بله | کانال راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
عکس پروفایل راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷ر

راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷

۷.۳ هزار عضو
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
undefined یا اهل یزد (بخش اول) از اعمالی که پس از تجمعات شبانه حسینیه امیرچقماق بر انجام آن اکیداً توصیه شده است، سرزدن به فلافلی‌هایِ سلفِ پشت حسینیه است. بعد از بیست سی شب، به توصیه و به اتفاق دوستی از دوستان، به یکی از این فلافلی‌ها سر زدم. واقعیتش شرط را به او باخته بودم. شرط سر چه بود؟ بماند. جو عربی پشت حسینیه امیرچقماق و خیابان سلمان بعد از پنجاه سال هنوز پابرجاست. من آن زمان را یادم نیست. منظورم زمانی است که معارضینِ (مخالفینِ) حزب بعث و معاودین (ایرانی‌های ساکن نجف و کربلا) از عراق اخراج و آواره کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف حسینیه و مسجد شده بودند؛ اما سی سال قبل‌تر را به یاد دارم. زمانی که به همراه مادرم به خانه آقابزرگ در محله گازرگاه می‌رفتم. آن‌موقع آنجا چیزی شبیه به نجف یا کربلا بود که سال‌های بعد زیارت کردم. سی سال پیش، از همان چهارراه امیرچقماق اتمسفر محله کم‌کم عوض می‌شد. بیشتر آدم‌ها دشداشه و چفیه و عقال داشتند. (آن سال‌ها به تازگی افغانستانی‌های مهاجر هم به جمع معادوین اضافه شده بودند.) بلندبلند به لهجه و زبانی حرف می‌زدند که ما نمی‌فهمیدیم. بساط کاسبی‌شان گوشه حسینیه تا آن پشت‌مشت‌ها پهن بود. نفر اول سینی بامیه گذاشته بود جلوی رویش، دومی انگشتر و تسبیح و سیگار می‌فروخت، سومی مرغ و خروس و کبوتر توی قفس کرده بود و کاسبی می‌کرد. زیر بازارچه حاجی‌قنبر هم دکان‌های جگرکی آن‌ها و فروش دل و روده و پشم گاو و گوسفند و محل لولیدن مگس‌ها بود. بگذریم. ادامه دارد... #جنگ_رمضان محمدهادی شمس‌الدینی چهارشنبه | ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #یزد ــــــــــــــــــــــــــــــ undefined#راوینا | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها
یا اهل یزد(بخش پایانی)
با رفیقم وارد سلف کربلا شدیم. گفت فلافل‌هایش درجه یک است. پشت اولین میز که نشستیم، چشمم به بنر آن‌طرف خیابان افتاد. عکس آقا بود که از دیوار موکب عراقی‌ها آویزان بود. جابه‌جای مغازه‌ها و موکب و مسجد و حسینه‌های خیابان سلمان، بنر و عکس آقاست. آدم از این همه محبتی که آن‌ها به رهبری و جمهوری اسلامی دارند تعجب می‌کند. سال‌هاست در خوشی‌ها و ناخوشی‌ها در کنار دیگر مردم این شهر زیسته‌اند.
ادعای عربی‌دانی‌ام زیاد است؛ اما هرچه زور زدم، معنی جمله عربی زیر بنر را نفهمیدم. يَـــــا أَهْلَ يَزد لاَ مُقَامَ لَكُمْ بِهَا قُــتِلَ الْزَعيْمُ فَأَدْمُعِي مِدْرَارُ
از آن عکس گرفتم و برای دوست دورگه ایرانی-لبنانی‌ام فرستادم. ترجمه‌ای را که فرستاد نفهمیدم. فارسی را خوب حرف می‌زند؛ اما خواندن و نوشتنش ضعیف است. چیزی که نوشته بود گویا نبود. توضیح خواستم. صوت فرستاد. ابتدا به فارسی شروع کرد به توضیح، بعد عربیِ فصیح قاطیِ توضیحش کرد و دست آخر هم شروع کرد به لبنانی حرف زدن. برایش نوشتم: «مثلاً داری ترجمه می‌کنی؟ من بقیه‌اش رو فهمیدم؛ اما معنی این جمله: لَا مُقامَ لَکُم بِها رو نمی‌فهمم.» به عقلم هم نمی‌رسید از همان عراقی‌های همان‌جا بپرسم. عقلم هم می‌رسید، رویم نمی‌شد. چند روز بعد عکس را برای برادرم فرستادم تا از دوست عراقی‌‌اش بپرسد. به جای ارسال برایم نوشت: «قسمت دوم که معنی‌‌اش میشه: رهبر کشته شد و به دلیل شهادتش من چنین گریه می‌کنم. فقط لَا مُقامَ لَکُم بِها رو نمی‌فهمم.» نوشتم: «من هم معنی همین جمله رو نمی‌فهمم.» دو روز شد و هیچ خبری از ترجمه نشد. ترجمه گوگل‌ و هوش‌ مصنوعی چت‌جی‌پی‌تی هم که روی هوا بود و نمی‌توانستم از آن کمک بگیرم. می‌خواستم برگردم همان‌جا و از عراقی‌های خیابان سلمان معنی جمله را بپرسم. به داداشم پیام دادم: «از دوستت پرسیدی؟» نوشت: «خودم حدس زدم باید شعر معروفی باشه. گشتم و پیداش کردم. اصلش در رثای شهادت امام حسینه.» آدرسش را داد: «اللهوف، صفحه ۱۱۹.»
همان لحظه پی‌دی‌اف کتاب را در موتور جست‌وجوی ذره‌بین پیدا کردم. کتاب را گشتم تا رسیدم به این جمله: «راوی گفت: سپس از کربلا به مقصد مدینه حرکت کردند. بشير بن حذلم گفت: چون نزديک مدينه رسيديم، على بن الحسين فرود آمد و فرمود بارها بگشودند و خيمه برافراشت و زنان را فرود آورد و گفت: اى بشير، خداى پدرت را رحمت كند كه شاعر بود. تو نيز شعر گفتن توانى؟ گفت: آرى يا ابن رسول اللّه، من نيز شاعرم. حضرت فرمود: به شهر مدينه رو و خبر شهادت ابى‌عبداللّه را بگوى. بشير گفت: بر اسب خويش سوار شدم و تازان رفتم تا به مدينه رسيدم و به مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آمدم و آواز به گريه بلند كردم و اين شعر از انشاى خود گفتم:
يَـــــا أَهْلَ يَثْرِبَ لاَ مُقَامَ لَكُمْ بِهَا قُــتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعِي مِدْرَارُ الْجِــسْمُ مِنْهُ بِكَرْبَلاَءَ مُضَرَّجٌ وِالـــرَّأْسُ مِنْهُ عَلَى الْقَنَاةِ يُدَارُ
ای مردم یثرب (مدینه)، دیگر در شهر نمانید؛ چراکه حسین علیه‌السلام کشته شد و به دلیل شهادتش من چنین می‌گریم. بدن مقدسش در کربلا به خون آغشته شد و سر او بر بالای نیزه در شهرها گردانده شد.
یثربیان رخت زین دیار بربندید زانکه حسین کشته گشت و گریه کنم زار پیکر پاکش به کربلا شده در خون بر سر نی شد سرش به کوچه و بازار
#جنگ_رمضان
محمدهادی شمس‌الدینی چهارشنبه | ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #یزد ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۹:۵۳

thumbnail
حلالم کن
چند روزی بود که می‌دیدمش. مانتو‌شلوار و شال مشکی می‌پوشید. وقتی شعار می‌داد، صدایش انگار که از عمیق‌ترین بخش وجودش بیاید، با قدرت به بیرون پرتاب می‌شد. گاهی عینکش را می‌داد بالا و پشت دست‌هایش را روی چشم‌هایش می‌کشید. جدیتش در کاری که انجام می‌داد، برایم جالب بود.
خودم را رساندم کنارش. چند دقیقه‌ای شانه‌به‌شانه رفتیم که پرسید: «ببخشید، دستمال دارین؟» بسته دستمال را گرفتم طرفش.
_ماشالا خیلی پرانرژی شعار میدین. من یه شب این‌جوری بلندبلند گفتم، ضعف کردم.لبخند کمرنگی نشست روی لب‌هایش._چه فایده؟ هر چی میگم دلم آروم نمی‌گیره.
پرسیدم: «چرا؟» و فوری پشیمان شدم. به من چه ارتباطی داشت. فقط باید همدردی می‌کردم، با نگاهی شاید. دختر اما مثل زخمی که سر باز کند، به حرف افتاد.
_اون موقع که واسه زن، زندگی، آزادی اون‌وریا بمبارون خبری‌مون می‌کردن، یه‌بار جوگیر شدم، از پنجره با صدای بلند شعار دادم بر علیه‌ش.
نگاهش را دوخت به عکسِ توی دستش. نفس عمیقی کشید و با پشت دست چشم‌هایش را پاک کرد. سکوتی که افتاده بود بین‌مان، معذبم کرد. نمی‌دانستم چه بگویم. دنبال کلمه می‌گشتم که ادامه داد:_این روزا چند شب اول، تجمع رو از پنجره همراهی می‌کردم تا جبران کنم. همش منتظر بودم اونی که جلوتر از همه میکروفون دستشه بگه «خامنه‌ای رهبر» ولی نگفت. دلم می‌خواست با تمام وجودم داد بزنم «خامنه‌ای رهبر» تا دلم آروم بگیره.
کلمات آخر را به‌زحمت شنیدم. به هق‌هق افتاده بود. دست گذاشتم روی شانه‌اش. می‌لرزید. بینی بالا کشید.
_دیدم این‌جوری نمی‌تونم. اومدم توی خیابون. هر شب با صدای بلند شعار می‌دم تا یه‌کم از عذاب‌وجدانم کم بشه.
دستمال را از جیبش درآورد. کفاف نمی‌داد. بسته را دوباره تعارفش کردم. همین‌طور که یکی را بیرون می‌کشید گفت: «نمی‌دونم چرا اینا رو بهت گفتم. شاید چون دیگه نمی‌بینمت.»
چشمکی آبدار حواله‌اش کردم._از کجا می‌دونی؟ شاید ببینی!خنده تلخی کرد._بهش قول دادم همیشه سربازش بمونم.
دوباره به عکس توی دستش نگاه کرد و بریده‌بریده گفت: «سیدعلی... حلالم کن.»

پلک که زدم، اشک‌هایم سر خوردند پایین. زیرلب گفتم: «می‌بخشه، حتما می‌بخشه.»
میکروفون دوباره شعار سرداد. هر دو با هم فریاد زدیم: «ما همه سرباز توییم خامنه‌ای...»
#جنگ_رمضان
الهه ایزدی لای‌بیدیچهارشنبه | ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۸:۲۲

thumbnail
هجرت
خادمی در صحن و سرای حضرت رضا(ع) حال‌وهوای خاصی دارد؛ اما میان فرشتگان سبزپوش آقا، نشستن در آسایشگاه هم صفای خودش را دارد. وقتی به گوشه و کنار آسایشگاه نگاه می‌کنی، هر خادمی را در حال خودش می‌بینی. یک نفر نماز می‌خواند، یکی قرآن به دست دارد و آن‌سوتر، خادمی با استکانی چای، خستگیِ ساعت‌ها خدمت را از تن می‌تکاند. چند نفری هم دور یک سفره‌ی مخمل سبز نشسته‌اند و همراه با زمزمه‌ی دعای توسل و زیارت عاشورا، نقل و نبات و گیره‌سر برای زوارِ کوچک آقا بسته‌بندی می‌کنند. در این میان، صدای مداوم بی‌سیمِ مسئولان که در حال چک کردنِ نظم شیفت‌ها هستند، در نوای صدای مناجات‌خوانی می‌پیچد. خادمان زحمت‌کش آشپزخانه را «مامان» صدا می‌زنیم. آن‌قدر با محبت هستند که اجازه نمی‌دهند حتی لیوانمان را جابه‌جا کنیم؛ مدام در حال پذیرایی از خادمینی هستند که خسته از سر شیفت برگشته و مشغول استراحتند.
تازه از شیفت برگشته بودم و دور سفره‌ی شام کنار دیگر خدام نشستم. طبق معمول صحبت از این شد که هر کدام اهل کجا هستیم. خانمی محجوب و نورانی کنارم نشسته بود؛ پرسیدم: «شما اهل کجایین؟» آرام گفت: «متولد همدانم. نزدیک بیست سال تهران زندگی کردم؛ ولی الان ساکن قمم.» با غبطه گفتم: «خوش به حالتون که هم‌جوار حضرت معصومه(س) شدین. این آرزوی دیرینه‌ی منه...» آهی کشید و گفت: «تا قسمت آدم‌ها چی باشه. منم شش سالی میشه که ساکن قم شدم.» بعد انگار که با خودش حرف بزند، زیر لب گفت: «خدا می‌خواست آرام‌آرام آمادم کنه.» نگاه متعجب و کنجکاوم را که دید، ادامه داد: «به همسرم گفتم حالا که بازنشسته شدم، دوست دارم کنار خانم زندگی کنیم. همسرم موافق بود، ولی شرایط کاریش این جابه‌جایی رو ایجاب نمی‌کرد. پیشنهاد داد که من و پسرم هجرت کنیم و اون هفته‌ای چند روز در رفت‌وآمد باشه. من که حاضر بودم خار به چشمم بره اما همسرم کوچک‌ترین ناراحتی نداشته باشه، گفتم "این‌طور اذیت نمیشی؟" گفت "نه؛ شما راضی باش، من مشکلی ندارم." من خودم هم متعجب شدم که چرا این شرایط رو قبول کردم. اون هم با شرایط کاری همسرم که گاهی تا دیر وقت سر کار بود. بهش می‌گفتم "مجید واقعاً اذیت نمیشی؟!" می‌خندید و می‌گفت "شب‌هایی که کارم خیلی طول بکشه، همون‌جا می‌مونم." هر روز دیدار همسرم تبدیل به هفته‌ای دو روز دیدن و اواخر به علت مشغله‌ی کاری زیادش، به یک روز دیدن در هفته رسید. سرباز گمنام امام زمان بود. دلبستگی من به همسرم رو همه می‌دونستن؛ این ندیدن یا دوری در طول هفته برام تصورِ محالی بود؛ ولی دست تقدیر هجرت ما رو رقم زد.»
کمی مکث کرد و ادامه داد: «بعدها همسرم گفت "این بهترین تصمیمی بود که گرفتیم، تا وابستگی‌ات نسبت به من کم شه. مدام نگرانت بودم که نکنه یه روز اتفاقی برای من بیفته و تو از این جداییِ ناگهانی آسیب ببینی." خلاصه که هجرت کردیم به قم؛ همسرم هفته‌ای چندبار غروب می‌اومد و صبح خیلی زود به سمت تهران حرکت می‌کرد. تا اینکه جنگ دوازده‌روزه اتفاق افتاد و مقرّ همسرم مورد حمله‌ی موشکی قرار گرفت و این فراق، همیشگی شد! انگار خودش می‌دونست این اتفاق می‌افته؛ می‌دونست که جانِ منه و دوریش منو از پا درمیاره. همیشه با هم شیفت برمی‌داشتیم و خدمت آقا امام رضا می‌رسیدیم. سه روز بعد شهادتش، ازش خبر نداشتم. همش فکر می‌کردم شاید به لحاظ امنیتی نمی‌خواد تماس بگیره و گفتن باید گوشی‌هاشون خاموش باشه. وقتی خبر شهادتش رو شنیدم، تازه معلوم شد جسم مجید و همکاراش باید با DNA شناسایی بشه. احتمال داشت همسرم اصلاً پیکری نداشته باشه. راست گفتن، از قد بلند مثل سرو مجید عزیزتر از جانم، فقط یه قطعه‌ی کوچیک و سوخته تحویل گرفتم. روز سوم مراسم ختم همسرم طاقت نیاوردم و دوباره برگشتم مشهد. چندین شیفت پشت‌سرهم برداشتم و پناهنده شدم به امام رئوف. اومدم تا خدمت به خلق کنم، بلکه از سنگینیِ این غم از پا درنیام...»
وقتی به خودم آمدم صورت هر دویمان خیس اشک بود.
پ.ن: مزار شهید والامقام، خادم‌الرضا، سردار #مجید_پرتویان در مسجد مقدس جمکران قرار دارد.
#جنگ_رمضان
زهرا مومن‌زادهچهارشنبه | ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #لرستانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۹:۴۴

چرا نمی‌خوایم درک کنیم که یهودی‌ها هم به وطن نیاز دارن؟
کنار موکبی ایستادم. می‌خواستم یک لیوان چای بگیرم و گلویی تازه کنم. مردی نزدیکم آمد و خیره شد به صورتم. گردنبندی طلایی به گردن داشت و موهای سپید روی سر و صورتش نشان می‌داد بایستی چهل سال را رد کرده باشد. با این نوع نگاه آشنا بودم و می‌دانستم حرفی روی دلش سنگینی می‌کند و می‌خواهد مطلبی بگوید. سلام دادم. چند لحظه سکوت کرد و بدون اینکه جواب سلامم را بدهد، گفت: «چرا نمی‌خوایم درک کنیم که یهودی‌ها هم به وطن نیاز دارن؟»
از حرفش جا نخوردم. می‌دانستم منشاء حرفش از کجاست. یک لیوان چای برایش تعارف کردم که دستم را رد کرد. قند را توی دهانم گذاشتم و جرعه‌ای از چای را نوشیدم. برایش از معنی وطن گفتم. از حق و ناحق و ظلم و تجاوز...
گاردش را کاملاً بسته بود و حرف‌هایی را که از شبکه‌های ماهواره‌ای شنیده بود، تحویلم می‌داد. مثل یک سرباز وفادار که اسیر جنگ رسانه‌ای دشمن شده است و تیر در تاریکی به نفع دشمن شلیک می‌کند.
دیرم شده بود و بحث با او بی‌فایده. می‌خواستم از او جدا شوم. دلم نیامد او را در این برزخ تنها بگذارم. سر چرخاندم سمتش و گفتم: «می‌دونی یزد هم ساکنان یهودی داره؟»
_آره._می‌دونی از خیلی وقت پیش ساکن یزد هستن و حتی آثار تاریخی هم دارن؟!_آره. می‌دونم._اگر فردا روزی صهیونیست‌ها بیان یزد رو بگیرن، غارت کنن و قتل‌عام، بگن می‌خوان اینجا رو کشور یهودی‌ها بکنن و ما را از اینجا بیرون کنن، باز سر حرفت می‌مونی و حق را و به اون‌ها میدی؟!
سکوت کرد. سکوت نکردم و ادامه دادم: «ولی ما می‌جنگیم برای وطن‌مون. تن و جون میدیم برای وطن.»
خیره شد به چشمانم. بعد سرش را انداخت پایین و میان جمعیت گم شد.
#جنگ_رمضان
مصطفی فرش‌باف چهارشنبه | ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #یزد ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۳:۴۹

thumbnail
مگه منافقا چه شکلی‌ان!
تنفّر توی مردمکِ چشم‌های خانم مارپِل دودو می‌زند. توی تک‌تکِ اجزای صورتش. به تعدادِ مهره‌دوزی‌های سرِ آستینِ مانتواش. خانم مارپِل همان زنی است که شک ندارد جاسوس گرفته! آدابِ مسلمانی دست‌وپایش را بسته و گرنه...
بینِ میزِ کلاش‌ها و اهالیِ مسجد محاصره شدم. کم‌کم سر و کلهٔ امام جماعت و چند تا مردِ دیگر هم پیدا می‌شود.
آقای کمالی که بارِ اول است می‌بینمش، به زن‌ها می‌گوید: «این بنده‌خدا فقط از تفنگا عکس گرفته!» اما زن‌ها ول‌کن نیستند. خانم مارپِل هی گُر می‌گیرد که اصلاً از کجا فهمیدم این‌جا کلاسِ چی بوده! حلقهٔ محاصره تنگ‌تر می‌شود.
می‌گویم: «امشب جلوِ درِ مسجد ندیدمتون. از آقای سیستمِ صوتی پرسیدم، گفت داخلِ کلاسه!»
نمی‌گویم خلوتیِ جلوِ درِ مسجد را که دیدم، نگران شدم که یک‌شبه تجمع ریزش کرده و از این حرف‌ها.
کار از دستِ آقای کمالی در آمده و حریفِ ناراحتیِ زن‌ها نمی‌شود!
«خانم کارتِ شناسایی داری؟»به‌جز تصویرِ کارتِ ملی چیزی همراهم نیست...
پسرِ جوانی که جفتِ آقای کمالی ایستاده، از روی فامیلم می‌پرسد: «آقای فرید رو می‌شناسی؟»«می‌شناسم»اما از نظرِ او فایده‌ای ندارد...
تندتند سؤال می‌پرسد که به تته‌پته بیفتم و دستم رو شود! عینِ شبِ اولِ حراستِ موکبِ جامعهٔ پزشکی.
حسابی توی هچل گیر افتادم. زن‌های مسجد دارند گمانه‌زنی می‌کنند که از سلطنت‌طلب‌ها هستم یا سازمانِ منافقین. تیپم به منافقین بیشتر می‌خورد تا سلطنت‌طلب‌ها. می‌خواهم بهشان راهنمایی برسانم اما آقای کمالی گفته فاصله بگیر و حرف نزن.
کانالم را نشانش می‌دهم. آخرین پستم دربارهٔ دکتر اسکندریِ شورای شهر است. آقای کمالی می‌گوید: «دکتر اسکندری می‌شناستت؟» و شماره‌اش را می‌گیرد. دکتر اسکندری پیام می‌دهد توی جلسه‌ام.
آقای کمالی که بدش نمی‌آید زودتر غائله ختم‌به‌خیر شود، می‌گوید: «از بچه‌های خبرگزاریِ فارس با کسی آشنایی؟»
می‌گویم: «خانم حبی...» اما راهِ نزدیک‌تری به ذهنم می‌رسد. شمارهٔ آقای عظیمی دفترِ روایت را می‌گیرم. آقای کمالی حتماً می‌شناسدش. گوشی را می‌گیرد و چند قدمی از میزِ کلاش‌ها فاصله می‌گیرد. طولی نمی‌کشد که برمی‌گردد و رو به زن‌ها می‌گوید: «حل شد!»
کم‌کم از محاصره در می‌آیم. جمعیتِ زن‌ها متفرّق می‌شوند. خانم مارپِل هنوز سرِ جایش ایستاده و از خیالِ آرامیِ آقای کمالی حسِ ناکافی‌بودن می‌گیرد.
دوست دارم خانم مارپِل را از نگرانی دربیاورم و بگویم: «خدایی کدوم بی‌وطنی با دو تا ماسک و کاپشنی که زیپشو تا زیرِ گلوش بالا کشیده، میره منافق‌بازی وسطِ کلاسِ آموزشِ باز و بسته کردنِ کلاش؟»
به آدم‌ها حق می‌دهم! نزدیکِ چهل شب توی سرما و باران، با زبانِ روزه، با بچه و سر و همسر، زندگی را بوسیدند گذاشتند یک گوشه و جمبل شده‌اند توی خیابان! زخمی که وطن‌فروشی به دلشان گذاشته از زخمِ جنگِ با آمریکا و اسرائیل بیشتر درد دارد.
دو هفته بعد یکی از زن‌های مسجد را توی کوچه می‌بینم. خانم مارپِل به او گفته: «چرا با این دختره خوش‌وبش کردی؟»وسطِ کوچه سر می‌کنیم توی گوشِ هم و زرت‌زرت می‌خندیم.
احتمالاً زن‌های مسجد هنوز خبرهای امروز را ندیدند! از صبح سرِ کلاسِ آنلاین چند نفر پیام گذاشتند: «جاسوسی که تازه گرفتنُ دیدی؟ فامیلش فریده!»
جاسوسِ توی عکس نه ماسک دارد نه کاپشنی که زیپش را تا زیرِ گلو داده باشد بالا؛ اما هم عینک دارد و هم فامیلش فرید است!
فرید یعنی مفرد! تک و تنها! این را پدربزرگم که تنها بازماندهٔ «وبا» از بین بچه‌های مادرش بوده خوب فهمیده! خواسته اسم و رسمش با هم جور دربیاید! فامیلش «حیدری»نامی بوده انگار. تغییرش داده.
اذانِ ظهر است. دارم می‌روم مسجد. یکی پیامک گذاشته: «اخبارو دیدی؟ یه جاسوس گرفتن! اسمش مهدی فریده! کی تونه؟»
یادم می‌افتد به خانم مارپِل. به این‌که حتماً تا حالا خبرها را دیده...
سرِ ماشین را کج می‌کنیم یک‌ورِ دیگر. مسجدِ یک خیابانِ دورتر.
پ.ن: عکسِ یادداشت را یکی گرفته و گفته دست بالای دست بسیار است؛ از پشتِ ماسک هم پیدایی.
#جنگ_رمضان
طیبه فریدجمعه | ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۴:۴۸

thumbnail
ساعت دوازده‌ونیم بود؛ با سنگرشکن خونه‌ی برادرم رو زدن...

این‌ شب‌ها هرکسی در حد توان کاری انجام می‌دهد.

#جنگ_رمضان
فاطمه گنجیپنجشنبه | ۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #لرستانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۵:۴۹

thumbnail
بزرگ‌ترین پرچم
مشهدی ابراهیم را هر شب در تجمع‌های شهر هشت‌بندی می‌توان دید. او در صفِ اولِ جمعیت می‌ایستد و موقعِ شعار دادن دو دستش را مشت کرده و محکم و با تمام وجود شعار می‌دهد. وقتی راهپیمایی شروع می‌شود، با بزرگ‌ترین پرچمی که در دست دارد، همراه پسرانش که آن‌ها هم پرچم بزرگی دارند، در صفِ اول پرچم‌گردانی می‌کنند و لحظه‌ای پرچم را زمین نمی‌گذارند.
پرچم کشور ما به دستِ غیورمردانی چون ابراهیم‌ها بوده که تا به امروز زمین نیفتاده و به نسل ما رسیده است.
#جنگ_رمضان
فرشته حیدری سه‌شنبه | ۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #هرمزگان #هشت‌بندیــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۷:۵۱

thumbnail
نون شیرین
خمیر که تمام شد خانم‌ها تحلیلش کردند. یکی گفت: «چقد برکتش زیاد بود.» دیگری در تایید این حرف گفت: «با اینکه نون شیرین بود ولی خمیرش خیلی خوب دراومده.»
_آره. انگار نون عادی بود، نه سفت بود و نه شل. خیلی آسونم پهن میشه. زنی که خمیر را درست کرده بود، گفت: «همین که آردا رو جدا کردم به نیت نذر حضرت زهرا شروع کردم، حضرت زهرا خودش کمک کرد.»
حدود ۳۰ خانم بودند، هر کس نظرش را گفت. از این میان یک نفر توجهم را جلب کرده بود. از ساعت ۱ ظهر تا اذان مغرب بی‌وقفه چونه‌ها را پهن می‌کرد و مدام می‌گفت: مرگ بر ترامپ و صلوات می‌فرستاد.
خمیر که تمام شد، گفتم: «حاج‌خانم خیلی اذیت شدین، برین استراحت کنین دیگه.» خندید و گفت: اگه خمیر بود تا فردا صبح می‌پختم.
_خسته‌این دیگه، خیلی کار سختیه. برین خونه استراحت کنین. _نماز و که بخونیم همه با هم میریم تجمعات. _جدی می‌گین؟
همه خانم‌ها با هم گفتن: بله! _ماشاالله به غیرتتون واقعا.
زنی آمد کنارم و آرام گفت: «همین خانمی که باهاش حرف میزدی، مادر یکی از مسئولای استانه.» _کی؟ _دیگه بماند.
در دلم تحسینشان کردم و گفتم: خدایا به خاطر این شیرزنان، ایران عزیز و از شر دشمن و ترامپ حفظ کن.
#جنگ_رمضان
سه‌شنبه | ۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #کهگیلویه_و_بویراحمد #یاسوج ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۹:۲۰

thumbnail
به یاد بندهٔ خدا
وقتی گفتند باید اجرای مراسم «عهدواره احیا» را برعهده بگیری و میزبان مهمان ویژه باشی، حس عجیبی پیدا کردم. چرخ روزگار طوری چرخیده بود که باید حدود یک ساعت با کسی گفت‌وگو می‌کردم که تا آن روز ارادت خاصی به او نداشتم؛ شخصیتی با سال‌ها سابقه در مدیریت‌های کلان کشور.
چند سالی است در آستانه روز معلم مراسمی با عنوان «عهدواره احیا» در دانشگاه برگزار می‌شود که هدف آن تقدیر و تجلیل از فعالان درس اندیشه اسلامی با محوریت آثار شهید مطهری است.
مهمان سال ۱۴۰۴، داماد شهید مطهری و از چهره‌های شناخته‌شده عرصه سیاست بود؛ کسی که سال‌ها در مسئولیت‌های سیاسی مهمی حضور داشت. با این حال دلیل دعوتش چیز دیگری بود: آشنایی نزدیک با اندیشه‌های شهید مطهری.
آن سال یک همزمانی عجیب هم وجود داشت. مراسم درست در سالگرد شهادت آیت‌الله رئیسی برگزار می‌شد؛ کسی که در انتخابات ۱۴۰۰ رقیب جدی او بود. من هم در آن سال‌ها از منتقدانش بودم و بحث‌های زیادی درباره عملکرد و مواضعش داشتیم. این همزمانی باعث شد تا پیش از گفتگو با او، کلیپی از توصیفات رهبر انقلاب درباره شهید رئیسی پخش کردیم.
قبل از شروع برنامه در نمازخانه، از خدا خواستم جلسه آبرومندانه پیش برود. مشورت‌هایی هم گرفته بودم. می‌گفتند بسیار باهوش است و پاسخ‌هایش را سیاستمدارانه می‌دهد؛ اگر اشتباه کنی، حاضر جواب است و احتمالاً پاسخ زیرکانه‌ و دندان‌شکن می‌شنوی.
وقتی رسید، در اتاق مهمان جمع شدیم. یکی از دوستان پرسید: «اوضاع کشور چطور است؟» لبخند کوتاهی زد و گفت: «اوضاعی است که می‌بینید… به هر حال.» همه خندیدند و همان پاسخ یعنی بهتر است ادامه سؤال را نپرسیم.
سؤال دیگری درباره عدم حضور رهبر انقلاب در نمایشگاه کتاب مطرح شد. پاسخ کوتاهی داد که معنایش تقریباً این بود: «نمی‌دانم، اطلاعی ندارم.»
در همان گفت‌وگو توضیحی درباره روند مطالعه آثار شهید مطهری در دانشگاه دادم. او هم استقبال کرد و چند نکته تکمیلی گفت. از همان لحظه ورود، سعی می‌کردم رفتار و جزئیات را دقیق ببینم؛ فرصت دیدن نزدیک چنین شخصیت‌هایی زیاد پیش نمی‌آید. لباس ساده‌ای پوشیده بود، یک ساعت معمولی در دست داشت و تسبیحی ساده میان انگشتانش می‌چرخید.
چند بار به ساعت نگاه کرد. برنامه قرار بود ساعت ۲۰:۳۰ شروع شود و او دقیق سر وقت رسیده بود، اما دانشجوها تازه از حدود ساعت ۲۱ وارد سالن می‌شدند. با لحنی شوخ گفت: «بچه‌ها شام خوردند؟ این‌قدر دیر شروع کنیم، آخرش باید لخت بشیم و سینه بزنیم!» شوخی‌اش باعث خنده جمع شد، اما پشت آن، حساسیتش به نظم زمان هم پیدا بود.
تیم حفاظت هم با احترام و آرامش با دانشجوها و مسئولان مراسم صحبت می‌کردند. بر خلاف تصویری که شاید از بیرون انتظار می‌رفت، خبری از تکلف یا فاصله زیاد نبود.
جلسه برگزار شد و گذشت. بعدتر، با دیدن مواضع و مسئولیت‌های او در سال‌های بعد و سرانجام شهادتش به دست رژیم صهیونیستی، بارها به آن دیدار کوتاه فکر کردم.
آن شب برای من بیش از یک اجرای ساده بود؛ یادآوری این نکته که گاهی فاصله میان تصویرهایی که از شخصیت‌ها می‌سازیم و واقعیت آدم‌ها از نزدیک، بسیار بیشتر از چیزی است که تصور می‌کنیم. امیدوارم ما را بابت برخی نظرات حلال کنند‌.
پ.ن: روایتی از شهید لاریجانی به مناسبت چهلمین روز شهادت ایشان.
#شهید_علی_لاریجانی#جنگ_تحمیلی_سوم
علیرضا ع. | دانشگاه امام صادق علیه‌السلام شنبه | ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۱:۰۲

thumbnail
سلام الیزابت
ایستاده بودم توی موکب شجره‌ی طیبه، جلوی مسجد فاطمه‌الزهرا(س) توی خیابان گلدشت معالی‌آباد و با امام جماعت مسجد صحبت می‌کردم. یک‌دفعه گفت‌وگو را قطع کرد. برگشت طرف خیابان و بلند گفت: «سلام الیزابت!»
سمت راستم را نگاه کردم. اول یک کلاه کشاورزی دیدم که کل سرش را گرفته بود. بعد هم مانتو و دامن چین‌چینی. همه‌اش به رنگ آبی نفتی. یک چوب جادو کم داشت تا بردارد و لباسِ تمام آدم‌های آنجا را آبی کند. درست مثل جادوگر انیمیشن زیبای خفته.
چند ثانیه‌ای به احوال‌پرسی گذشت. امام جماعت گفت که الیزابت را ببین، مسیحی است اما هر شب می‌آید اینجا.
الیزابت را نگاه کردم. ماسکش را کشیده بود زیر چانه و می‌خندید. گفت که من به خاطر خون رهبر شهیدم باید بیایم. به خاطر صحبت‌های کتاب مقدس. به خاطر پاکی حضرت عیسی و حضرت مریم می‌خواهم بیایم و از کشورم دفاع کنم. الیزابت خداحافظی کرد و رفت.
صحبت‌مان که تمام شد، دو طرف را نگاه کردم. طول خیابان پر بود از جمعیت. می‌خواستم الیزابت را پیدا کنم و عکسش را بگیرم. اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. بین آدم‌ها گم شده بود.
#جنگ_رمضان
سیده زهرا حسینییکشنبه | ۳۰ فروردین ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۴:۴۶

thumbnail
زن‌ها منتظر مسلسلِ پاپیون صورتی نمی‌مانند!
می‌گفتند توی تهران یک رژه‌ی زنانه ترتیب دیده‌اند با تانک صورتی و تفنگ‌های زنانه! راستش من هیچ‌وقت به این مدل از کنش زنانه باور نداشته‌ام. از نظر من زنان آن‌قدری باهوشند که منتظر نمانند تا مردها یک زمین کنش‌گری برایشان انتخاب کنند تا بازیگر آن زمین باشند.
آن‌ها خودشان مثل یک عضو هوشمند از یک پازل می‌گردند و جای خالی را پر می‌کنند. جای خالی طوری پر می‌شود که زنان تفنگ به دست نشوند، بلکه قلب تفنگ‌به‌دستان را قرص کنند. نه این‌که بگویم رزم به سلاح کم‌ارزش است، اما تقلیل دادن مجاهدت زنانه را به اسلحه دوست ندارم.
کجای تاریخ ایران دیده‌اند زن‌های ایرانی، منتظر مسلسلِ پاپیون صورتی بمانند برای رزم؟!
زن ایرانی، فاطمه است که هفته‌ی اول جنگ یک کیک، جفت همان کیکی که برای خانه‌اش می‌پزد، پخته و روی هر تکه‌اش نقاشی کشیده و جملاتی نوشته که خنده بیاورد پای لانچر. سه روز بعدش به رفقایش گفته و یک قالب کیک شده دوازده قالب کیک و تیم تشکیل داده‌اند برای نوشتن جملات روی کیک‌ها. بعد از پخت کیک، پروژه‌ی‌شان طبق یک قرارداد نانوشته تبدیل شده به پخت غذا در شنبه‌های ام‌البنینی. توی مسجد، تفنگ و مسلسل و تانک صورتی نیست! بیست تا زن هستند که فقط چهار تایشان بچه‌ی توی کریر داشتند و تنها صورتیِ غالب مسجد، رنگ پیش‌بندهای بچه‌ها بود.
زن‌های ایرانی منتظر نمی‌مانند مردان میدان رزم را تعیین کنند، خودشان هم‌زمان شیشه‌شیر را به لبان کوچک بچه‌ها می‌رسانند، سیب‌زمینی و تخم‌مرغ له می‌کنند برای لقمه‌های الویه و روی آجیل مشکل‌گشا برچسب می‌زنند «الله‌اکبر»!
#جنگ_رمضان
زهرا افخمی‌نیاجمعه | ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #آذربایجان_غربی #ارومیهــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۵:۴۹

thumbnail
روضه‌خوان
قطعه‌ی شهدا پر بود از شهدای جدید؛ شهدای جنگ رمضان. گل‌های تر و تازه دورتادور سنگ‌قبرها را پوشانده بود.
یک‌نفر با صدای بلند برایشان سوگواری می‌کرد؛ برای همه‌ی شهدا. به سمت صدا برگشتم. صاحب صدا پسر جوانی بود؛ پسری که صورت پهن و صاف، دست‌و‌پای کوتاه و چشمان کشیده‌اش نشان می‌داد که یک کروموزوم بیشتر از ما دارد. اما تفاوت اصلی‌اش با ما، چیز دیگری بود انگار!
پسر به عکس‌های شهدا نگاه می‌کرد، سرش را تکان می‌داد و بلندبلند گریه می‌کرد: «این پسرو می‌شناختم... می‌اومد مسجد.»
یکی‌یکی از کنار شهدا رد می‌شد. به سنگ‌قبر سوم که رسید دوباره ایستاد. به عکس شهیدی که لباس نظامی تنش بود نگاه کرد. دستش را کنار پیشانی‌اش گذاشت و سلام نظامی داد. بعد اشک‌هایش را با پشت دست پاک کرد. مشت دست چپش را گره کرد و گفت: «ارتش قویه... سپاه قویه... ایران قویه!»
شهید بعدی هم نظامی بود. شهید بعدی دانشمندی جوان بود و شهدای بعدی دو برادر که به «شهدای دوقلو» معروف شده بودند (۲۰ و ۲۲ ساله). پسر کنار هر شهید زانو می‌زد و برایشان فاتحه می‌خواند.
برای آخرین شهید که فاتحه خواند، بلند شد. انگشت اشاره‌اش را بالا آورد: «امروز روز توعه... امروز جمعه است یا امام زمان! روز تو! خودت ظهور کن. ببین این خانواده‌ها چقدر شهید دادن! خودت ظهور کن!»
من و همه‌ی آدم‌های دور و اطراف، به پسر نگاه می‌کردیم و پا‌به‌پای او گریه می‌کردیم. روضه‌خوان شده بود انگار...
پسر یک کروموزوم بیشتر از ما داشت، ولی تفاوتش با ما چیز دیگری بود؛ تفاوتش انگار قلبی بود که بی‌واسطه و بدون حجاب، پذیرای صاحب و مولای هم‌عصرمان شده بود.
#جنگ_رمضان
فاطمه تخمه‌چیجمعه | ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #همدانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۶:۵۵

thumbnail
شفای برادرم رو خود امام رضا میده
از لحظه‌ای که وارد مسجد شدم، چشمم به او افتاد. آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت؛ انگار میان آن همه جمعیت، فقط او و پرچم روبه‌رویش وجود داشتند. وقتی پرچم‌گردانی شروع شد و پرچم به مقابلش رسید، مکث کرد… پرچم را گرفت بی‌اختیار بلند گریست.
انگار خود پرچم هم دلش نمی‌آمد از کنار او رد شود؛ چند لحظه طولانی همان‌جا ماند.
آرام نزدیکش رفتم. بعد از سلام، پرسیدم:_دلیل خاصی داشت این‌قدر گریه می‌کردی؟با صدایی که بغض در آن ته‌نشین شده بود گفت: «شفای برادرم رو خواستم.» _چه مشکلی داره؟_ای‌بی داره._ای‌بی چیه؟_بیماری پروانه‌ای._همونی که داروش تحریمه؟_آره…
خواستم کمی به چالش بکشمش، گفتم: «میگن مسئولین دارن میرن مذاکره، شاید تحریم‌ها برداشته بشه و داروی برادرت برسه.»
چهره‌اش جمع شد. گفت: «من شفای برادرم رو از امام رضا می‌خوام. می‌بینم چقدر اذیت میشه… اما نمی‌خوام برای رسیدن به یه چیز، چیز دیگه‌ای رو از دست بدیم. دو بار وقتی مذاکره شد، به ما حمله کردن… عزیزامون رو از دست دادیم.
شفای برادرم رو خود امام رضا میده.
ما تو روستا زندگی می‌کنیم و دارو نداریم، اما باور داریم که ۱۰ اصلی که رهبری تعیین کردن باید اجرا بشه. تا اونا درست نشه، چیزی نمی‌خوایم.»


بیماری پروانه‌ای برایم فقط یک اسم بود؛ هیچ تصویری از آن نداشتم. راه افتادیم برای موقعیت بعدی، اما ذهنم آرام نمی‌شد. در نهایت هماهنگ شد و رفتم خانه‌شان.
محسن را دیدم. به قد و قواره‌اش نمی‌خورد کلاس هشتم باشد. اولین چیزی که توی صورتم خورد، دستان جمع‌شده و شکننده‌اش بود… دست‌هایی که انگار از بس درد کشیده، خودش را جمع کرده.
خواهرش گفت: «محسن درس‌خونه… تکلیف‌هاشو خودش انجام میده. از شاگرد زرنگای مدرسه‌اس. این شبا خیلی دلش می‌خواد بیاد تجمع روستا، ولی با این شرایط زیاد نمی‌تونه سر پا وایسه.»
محسن به چشم‌هایم نگاه کرد و لبخند آرامی زد. انگار پشت دردهایش، امیدی می‌درخشید.
خواهرش ادامه داد: «خیلی دوست داره بریم حرم…
ان‌شاءالله امام رضا زودتر شفاشو بده، که با هم بریم پابوسش.»

#امام_رضا#جنگ_رمضان
زهرا سالاری شنبه | ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #مینودشت #روستای_چمانیــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۸:۱۵

اگه پاسدار هستین، لطفاً از این محل برید!
روز پرمشغله‌ای داشتم. به‌خاطر تعدد جلسات و طولانی شدنشان، حوالی ساعت ۱۵ به خانه رسیدم. باقی‌مانده ناهار خانواده را برای خودم کشیدم تا همزمان چند تماس کاری بگیرم. همان موقع امیرحسین پیام داد: «برای موکب کمک لازم داریم، میای؟»
بلافاصله راه افتادم سمت موکب «اخوه‌الزینب» در خیابان انقلاب تا در برپایی آن کمک کنم. برادران عراقی آمده بودند و موکب زده بودند و ما هم مشغول انجام ریزه‌کاری‌های اجرایی شدیم.
از ساعت ۱۶ تا ۲۰ درگیر آماده‌سازی موکب بودیم و از ۲۰:۳۰ هم به کمک برادران عراقی مشغول طبخ کباب شدیم.
ساعت ۲۳، با بدشانسی دستگاه کباب‌زن سوخت و مجبور شدیم نیم ساعت زودتر از همیشه کار را جمع کنیم. با خودم فکر کردم که به مادرم گفته‌ام تا ساعت ۲ به خانه نمی‌آیم و حالا شاید زودتر برسم.
وسایل را جمع کردیم و به سمت خانه‌هایمان راه افتادیم. هرکدام هم یکی از بچه‌هایی را که ماشین نداشت با خودمان بردیم تا برسانیم.
در مسیر، رفیقم گفت: «بعد از پونزده شب، این اولین شبه که دارم میرم خونه؛ اون هم چون امشب کار زودتر تموم شد.»_پس شبا کجا می‌خوابی؟ _اسکان برادران عراقی.
چیزی نگفتم. خودش ادامه داد: «مادرم خیلی اذیته. چند نفر از همسایه‌ها رفته بودن خونه‌مون و گفته بودن پسرتون بعضی شبا دیروقت میاد و لباس بسیجی می‌پوشه. اگر پاسدار یا امنیتیه، لطفاً از این محل برید!»
باز هم چیزی نگفتم. ادامه داد: «من فهمیدم بالاترین اجر، همین نوکری برای امام حسینه. اما همیشه از خدا می‌خوام اگه اجر و قربی هست، به خانواد‌ه‌م بده؛ چون اونا هستند که به خاطر من در این مسیر اذیت میشن.»
در دلم به حال خوب معنوی‌اش غبطه خوردم. همان لحظه یادم افتاد کلید ندارم و احتمالاً باید دوباره خانواده را از خواب بیدار کنم تا در را باز کنند.
راستش امروز مدام با خودم فکر می‌کردم که واقعاً در حال مجاهدت هستم؛ چون صبح تا ظهر را در جلسات و هم‌فکری‌های مختلف گذرانده بودم و عصر تا غروب هم درگیر برپایی موکب بودیم.
اما بعد از صحبت‌های رفیقم، تلنگری خوردم. با خودم فکر کردم چرا تصور می‌کنم برای انقلاب اسلامی کار بزرگی کرده‌ام؟
#جنگ_رمضان
امیرمهدی جعفری چهارشنبه | ۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #لرستان #خرم‌_آبادــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۸:۵۲

thumbnail
شیفت شب
تنهایی جلوی درمانگاه امام‌علی (ع) پرچم می‌زد. ۴۵ سال را شیرین داشت و تعداد موهای سفیدش از نصف رد شده بود. میکروفون را که به یقه‌اش زدم و دوربین را روشن کردم، زنی با روپوش سفید از درمانگاه آمد بیرون. از آن روپوش‌هایی بود که معلوم نیست برای پوشاندن دوخته‌شده یا نپوشاندن. محل ندادم و سؤال‌هایم را از آقای دکتر پرسیدم. فامیلش لنکرانی بود؛ اما لهجه‌اش شیرازی. می‌گفت هر شب، حتی وقتی شیفت است به خیابان می‌آید. مثل همین امشب.
زن این‌پا و آن‌پا می‌کرد. انگار منتظر بود صحبت دکتر تمام شود یا به بهانه‌ای حرف بزند. «شمقدری» درونم هم روی پایش بند نبود. توی گوشم وز وز می‌کرد که دکتر را بی‌خیال! برو با این مصاحبه کن؛ اما «فاطمی‌صدر» که هنوز کاملاً به درونم راهش نداده بودم و فقط یک ویزای توریستی چندروزه داشت، با پشت دست خواباند توی گوش شمقدری که: «لامصب این یکی نه! دوبنده‌ی کشتی از روپوش این بیشتر پارچه برده!»
دکتر لنکرانی گفت: «ماشین‌ها وقتی من رو با روپوش می‌بینن تکبیر میگن. معلومه که روحیه می‌گیرن.» گفت: «باید همه اتحاد داشته باشیم تا بتونیم بعد از ۲۵۰ سال - از بعد نادرشاه افشار - یه عزت و عظمت و یه پیروزی تاریخی از خودمون نشون بدیم. این یکی از آرزوهای منه!»
دکتر هم مثل من بود؛ از علاقه به ایران رسیده بود به جمهوری اسلامی. تشکر کردم و گفتم: «یه کم پرچم تکون بدید که فیلم بگیرم.» توی تدوین به دردم می‌خورد. کمی رفتم عقب؛ اما همین که دکمه‌ی قرمز را فشار دادم، صدای زن هم درآمد: «ببخشید آقا! درمونگاه رو نشون ندید.» گفتم: «باشه.» از آن «باشه»هایی بود که بعدش کار خودم را می‌کنم؛ اما دکتر بدون اینکه به زن نگاه کند، دست بی‌کارش را به نشانه‌ی «هیس» طرفش گرفت و رو به من گفت: «حتماً نشون بدید!»«دردسر برای ما درست نکنید.»معلوم بود دکتر چوب پرچم را محکم‌تر فشار می‌دهد: «نه هیچ دردسری نمی‌شه. حتماً این کار رو بکنید.»
جفتشان رو به من حرف می‌زدند. انگار ادامه‌ی دعوای توی درمانگاهشان به اینجا کشیده بود. حالا قرار بود «پاکستان» درونم دست به کار شود که نشد. خداحافظی کردم و رفتم آن‌ور خیابان. دکتر و سردر درمانگاه را انداختم توی یک قاب، فیلم گرفتم و رفتم.
#جنگ_رمضان
محمدجواد رحیمیجمعه | ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۰:۲۳

thumbnail
نماز میان گرد و غبار
صدای سرفه‌ها با صدای بیل و فرغون ترکیب شده. گرد و خاک، مثل مهِ غلیظی روی کوچه نشسته و جهادگرها، با صورت‌های خاکی، وسط ویرانه‌ی خانه‌ای که زمانی صدای خنده‌ی بچه از آن بلند می‌شد، مشغول آواربرداری‌اند.
یکی پلاستیک‌های پاره را جمع می‌کند و دیگری تیرآهن‌های کج‌شده را کنار می‌کشد، یکی دیگر آرام، با انگشتانش، شیشه‌های شکسته را از میان خاک جدا می‌کند تا پای کسی زخمی نشود.
گرمای هوا نفس‌گیر است. عرق از زیر کلاه‌های ایمنی فرو می‌ریزد و با غبار روی گونه‌ها ترکیب می‌شود. ناگهان، از مسجد کوچک محله، صدای اذان می‌پیچد. صدا نه آن‌قدر نزدیک است و نه آن‌قدر دور؛ صدا به قدری به گوش می‌رسد که قلب‌ها را بیدار کند. یک نفر بیل را روی زمین می‌گذارد و نفس عمیقی می‌کشد.
_بچه‌ها… اذانه.
صدای بیل‌ها یکی‌یکی می‌خوابد. فرغون‌ها گوشه‌ای ایستاده‌اند، مثل سربازهایی که دستور «آرام» گرفته باشند. آب لوله هنوز قطع است. از دبه‌ی آبی که برای خوردن کنار گذاشته‌اند، نوبتی وضو می‌گیرند؛ آب کم است، اما نیت‌ها زیاد.
آب وقتی بر روی صورت‌های خاک‌گرفته‌ی جهادگران می‌ریزد، راه باریکی روی گونه‌ها باز می‌شود؛ انگار اشکِ ناپیدای خستگی و شکر خود را نشان داده باشد.
وسط حیاطِ بی‌سقف، کنار تلی از آجر شکسته و کیسه‌های گونیِ پاره، چند گونی تمیز پیدا می‌کنند. یکی گونی‌ها را می‌تکاند و سجاده را روی همان پهن می‌کنند و قامت می‌بندند.
کف دست‌ها، که تا چند لحظه پیش بیل و چکش را محکم گرفته بود، حالا برای دعا بالا می‌رود...
#جنگ_رمضان
جمعه | ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #اردبیلــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۲:۱۱

thumbnail
جنایتِ خیابانِ جاجرودی
قدش برای یک زن بلند به نظر می‌رسید. با عینک دودی و لچک مشکی‌رنگی که روی سرش گذاشته بود، شکل حقوقی‌ها شده بود؛ احتمالاً وکیلی چیزی بود. داشت وسط خیابان شهید جاجرودی و بین آن چهار آپارتمان بیست‌واحدی‌ای که با موشک، دل و روده‌اش بیرون زده و سقف‌هایش روی هم ریخته شده بود، برای مرد کنار دستش توضیح می‌داد که «اسراییل همه "تارگت"هایش را نقطه‌ای انتخاب می‌کند» و نمی‌داند چرا این چهار ساختمان را که همه ساکنانش غیرنظامی بوده را مورد اصابت قرار داده.
من کجا بودم؟ ده‌دوازده متر جلوتر. در فاصله‌ی دو ساختمان اول و دوم؛ بعد از نوار خطر زرد، داشتم از کفش اسکیت صورتی و عروسک خرس قرمز وسط آوار عکس می‌گرفتم و هم‌زمان به توضیحات آن زن هم گوش می‌دادم که صدای مردانه‌ی بلندی، آن‌قدر بلندتر که دیگر چیزی از فرکانس صحبت‌های زن نشنیدم، حواسم را برد سمت خودش: «آقای محترم! آقاا! ما این نوار خطر رو برای شما گذاشتیما. بیا عقب. اون‌جا خطرناکه. ممکنه آوار بریزه رو سرت.»
در فاصله‌ی زمانی و مکانیِ برگشت به سمت صدا، خودم را جمع‌وجور کردم و دو سه دلیل هم تراشیدم: «دیدم کارگرا دارن آوار توی ساختمونا رو تخلیه می‌کنن، این خط زرد هم که شُل و ول شده، رفتم جلو.» نذاشتم رد عصبانی چشم‌هایش بهم اصابت کند. بلافاصله پرسیدم: «شما از نیروهای جهادی هستین؟» «جهادی» را یک‌طور باافتخاری ادا کردم، جوری‌که ابروهای هفتی و چهره‌ی درهمش حالت عادی گرفت و با همان صدای بم و تکان دادن سر بهم جواب مثبت داد.
مرد چهارشانه و قدبلند بود. آن‌قدر بلند که از من هم چند سانتی بالاتر رفته بود. ریش‌های جوگندمی‌اش هم تا وسط‌های گردنش می‌رسید.
_می‌تونم توی ساختمونا برم؟ هرچی از نزدیک‌تر جزییات رو ببینم، حرف برای گفتنم بیشتره. چند ثانیه به چهره‌ام خیره شد و انگار تصمیمش را گرفته باشد، ساختمان روبه‌رویی را نشانم داد: _بیا بریم این‌جا. طبقه‌ی بالاییش رو نریا. خطرناکه.
یک دستش دستکش پلاستیکی داشت و توی دست دیگرش پلاستیک شفاف دسته‌داری گرفته بود. کمی ازش دور شدم و رفتم سمت وسایلی که داخل خانه بود. کف حیاط چند تا کتاب روی هم تلنبار شده بود: توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت، صحیفه‌ی سجادیه و چند کتاب دیگر. «شاه‌جنگ ایرانیان» ذبیح‌الله منصوری را هم توی یکی از اتاق‌ها دیدم با یک من خاکی که رویش نشسته بود.
داخل هال رفتم. صدای خرد شدن آوار زیر کفش و خاک و خُلی که توی حلقم می‌رفت، دهانم را تلخ کرد. زیر چند بند انگشت آوار، صورت خاک‌گرفته‌ی فرش لاکی‌رنگ خانه را هم دیدم. درِ فریزر توی آشپزخانه باز بود و بوی گندیدگی غذاها و مگس‌هایی که دورشان می‌چرخیدند، صحنه‌ی مشمئزکننده‌ای ساخته بود.
مرد توی حیاط با گوشی‌اش حرف می‌زد: «علی جان! حرکت کردی؟! این تیکه گوشت رو نبردی که!» و پلاستیک دسته‌دارش را چند سانت بالاتر گرفت. چشم‌هایم گرد شد و قلبم مچاله: «اینا گوشت انسانن؟»سرش را به علامت تأیید تکان داد. خودم را نباختم. تلخاب دهانم را قورت دادم: «از کجا بین این همه آوار تشخیص میدین؟!»صدایش از آرامی به بی‌خیالی می‌زد ولی مطلقاً بی‌حس نبود: «دیگه بعد از این همه وقت توی آوار گشتن و جنازه دیدن، از بافت و رنگش تشخیص می‌دیم. حتی گوشت انسان و حیوان رو هم می‌فهمیم.»
به گوشت جزغاله و سیاه توی پلاستیک نگاه کردم و پشت سرش به درِ ساختمان رسیدم. خانم حقوقی ایستاده بود همان‌جا. جلو رفتم و به یادمانی که برای شهدای آن چهار ساختمان درست کرده بودند، خیره شدم. خانم حقوقی رفت سمت آقای جهادی. نمی‌دانم بحثشان چه بود. ذهنم درگیر خرابی‌هایی بود که دیده بودم. ولی از یک جای بحث به بعد تُن صدا یا محتوای حرف‌های زن، گوش‌هایم را تیز کرد: «میتونم ازش عکس بگیرم؟!» رو برگرداندم. به گوشت‌های جزغاله اشاره می‌کرد.
مرد جهادی قبول کرد و کیسه را دستش داد تا عکس بگیرد. زن گوشی را گرفت بالا و صدم‌ثانیه‌ای بعد از آن‌که صدای شاتر دوربینش آمد، گریه کرد؛ نه گریه‌ی معمولی. اگر تُن صدای زنانه را ازش حذف می‌کردی، الگوی گریه‌اش مثل مردها بود. مَفصل بازو و مچ را روی صورتش گرفت و های و های ضجه می‌زد. چند بار وسط اشک‌هایش اسراییل را لعنت کرد و دوباره به گریه‌اش ادامه داد.
از آن‌چه به سر زن آمده بود جا نخوردم. انتظارش را داشتم ولی نه این‌قدر. جزییات همیشه اثربخش است. هرچه دور بایستی و آرماتورهایی که مثل دل و روده از ساختمان بیرون ریخته را نگاه کنی، حسی نمی‌گیری. تمام احساسات در همین جزییات است. در همان اسکیت صورتی، خرس عروسکی قرمز، همان توضیح‌المسائل محمدتقی بهجت و همین گوشت‌های سوخته توی پلاستیک دسته‌دار شفاف. جزییات، آدم را بیچاره می‌کند.
#جنگ_رمضان
محمدحسین عظیمی یکشنبه | ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #تهرانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_ir

۱۳:۱۷

thumbnail
ما چنین قراری داشتیم...
دو هفته پیش رفتیم خانه مادر شهیدان خالقی‌پور. در میان صحبت‌ها از ایشان خواستیم خاطره‌ای از دیدار حضرت آقا تعریف کنند.
گفتند: «تو یکی از دیدارها از آقا خواستم برای شام هم بمانند. آقا با لبخند پرسیدند: شام چی دارید؟ گفتم: لوبیاپلو.
پرسیدند: چقدر پخته‌اید؟ اشاره کردم به قابلمه و گفتم: همین یک قابلمه. برای آن جمعیت خیلی کم بود.
آقا با همان شوخی همیشگی فرمودند: ان‌شاءالله یک وقت دیگر من تنها می‌آیم مهمان شما لوبیاپلو. بگذارید این جماعت بروند!
مدتی از آن دیدار گذشت. بعدها در مراسمی عروس آقا، همسر آقاسیدمجتبی، را دیدم. از ایشان پرسیدم: شما آقا را می‌بینید؟ گفتند: بله.
گفتم: می‌شود پیام من را برسانید؟ به آقا بگویید من دارم پیر می‌شوم، لوبیاپلو هم شفته می‌شود؛ پس کی تشریف می‌آورند؟
ایشان هم شماره من را گرفتند و ماجرا را برای آقا تعریف کردند. آقا خندیده بودند و گفته بودند: بله... ما چنین قراری داشتیم.»
اما ظاهراً دیگر هیچ‌وقت قسمت نشد که آن قرار به سرانجام برسد.
#جنگ_رمضان
فاطمه طاهری فروردین ۱۴۰۵ | #زنجانــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۶:۱۵

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷ر

راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷

میلاد سراسر نور آقا جانمون سلطان ایران حضرت امام رضا (علیه السلام) بر همه شیعیان و محبان حضرت مبارک undefined🤍
حالا همه عراق، ایران‌ دوست
آب گلدان را عوض می‌کنم. دسته‌گل رز را که پدر برای روز دختر خریده، می‌گذارم داخلش. چند تکه یخ برمی‌دارم. می‌اندازم توی گلدان شیشه‌ای. درِ کابینت را باز می‌کنم. می‌خواهم دو حبه قند بردارم. پدر که توی سالن نشسته، کنترل تلویزیون را توی دستش تکان می‌دهد و صدا را کم می‌کند. گوشی را می‌گذارد روی حالت بلندگو و صوت را پخش می‌کند.
آقای «ن» است. دوست عراقی‌مان. توی دانشگاه ادبیات فارسی خوانده. روان صحبت می‌کند، اما هنوز هم بعد از حدود پانزده سال، فعل‌ها را حذف می‌کند. گاهی وقت‌ها هم حروف اضافه را جابه‌جا می‌گوید.
پدر صوتش را پخش می‌کند: «سلام استاد. ان‌شاالله خوب. این‌جا استاد «ص» به من حال شما پرسید. گفتم خوب. گفتم ایران همه‌چیز. غذا و آب و برق…
من مطمئنم ایران پیروز. ان‌شاءالله نَنتَصِر. ان‌شاءالله نَنتَصِر. این‌جا همه ایران‌دوست. قبلا بعضی از عراقی‌ها ایران ندوست. اما حالا تمام عراقی‌ها ایران‌دوست. ایران قوی. ایران پیروز. ما برای شما دعا.
»

حبه‌های قند را می‌اندازم توی گلدان. می‌نشینم پشت میز آشپزخانه. به گل‌ها خیره می‌شوم. «ایران قوی. ایران پیروز. حالا تمام عراقی‌ها ایران‌دوست.»
#جنگ_رمضان
سیده زهرا حسینیدوشنبه | ۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ | #فارس #شیرازــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها

۴:۱۰