را می گفت. که فکر می کند آدم نیست! چون طرف طرفدارهای «جاویدشاه» را گرفته. به تریج قبای گل گلی اش برخورده بود. بین فحش های تینیجری آب داری که نثار کلم زاده کرد هی چشمهایش خیس می شد و هی با آستین پاکش می کرد و دوباره....گفت «یادت هست بهم گفتی اگه خواستی دل به کسی ببندی به یه جای محکم ببند؟ یادته گفتی دل دادن به بعضی آدما شبیه جاده یه طرفه ست؟...یادته گفتی بعضی آدما شبیه طلای هیجده عیارن اما بدلن؟! محکم نبود! جاده یه طرفه بود! بدلی بود...»دست هایش را گرفتم توی دست هایم. پیدا بود خیلی با خودش جنگیده که دست از این جاده یکطرفه بکشد! گفتم:«یکی از نشونه های بزرگ شدن آدم همین دل کندنه. بخاطر باورهای درست، دست از هواداری آدمِ غلط کشیدنه...»برایش نگفتم آدمی که دوست داشتم شبیهش باشم یک هنرمند شهید بوده! نگفتم هنوز هم جزو هوادارهای پرو پا قرصش هستم. با چشمها و آستینش درگیر بود. از گالری تلفنم عکس های مصطفی ابوفاضلی را بیرون کشیدم. آدمی که سلبریتی نبود اما ظرف همین مدت کوتاه می شد اسمش را وسط اسم فامیل زیر عنوان مشاهیر نوشت و هیچوقت پشیمان نشد. تصویرش را بزرگ کردم و گرفتم جلو گلابی و گفتم«برو قدر آزاد شدنتُ بدون! خدا با خون امثال این جوون منُ تو رو آزاد کرد که دل به آدم اشتباهی نبندیم»نگاهش به چشمهای مصطفی ابوفاضلی گرهخورده بود.شاید داشت به آزادی من و خودش فکر می کرد!که چقدر گران تمام شده بود.#جنگ#هویت#بلوغ
۱۸:۴۸