بله | کانال راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
عکس پروفایل راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷ر

راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷

۲,۴۵۴عضو
thumbnail
undefined#اعتکاف
سه‌روز مهمانی(بخش اول)
چند دختر سیزده‌ چهارده‌ساله هم‌سن خودم، بدو بدو آمدند جلوی ورودی زنانه و چشم چرخاندند توی جمعیت. بین پارچه‌هایی که هر کس برای خودش روی زمین، اندازه‌ی یک قد آدم پهن کرده بود، راه افتادند. قسمت زنانه مسجد بزرگ بود. دست جلوی دهان لوله کرده بودند و نامرتب صدا می‌زدند: «مقدم، مقدم بیاد دم در، کارش دارن.»
نمی‌دانم چندمین مقدم بود که با خواهرم شنیدیم و بلند شدیم. دست بالا کردم: «منم، من مقدمم.» دخترها برگشتند به طرف صدای من: «برو دم راه‌پله، بابات اومده.» من و خواهر کوچک‌ترم چشم‌ در‌ چشم گردشده‌ی هم شدیم.
تند چادر رنگی نمازمان را سر کردیم. از بین وسیله‌های بقیه‌ی معتکفین و ساک و لیوان‌هایی که از سحر تمیز شسته شده بود، با احتیاط بیرون رفتیم. بابا پایین پله‌ها ایستاده بود.
تمام سال‌های تحصیل، اجازه‌ی اردو رفتن چه درون‌شهری و چه برون‌شهری را نداده بود. برای بابا خیلی مهم بود که دخترهایش فقط توی راه مدرسه و خانه باشند و جای دیگری نروند. این اولین دوری ما از خانه به صورت تنها بود. نمی‌دانم اینکه وسط آن همه آدمی که نمی‌شناختیم، بابایت را ببینی انقدر هیجان‌انگیز بود، یا اینکه بابا آمده بود ما را ببیند. آخر بابای من بیشتر اوقات سحر نزده از خانه بیرون می‌رفت، بیشتر اوقات آماده‌باش بود و دیر می‌آمد یا در ماموریت و اصلا نمی‌آمد.
خلاصه اینکه دیدنِ بابا وسط روز، آن هم توی مسجد، به تنهایی یک لطف بزرگ و آرزوی محال بود. تازه اینکه وقتی بابا رویش را به سمت‌مان کند، دو تا اسکناس نو هم کف دست‌مان بگذارد. بعد از بیست‌وپنج سال، اینکه پول‌ها چقدری بودند را یادم نمانده، ولی برق چشم‌های خواهرم از زیادی‌اش را خوب یادم مانده. اولین بار که سه‌روز و شبمان را توی مسجد گذراندیم، با تایید بابا، تمام شد.
چهار سال بعد را هم جزو اولین نفرهای ثبت‌نامی اعتکاف مسجد بودیم.
اعتکاف نوزده‌سالگی‌ام، دیگر خانه‌ی بابا نبودم. ازدواج کرده و مستقل شده بودم. مامان عقیده داشت زن نباید شب را بیرون از خانه‌ی همسرش صبح کند و من مانده بودم با فراق اعتکاف بعد از چندسال چه کنم. خواهرهایم معتکف بودند و توی مسجد روی همان پارچه‌های پهن‌ شده‌ی خودشان نماز و دعا می‌خواندند.
روزه‌ی روز چهاردهم رجب را گرفتم. صبح که همسرم از خانه بیرون رفت، چادر سفید و مهر و تسبیحم را برداشتم و راه افتادم سمت مسجد. در زنانه بسته بود. هر چه زنگ زدم، کسی در را باز نکرد. زن‌ها و دخترهای معتکف امانت مسجد بودند و غریبه‌ای که از این دایره بیرون بود، اجازه‌ی رفتن داخل را نداشت. با آن همه دلتنگی سرم را پایین انداخته و چشم‌هایم منتظر نقطه‌ی جوش بودند.
درِ مردانه چند قدم آن طرف‌تر بود. از راهی که به ذهنم رسیده بود، پُر از شادی شدم. دسته‌ی کیف روی دوشم را محکم‌تر گرفتم و از لای در مردانه که کمی باز بود، وارد شدم. حیاط کوچکی جلوی در ورودی بود. سرم را بلند نکردم تا کسی مرا ببیند و جلوی داخل شدنم را بگیرد. پُر از استرس و پاورچین حیاط را رد کردم.
آن گوشه‌ی قسمت مردانه پرده‌ی برزنتی سبزرنگی آویزان بود که اگر خانم‌ها کاری داشتند به خادم مسجد می‌گفتند. پرده را کنار زدم و پایم به راهروی قسمت زنانه رسید. نفسم را بیرون دادم. هیاهوی دخترهای جوان و خانم‌هایی که بعد از سحر تازه از خواب بیدار شده بودند همه جا را پر کرده بود. داخل رفتم و خواهرهای معتکفم را پیدا کردم. کنارشان نشستم و جانماز را پهن کردم.
چهار سال بعدش را نه معتکف واقعی شدم، نه نصفه‌نیمه، تا اینکه طفلی در بدنم شروع به نفس‌کشیدن کرد. دختر اولم را چهار ماهه باردار بودم که برای آخرین بار مهمان سه‌روزه‌ی خانه‌ی خدا شدم. با دخترخاله و خواهرم رفته بودم. این بار هم معتکف کامل نبودم چون روزه نمی‌توانستم بگیرم. سحری را کنار بقیه‌ی خانم‌ها خوردم.

ادامه دارد...
مهدیه مقدمجمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ | #تهران ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۶:۳۷

راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
undefined undefined#اعتکاف سه‌روز مهمانی (بخش اول) چند دختر سیزده‌ چهارده‌ساله هم‌سن خودم، بدو بدو آمدند جلوی ورودی زنانه و چشم چرخاندند توی جمعیت. بین پارچه‌هایی که هر کس برای خودش روی زمین، اندازه‌ی یک قد آدم پهن کرده بود، راه افتادند. قسمت زنانه مسجد بزرگ بود. دست جلوی دهان لوله کرده بودند و نامرتب صدا می‌زدند: «مقدم، مقدم بیاد دم در، کارش دارن.» نمی‌دانم چندمین مقدم بود که با خواهرم شنیدیم و بلند شدیم. دست بالا کردم: «منم، من مقدمم.» دخترها برگشتند به طرف صدای من: «برو دم راه‌پله، بابات اومده.» من و خواهر کوچک‌ترم چشم‌ در‌ چشم گردشده‌ی هم شدیم. تند چادر رنگی نمازمان را سر کردیم. از بین وسیله‌های بقیه‌ی معتکفین و ساک و لیوان‌هایی که از سحر تمیز شسته شده بود، با احتیاط بیرون رفتیم. بابا پایین پله‌ها ایستاده بود. تمام سال‌های تحصیل، اجازه‌ی اردو رفتن چه درون‌شهری و چه برون‌شهری را نداده بود. برای بابا خیلی مهم بود که دخترهایش فقط توی راه مدرسه و خانه باشند و جای دیگری نروند. این اولین دوری ما از خانه به صورت تنها بود. نمی‌دانم اینکه وسط آن همه آدمی که نمی‌شناختیم، بابایت را ببینی انقدر هیجان‌انگیز بود، یا اینکه بابا آمده بود ما را ببیند. آخر بابای من بیشتر اوقات سحر نزده از خانه بیرون می‌رفت، بیشتر اوقات آماده‌باش بود و دیر می‌آمد یا در ماموریت و اصلا نمی‌آمد. خلاصه اینکه دیدنِ بابا وسط روز، آن هم توی مسجد، به تنهایی یک لطف بزرگ و آرزوی محال بود. تازه اینکه وقتی بابا رویش را به سمت‌مان کند، دو تا اسکناس نو هم کف دست‌مان بگذارد. بعد از بیست‌وپنج سال، اینکه پول‌ها چقدری بودند را یادم نمانده، ولی برق چشم‌های خواهرم از زیادی‌اش را خوب یادم مانده. اولین بار که سه‌روز و شبمان را توی مسجد گذراندیم، با تایید بابا، تمام شد. چهار سال بعد را هم جزو اولین نفرهای ثبت‌نامی اعتکاف مسجد بودیم. اعتکاف نوزده‌سالگی‌ام، دیگر خانه‌ی بابا نبودم. ازدواج کرده و مستقل شده بودم. مامان عقیده داشت زن نباید شب را بیرون از خانه‌ی همسرش صبح کند و من مانده بودم با فراق اعتکاف بعد از چندسال چه کنم. خواهرهایم معتکف بودند و توی مسجد روی همان پارچه‌های پهن‌ شده‌ی خودشان نماز و دعا می‌خواندند. روزه‌ی روز چهاردهم رجب را گرفتم. صبح که همسرم از خانه بیرون رفت، چادر سفید و مهر و تسبیحم را برداشتم و راه افتادم سمت مسجد. در زنانه بسته بود. هر چه زنگ زدم، کسی در را باز نکرد. زن‌ها و دخترهای معتکف امانت مسجد بودند و غریبه‌ای که از این دایره بیرون بود، اجازه‌ی رفتن داخل را نداشت. با آن همه دلتنگی سرم را پایین انداخته و چشم‌هایم منتظر نقطه‌ی جوش بودند. درِ مردانه چند قدم آن طرف‌تر بود. از راهی که به ذهنم رسیده بود، پُر از شادی شدم. دسته‌ی کیف روی دوشم را محکم‌تر گرفتم و از لای در مردانه که کمی باز بود، وارد شدم. حیاط کوچکی جلوی در ورودی بود. سرم را بلند نکردم تا کسی مرا ببیند و جلوی داخل شدنم را بگیرد. پُر از استرس و پاورچین حیاط را رد کردم. آن گوشه‌ی قسمت مردانه پرده‌ی برزنتی سبزرنگی آویزان بود که اگر خانم‌ها کاری داشتند به خادم مسجد می‌گفتند. پرده را کنار زدم و پایم به راهروی قسمت زنانه رسید. نفسم را بیرون دادم. هیاهوی دخترهای جوان و خانم‌هایی که بعد از سحر تازه از خواب بیدار شده بودند همه جا را پر کرده بود. داخل رفتم و خواهرهای معتکفم را پیدا کردم. کنارشان نشستم و جانماز را پهن کردم. چهار سال بعدش را نه معتکف واقعی شدم، نه نصفه‌نیمه، تا اینکه طفلی در بدنم شروع به نفس‌کشیدن کرد. دختر اولم را چهار ماهه باردار بودم که برای آخرین بار مهمان سه‌روزه‌ی خانه‌ی خدا شدم. با دخترخاله و خواهرم رفته بودم. این بار هم معتکف کامل نبودم چون روزه نمی‌توانستم بگیرم. سحری را کنار بقیه‌ی خانم‌ها خوردم. ادامه دارد... مهدیه مقدم جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ | #تهران ــــــــــــــــــــــــــــــ undefined#راوینا | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها
undefined#اعتکاف
سه‌روز مهمانی(بخش دوم)
نزدیک‌های ساعت ده صبح بود. اعتکاف اینجوری هست که چون همه شب‌زنده‌دار بوده‌اند، تا همین ساعت‌ها می‌خوابند. آن‌ها یکی‌ یکی بیدار و برای وضو و انجام اعمال روز آماده می‌شدند. طفل درون من هم مثل باقی خانم‌ها انگار بیدار شده و دلم را به قار و قور انداخته بود. وقتی کمی مسجد خلوت شد، نیمی از غذای سحرم را یواشکی و یخ‌ کرده خوردم. مدام مراقب بودم کسی مچم را نگیرد که روزه نیستم. می‌ترسیدم از اعتکاف مسجد خارجم کنند. با خودم عهد کرده بودم سه‌ روزی که خدا روزی‌ام کرده مهمانش باشم را به خاطر فرزندِ در شکمم استفاده کنم. رشته‌ی مویش را به رشته‌ی فضل خداوند گره بزنم. می‌خواستم با تحمل سختی خوابیدن و بلند و کوتاه شدنم، فرزندم با مسجد خو بگیرد. سه‌ روز نفسش را از هوای خانه‌ی خدا بردارد و به ریه بفرستد.
همان‌طور زیر چشمی اطراف را می‌پاییدم و برنج و خورشت ماسیده می‌خوردم که با خانم کنار دستی‌ام چشم‌ تو‌ چشم شدم. آنقدر گرسنه بودم که متوجه برگشتن او نشده بودم. لقمه‌ی نجویده را قورت دادم و لبخند زدم. سرش را نزدیکم آورد: «چرا روزتو می‌خوری؟» صدایش خیلی آهسته بود. با تُن صدای شبیه خودش جواب دادم: «باردارم.»
برای وضو گرفتن از جا بلند شدم. وقتی برگشتم کنار وسایلم، یک بشقاب میوه بود. خانم کناری صلواتش را تمام کرد و یک دانه‌ی تسبیح جلو برد: «بخور، نوش‌جونت.» ترسم از اینکه کسی از مسجد به خاطر روزه نبودن بیرونم کند، ریخت. تا افطار آرام طوری که کسی نبیند موقع دل‌ ضعفه از خجالت شکمم درمی‌آمدم.
افطار را کنار همه خوردیم. خانم کناری هم روزه‌اش را باز کرده بود و نطقش هم همین‌طور. دو روز بعد تمام معتکفین، خوراکی و میوه و آجیل جلوی جانمازم می‌چیدند.

مهدیه مقدمجمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ | #تهران ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۷:۳۵

thumbnail
undefined#آشوب_خیابان#روز_پدر
در دنیای زینب
روز پدر امسال برای زینب فرق می‌کرد. نه به این خاطر که روز پدر بود؛ به این خاطر که اولین سال پیش‌دبستانی‌اش بود و آدم در آن سن، دنیا را خیلی جدی‌تر از ما بزرگ‌ترها می‌گیرد.
معلمش به او قول داده بود اگر تکالیفش را درست انجام بدهد، نوشتن کلمه‌ی «بابا» را به او یاد بدهد. زینب هم قول را جدی گرفت. با همان ده‌بیست تومنی که اسمش را گذاشته بود «پس‌انداز»، سهم خودش را داد به برادر بزرگ‌تر برای خرید کیک. قرار بود فردا پدر را غافلگیر کنند. از آن غافلگیری‌های کوچک که فقط بچه‌ها بلدند.
اما آن شب بابا نیامد. دیر شد، خیلی دیر. زینب خوابش برد؛ با کیکی که هنوز از جعبه بیرون نیامده و کلمه‌ای که هنوز ننوشته بود. صبح هم بابا نیامد. مادر گفت: «آماده شو بریم خونه‌ی مادربزرگ.»
زینب آماده شد؛ این‌بار با این فکر که شاید آن‌جا بتوانند بابا را سورپرایز کنند. بچه‌ها معمولا امیدشان را جابه‌جا می‌کنند، نه حذف.
اما لحظه‌ی دیدار، هر دو غافلگیر شدند. پدر با دیدن کیک، و زینب با دیدن دست پدر. کمی جا خورد، اما فقط کمی. انگار که دنیا باید همین‌قدر ناقص باشد و بچه‌ها بلدند با نقص‌ها کنار بیایند. رفت بغل پدر، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «روزت مبارک باباجون.» بعد، خیلی ساده و خیلی کودکانه پرسید: «اسرائیلی‌ها بودن؟»
اثر جراحی دیشب، پدر را هنوز خواب‌آلود کرده بود. گفت: «چی دخترم؟»— «می‌گم کار اسرائیلی‌ها بود؟»
پدر ماند. چند ثانیه، چند دقیقه… در آن اوضاع چه جوابی باید می‌داد؟ دیشب، در همان درگیری‌ها و آشوب‌های خیابان، جوانی ناغافل چاقوی تیزی را در دستش فرو کرده بود. پرسیدند چرا جلویش را نگرفتی؟ گفت: «جوان بود… چکارش می‌کردم؟» همین. نه قهرمان‌بازی، نه شعار. فقط کمی دل‌سوختن، کمی اعصاب‌خرابی، و دستی که تا چند وقت مثل قبل کار نمی‌کرد.
شاید آن جوان فکر نمی‌کرد این نیروی بسیجی، این آدم لباس‌پوشیده، پدر است. دختر دارد، مادر دارد. شاید اگر آن جوان می‌دانست امشب یک دختر به شوق دیدن پدر دیرتر خوابیده، دستش به چاقو نمی‌رفت.
و اینجا در دنیای زینب، دشمن اسم دارد. او یاد گرفته فقط دشمنِ بیرونی پدرها را زخمی می‌کند. بقیه، عمو هستند و دایی.

با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ | #لرستان
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۹:۰۰

undefined#آشوب_خیابان
درس مترو
خانم اولی مشغول تماشای پیج بی‌بی‌سی. صدای شعارها از گوشی‌اش زده بیرون: «مغازه‌ها رو بستن بی‌غیرت‌ها نشستن این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده.» زن ناخن‌های بلند قرمز را می‌چسباند به بغل گوشی و صدا را تا ته کم می‌کند.
دختر نوجوانی که روبرویش نشسته کلاه لی را از سر برمی‌دارد و می‌گوید: «کی بشه آخوندا گورشونو گم کنن ازین مملکت. پهلوی بیاد رو کار.»
زن ناخن‌های قرمزش را لای موهای مش‌ کرده تاب می‌دهد: «پهلوی خر کیه؟ لابد اون سس خرسی رو می‌گی که ننه‌اش نون و آبش رو می‌ده. شلوار بابا و بابابزرگ قلدرشو آمریکا بالا می‌کشید. باز اینا می‌خوان ما رو نجات بدن.»
دختر کلاه را روی انگشت می‌چرخاند: «هرکی بیاد ازینا بهتره.»
زن چشم‌هایش را ریز می‌کند: «آره والا آدم توی سن تو، مملکت هرکی هرکی خوششه.»
دختر چین به دماغش می‌اندازد و از جا بلند می‌شود.
زن دیگری که لباس سفید انداخته روی دستش می‌نشیند جای دخترک. لباس را می‌اندازد روی پاچه‌های خاکی‌اش و می‌گوید: «رفتیم سر دو قرون حق‌ و‌ حقوق‌مون حرف بزنیم جلو استانداری، چهارتا وحشی با سنگ ریختن سرمون، فرار کردیم…»
من هم که با این چادر چاقچور علی‌الحساب در نقش نماینده‌ی ولی‌فقیه در مترو دارم تماشا می‌کنم و از دیالوگ‌های ارگانیک و سرضرب این زن‌ها لذت می‌برم. حالا هی بیا برو دیالوگ‌نویسی نوبل و فلان و بهمان بخوان و مغزت لای مثال‌های عتیقه‌اش رگ‌ به‌ رگ شود. دیالوگ ارگانیک، ملت ارگانیک، اصلاً اصل جنس، همین جا کف همین مترو و کوچه و خیابان و بازار است. نه در آن پیج و کانال و سایت مجازی که تا تقی به توقی می‌خورد، نظام تویشان روزی ده بار سقوط می‌کند. بلانسبت یک مشت تحلیل از زیر پتو و پشت پنجره که هیچ این مردم را نمی‌شناسد؛ نه مردش را، نه زن‌اش را، نه شل‌حجاب‌اش را، نه دختر و پسر نوجوان‌اش را، و نه بازاری و کاسب‌اش را.

مریم برزویی یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | #خراسان_رضوی #سبزوار
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۶:۲۸

undefined#بعد_از_حاجی
آن شب عجیب
شش ماه بود که پدر را از دست داده بودم. هر شب به یادش می‌افتادم و فاتحه‌ای می‌خواندم. خیلی وقت‌ها درد‌دل‌هایم را می‌گذاشتم وقتی خانه تاریک می‌شد. دقیقاً وقتی که مادر به خواب می‌رفت و اشک‌هایم را نمی‌دید. آن شب اما عجیب دلتنگ بودم.
شب جمعه بود. عصر همگی بر سر مزار پدر رفته بودیم و یک دل‌ سیر گریه کرده بودیم، اما باز هم دلتنگ بودم. دلتنگ از چیزی که نمی‌دانستم چیست! شب خیلی وقت بود که از نیمه گذشته بود، اما انگار خواب با چشم‌هایم غریبی می‌کرد. بالش خیس شده از اشک که حسابی اذیتم می‌کرد را برعکس کردم و شروع کردم به شمردن برعکس از عدد صد: صد… نود و نه… نود و هشت… اما فایده‌ای نداشت! تا نزدیک‌های عدد هشتاد رفته بودم که یادم آمد: چه کار بیهوده‌ای دختر… چرا صلوات را امشب از یاد بردی؟! نکند این هم از دلتنگی و اضطرابی است که خودت هم دلیلش را نمی‌دانی.
بامداد جمعه شب بود. درست سیزدهم دی‌ماه یک‌ هزار و سیصد و نود و هشت. نمی‌دانم چندمین صلوات را فرستادم که خوابم برد، اما دقیق یادم هست که صبح قبل از ساعت هشت صدای پچ‌ پچ خواهر و مادرم را شنیدم. چشم‌های نیمه‌بازم را کمی باز کردم؛ صدا قطع شده بود. پنداشتم عجب خوابی! خواب می‌دیدم خواهر و مادرم داشتند با هم پچ‌ پچ می‌کردند، اما انگار مادر میان صدایی که سعی داشت خیلی آهسته باشد گریه هم می‌کرد. خواستم چشم‌هایم را ببندم و دوباره بخوابم که این بار صدای گریه‌ی مادر کمی بلندتر شد، جوری که انگار دیگر نتوانست آهسته ادامه دهد. ناگهان خواب از سرم پرید. چشم‌هایم را کامل باز کردم و از اتاق بیرون رفتم و دلیل گریه‌هایشان را پرسیدم. از لا به لای گریه‌هایشان فهمیدم حاج قاسم شهید شده…
نمی‌خواستم باور کنم. دوست نداشتم باور کنم کسی که عامل اصلی نابودی داعش بود، خودش به این زودی رفته باشد. شهادتش را انکار می‌کردم و مدام می‌گفتم نه امکان ندارد. خبر شهادتش را به دروغ پخش کرده‌اند. گریه می‌کردم و از خدا می‌خواستم ای‌کاش این خبر کذب باشد. نذر صلوات کردم و عهد بستم همه‌ی هزار صلوات را همین امروز می‌فرستم؛ فقط حاج قاسم زنده باشد. اما خبرهای رسمی هم خبر شهادتش را تأیید کردند و اشک‌هایم دیگر بند آمدنی نبودند.
آن روز حس می‌کردم باز هم پدرم را از دست داده‌ام، درست بعد از شش ماه. حس می‌کردم برای بار دوم یتیم شده‌ام. نه تنها من، بلکه کشورم ایران؛ جمعه سیزدهم دی‌ماه سال نود و هشت یتیم شد.


خدیجه جهانگیریان شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | #کردستان #بیجار
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۷:۳۴

undefined#روز_پدر#بعد_از_حاجی
مرد واقعی
اولین‌بار نبود که به گوشش می‌خواندم: «ننه، تا کی می‌خوایید همه‌ی کارها رو خودتون انجام بدید؟ نون‌ پختن و کاشت هویج و ذرّت محلی تا کی؟ توی بازار فَت و فراوان ریخته. فقط کافیه سر کیسه‌ی مبارک رو شل کنید.»
_ محصولاتی که خودم می‌کارم کجا و بازاری‌ها کجا؟ محصولات بازاری تراریخته‌اس. فرنگی‌ها همه چی رو دستکاری کردن؛ خوردنی‌ها، فرهنگ، دین و آدم‌ها.
از تعجب چشم پرتاب کردم بیرون: «آدم‌ها رو؟!»_ها ننه. قدیم‌تر، وقتی هنوز دشمن دینمون رو نشانه نگرفته بود، مرد سالارِ خونه بود و زن سوگلی خونه. تیشان‌ فیشان زن فقط برای مردش بود. هیچ‌وقت صداش رو واسه‌ی مردش نمی‌بُرد بالا. مرد هم رو ناموسش غیرت داشت. تا می‌گفت: «خانوووم! تصدّقت بشم. روی ماهتو فقط خودم ببینما!!» زن دلش غنج می‌رفت. مثل حالا نبود که برگرده به شوهرش بگه: «تو داری منو محدود می‌کنی!» کافی بود مردِ خونه واسه‌ی بچه‌هاش صلاح و مصلحتی بیندیشه و توصیه‌ای بکنه، حرف پدر تموم نشده چشم گفتن از دهن بچه‌ها نمی‌افتاد. ولی حالا، ننه خاک به سرم! تو بعضی خونه‌ها مرد شده اضافی! خطّی ازش نمی‌خونن. خونه فقط یه سالار می‌خواد، یه پادشاه می‌خواد، که اگه یکی نگاه چپ انداخت به خونه و اهل خونه، براش گردن کلفت کنه. رگ غیرتش رو نشون بده.
هنوز هم داریم از این مرد‌ها. مثل حاج قاسم، از نسل حضرت علی. این یعنی یک مرد دست‌کاری‌ نشده. یک مرد واقعی.مرد واقعی، روزت مبارک.
محبوبه پورعسکریشنبه | ۱۳ دی‌ماه ۱۴۰۴ | #یزدــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۸:۵۹

بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
thumbnail
undefined #راوینا_نوشتundefined #بعد_از_حاجی
پویش روایت‌نویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سال‌های اخیر، به‌ویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس می‌شد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظه‌ای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.

نحوه ارسال روایت:ارسال در پیام‌سان‌های بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی

ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۹:۵۳

undefined#آشوب_خیابان
کف میدان
اسپری فلفل‌ها دو مدل هستند: یا دائم عطسه می‌کنی یا سرفه. نمی‌دانم کدام از خدا بی‌خبری هر دو را باهم زده بود. وسط عطسه و سرفه‌هایم، آقای… زد روی شانه‌ام. «لیدر رو شناسایی کردم؛ سریع باهام بیا.» رفتیم دنبالش. ماسکم را برداشتم و مشغول حرف زدن شدیم تا تعقیبمان طبیعی باشد. مرد، حدوداً ۳۰ ساله، لاغراندام اما قد بلند، با سویشرت و شلوار جین مشکی. می‌رفت وسط جمعیت، درگیری را شروع می‌کرد و سریع از محل خارج می‌شد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده! از شدت خونسردی‌اش استرس گرفتم.
آقای… با ناراحتی گفت: «چرا یا سرفه می‌کنی یا عطسه؟ طرف مایی یا اونا؟» گفتم: «ببخشید، سعی می‌کنم رعایت…» هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار می‌کنه!» دویدم سمت عقب. دنبال حاجی می‌گشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آقای… می‌خواد لیدر بگیره، دست‌ تنهاست. ماشین می‌خوایم بری انتقال.» دعا می‌کردم از دستمان در نرفته باشد، چون آن‌ وقت سرفه و عطسه‌های مداومم را مقصر لو رفتنمان می‌دانستم!
خبر را که دادم به حاجی، فوری برگشتم سمت سوژه. آقای… با افتخار نگاهم می‌کرد. کنارش را نگاه کردم: سوژه دست‌بند زده، کنار آرش زمین‌گیر شده بود. _یه نفری؟_نهچشمم افتاد به مردمی که محکم، اغتشاشگر را گرفته بودند تا فرار نکند. با خوشحالی رو به جمع گفتم: «بیاریدش این سمت؛ ماشین برای انتقال هماهنگ شده.» با یکی از جوان‌هایی که در دستگیری کمک کرده بود، چشم‌ تو‌ چشم شدم. از سال پایینی‌های دانشگاهمان بود. ذوق‌ زده گفت: «سلام، منو می‌شناسی؟» نه سردی گفتم و فوری ماسک را به صورتم زدم تا بیشتر از این لو نروم!


با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | #لرستان
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۵:۱۳

undefined#آشوب_خیابان
خانه‌ی محکم
از وقتی فهمیدم شب سقوط ونزوئلا ما در مراسم بله‌برون برادرم بودیم، خنده از لبم نمی‌افتد. ذهنم دست از مقایسه نمی‌کشد. یعنی وقتی خانواده‌ی عروس داشت میز پذیرایی را گل‌آرایی می‌کرد یا خانه را ریسه می‌کشید، کاخ مادورو را زدند؟ ما داشتیم بعد از نماز جماعت دسته‌جمعی «یامَن اَرجوه» می‌خواندیم و آن‌ سر دنیا مردم داشتند از کاراکاس فرار می‌کردند؟ وقتی ما دختر و پسر را کنار هم نشاندیم تا محرمیت بخوانند، مادورو و زنش را دزدیدند؟
شیرینی خوردیم و خندیدیم. ولی من بعدا فهمیدم که داشتیم به ریش نداشته‌ی ترامپ می‌خندیدیم. او که شش ماه پیش برای کشور ما هم این خواب را دیده بود.
پنج سکه شد مهر عروس. تصنیف اموال هم به عنوان بخشی از مهریه مطرح شد که همه متفق‌ القول بودیم که از شروط عقد است و هرچه دارند از این بعد برای همدیگر است. سه‌ دنگ خانه هم پشت قباله کردیم. بیش‌تر و کم‌تر فرقی نمی‌کرد. دختر و پسر همدیگر را می‌خواستند.
توی ذهنم قیمت سکه‌ها را ضرب و تقسیم می‌کردم. به برادرم گفتم: «به گردنته‌ها. می‌تونی؟» انتظار داشتم از عندالاستطاعه حرفی بزند یا بگوید اگر خانه بخرم به برکت و پاقدم زنم است، چرا که نه. اما با لحن آن سپاهی که پای لانچر بود جوابم را داد. نمای کوتاهی در شبکه‌های مجازی پخش شد که صدایی قبل از پرتاب موشک در جنگ تحمیلی دوازده‌روزه می‌گفت: «خدایا همه‌کاره تویی… خدایا همه‌کاره تویی…» صدایش خضوع داشت و ایمان؛ لرزشی از نوع فقر در برابر خدا و غنا در برابر عالم.
صبح گروه را باز کردم. اولین پیامی که به چشمم خورد، بوی اینستا می‌داد: «یه زن و شوهری که هی دعوا می‌کنن چی می‌شه آخرش؟ ۶۸، ۷۸، ۸۸، ۹۸، ۱۴۰۱، ۱۴۰۴.»
برادرم و زنش اعتکاف بودند. فکر کردم دعوای زن و شوهری به قامت اغتشاشات اخیر، که همان اول ترامپ و نتانیاهو پشتش آمدند، نمی‌آید. پاسخ زدم و نوشتم: «مثال زن و شوهر که از بیخ اشتباه و مغرضانه است. ولی اگه با همون فرمون هم بگیریم: یه زن و شوهری رو همه‌ی دنیا می‌خوان از هم جدا کنن که خونه‌شونو صاحاب بشن. ولی ۴۶ ساله نتونستن، چون هر بار سر بزنگاه پشت هم موندن، و چون اساسا صاحب این خونه که توش هستن، کس دیگه است…»
پیام روزشمار چله‌ی دعای عهد را توی کانال گذاشتم. مثل همیشه برادرم و زنش اولین نفرها بودند که زیرش قلب قرمز گذاشتند.

بخش کاربری‌ام را باز می‌کنم. می‌زنم روی علامت «داستان من». جمله‌ی شهید آوینی را با حروف درشت می‌نویسم: «نقطه‌ی قوت ما در ایمان ماست. نقطه‌ی ضعف دشمن نیز در ایمان اوست. و بدین ترتیب عاقبت کار روشن است.»

سمانه بهگام یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | #تهران
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۶:۱۴

undefined#بعد_از_حاجی#روایت_حبیب
قمارِ تمام‌نشده
نمی‌دانم از بخت و اقبالم بود یا چه، اما کودکی من هم‌عصر شده بود با دهه‌ی هشتاد انقلاب اسلامی. با دورانی که آقا کم‌کم محاسنش از جو گندمی به سفید تغییر رنگ می‌داد. با دوران پختگی صدای سید حسن، روزهای تماشای سخنرانی رهبری با کیفیت ۴۸۰p یا حتی کمتر از تلویزیون. با روی بورس آمدن S313 به جای شلوار شیش‌ جیب. با آن زمان‌ها که دیگر نوار و VHS ور افتاده بود و خانه‌ی ما همیشه پر بود از سی‌دی: گلچین سخنرانی دکتر رفیعی، محرم ۸۷، دیدار رهبری با جمعی از فضلای حوزه و…
آن روزها که هنوز گاهی خورشید به شهرهای دور و نزدیک سر می‌زد و داستان می‌ساخت از آن شهرها: داستان قم، داستان کردستان. همان روزها که امیرخانی تازه داستان سیستان را نوشته بود؛ داستان سیستان، روایت بازدید رهبر از سیستان…
روزهای بلوغ انقلاب. روزهای شعار «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد»، «ما عاشق مبارزه با اسرائیلیم»، «شهید گمنام سلام…». روزهای نسل جنگ‌ندیده و امام‌ندیده و انقلاب‌ندیده. روزهای نسلِ ندیده‌ی عاشق‌شده‌ها! روزهای میانسالیِ آن چهره‌ی سبزه و آفتاب‌سوخته‌ی کرمانی.
پدرم می‌گفت: «حاج قاسم کابوسشان شده. هرچه می‌زنند به کاهدون می‌خورد.» حاج قاسم برای من یک اسطوره بود، شانه‌به‌شانه‌ی شاهنامه‌ای‌ها. کسی که یک‌تنه جلوی داعش می‌ایستد، با کت و شلوار محور آزاد می‌کند و پیام می‌دهد: «وای اگر لباس جنگ بپوشم!» حاج قاسم نامیرا بود. به تعداد موهای سرم یادم هست که خبر شایعه‌ی شهادتش را در کودکی می‌شنیدیم و با بچه‌های مدرسه غش می‌کردیم از خنده: «بازم سرکارشون گذاشتند، بدبخت‌ها! مگر اصلاً زورشان می‌رسد که حاج قاسم را بزنند؟!»
حاج قاسم برایم مثل سایه بود. چندان چیزی از او نمی‌دانستم. شب‌ها با ذوق می‌نشستم پای صحبت‌های علی‌آقا فامیلمان که پاسدار بود. طوری تعریف می‌کرد که انگار دست‌ راست سردار است: «باید می‌دیدش؛ حاجی چنان آمرلی رو از محاصره درآورد که کف همه‌شون بریده بود… می‌گن ابوبکر البغدادی تو یه سخنرانی‌اش برا سرش جایزه گذاشته، بعداً حاجی پیام داده که من خودم تو اون مجلس سخنرانی نشسته بودم… چشم خدا بهش مرده… مرد…»
قوی‌تر از حاج قاسم نبود، این را مطمئن بودم. آنقدر که وقتی میوه نمی‌خوردم عمویم می‌گفت: «بخور که مثل حاج قاسم قوی بشی.» و من همان شب خواب می‌دیدم که قوی شده‌ام. آنقدر قوی که دارم کنار حاج قاسم می‌جنگم. بچه که بودم هیچ‌وقت از داعش نترسیدم، چون مطمئن بودم که حاج قاسم از همه‌شان قوی‌تر است و خیلی زود پایان داعش را اعلام می‌کند. بچه که بودم فکر می‌کردم زندگی خیلی آسان است. نگو حاج قاسم آسانش کرده بود.
وقتی آن صبح سرد با صدای مادرم بیدار شدم: «سبحان! حاج قاسم و ابومهدی المهندس رو شهید کردن!» اولین چیزی که ناخودآگاه و چند بار تکرار کردم همین بود: «دروغه… دروغه… به خدا شایعست…» امکان نداشت زورشان به حاج قاسم برسد. اصلاً مگر مرد نامیرای مقاومت زمین می‌خورد. باور نکردم.
هنوز هم باور نمی‌کنم! اگر او را کشتند، پس چرا هنوز انقدر می‌ترسند؟ چرا هنوز صدر افتخاراتشان اوست و هر بار دهان نجسشان را باز می‌کنند از او اسم می‌برند؟ اگر او رفته، چه کسی معبرها را باز می‌کند؟ چه کسی موشک‌ها را به حزب‌الله می‌رساند؟ چه کسی پژاک و کومله را جزغاله می‌کند؟ او هنوز فرمانده است و هنوز همه‌شان از ترامپ تا آن خلبان بالگرد شب‌ها با قرص می‌خوابند، زیر بالشتشان اسلحه می‌گذارند، در اتاق را دو قفله می‌کنند و تا چشم می‌بندند چشمانی را می‌بینند که خیره به آنهاست؛ چشم‌هایی که حریف می‌طلبند. این قمار هنوز تمام نشده!
محمدسبحان گودرزی یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | #قم
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۷:۱۵

undefined#آشوب_خیابان
هدیه در میدان
محمدعلی را به مسجد رساندیم تا در اعتکاف یک‌روزه‌ی مدرسه‌شان شرکت کند. تقریباً ساعت ۹ بود که به میدان شریعتی رسیدیم. با پیشنهاد مهدی، از خیابان عباس‌آباد آمدیم تا ببینیم در شهر چه خبر است؛ کسانی که اعتراض معیشتی مردم را به بیراهه و اغتشاش کشاندند، هنوز حضور دارند یا خیر؟ خیابان امن و امان بود و مغازه‌ها یکی‌یکی باز بودند.
به میدان هفت‌تیر که رسیدیم، مأموران را دیدیم که دسته‌دسته ایستاده بودند. امشب هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود. مهدی گفت: «کاش گل داشتیم، می‌دادیم بهشون.» اتفاقاً حدود دویست متر قبل‌تر از میدان، گل‌فروشی دیدم که پر از گل‌های نرگس بود. سریع آدرسش را به مهدی دادم تا هرجا می‌تواند دور بزند. جلوی گل‌فروشی نگه داشت تا من چند دسته گل بخرم. از گل‌فروشی با ۵۰ شاخه نرگس بیرون زدم.
از میدان شاخه‌گل‌ها را به ماموران هدیه دادم و اجرشان را حواله کردم به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها. فاطمه‌سما هم از شیشه‌ی عقب، دست کوچکش را با یک شاخه گل بیرون می‌برد. ماموران با لبخند جلو می‌آمدند، گل‌ها را می‌گرفتند و تشکر می‌کردند. چند نفری خوش‌ذوق از میانشان بیرون آمدند و گفتند: «صبر کنید، یه عکس هم بگیریم.» عکس‌هایی هم از فاطمه‌سما گرفتند؛ دختری با کاپشن ضخیم و دستی که گل نرگس را محکم گرفته بود.
گل‌های ما تمام شد، اما هنوز ماموران زیادی مانده بودند؛ بی‌گل، ایستاده در سرما. ماشین آرام از میدان دور شد. از شیشه‌ی عقب نگاهشان می‌کردم و با خودم فکر کردم: شاید گل به دست همه نرسید، اما بوی نرگس، برای امشب، در میدان پیچید.

صدیقه خادمی شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | #مرکزی #اراک
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۸:۱۶

thumbnail
undefined#آشوب_خیابان
پرده‌پوشی برای فتنه
مشکلات اقتصادی واقعیت است؛ حرف امروز و دیروز هم نیست، اما این روزها استخوان‌ خردکن شده. حق اعتراض ملت محفوظ است و باید برسد به بالا، به آن‌که باید بشنود. چه کسی بهتر از دانشجو که کنار مردم بایستد و فریاد «مرگ بر گرانی» سر دهد؟ اصلاً قرار هم این بود که دانشجو در جمهوری اسلامی سیاسی باشد و منشأ تحول شود.
اما اعتراضات این روزها در دانشگاه شیراز رنگ‌و‌بوی اقتصادی ندارد، لباس اغتشاش پوشیده و حرف مردم گم شده است. از چند روز قبل، فراخوان تجمعات اعتراضی دانشگاه نه از روی دلسوزی و همراهی با مردم، که با رنگ‌ و‌ بوی آشوب و فتنه، از سوی گروه‌هایی با نام‌های عجیب‌ و‌ غریبی منتشر می‌شد که تا همین امروز کسی نمی‌شناختشان؛ و الان درست وسط اعتراض مردم به رنج‌های اقتصادی، سر و کله‌شان پیدا شده و تمام فراخوان‌هایشان هم در گروه‌های دانشجویی است.
یک هفته تمام در فضاهای دانشجویی فراخوان تجمع دادند و تا همین دیشب کسی در این تجمعات شرکت نمی‌کرد. اما بالاخره بعد از چندین بار فراخوان دادن و پیگیری نشدن از سمت دانشگاه، عده‌ای از دانشجویان در ورودی دانشگاه گرد هم جمع شدند. طبیعی است که عده‌ای هم از سر کنجکاوی، عده‌ای از سر هیجان، برخی تحریک‌شده توسط ویدیوهای اینستاگرامی به جمعیت ملحق شوند. تا وقتی تشکل‌های انقلابی حضور داشتند، مشکل خاصی نبود. شعارها ساختارشکنانه و تند بود، اما با حضور و شعارهای حقیقی دانشجویان انقلابی تعدیل می‌شد. ولی مدیریت دانشگاه پایش را در یک کفش کرده بود که بروند و توجیه می‌کرد: «شما بروید، این تجمع هم می‌شکند.»
اصلی‌ترین و بجاترین بخش جنبش دانشجویی که از بدنه‌ی اعتراضات جدا شد، همه‌چیز شکل دیگری گرفت. تجمع نه تنها نشکست که گستاخ‌تر شد؛ انگار نه انگار دانشگاه وظیفه‌ی تذکر و ارشاد دارد، یا همان سخت‌گیری و اصرار که برای تشکل‌های انقلابی دارد باید بر بقیه هم اعمال شود.
از ساعت ۱۶ تا ۲۲، شش ساعت تمام دانشگاه ایستاد و نگاه کرد و تا جایی پیش رفت که پرچم مقدس کشور را به آتش کشیدند و اطرافش هلهله کردند. پیش‌بینی مسئولان دانشگاه فقط کمی با واقعیت فاصله داشت: بله، بالاخره تجمع تمام شد، اما نه با رفتن تشکل‌های انقلابی، که با آتش زدن پرچم ایران.
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | #فارس #شیراز
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۹:۱۶

thumbnail
undefined#جان_ایران #کهگیلویه_و_بویراحمد

روایت اهالی روستای عنا در استان کهگیلویه و بویراحمد از بمباران عشایر توسط پهلوی
کاری از دفتر ادبیات پایداری حوزه هنری کهگیلویه و بویراحمد

سه‌شنبه | ۱۶ دی ۱۴۰۴ | #کهگیلویه_و_بویراحمد
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۴:۲۹

thumbnail
undefined#آشوب_خیابان

دو شهر در یک شهر
صبح، آقای‌ «ی» که میزش درست روبروی من است ولی به‌خاطر صفحه‌ی مانیتور کم چشم‌ در‌ چشم می‌شویم اطلاعیه‌ی روی کارتابل را پرینت گرفت و خواند؛ به تمامی واحدها تأکید شده بود اقدامات خودمحافظتی داشته باشند. یادم آمد در جلسه‌ی دو روز قبل هم یک مقام قضایی به دستگاه‌ها سفارش کرده بود مراقب باشند. خندیدم و گفتم: «ساده‌اش می‌شود مواظب باشید، مثل ۹۸ آتشمان نزنند!»
ساعت یک داشتیم سرِ گل نرگسی که حاج‌آقا آورده بود و عطرش حرف می‌زدیم که تلفن زنگ خورد. راننده‌ی سرویس بود: «شما نرفتید؟ زود باش بیاید، ما منتظریم!» با عجله خروجی زدم و رفتم.
دنیا اما در سرویس طور دیگری بود. خانم «ق» آشفته و نگران بود: «ما را دو ساعت است تعطیل کردند. کجایی بنده‌خدا؟ مردم مسلح شدند، تو شیراز یکی کشته شده، محله‌ی ریش‌محک ریخته به هم، پلیس همه‌جا هست!» نفسی تازه کرد و ادامه داد: «صدرا از خیابان مولانا آمدند طرف ما.» چشمانم چهارتا شد؛ انگار داشت سوریه یا لیبی را توصیف می‌کند. بعد، در حالی که می‌گفت تحلیلگرها حرف‌های خوبی می‌زنند، سریع گوشی را درآورد و رفت سراغ اینستاگرام.
از شیشه‌ی ماشین زل زدم بیرون، تا همه‌چیز را با دقت ببینم: شهر آرام بود، مثل همیشه. وارد جاده‌ صدرا شیراز شدیم. راننده گفت: «ای وای، این دوده؟!» و بعد خودش جواب داد: «نه… هوا آلوده است…»
همه‌چیز خیلی عادی بود، جز اینکه در جاده تک‌ و‌ توکی خودرو پیدا می‌شد؛ انگار کسی در این مسیر کاری نداشت. ورودی شیراز، پلیس‌های سراپا سیاه‌پوش گروهی راه می‌رفتند. سوپرمارکت‌ها باز بودند. از ترافیک همیشگی خبری نبود. اضطراب مردم را از رفتارشان می‌شد فهمید: زنی وسط بلوار زمین خورد و باز بلند شد، چند نفری به سرعت به سمت مترو دویدند.
شهر در ذهن مردم آشوب بود و در واقعیت آرام. وارد ایستگاه مترو که شدم، کرکره‌ی پایین ورودیِ رمپ توی چشم می‌زد. یادم آمد که دستور رسیده بود: الزامات خودحفاظتی رعایت شود.
با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.چهارشنبه | ۱۷ دی ۱۴۰۴ | #فارس #شیراز
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۵:۳۱

undefined#آشوب_خیابان
آرامش قبل از طوفان
با رفقا توی خیابان گشت می‌دادیم. خبر رسید مطهری شلوغ شده.
هوا سرد بود. توی مسیر، ترافیک سنگین بود؛ ماشین‌ها ایستاده بودند. ماسکی که توی جیبم داشتم درآوردم و روی صورتم زدم. وقتی رسیدیم، اولین چیزی که توی چشمم آمد رفقایم بودند؛ وسط میدان، بدون ماسک، بدون ترس.
چند تا خانم وسط جمع شعار می‌دادند. صداها بالا رفت. نیروی انتظامی وارد شد و جمع را متفرق کرد. خبر بعدی رسید: انقلاب تجمع شده. از مطهری تا آن‌جا دوباره در ترافیک گیر افتادیم. وقتی به محدوده‌ی بیمارستان رسیدیم، فضا نسبت به دو ساعت قبل که آن‌جا بودم عوض شده بود. جمعیت متراکم بود. نیروهای امنیتی و اغتشاشگران درگیر شدند. برای متفرق کردن جمع گاز اشک‌آور زدند. خیابان پر از دود و دویدن شد.
روز اول دست‌کم در ظاهر، اتفاق خاصی نیفتاد، اما این فقط آرامش قبل از طوفان بود.
روز دوم خبر باز هم از مطهری شروع شد. خودم را رساندم. این بار وسط جمع زن‌ها شعار می‌دادند. هر وقت نیروها تذکر می‌دادند که متفرق شوند، جیغ و دادشان بالا می‌رفت و مردها شعار «بیشرف... بی‌شرف» سر می‌دادند.
در همان شلوغی سه نفر از خانم‌های تیم امنیتی وارد میدان شدند. با آمادگی بدنی و تسلطی که داشتند، از دل جمع، لیدرهای زن را یکی‌یکی بیرون کشیدند. قائله‌ی مطهری همان‌جا جمع شد.
اما انقلاب قصه‌ی دیگری داشت. فضا ملتهب بود. وسط جمع زن لیدر شروع کرد شعار دادن. نیروها تذکر دادند که ساکت باشد. جمعیت ناگهان هجوم آورد. یکی از نیروهای امنیتی چاقو خورد. ضارب نتوانست فرار کند؛ بچه‌ها به نیروی انتظامی تحویلش دادند.
نیروی انتظامی بین مردم عادی و اغتشاشگرها حائل شده بود. یکی از معترض‌ها جلو آمد و گفت: «ما اعتراض داریم، اغتشاش نمی‌کنیم.»
اجازه گرفت کف خیابان بنشینند. چند شعار درباره‌ی گرانی داده شد و فضا کمی آرام گرفت، اما این آرامش دوام نداشت. چند نفر از خانم‌ها وسط جمع شعارهای ساختارشکن دادند. جو ناگهان شکست. درگیری با سلاح سرد از طرف اغتشاشگران شروع شد.
نیروهای مردمی و امنیتی طبق دستوری که داشتند همچنان خویشتن‌دار بودند. به مردم احترام می‌گذاشتند.
فحش‌ها را می‌شنیدند، اما واکنشی نشان نمی‌دادند. همین صبوری باعث شد بخشی از جمعیت، آرام‌آرام کنار بکشند و به خانه برگردند.
هر بار که بچه‌ها می‌رفتند سمت یک خانم لیدر تا دستگیرش کنند، چند مرد با سلاح سرد دورش را می‌گرفتند و مانع می‌شدند. لیدرهای مرد که شناسایی می‌شدند، ناگهان ده نفر با چاقو هجوم می‌آوردند و راه فرارش را باز می‌کردند.
بیشترشان جوان‌هایی بودند هجده تا بیست و پنج ساله؛ تحریک‌شده، با ذهن و احساساتی که رویش کار شده بود. این بار برخلاف سال‌های قبل جسورتر و بی‌باک‌تر بودند؛ انگار تعادل نداشتند. بعضی‌شان طوری رفتار می‌کردند که معلوم بود چیزی مصرف کرده‌اند.
وقتی دستگیر می‌شدند منگ بودند. همان کسی که چند دقیقه قبل با چاقو وسط معرکه شعار می‌داد، موقع دستگیری می‌افتاد به غلط کردن. شجاعت‌شان کاذب بود و زود فرو می‌ریخت.
نیروهای امنیتی نقطه‌زنی می‌کردند. لیدرها را دقیق شناسایی می‌کردند؛ مثل همان لیدری که بعدها تصاویرش از اخبار پخش شد.
چیزی که برای من روشن بود، یک جمله بیشتر نبود: در این ماجرا تا جایی که شفاف است، خبری از قشر خاکستری در پشت صحنه یا میدان نیست.

با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.دوشنبه | ۱۵ دی ۱۴۰۴ | #لرستان
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۶:۴۷

undefined#بعد_از_حاجی#روایت_حبیب
از بوکمال تا یزد
وارد خیابان شهدای محمودآباد یزد شدیم. از همان اول خیابان دو طرف ماشین پارک شده بود. فاطمه با نیش ترمزی حرکت را شل کرد و گفت: «چه خبره! هنوز که نیم ساعت از شروع برنامه نگذشته! اینا قبل اذون جا گرفتن! نکنه شام مِدن ما بی‌خبریم!»
خندیدم و گفتم: «کاروان سرباز به یزد رسیده!»
جلوی حسینیه صاحب‌الزمان(عج) خیمه‌ای برپا شده بود. خیمه‌ای که وسط قرار گرفته بود و مردم گرداگردش در حال خوردن چای بودند و بخار از لیوان‌های کاغذی بالا می‌رفت.
وارد راهروی ورودی حسینیه شدیم. توی فکر گذاشتن کفشم گوشه و کناری بودم که خادم پلاستیک را به طرفم گرفت.
صدای رسالت بوذری می‌آمد: «خوش‌آمد می‌گیم به آقای عبدالرحیمی، مستندساز و همراه حاجی در بسیاری از میادین.»
عبدالرحیمی از روایت حبیب می‌گفت. از حبیب زیاد شنیده بودیم، از «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم»هایش، ولی این روایت متفاوت بود از شنیده‌هایمان.
«شهریور ۱۳۹۶ وارد شهر بوکمال شدیم. داعش فرار کرده بود و خانه‌ها تخلیه شده بود. محورهای مختلف هر کدوم باید در یکی از خانه‌ها مستقر می‌شدند. یکی از خانه‌ها مقر فرماندهی شد. جلسات و طراحی عملیات و استراحت خود حاجی اونجا بود.
حاجی همون اول سنگاشو با بچه‌ها واکند؛ درسته این خونه مال داعشه! مال دشمنه! ولی حواستون به وسایل شخصی خونه باشه، تا حتی مراقب درختی که توی حیاط کاشته شده باشید!
بعد از سه روز حاجی موقع خروج از اون خونه یه نامه گذاشت لای قرآنِ لب طاقچه. توی اون نامه از صاحب خونه حلالیت طلبیده بود. آخر نامه هم شماره خانه‌اش را نوشته بود تا در صورتی که حلال نکردن باهاش تماس بگیرن.»
عبدالرحیمی از مُهر داغی گفت که ۱۳ دی‌ماه ۹۸ بر قلب ایران خورد: «برای ماها که همراه حاجی بودیم خیلی سخت بود! ولی بعد از حاجی برایم یه چیز تعجب داشت؛ اونم داغ مردم! اونم مردمی که حتی حاجی رو از صد متری هم ندیده بودن!»
عبدالرحیمی بغض کرد!
ذهنم رفت به روزهایی که سرد بود، ولی دل مردم ایران مثل کوره آتش می‌سوخت! برای خود مردم هم عجیب بود! خیلی‌ها فقط نام سردار سپاه قدس را در جریان بیرون کردن داعش از منطقه شنیده بودند، ولی حالا از حرارت داغش می‌سوختند! ترامپ قمارباز محاسباتش مثل همیشه اشتباه از کار درآمده بود و شیشه عطر را شکسته بود! نمی‌دانست سرباز کرمانی دستش در دست خداست و با شهادتش دل‌ها به تسخیرش درمی‌آید.
نمایشگر بزرگ روی صحنه، قاب عکس شهدایی را نشان می‌داد که روی زانوی پدر و مادرهای‌شان، لبخند روی لبشان بود و انگار یک‌صدا فریاد می‌زدند: «تا کسی شهید نبود، شهید نمی‌شود؛ شرط شهید شدن، شهید بودن است!»
سمانه مرادیشنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | #یزدــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۷:۵۰

thumbnail
undefined #هفده_دی
هفده دی روز خداست
هفده دی‌هایی که بر ما گذشت را مرور می‌کردم.هفده دی سال چهارده؛ قبل‌ترش رضاخان از همه زهر چشم گرفته؛ ملایی که در قم به سرِ برهنه‌ی اهل و عیال گیر داده بود را در حرم لگدمال کرده؛ نَسَخ هر معترضی را کشیده؛ عشایر را با ضرب و زور و کشت و کشتار سرجایشان نشانده؛ به فاصله یک شب تا صبح چند هزار نفر را به خاک و خون کشیده؛ در امن‌ترین نقطه ایران یعنی حرم رضوی و در خانه خدا یعنی گوهرشاد؛ حالا وقت برداشتن مهمترین گامش است. دور ریختن تعصبی که رعیت غیرت می‌نامندش. پایین کشیدن لچکی که مثلا نشان عفت نسوان است. باید این جماعت عقب‌مانده را به زور متمدن کند. هفده دی اوج بدمستی رضاخان است.
به هفده دی پنجاه‌وشش بیاییم. پسر رضاخان همه مخالفان را سرکوب و تبعید کرده؛ رُس چپ‌های شوروی‌چی را کشیده؛ ساواک نَسَخ آخوندها را کشیده؛ سر شریعتی و پسر بزرگ خمینی را زیر آب کرده؛ راستی از شر تختی هم هفده دی خلاص شد؛ خمینی را از نجف هم بیرون کرده؛ ده روز پیش‌ترش ارباب آمریکاییِ شاه، او را محبوب مردم و ایران را جزیره ثبات خطاب کرده؛ پول بادآورده‌‌ی نفت هم سرازیر شده؛ حالا در اوج قدرت و غرور وقت تیر خلاص است. تیر خلاص به آبروی پیرمرد فرانسه‌نشین. محمدرضا هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد درست یک‌سال بعد از مقاله‌اش با اسم رشیدی‌مطلق، اربابانش در گوادلوپ جمع شوند. همان‌ها که گوش پدرش را گرفتند و از مملکت بیرون انداختندش برای بقایش همه زورشان را بزنند و ناامید برگردند.
هفده دی، اوج بدمستی و توهم طاغوت است. حضرت امیر، اول خداشناس عالم می‌گوید خدا را با بر هم زدن تصمیم‌های قطعی و محکم شناختم. هفده دی از همان روزهاست؛ روز غلبه‌ی اراده‌ی خدا بر اراده‌ی دشمن خدا.
هفده دی نودوهشت اما کمی متفاوت‌تر است. روزی که امیدمان را در خاک کرمان دفن می‌کردیم. لابد قاتلانش فکر می‌کردند بالاخره تمام شد. نمی‌دانستند هنوز هم باید از نامش بترسند. رسانه‌هایشان هنوز کشش نام و عکس حاجی را ندارند. ویکی‌پدیایشان همه زورش را می‌زند تا تشییعش را خفیف جلوه دهد. اما مگر می‌توان عظمت بدرقه حاجی را کتمان کرد؟
هفده دی روز خداست. روز خدای برهم‌زننده‌ی اراده‌ها، خدای پنجاه‌وچند نَفَس‌فدایِ تشییعِ پسرِ قنات‌ملکیو خدای گردن‌های از مو باریک‌تر...!
محمدصادق رویگرچهارشنبه | ۱۷ دی ۱۴۰۴ | #قم
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۸:۴۸

بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
thumbnail
undefined #راوینا_نوشتundefined #بعد_از_حاجی
پویش روایت‌نویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سال‌های اخیر، به‌ویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس می‌شد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظه‌ای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.

نحوه ارسال روایت:ارسال در پیام‌سان‌های بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی

ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۹:۵۸

thumbnail
undefined#آشوب_خیابان
پرچم
حسن نوشت؛ تهران قیامت شده. همین مسیرمان را از دانشگاه شهید بهشتی به خیابان ۱۶ آذر تغییر داد. نمازش را که خواند، ترکش روی موتور علی نشستم. هنوز به اتوبان نرسیده، علی زنگ زد که صبر کنید من هم می‌آیم. از قضا او هم دلش برای فحش و لگد تنگ شده بود. حسن «فَاسْتَبِقُوا الْخَیْرَاتِ» را در ذهن زمزمه می‌کرد و میان ماشین‌ها گاز می‌داد. لباس‌شخصی‌ها و لباس‌رزمی‌ها دور میدان را گرفته بودند و چشم می‌چرخاندند. اما نه سطل آشغالی آتش گرفته بود نه از لباسی خون می‌چکید.
«مرگ بر دیکتاتور» یا «حیدر حیدر» دقیق یادم نیست. پشت میله‌های دانشگاه همفکری می‌کردیم که چطور از سد حراست عبور کنیم. همین است دیگر؛ بسیجی همیشه باید برای خرج کردن خودش از سدهای مختلف و مخالف عبور کند تا جان و مال و آبرویش را کف دست بگیرد. فرقی هم نمی‌کند پشت خاکریز باشد یا پشت لانچر، الان هم که کف خیابان. ما که وارد شدیم، بچه‌های دیگر هم رسیدند. به سمت جمعیت رفتیم، محوطه دانشکده پزشکی را خط مقدم درگیری‌ها کرده بودند. معترضین شعار می‌دادند و بسیجی‌ها جواب، اما نه آن‌ها درد وطن داشتند نه این‌ها درد اقتصاد. آخر ترم بود و خودشان را از بغض و کینه‌هایی که در طول ترم داشتند خالی می‌کردند. باقی هم به تماشا نشسته بودند و حق را به خودشان می‌دادند که کاری به کار این‌ها ندارند.
میان جمعیت پسرها زد و خورد می‌کردند. دخترهای چادری هم مثل پرچم‌هایی که دست داشتند، فریاد حمایت بلند کرده بودند. به اتفاقاتی که می‌افتاد فکر می‌کردم که صدای جیغ و فریاد بلند شد. اول منتظر سرخی خون روی لباس یا زمین بودم، اما سرخی پرچم را میان آسمان دیدم. دو بسیجی از ساختمان دانشکده بالا رفته بودند و درست پشت سر معترضین و روبروی بسیجی‌ها پرچم ایران را بلند کردند. از خود بیخود شدم و خون در رگ‌هایم گفت لبخند بزن. اصلاً مگر می‌شود جایی پرچم ایران بالا برود و کسی خوشحال نشود، حتی همین‌هایی هم که الان مقابل این پرچم ایستاده‌اند. حال اما میان اهل خانه دعوا شده بود. اگر گوش شنوایی پیدا می‌کردم، فریاد می‌زدم که بی‌کفایتی بعضی را بهانه چارطاق باز کردن در خانه نکنید.
دعوا را از دانشکده پزشکی به سیاسی کشاندند. هر طور که بود درست یا غلط، این بار هم بسیجی‌ها خودشان را خرج کردند تا حداقل شعارها از کف دانشگاه به کف خیابان نریزد. خورشید که رنگ باخت، همه از رمق افتاده بودند. صدای اذان پخش شد، سکوت شروع کرد به صحبت کردن. بسیجی‌ها مهرهای تربت را وسط دانشگاه پخش کردند و روی زمین سفت و سرد به نماز ایستادند. هر چقدر جلوی ظلم سرشان بلند است و فریاد می‌زنند، در پیشگاه معبود سر در گریبان فرو می‌برند و زیر لب طلب شهادت می‌کنند. غائله تمام شد و در راه برگشت به دانشگاه بغضی داشت خفه‌ام می‌کرد. بغضی که از ۱۳ دی ۹۸ شروع شده بود و امروز زیر پای چند دختر و پسر جوان ترکید.

با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ | #تهران
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۵:۵۷

undefined#آشوب_خیابان
سیلیِ محکم
خانم میانسالی با جیغ و داد گفت: «شماها بی‌غیرتین. کف خیابون چکار می‌کنید؟»
حاجی با آرامش گفت: «خواهرم ما برای آرامش شما اومدیم. الان درگیری شدیده. اینجا نباشید، آسیب می‌بینید. اینا نیروهای آموزش دیدن دنبال آسیب زدن هستن.اینجا خطرناکه.»
صدایش را بالاتر برد! شروع کرد به فحاشی. همان لحظه یکی از بچه‌ها سر رسید. زن بدون هیچ دلیلی یک سیلی محکم خواباند بیخ گوش رفیق‌مان.
خشم را در صورت بسیجی سیلی خورده و حاجی می‌دیدم. حاجی زیرلب استغفرالهی گفت و به رفیقمان اشاره کرد که اقدامی نکند.
به هر بدبختی زن را از کانون بحران بیرون بردند. به یکی از دوستانم گفتم: «بنظرت حاجی چطور تونست خودش رو کنترل کنه؟»
گفت: «ما برای انقلاب اسلامی بیرون اومدیم. برای تک تک رفتارهامون باید جواب بدیم. اگه قراره هرکسی که مخالف ما حرف زد رو بزنیم که چه فرقی با دیگران داریم. مومن باید موقع بحران احکام رو حفظ کنه وگرنه زمان آرامش که معنی نداره!»
همین حاجی دیشب وقتی با یکی از لیدرهای اصلی درگیر شد، چنان مشتی توی دهانش زد که دندان‌های طرف خرد شد. بگذریم که انگشت خود حاجی هم از شدت ضربه آسیب دید. ما با معترض مهربانیم، اما برخوردمان با اغتشاشگر سفت و سخت است.
حالا دائما با خودم تکرار می‌کنم:من برای انقلاب اسلامی بیرون آمده‌ام و برای تک تک رفتارهایم باید پاسخ دهم...

با توجه به ملاحظات امنیتی، از ذکر مشخصات نویسنده معذوریم.یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ | #لرستان
ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانه‌ها

۱۷:۰۰