مجموعه روایت به قلم طیبه فرید
پیامِ امام پس از دو روز پرالتهاب، پیامِ آقا، التیامبخش بود. برای من، بیش از هرچیز، این تخاطبهای لطیف با امامِ حی، وسط متنهای آقا، دلچسب است و البته تذکاریست مهم. چند روز پس از جنگ که به علا -دوستم در لبنان- پیام دادم که "جنگ جنگ تا پیروزی"، جواب داد:"اللهم عجل لولیکالفرج." شرمنده شدم. به این تذکارها نیاز داریم. حساب ویژهای که آقا روی #مردم باز کرده هم توی پیام، چشمگیر است. خاصه آنجا که نوشتند:"مسلما فریادهای شما در میدان، در نتیجه مذاکرات موثر است." دوستی میگفت این نوع از خداسالاری و مردمسالاری، در سیاستِ وحشی امروز که دموکراسیش، استفاده از اکثریت، برای استثمار اکثریت است، قابل مطالعه است. خلاصه این که امامِ جامعه، حتی نتیجه مذاکراتِ جنگ را به حضور مردم گره میزند، شکوهمند است. تعبیر "سکوتِ صحنهی نبرد نظامی" و "بر فرض" و "ضرورتا" هم تعبیر قابل تاملی بود. این مذاکرات هم میگذرد و آنچه میماند، احتمالا همچون گذشته، عبرتی تاریخی خواهد بود؛ و اینبار عبرتی آخرالزمانی.(گفتهاند مذاکرات با حضور فرمانده سنتکام برگزار میشود؛ از قاتلانِ اصلی رهبرِ شهید.) همچنان نگران لبنانیم و من بیشتر نگران ذهنیت نسل جوان لبنانم. بعد جنایت دیروز، دوستم پیام داده که آنجا در محاصرهی سوالهاست. گفت یکی از جوانهای حزباللهی از او پرسیده که مگر طبق اصل سوم قانون اساسی، ایران نباید همه امکانات خود را برای حمایت بیدریغ از مستضعفان جهان، به کار ببرد؟ یکی دو بار سوال کردم تا مطمئن شدم که جوان، جدیجدی به مفاد قانون اساسی ما استناد کرده. نگرانکننده است. نباید بگذاریم کار از حرفهای نهضتی به قانون کشیده شود. واللهالعالم. محسن حسنزاده شامگاهِ پنجشنبه | ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- مریوان @targap
@tayebefarid
۵:۵۷
آقا تازه تلقین را شروع کرده. گنجشک ها هم حواسشان هست، دیگر چریک چریک نمی کنند . مزارها، نفس بند شده اند، آدم ها هم. یکی از مردها رفته توی سرازیری قبر و دست گذاشته روی شانه راستِ مردِ جوان و هَکَش می دهد. آقا می خوانَد:«إسمع إفهم یا فلان ابن فلان هل أنت على العهد الذي فارقتنا عليه...»من اینجای قصه رسیدم زیر سقف های ایرانیت شده مزارستان! خیلی اتفاقی.... این را به دلم راه دادم که همیشه توی برنامه ام جایی برای «قسمت» خالی کنم. بعضی چیزها را خدا برای آدم چیده!. امروز داشتم می رفتم دنبالِ دنیا. دنیایی که از جلوِ در آهنیِ آبی مزارستان «احمد آباد» می گذرد . دیشب خبرها زده بودند امروز اینجا شهید می آید. شهدا شاهدند . چشم هایشان پشت دیوار را می بیند . مثل میلاد فرهمند که با شهادت مستجاب الدعوه شده! به دنیای پشت دیوارها دست پیدا کرده. آدم را اولکِ تلقین می کشاند توی مزارستان.جمعیت زیادی آمده اند «او» را تا خانه ابدی اش مشایعت کنند. مردها جَمبَل شده اند بالای حُفره خاک آلود مَزار و زن ها دور زن های خانواده فرهمند. توی چشم های آدم های قبرستان غمِ خیسی پِر خورده و هی سر میرود و هی می جوشد.«پاسداره. مامان باباش مالِ دشت اَرژنن. تازگیا نامزد کرده. تو بندر کنگ تَرکِ موتور با رفیقش بوده پهپاد می زندشون.»یکی از زن های فامیلشان دارد برای یکی دیگر درباره میلاد می گوید. زمانِ حال تنیده توی دست وپایِ فعل هاش. انگار هنوز باورش نشده که شهید شده! «پاسداره! نامزد کرده....»آقا به اسم امام زمان رسیده . فرمانده شهدا . دست ها رفته روی سرها. تا چند دقیقه دیگر لحد را می گذارند و این آخرین قابیست که توی ذهن میلاد تا ابد می ماند و ما مانده ها و بیات ها دوباره از در کوچک قبرستان بر می گردیم به دنیا. زندگی آدم های این وَرِ دیوار با دنیای ما فرق دارد. شهدا بیشتر. ما بیرونِ درِ آبیِ مزارستان درگیر افسوسیم ، لبریز از سوء تفاهم ها. گریبانگیر دغدغه های مُفت و پیزوری. مائی که دوست داشتیم دنیا جاده ابریشم باشد اما جاده رنج بود.مائی که اگر بمیریم با کلی حسرت مُردیم!میلاد از دنیا زخم هایش را با خودش بُرده. فقط شهیدها از این دنیا دستِ پُر می رود. شهادت، جای خالی «قسمت» را توی برنامه پنج شنبه بیستم فروردین میلاد فرهمند پر کرده. او شاهد است و حالا از آن طرف دیوار آدم را می بیند که نشسته توی ماشین و دارد به تاخت می رود طرفِ دنیا. می کشاندش این طرفِ درهای آبی مزار آباد و هَکَش می دهد...إسمع إفهم یا فلانِ ابنِ فلان!شاید بیدار شود...
#تشییع_شهدا#جنگ@tayebefarid
۲:۱۷
شاگرد قدیمی تعویض روغنی است. با مغازه حق آب و گِل دارد آن قدر که اوستا دیگر نمی آید و همه کارها را سپرده به او.چانه اش گرم شده و «کاکو» از دهانش نمی افتد.خانه پُرَش سی و هفت هشت ساله است .با سه چهار نفر مرد دیگر کوپ شده اند بالای چالِ تعویضِ روغن و می گوید:«کاکو جنگ به جای خوبش رسیده . ما پیروز شدیم. حالو میرن پاکستان حرف می زنن اونا دبه می کنن. آمریکا ذاتش خرابه...»محل کارش یکی دو متر زیر زمین است. نهایتش همین مغازه . جنگ سایه انداخته روی زندگی اش اما معتقد است:«جنگ نباد اینجو تموم شه»کار ماشین تمام شده. سعید پارچه چرکِ سیاه را می کشد به انگشت هایش و با لُنده می گوید« حالو ما هم گرچه ویرانیم ولی به عشق وطن می رانیم.»تحلیل شاگرد تعویض روغنی حرفِ این روزهای بیشتر آدم هاست. جنگ باید تمام شود اما یک جای خیلی خوب...
@tayebefarid
۳:۰۶
@tayebefarid
۹:۲۲
«توروخدا اینارو برای چی می پرسی؟اصلا چرا ماسک زدی؟»دل به شَکی توی چشمهاش دو دو می زند. از خودم خجالت می کشم. از بس برای رسیدن به عمق داستان زیر و روش کرده ام دل آشوب شده. تقصیر خودش بود که بند را به آب داد. جنگ اگر پادرمیانی کرده و بین آدمهای نامربوط پُل زده در عوض برای او شده« بسته هرمز»! او این طرف و یار آن طرف... به سی نرسیده. دو تا بچه دارد. حتی اسم کوچکش را نمی گوید! فکر می کند اگر مثلاً مریم باشد یا محبوبه، بلحاظ امنیتی برای شوهرش مشکلی پیش میآید! حالش را می فهمم. خانواده های پاسدار مجبورند توی حرف زدنشان احتیاط کنند. شوهرش توی گلوش کیست داشته. یکی دو روز مانده به عمل، جنگ شده. دکتر گفته گرد و خاک براش سم است اما زن زورش به او نرسیده: «گفت من نمی تونم تو این شرایط که بچهها درگیر جنگن معطل یه کیست بشم. ما رو تربیت کردن برای این روزاا»با همان گلوی ناکار جیم شده بود جبهه!هر یکی دو خطی که حرف می زند نگرانی می پاشد توی چشم هایش:«من نمی دونم چرا اینارو دارم بهتون میگم بعد براش دردسر نشه؟»کانالم را نشانش می دهم، می گویم« تو که حرف امنیتی نزدی.» از نگرانی اش چیزی کم نمی شود.«دیگه ندیدمش . گاهی فقط یه تماس کوتاه می گرفت که مارو از فکر درآره اما با موشک بارون بعدی دوباره دلواپسی هام شروع می شد که نکنه شهید شده»مرد دو هفته بعد از شروع جنگ برگشته بود. گرد و خاک میدان کار خودش را کرده بود. می گفت:«دیگه صداش در نمیومد. با زورِ من رفتیم دکتر . دکتر تا دیدش گفت:« باید همین امروز عمل کنی. دو هفته هم باید استراحت کنی. »عملش که تموم شد چند روز اول هی غُر می زد که تقصیر توئه منو نگه داشتی. حالا صدا نداشتم چی می شد....»زورش به مرد نرسیده بود. هفته اول مرخصی تمام نشده با گلوی زخم ،دوباره جیم شده بود خط مقدم.می پرسم زندگی با پاسدار جماعت چطوره؟ جواب می دهد:«سخته ، بودنشون سخته ،نبودنشون سخت تر....»فضولی ام گُل می کند و می پرسم :«خب چرا باهاش ازدواج کردی؟از سوالم جا می خورد و می گوید:«چون به کاری که می کنه اعتقاد دارم. الآنم نگرانم اون شهید شه من نشم. خیلی زورم می گیره. تو این چِل روز که یکی دوبار برگشت موقع خداحافظی یه جوری نگاش کردم، گفتم شاید بار آخری باشه که....»بُغض می کند. از روسری براق سبزش پیداست پر از حس زندگی است. دلش می خواهد عین بقیه دخترهای هم سن و سال خودش سفر برود، مهمانی ، کافه...اما پذیرفته که اگر قرار باشد همه زن ها طبق طبیعتشان زندگی کنند و به خواسته های طبیعی شان برسند دیگر هیچ مردی دل به جنگ نمی دهد!پشت سر هر رزمنده ای که با اطمینان پای لانچر ایستاده زنی هست که با اینکه روی خیلی از زنانگی هایش خط کشیده اما هربار که دانه های تسبیحش را با سرِ انگشت هاش لمس می کند آرزو می کند جنگ یک جای خوبی تمام شود و مرد زندگی اش دوباره به خانه برگردد.گاهی زن ها مجمع اضدادند. هم خدا را می خواهند و هم خرما را....
@tayebefarid
۲:۵۹
۳:۳۳
#لبنان@tayebefarid
۱۷:۵۶
خودم را به آن راه زدم. یعنی که اصلا ندیدمتان. اما مطمئن بودم یک روز ، جایی می نویسمش که:«آقای شورای شهر وسط تجمعات کف میدان معلم در محاصره ماشین ها ایستاده بود و به راننده ها دست فرمان می داد که از چنگِ ترافیک بیرون بزنند.»این بار اولی نبود که دکتر اسکندری را اینقدر قاطی خلق الله می دیدم. چه روزی که پشت میز دانشگاه نشسته بود و چه بعدش که شورا نشین شد همان غلامحسن اسکندری پسرِ مردِ ساده و زحمتکشِ «دستفروش» بود که کسر شأنش نمی آمد متن های آن روزِ آماتوری من را استوری کند و زیرش اسم چند نفر مسئول را تگ کند که فلانی استعداد است و ازین حرف ها....عضو شورا هم که شد انگار که هیچ اتفاق جدیدی نیفتاده باز در کسوت استاد دانشگاهی که هوای شاگردهایش را دارد پست های من را می خواند و بی ریا لایک می کرد.اگر حمایت های برادرانه اش نبود شاید جایی از گردونه نوشتن افتاده بودم بیرون. نه فقط بخاطر این ها ، که دکتر اسکندری عالمانه و هوشمندانه تاریخ معاصر را تحلیل می کرد. مستندهای علمی اش را دست و دل بازانه استوری می کرد و برای جواب دادن به سوال آدم ها عذر تراشی نمی کرد.حتی روزهایی که از طرف شورای ناکارآمد شهر تحت فشار بود، باز هوای توده مردم را داشت و برای کسی رو تُرش نمی کرد. دیشب شنیدم به دلیلِ عدم التزام عملی به اسلام رد صلاحیت شده. خیلی خنده دار بود. همان بهانه ای که «افسانه خواست خدایی» را از چرخه شورای شهر خارج کرد. البته تازگی نداشت . تمام مدت فعالیت او در شورا با پرونده سازی و شیطنت علیه نیروهای جوان انقلابی گذشت. دقیقا این آدم ها را با نقطه قوتشان محکوم کردند! التزام عملی و عیان به اسلام و آرمان های انقلاب.در این مجال خدای احد و واحد را شاهد می گیرم که ازین دو نفر جز ایمان و صداقت چیزی سراغ ندارم. این ها تراز مدیر جوان انقلابی را در ذهن توده ها بالا بردند.غلامحسن اسکندری به جای اینکه از پله مردم بالا برود پله مردم بود.غلامحسن اسکندری ، افسانه خواست خدایی صدای مردمند...بلندگوی تودهها.تودههایی که این روزها برای رسالتی تاریخی مبعوث شدند!صدای امت مبعوث را با رد صلاحیت بلندگوهایشان نمی شود خاموش کرد.
@tayebefaridhttps://eitaa.com/tayebefarid
۴:۳۶
آشیخ متولد نیمه های دهه شصت است . چین و شکن های توی پیشانیش یکجوری آدم را به غلط می اندازد که انگار ده سال بیشتر زمستان را دیده. از بچه های یگانِ فاتحین سپاه است.آدمی که صابون فاتحین به تنش خورده یعنی به فهم انسانی عمیقی از زندگی توی شرایط پیچیده رسیده. از مقاومت و تاب آوری توی جنگ شهری تا نبردِ کوهستان، کوه و جنگل و دریا. سه چهار ماهِ گذشته فصلِ زندگی این آدم ها بود. از شلوغی خیابان تا جنگ. شبه نظامی های فاتحین سلاح فردی ، ضد زره، تسلیحاتِ سنگین و نیمه سنگین را حریفند. ریخت و قیافه آشیخ شبیه قهرمان های شاهنامه نیست! ترسناک و پر هیبت ، ستبر و تنومند! زمانِ حاج قاسم توی مرز پاکستان با داعش جنگیده. این ها را اگر نپرسیده بودم «در پویش ایران همدل اسم نوشته یا نه» نمی گفت! اینکه تازه از جنگ آمده! نیروی اعزامی به جزایر بوده. از او می پرسم که بنظرش«مردم تا کجا تاب می آورند؟ الان که همه چیز معلق و مبهم است و از فردای خودمان خبر نداریم» توی آستینش جواب آماده دارد. از ششم فروردین که از بس باران آمده رودخانه های فیروزآباد وحشی شدند. از آبِ بَرم ها که سر ریز می کند توی کوه و دشت. اوضاع شهر دستِ کمی از داهات ها و روستاها نداشته. آن قدر آب بالا آمده بوده که جو و خیابان یکی می شود . مسئولین شهر برای مدیریت بحران تجمع شبانه میدان امام را تعطیل می کنند. رسانه ها به مردم خبر می دهند که یک وقت نروند میدان . حتی خبر می پیچد که توی روستای سَرگَر یک نوعروس و داماد گیر می افتند توی مسیل و آب زورش می رسد و بیچاره ها را با خودش می برد و آن آدمی که آمده نجاتشان بدهد. خورشید که غروب می کند باران هنوز داشته جل جل می باریده. کم کم تک و توکی آدم سر می رسند گوشه و کنار میدان امام. تا امنیتی ها بجنبند و بگویند تجمع امشب تعطیل است جمعیت هی بیشتر می شود. نه اینکه خبر به گوش فیروز آبادی ها نرسیده باشد یا معنی خطر و آب گرفتگی را نفهمند.نه! فیروزآبادی ها اهل رفاقتند. نخ پیرهنشان گیر کند به دکمه لباس یکی تا آخر پایش می ایستند. خاطر انقلاب برایشان عزیز است. آن شب سیلِ میدان امام رسیده بوده به پایین در ماشین مزدای سفید. علم خیس، علم دار خیس، پر و پاچه مرد ها و شلیته پیرزن ها خیس! شیخی که رفته روی سقف پاترول بدون بلندگو شعار می داده خیس، عکس شهدا که دور میدان داشتند مردم را می پائیدند خیس...
«تاب آوری سیری چند خانم؟ آدم ها چشم تو چشم سیل خیابان را خالی نکردند.» خاطره آشیخ همه چیز دارد . حماسه ، دوست داشتن به قیمت گیر افتادن در نواحی پر عمق مسیل، رو کمکنی... راوی اش هم یک سر و گردن بالاتر از راوی های شاهنامه است! خودش یک نفر مرد جنگی به از صد هزار!
شیخ الاسلامی که هم مداد علما را توی دستش دارد و هم دماء شهدا را توی رگ هایش.
تجمع شبانه ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
..........:..........:........
پیام رسان بله
https://ble.ir/tayebefarid
..........:..........:........
پیام رسان ایتا
https://eitaa.com/tayebefarid
۴:۰۳
*
«دو تا قابِ خیس»**|ماجرای خانه ها ، آدمها و خیابان ها
طیبه فرید
توی نگاه اول آدم نمی فهمد. حتی توی نگاه بعد هم. اصلا «شَه کُلاهی ها» تا خودشان آمار ندهند کسی خط و ربطشان را نمی فهمد! از بس ناهمسانند. «دوقلوهای ناهمسان.»
حسن شیشه می برد و حسین چارچوب قاب می سازد . شاید هم برعکس. نقاشی قهوه خانه ایِ «حضرت عباس» را که چند سال پیش از عتیقه فروشی خیابان زند خریدم با عکسِ «آقا» می گذارم روی میز و می گویم «این یکی شیشه ش شکسته اونم قاب میخواد»
قُلی که پیرهن چهارخانه مشکی قرمز تَنَش کرده جلو می آید و می گوید:«عکس آقاجانه»
وآن یکی که هودی پوشیده با خنده ریزی که رویش صد مَن غبارِ غم نشسته می گوید: «هنوز باوروم نشده...»*با موسیو از بینِ قاب های پیش ساخته یکی را بر می داریم. آن که قهوه ای روشن است و عین چوب شیار دارد .قُل بزرگتر شیشه را سانت می کند و قیژژژژ می بُرد . تکه های باریک را شوت می کند یک گوشه. تا شیشه ها را دستمال بکشد قُلِ دوم می گوید:«پشتِ قابُ پَرچ نمی کنم، شاید خواستین عکس سه تائی شون رو بزارید!»
او هم نخِ روحش به تیزیِ صبحِ نه اسفند گیر کرده. صداش هم می لرزد:«هنوز آقا مجتبی برام پسرِ آقان»موسیو که خودش تا خِرتناق توی سوگ است و حتی بعد چِلّه هم دلش رضا نداده پیرهن مشکی اش را بِکَند می گوید:«زمان حیاتِ آقا یکی درباره آقا مجتبی گفته بود آقازاده تون! آقا هم گفته بودن ایشون خودش آقاست!» شه کلاهیِ اول شیشه نقاشی حضرت عباس و شیشه قابِ امام جوان را می گذارد روی میز. فَکَش می لرزد و آستینش را می کشد روی چشم هایش....هنوز باورش نشده! صاف می رود توی پستوی ته مغازه و صداش در نمی آید. شه کلاهی دوم شیشه ها را جا می اندازد توی قاب. او هم چشم هاش نم کشیده و صورتش ریخته. اشک هاش شُره می کند: «روزی که نمازجمعه نصر بود می خواسم خطبه ها رو ببینم ، دختروم داشت فیلم می دید نشد! شب خواب دیدم یه جایی شبیه مسجد بود یه عده آدمم بودن. امام زمان هم بود. امام دستاشو باز کرد و آقارو بغل کرد.»
نیمچه مکثی می کند و می گوید: «من خیلی به آقا ارادت داشتم»** شه کلاهی ها آن قدرها هم که به نظر می رسد ناهمسان نیستند. هردوتایشان اشکشان دم مشکشان است. توی مرحله انکار سوگند. قُل کوچکتر با همان چشم های خیس کارت را هُل می دهد توی کارت خوان .آن یکی از توی پستو می گوید «چارصد تومان بکش.»
موسیو می گوید «شیشه اون یکی رو حساب نکردی.»
پول شیشه قابِ «حضرت عباس» را نمی گیرند ، قابِ «آقا» را هم کمتر حساب می کنند.
بر می گردیم خانه. با دو تا قاب خیس ...
پیام رسان بله
:
https://ble.ir/tayebefarid
..........:..........:........
پیام رسان ایتا
:
https://eitaa.com/tayebefarid*
توی نگاه اول آدم نمی فهمد. حتی توی نگاه بعد هم. اصلا «شَه کُلاهی ها» تا خودشان آمار ندهند کسی خط و ربطشان را نمی فهمد! از بس ناهمسانند. «دوقلوهای ناهمسان.»
حسن شیشه می برد و حسین چارچوب قاب می سازد . شاید هم برعکس. نقاشی قهوه خانه ایِ «حضرت عباس» را که چند سال پیش از عتیقه فروشی خیابان زند خریدم با عکسِ «آقا» می گذارم روی میز و می گویم «این یکی شیشه ش شکسته اونم قاب میخواد»
قُلی که پیرهن چهارخانه مشکی قرمز تَنَش کرده جلو می آید و می گوید:«عکس آقاجانه»
وآن یکی که هودی پوشیده با خنده ریزی که رویش صد مَن غبارِ غم نشسته می گوید: «هنوز باوروم نشده...»*با موسیو از بینِ قاب های پیش ساخته یکی را بر می داریم. آن که قهوه ای روشن است و عین چوب شیار دارد .قُل بزرگتر شیشه را سانت می کند و قیژژژژ می بُرد . تکه های باریک را شوت می کند یک گوشه. تا شیشه ها را دستمال بکشد قُلِ دوم می گوید:«پشتِ قابُ پَرچ نمی کنم، شاید خواستین عکس سه تائی شون رو بزارید!»
او هم نخِ روحش به تیزیِ صبحِ نه اسفند گیر کرده. صداش هم می لرزد:«هنوز آقا مجتبی برام پسرِ آقان»موسیو که خودش تا خِرتناق توی سوگ است و حتی بعد چِلّه هم دلش رضا نداده پیرهن مشکی اش را بِکَند می گوید:«زمان حیاتِ آقا یکی درباره آقا مجتبی گفته بود آقازاده تون! آقا هم گفته بودن ایشون خودش آقاست!» شه کلاهیِ اول شیشه نقاشی حضرت عباس و شیشه قابِ امام جوان را می گذارد روی میز. فَکَش می لرزد و آستینش را می کشد روی چشم هایش....هنوز باورش نشده! صاف می رود توی پستوی ته مغازه و صداش در نمی آید. شه کلاهی دوم شیشه ها را جا می اندازد توی قاب. او هم چشم هاش نم کشیده و صورتش ریخته. اشک هاش شُره می کند: «روزی که نمازجمعه نصر بود می خواسم خطبه ها رو ببینم ، دختروم داشت فیلم می دید نشد! شب خواب دیدم یه جایی شبیه مسجد بود یه عده آدمم بودن. امام زمان هم بود. امام دستاشو باز کرد و آقارو بغل کرد.»
نیمچه مکثی می کند و می گوید: «من خیلی به آقا ارادت داشتم»** شه کلاهی ها آن قدرها هم که به نظر می رسد ناهمسان نیستند. هردوتایشان اشکشان دم مشکشان است. توی مرحله انکار سوگند. قُل کوچکتر با همان چشم های خیس کارت را هُل می دهد توی کارت خوان .آن یکی از توی پستو می گوید «چارصد تومان بکش.»
موسیو می گوید «شیشه اون یکی رو حساب نکردی.»
پول شیشه قابِ «حضرت عباس» را نمی گیرند ، قابِ «آقا» را هم کمتر حساب می کنند.
بر می گردیم خانه. با دو تا قاب خیس ...
پیام رسان بله
https://ble.ir/tayebefarid
..........:..........:........
پیام رسان ایتا
https://eitaa.com/tayebefarid*
۱۲:۱۷
مگر می شود جنگ سایه بیندازد روی درختِ توتِ پا به ماه کُنجِ باغچه ، روی پنجره همساده واحد ۳ که خدا بعدِ یازده سال دختری با چشم های گِرد خاکستری بهشان داده ، روی نازکخیالیِ زنی که شب ها انگشت اشاره اش را می گیرد جلوی دماغِ مردی که خواب هفت پادشاه دیده تا از هُرم بازدمش مطمئن خاطر شود که هنوز هم می نَفَسَد و...
«باز همه چیز عینِ قبل باشد؟»جنگ با همه تُخسی و بی تعارفی اش، با همه ناخوانده بودنش پایِ زندگی را کشانده به لحظه!«زندگی در لحظه»کَمَند جنگ افتاده به باریکی گردن آدم ها! «دوست داشتن های عادت مالی شده جان گرفته. دغدغه های مُفت، از بَر و رو افتاده . آدم از همیشه خودش واقعی تر شده زیر سایه سنگینِ جنگ...»این ها را «خانمِ رحیمیِ» اورژانس اجتماعی به زبان خودش می گوید و منِ «سوژه نَوَرد» با رسم الخطِّ خودم می نویسم. جنگ آمده پرونده قضایی زن و مردی که قبل از او تا پای طلاق رفته اند را از جریان انداخته! قَدمش سبک بوده! آنهایی که روزهای عادیِ آفتابی زورشان می آمده اَفسارِ اشتباهِ شان را گردن بگیرند ، چشمشان که به خانه خرابی آدم های دو تا کوچه بالاتر افتاده کوتاه آمده اند. دیدند اینقدرها هم ارزشش را نداشته. گفتند :«آقای قاضی اگر اشکالی ندارد ما منصرف شدیم! برمی گردیم خانه مان. اَلَکی بزرگش کرده بودیم.»نه فقط همین! جنگ آمده و مردی که شاید شبیه رسول توی فیلمِ «نگهبانِ شب» بوده را از نان خوردن انداخته تنگِ دل «نسیبه» و بینشان شکر آب شده و نسیبه تاب نیاورده و زنگ زده به خانم اورژانس اجتماعی و خانم اورژانس اجتماعی بچه های جهادی را فرستاده رسول را بردند دستش را بند کرده اند که شرمنده نسیبه نباشد!...اما نه فقط همین!این وسط انگار بخت یارِ خانمِ«دلبریان» نبوده! جنگ هم نتوانسته گره کور زندگی اش را باز کند! دامادش که دکترای صنعتی شریف دارد دیده موشک ها با کلاس های دانشگاه چکار کرده ، پَر زدن اجل معلق را بالای سر مردم تهرانسر و اکباتان و افسریه دیده حتی سوختن پالایشگاه شهران را!اما باز هم تکان نخورده . چند سال است نگذاشته خانم دلبریان، یک دلِ سیر مادر بزرگی کند!او می داند کار از کار گذشته و کاری از اورژانس اجتماعی ساخته نیست... این ها را خودش برای من می گوید. از پشت عینکی که تا نوکِ دماغش سُر خورده! وسط این همه تکان و پس لرزه کاش دری به تخته ای بخورد و سایه جنگ بیفتد روی سر دامادِ خانم دلبریان. بلکه خرِ شیطان ازو پیاده شود و به مذاکره راضی.
*
پیام رسان بله
https://ble.ir/tayebefarid..........:..........:........ پیام رسان ایتا
۲۰:۰۵
«توی شلوغی های فرودگاه استانبول کی به کی بود. یکی داشت از ما فیلم می گرفت و می گفت: «اینا ایرانیای دیپورت شده از اروپا و حاشیه خلیجن! »
دروغ میگفت. عین رسانههای اون وَرِ آبی که می گفتن چیزی از خیابونا و کوچه ها و خونه های ایران نمونده. اصلا دیپورتی در کار نبود. ما خودمون برگشتیم. از سر دلتنگی. »تبلیغات دشمن آن قدر زیاد بود که راضیه فکر می کرد قصه تجمع های شبانه ،ساختگی است. یعنی بچه های ننه جهان که میز چایشان هر شب گوشه میدان به راه است ، دست های یخ و کوچکِ آن طفلِ نوپایی که پرچمی سه برابر خودش را کول کرده ، آقای دلشاد که با جای خالی پایی که در عملیات خیبر داده چهار پنج ساعت یک لنگه پا سر میدان پرچم تکان می دهد ،زنی که بار شیشه دارد، منی که هرشب توی سر خودم می زنم برای سوژه! همه ما هوش مصنوعی هستیم! حتی باران هم هوش مصنوعی است. راضیه تا با چشم های خودش ندیده باورش نشده. که آدم های تجمع واقعی اند! از مَسقط با هواپیما خودش را رسانده ترکیه و از آن جا زمینی از مرز رازیِ تبریز برگشته ایران. همان روز اولی که رسیده شیراز، شبش آمده تجمع. از دیدن جمعیت و پرچم ها هی بُغضی شده و هی چشم هاش مات. حتی حالا هم که درباره اش حرف می زند نگاهش نم می کشد. می گوید مردم عمان ایرانی ها را دوست دارند. کلا مردم خلیج معتقدند ایرانی ها خیلی _باهوشند، وطنی اند! حماسی اند. وطنی اش را یک جوری می گوید که آدم یادش به «فرزندِ مادر» می افتد. می گوید« عمانی ها سر نمازهایشان برای ایران دعا می کنند. چند تا موشکی که خورد توی صَلاله دولت گفت:« کار ایران نبوده» کلا به ما اعتماد دارند» خیلی ها توی فرودگاه استانبول شبیه او بودند. ایرانی هایی که دلشان طاقت نیاورده. که جنگ باشد و ایران نباشند! راضیه پرستار است. به محض اینکه برگشته رفته بیمارستان نمازی و گفته داوطلبانه می خواهد به مجروحین رسیدگی کند...
یادم می رود بپرسم کارش شده یا نه. عین مردم حاشیه خلیج شال بسته! ایرانی را جان به جانش کنند هر جای دنیا باشد حتی اگر قیافه اش شبیه آدم های آن سرزمین شده باشد اما دلش ایرانی است.
دو هفته دیگر که راضیه برگردد عمان روسیاهی قصه دیپورت ها می ماند به روی زغالِ مردی که توی فرودگاه استانبول فیلم گرفته بود. جنگ آمد توی این آب و خاک ما را از هر طیف و نگاهی، از دور و نزدیک دور هم جمع کرد. حالا چه بماند و چه نماند برای ما کلی از کوچه و خیابان خاطره ساخته.از حُبِّ الوطن یجمعنا....
پیام رسان بله
https://ble.ir/tayebefarid..........:..........:........ پیام رسان ایتا
۱۰:۱۶
« وَبِكَ أَسْتَجِيرُ مِن تَوَاتُرِ الْأَحْزَانِ»
و پناه بر تو از غم های پی در پی....
https://ble.ir/tayebefarid
و پناه بر تو از غم های پی در پی....
https://ble.ir/tayebefarid
۸:۴۸
«مگه منافقا چه شکلی ان!»تنفر توی مردمک چشم های خانم مارپِل دو دو می زند. توی تک تک اجزای صورتش. به تعداد مهره دوز ی های سر آستین مانتواش. خانم مارپِل همان زنی است که شک ندارد جاسوس گرفته! آداب مسلمانی دست و پاش را بسته و گرنه...بین میز کلاش ها و اهالی مسجد محاصره شدم. کم کم سر و کله امام جماعت و چند تا مرد دیگر هم پیدا می شود.آقای کمالی که بار اول است می بینمش به زن ها می گوید:« این بنده خدا فقط از تفنگا عکس گرفته!» اما زن ها ول کن نیستند. خانم مارپِل هی گُر می گیرد که اصلا از کجا فهمیدم اینجا کلاس چی بوده!
حلقه محاصره تنگ تر می شود.می گویم « امشب جلو در مسجد ندیدمتون از آقای سیستم صوتی پرسیدم گفته داخل کلاسه !»نمی گویم خلوتی جلو در مسجد را که دیدم نگران شدم که یک شبه تجمع ریزش کرده و ازین حرف ها. کار از دست آقای کمالی در آمده و حریف ناراحتی زن ها نمی شود!«خانم کارت شناسایی داری؟»به جز تصویر کارت ملی چیزی همراهم نیست...
پسر جوانی که جفتِ آقای کمالی ایستاده از روی فامیلم می پرسد «آقای فرید رو میشناسی؟»
«میشناسم»
اما از نظر او فایده ای ندارد...
تند تند سوال می پرسد که به تته پته بیفتم و دستم رو شود! عین شب اولِ حراستِ موکب جامعه پزشکی. حسابی توی هچل گیر افتادم. خانم های مسجد دارند گمانه زنی می کنند که از سلطنت طلب ها هستم یا سازمان منافقین. تیپم به منافقین بیشتر می خورد تا سلطنت طلب ها. می خواهم بهشان راهنمایی برسانم اما آقای کمالی گفته فاصله بگیر و حرف نزن.کانالم را نشانش می دهم . آخرین پستم درباره دکتر اسکندریِ شورای شهر است. آقای کمالی می گوید« دکتر اسکندری میشناستت؟»و شماره اش را می گیرد. دکتر اسکندری پیام می دهد توی جلسه ام.آقای کمالی که بدش نمی آید زودتر غائله ختم بخیر شود می گوید «از بچه های خبرگزاری فارس با کسی آشنایی؟»می گویم «خانم حبی....» اما راه نزدیکتری به ذهنم می رسد. شماره آقای عظیمی دفتر روایت را می گیرم. آقای کمالی حتما می شناسدش. گوشی را می گیرد و چند قدمی از میز کلاش ها فاصله می گیرد. طولی نمی کشد که برمی گردد و رو به زن ها می گوید«حل شد!» کم کم از محاصره در می آیم. جمعیت زن ها متفرق می شوند. خانم مارپل هنوز سرجاش ایستاده و از خیال آرامیِ آقای کمالی حسِ ناکافی بودن می گیرددوست دارم خانم مارپل را از نگرانی در بیاورم و بگویم «خدایی کدوم بی وطنی با دو تا ماسک و کاپشنی که زیپشُ تا زیر گلوش بالا کشیده می ره منافق بازی وسط کلاس آموزش باز و بسته کردن کلاش؟»به آدم ها حق می دهم! نزدیک چهل شب توی سرما و باران ، با زبان روزه، با بچه و سر و همسر،
زندگی را بوسیدند گذاشتند یک گوشه و جمبل شده اند توی خیابان! زخمی که وطن فروشی به دلشان گذاشته از زخمِ جنگِ با آمریکا و اسراییل بیشتر درد دارد.دوهفته بعد یکی از خانم های مسجد را توی کوچه می بینم. خانم مارپل به او گفته «چرا با این دختره خوش و بش کردی؟»وسط کوچه سر می کنیم توی گوش هم و زرت زرت می خندیم.احتمالا خانم های مسجد هنوز خبرهای امروز را ندیدند!
از صبح سر کلاس آنلاین چند نفر پیام گذاشتند« جاسوسی که تازه گرفتنُ دیدی؟ فامیلش فریدِ!»
جاسوسِ توی عکس نه ماسک دارد نه کاپشنی که زیپش را تا زیر گلو داده باشد بالا. اما هم عینک دارد و هم فامیلش فرید است!
فرید یعنی مفرد! تک و تنها! این را پدر بزرگم که تنها بازمانده «وبا» از بین بچه های مادرش بوده خوب فهمیده! خواسته اسم و رسمش با هم جور در بیاید! فامیلش« حیدری »نامی بوده انگار. تغییرش داده.
اذان ظهر است . دارم می روم مسجد. یکی پیامک گذاشته:«اخبارو دیدی؟ یه جاسوس گرفتن! اسمش مهدی فریدِ! کی تونه؟»یادم می افتد به خانم مارپِل. به اینکه حتما تا حالا خبرها را دیده...سر ماشین را کج می کنیم یک ورِ دیگر.مسجدِ یک خیابان دورتر.
(عکس یادداشت را یکی گرفته و گفته دست بالای دست بسیار است از پشت ماسک هم پیدایی)
https://ble.ir/tayebefarid
۷:۵۹
راوی می گفت «روز خاکسپاری، خانم حائری اینجا نشسته زیارت عاشورا خوانده ، روی خاک تربت گذاشته. تا وقتی صدرا را می آورند خانه ابدیش آماده باشد.»
جنگِ ما دیر یا زود برکت می شود.
اما خاطرات آدم با بچه اولش هیچ وقت تمام نمی شود. مخصوصا پسر مهربانی که از مادرش جلو زده....من با این چند خط خیلی گریه کردم و فکر می کنم این همان انرژی مادرانه است که بالای خانه ابدی صدرا تجزیه نشده بود و نشست روی روحِ من....
شهدا ذخیره اند! خوشا بحال مادرهای شهدا.«پ.ن:شهید صدرا نجابت نوه دختری آیت الله حائری شیرازی از شهدای جنگ رمضان»
https://ble.ir/tayebefarid
۹:۲۹
جان که باید برود سِفت به من چسبیده...
https://ble.ir/tayebefarid
۱۷:۲۲
*
امشب ان شاالله حوالی ساعت ۹ در ویژه برنامه «ایران دخت» از سیمای فارس درباره «کُنشگری زن ایرانی در میدان» صحبت می کنم. همراه با معرفی کتاب «فُندُق السَفیر».*https://ble.ir/tayebefarid
۱۲:۰۹
خیابان صاحب دارد. صدتا ، هزارتا. شاید هم بیشتر. سرقفلی شرق میدان معلم دست سه نسل از بچه های ننه جهان و موکب قشقایی هاست. آن گوشه سهم خودشان است و آن را به هیچ کسی نمی دهند. آتش به پا کردند روی منقل . با بساط چای. چایی که عطر بهارش تا هفت ردیف آدم از یمین و یسار می رود.آقای نجفی کلاه دو گوش دارد. گَردِ میانسالی نشسته روی سر و صورتش. یک قطار فشنگ ، حمایل بسته و در هیبت یک مرد سرد و گرمِ روزگار چشیده ی قشقایی کلید دار عمارت موکب است.نوه ننه جهان سه شب پیش گفت اینجا یکی هست اسمش «یاورِ سلحشور» است . قصه دارد. «قصه دودی!»عشقِ آتش است! هر شب با خانمش می آید. احتمال گفت و گوی تلفنی با تیم مذاکره در پاکستان از پیدا کردن یاور سلحشور توی تجمع میدان معلم بیشتر است . شب اول که چشمش به منقل قشقایی ها افتاده این ایده توی سرش جرقه زده که دود راه بیندازند. دودِ اسپند . به کوری چشم اهریمنِ خُرد و کلان. از طایفه إنس و جان. با قوطی حلبیِ رُب ، منقل درست کرده به چه بزرگی. از زغال های فاشِ منقلِ قشقایی ریخته توش. یک قوطی اسفند هم گذاشته توی جیب بغلش و تند تند می ریزد روی زغال ها! اسفندها از داغ تِقُ تِق ترک می خورند. زمستان از خیابان می رود و روسیاهیش می ماند به زغال! به کوری چشم حسودان تنگ نظر و عنودان بی نظر.آقا یاور بچه خیابان لشکری است.خرده فروشی عطر و ادکلن دارد. دُکان مُکان اما نه. آنلاین می فروشد. کار و بارش سکه نیست. روزها از دست گرانی لُنده می دهد و شب ها خیابان را که می بیند دلش قرص می شود که بالاخره پشت این عُسرهای طولانی یُسری هست.یاور سلحشور دوست ندارد جنگ تمام شود. می گوید جنگ طلب نیست اما قصه نیمه کاره دوست ندارد! توی کَتَش هم نمی رود «نه صلح و نه جنگ ،آخر ماجرا باشد.»به مذاکره با آمریکایی ها هم خوش بین نیست...می گوید منقل اسفند عین تفنگ است! خالی اش هم به درد می خورد.یک شبِ اسفند، اسفند تمام کرده بوده .همان منقل خالی و زغال داغ را گذاشته بین مردم و گرمشان کرده و خلق الله دعاش کردند.یاور سلحشور توی نقشش فرو رفته!می گوید منقل اسفند عین تفنگ است. اگر خشاب تفنگِ سربازی از اسفند خالی باشد اما با همان سر پُستش بماند ، دشمن یکی را می بیند که آن جا هست!بماند که خشاب یاور هیچ شبی خالی نمانده!
عطارالدوله انقلاب هر شب توی میدان معلم قصه دود دارد. شماره کارت نمی دهد اما اسفند بیاورید توی خرج خشابش شریکتان می کند. اگر رفتید و یاور نبود اسفندها را بدهید موکب قشقایی ها، بچه های ننه جهان هم هستند.
https://ble.ir/tayebefarid
۸:۲۲
*
راوی می گفت: بیشترین چیزی که روی دیوارای خیابون کشور دوست نوشته شده اینه «حلالم کن»...*https://ble.ir/tayebefarid
۶:۵۳
به چشمهای بلاخیز شاه اقیانوس
فرار میکنم از کوخهای خاکآلود
به ابرهای طهورای حضرت قدّوسهراس وافرم از شامهای تیره و تارروانه کرد مرا تا حریم شمس شموسوجوب شرعی و عقلی است این روانه شدنبرای من نه فقط! که برای گبر و مجوسهر آنچه کرد که از زلف او جدا بشومگرفت باد ز دستم نتیجهی معکوسستاره در حرمش میکند گدائی نورو ماه از غم دوریش میخورَد افسوسنوشته اند:* «عَلَیک الرّفیقُ ثمّ طریق»*شروع و ختم ره عشق: یک سفر پابوس«*غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود»از آستان رضا(ع) لحظهای نشد مأیوس*خموش باش کنیسا! سکوت بانگ جرس!خموش باش کلیسا! سکوت کن ناقوس!سکوت, اسقف و پاپ و برهمن و خاخام!که میرسد دم نقّاره از منارهی طوس«رواق منظر چشم من آشیانهی توست»بیا و پا بگُذار ای طبیب کلّ نفوسبزرگ و کوچک و پیر و جوان و مرد و زنتو با تمامی عشّاق میشوی مأنوساگر به «خاتِم مهر طبیبها» شهرهست
کمی ز علم تو در سینه داشت جالینوس
منارههای تو سرتر ز هر چه برج بلند
رواقهای تو برتر ز قصر کیکاووسقسم به هر چه که زیباتر است از زیباکبوتران تو زیباترند از طاووسچقدر تا سر زلف تو پر زده سیمرغچقدر سوخته پیش قدوم تو ققنوسشبیه خانهی کعبه حریم تو امن استگناهکارم و در مرقد تو ام محروس«فقیر و خسته به درگاهت آمدم, رحمی!»که دست رد زدنت هست بدترین کابوسعلَی الصّباح قیامت به نعره خواهم گفت:
که من اسیر تو بودم ز عهد دقیانوس
https://ble.ir/tayebefarid
۱۰:۱۱