یلدای شهدایی
حال و هوای یلدا، لااقل برای من امسال متفاوتتر است. تنها، دور از خانواده ماندن و آن هم در شهر غریب و در یک اتاق، شاید سختترین اتفاق برای هر دختری باشد. اما یلدا برای من سخت نیست؛ شیرین است مثل هندوانه، زیباست مثل دانههای انار و بهیادماندنی است مثل قصههای مادربزرگ.
با خودم گفتم: شب یلدا همیشه کنار خانواده بودی؛ چه میکشند خانوادههای شهدا که داغی نشسته بر دل آنها و جای خالی که هرگز پر نمیشود؟ آنها یک دقیقه بیشتر دلتنگ و یک دقیقه بیشتر نبودِ عزیزانشان، دلشان را میسوزاند. سال پیش، شهدای جنگ دوازدهروزه در چنین روزی در کنار خانواده بودند، اما حال جایشان شیرینی یلدا را به تلخی در کام خانوادهشان مبدل کرده است.
تصمیم گرفتم که امسال یلدا را با شهدا باشم. بر سر مزارشان رفتم، با فاتحهای و زیارت عاشورایی تبریک گفتم. اما نه، یلدا برای شهدا سخت نیست. سختی اینها تنها برای ماست که جا ماندهایم؛ یک دقیقه بیشتر برای جا ماندن خویش حسرت میخوریم.
تیرگی شب یلدا برایم روشن شد، وقتی کنار مزار شهدا در جایی نفس میکشیدم که اگر سلام میدادم، جواب سلامم را گویا از خود شهدا دریافت میکردم. بله، امسال یلدا در کنار خانواده نبودم، اما شهدا جای دلتنگی را برایم پر کرده بودند.
به پرچم در دست باد دقت میکردم؛ چه آسوده به اینسو و آنسو میرود، و من چه سخت پای تعلق در این دنیای خاکی دارم. از مزار شهدای جنگ دوازدهروزه چه بگویم؟ از خانوادهی شهیدی که یلدای خود را کنار سنگ سرد مزار پدر میگذراند؟ و از لبخند فرزندانشان که جگر من را میسوزاند، سوز و سرمای هوا را دوچندان میکرد؟
امسال هوا جور دیگری سرد است؛ گویا که سردیاش را از جای خالی شهدای جنگ دوازدهروزه میگیرد. من شب یلدای امسال را اینگونه سپری کردم. باشد که شهدا روز محشر یادم کنند.
محدثه جعفری یکشنبه | ۳۰ آذر ۱۴۰۴ | #آذربایجان_شرقی #تبریز
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۹:۱۸
۱۹:۱۸
دیوان حافظ
برای تدارکاتچی شدن، امسال من داوطلب شدهام و چند ساعتی زودتر از بقیه رسیدهام. همهٔ خوردنیهای سرخخانه را میچینم کنار هم و سینی استیل لبهِلالی را روبروم میگیرم، روسریام را داخلش کجوکوله میکنم و به صورت ورقلمبیدهام وسط سینی میخندم.
صدایی قلقلکم میدهد که ای کاش لباس محلی داشتم، لباس قرمز، وسط سفیدیِ این برف عجب دلنشین است. سینی را تا دمِ هلالهایش پر میکنم از کاسههای سفالی که هرکدامش یک مزهای دارند؛ نخود شور، نمکِ شبچلهی ماست. یاقوتهای ترش و شیرینِ انار هم درهم میشوند، گوشۀ سینی. عنابهای تازه وسط مینشینند و لبوها کنارشان جاخوش میکنند. کدوی مامان که بیمزگیاش را با شیرۀ انگور جمع کرده تا آبرویش جلوی عروسها و دامادها نرود را هم کنجِ راست سینی مینشانم. تخمهها و کشمشهای دمبریدۀ کنار چایی هم آمادۀ پیوستن به جمعاند.
فقط یک رفیق قدیمی جایش خالی است، که هرچه میگردم، قفسههای کتابخانه همهنوع دلبری در خود جای دادهاند اِلا این یک قلم. حقیقتش را بخواهی دلم غصهدار میشود؛ پس این تکبیتیها و دوبیتیهایی که پِسِ ذهنم نشسته از کجا آمدهاند؟!
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشتبه غمزه مسألهآموز صد مدرس شد
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارمهواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
من از بیگانگان هرگز ننالمکه با من هرچه کرد آن آشنا کرد
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
گوشی تلفن را برمیدارم تا خواهرها و زنداداشها را بفرستم پیِ جناب حافظ، که اگر نباشد گوشۀ شبچلۀ ما خالی از لطفِ ایشان است. در کسری از ثانیه همهی خانواده میروند تا جایِ خالی اصالتِ هنریمان را پر کنند. دوباره بیتها به صف میشوند پسِ ذهنم، حمد و سورهای بر لبهایم مینشیند نثار روحشان.
صدای زنگِ تلفن به صدا در میآید:_نه خواهر، کتابِ حافظ نداریم!_باشه، فدای سرت، شب میبینمت، خداحافظ.
چند دقیقهای به همین خبرِ ناخوش دمِ یلدا میگذرد. یکی از آنورِ درونم میگوید: ولش کن حالا، حافظ نشد که نشد! همین را اگر جلودارش نباشم، الان سر از آتلیه و پاساژهای شهر درآورده بودم دنبال سِت کردن لباسهای بچهها و تمِ یلدا و برباد دادن میلیونها تومان فقط برای یک دقیقۀ طولانیِ یلدا!
در جدالِ با خودم، خان داداش اسم و تصویرش مینشیند بر گوشیِ تلفن. سلام داده و نداده، خبر خوش را به گوشهایم میرساند: «کتابِ حافظمو پیدا کردم، با خودم میارمش، فالِ امشبتونم با من.»
همین یک جملهاش پرتم میکند وسطِ شبچلۀ بیستسال پیش که هنوز پدر و مادرم عروس و دامادی نداشتند، پسر بزرگ خانه بود و بقیه پنج خواهر و برادر غلامِ حلقهبهگوشش، مینشست به فال گرفتن و تفسیر من در آوردی، آنقدر کاممان را شیرین میکرد که از طولانی بودن شب یلدا هیچ قسمتمان نمیشد جز خنده.
آخیشِ عمیقی میگویم و خنده مینشیند کنجِ لبهایم. به یاد آن سالها، میخواهیم امشب هم گوشیها را گوشهای جمع کنیم و خودمان را بسپاریم به فالِ حافظ و تفسیرهای داداش بزرگه و پسرش که حالا برای خودش مردی شده. تا برسند، میروم که کرسی را گرم کنم برای گرمای خانواده.
ملیحه نوریانیکشنبه | ۳۰ آذر ۱۴۰۴ | #خراسان_شمالی #شیروان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۷:۳۳
زندههای ثبتی
همیشه دوست داشتم نقطهی شروع رود را از سرچشمه ببینم. پشت کوهی که چشمم را گرفته، بدانم چه خبر است؟ دره است یا نبض روستا دارد میزند؟ بدانم چه اتفاقی برای اولین بار در تاریخ ثبت شد؟
اولین نفری که شناسنامه برایش صادر شد زن بود یا مرد؟ اسمش چی بود؟ روزی که من به دنیا آمدم اوضاع جهان چطور بود؟ اطرافیان چه حال و روزی داشتند؟ هوا چقدر گرم بود؟ هرم خورشید مرداد، صورت کسی را سوزاند؟ برای اولین بار چه کسی گریهام را درآورد؟ خندهام را کی؟ حس بابا را بدانم وقتی که به پیشنهاد عمهخانم رفت اسمم را بزند توی شناسنامه.
شناسنامه؛ سجل یا برگهی هویت تکتک آدمهایی که روی زمین نفس میکشند. فکرش را کن؛ این انسجام اداری با چالشهای پیشِ پایش، مثل کمبود تراشه برای صدور کارت ملی، عریض و طویل و زمانبر است. یک قرن ازش گذشت.
تولد صدسالگی ادارهٔ ثبتاحوال کاشان مبارک.
بالاخره فهمیدم در سال ۱۲۹۷ اولین شناسنامه به نام فاطمه ایرانی در تهران ثبت شد. چه اسم و فامیل بامسمایی! جالبتر آنکه هفت سال بعدش کاشان — شهری که چند سالی است دوستش دارم — پیشقدم میشود در راهاندازی مقدمات ادارهٔ ثبت احوال. اولین سرشماری در اول تیر سال ۱۳۱۸ ش. انجام و شهر کاشان بهطور کامل منطقهبندی شد. الحق که این حرکت در زمان خودش خیلی کلاس داشته. بعد از کاشان، سرشماری در روز پنج مهر ۱۳۱۹ تبریز شروع شد. این حرکت در دیگر شهرها ادامه پیدا کرد. مثل کرمان، شیراز، اردبیل، یزد، اصفهان، همدان، کرمانشاه، رشت و بندرانزلی.
از برگهٔ هویت، سجل و شناسنامهٔ جلد قرمز رنگ تا کارت ملی هوشمند. عوامل این اداره در تلاش بودند برای ثبت حال آدمهای زندهی روی زمین. آدمهای زندهای که روی زمین خدا راه میروند، نفس میکشند، اما کسی نمیداند کدام عشق زندگی را میکنند، کدام با مریضی درگیرند، کدام از شکم گرسنهای باخبر است و کدام بیخبر؟ و هزار کدام دیگر.
ملیحه خانی سالروز تأسیس ثبتاحوال ایران و صدسالگی ثبتاحوال کاشانچهارشنبه | ۳ دی ۱۴۰۴ | #کاشان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۸:۴۱
و نگوییم که شب چیز بدی است
تنها کسی که دوست دارم امشب با او وقت بگذرانم و برایش دلتنگم، فقط خودم هستم. از این دقیقهی اضافهی سیام آذر، میخواهم برای دیدار خودم استفاده کنم.
میدانم گسستگی و دور شدن از خود، درد دل هر مادری است. هرچه بیشتر سعی میکنم عمق درهی میان خودِ فعلی و زنی که بودم را نشان دهم، ناکامتر میمانم. مثل این است که هی اصرار کنی یلدا از مابقی شبها، شبتر است؛ یا طولانیتر بودنش را به کسی بقبولانی.
با اکراه آمادهٔ رفتن به دورهمی خانهٔ پدرشوهر شدم. خود قبلیام حتماً روسری سبزی را که برای امشب کنار گذاشته بود، اتو میکشید. اما خود الانم اولین روسری دمدستی را میاندازد روی سرش؛ قبل از اینکه محمد سر برسد و تمام روسریهای تا شده را از توی کشو بیرون بریزد. سمانهی گذشته، گوشوارههای اناری داشت و چادر مهمانی. اما سمانهی حالا میداند همیشه برای قشقرق یا فرار محمد باید آماده باشد. اینجور وقتها زیورآلات و لباسهای مهمانی خودشان میشوند معضل. آن منِ خیالی، روی سینی دسر برفی سلفون میکشید تا دستخالی نرود خانهی کسی. من واقعیام تمام تلاشش را میکند تا خودش را تا مهمانی ببرد که نیامدنش حمل بر بیاحترامی به میزبان نشود.
دلم میخواهد «من» در خانه بمانم و «او» خندهکنان و رها در دنیای موازی از من دور و دورتر شود؛ برود تا به جشن یلدا برسد. اما تصمیم گرفتم هرطوری هست به مهمانی بروم. اگرچه ساعت خواب محمد بهم میریزد و اگر تعداد مهمانها از یک حدی بیشتر شود، شلوغی کلافهاش میکند.
بین زنهای فامیل نشستم و برایشان توضیح دادم که ساعت خواب ما هشت شب است. برایشان گفتم علت مقاومت محمد برای نرفتن به دستشویی «اضطراب تخلیه» است. برای همین چشمهایش را میبندد و دستهایش را محکم فشار میدهد روی گوشها. وقتی محمد سمت کسی رفت تا با کلمههای درهمریخته چیزی بگوید، خودم را قانع کردم که مضطرب نشوم. «وای! دستاش کثیفه! الان آستینای مهمون رو لک میکنه!» صدای بلندگویی را که در این صحنهها همیشه توی ذهنم این جمله را جیغ جیغ میکرد، بستم. درعوض رفتم کنار آنها. محمد را تشویق کردم که منظورش را با کلمات درست بفهماند.
بعد از یک ساعت و نیم، وقتی تازه همهٔ مهمانها رسیده بودند و صحبتها گل انداخته بود، ما بلند شدیم. تعجب دوید توی صورتها.
یکی گفت: «تازه ساعت نه و نیمه که.»کمک کردم محمد دستش را از آستین گرمکن بیرون بیاورد.«همین الان هم یک ساعت و نیم از وقت خواب محمد گذشته.»
دیگری به میز سمت آشپزخانه اشاره کرد: «هنوز انار و آجیل نیاوردیم آخه.»به محمد گفتم خودش زیپش را بالا بکشد.فقط لبخند زدم. توضیح اینکه چرا یک کاسه آجیل و انار میتواند نظم یک هفتهی ما را به هم بریزد، از توان گلویم خارج بود.
صاحبخانه دست گذاشت روی شانهام: «آخه شام گذاشتم.»از محمد خواستم با همه خداحافظی کند.«فدای محبتتون. ما بهخاطر محمد زود شام میخوریم.»
شوهرم برای خداحافظی با مردها رفت. من توی آسانسور منتظر بودم. زل زدم به صورتم توی آینه. یک دقیقهی تمام چشم از خودم برنداشتم. هیچ اثری از خود قبلیام پیدا نبود.
پای محمد که به کوچه رسید، ایستاد و خیره شد به آسمان. جوری نگاهش میکرد که انگار اولینبار است شب را میبیند. با همان لحن خشک اتیستیک گفت: «إ. مامان. خورشید خاموشه.» با دست ستارهها را نشانش دادم. «ولی اینا روشن شدن مامان جان.»
سمانه بهگام دوشنبه | ۱ دی ۱۴۰۴ | #تهران
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۹:۳۶
یلدای دو قاب
یلدای امسال برایم فقط یک قاب عکس است؛ اما یلدای سالهای دور، هنوز با همهی بوها، صداها و لمسهایش در ذهنم زنده مانده.
خانهی حاجبابا و مادرجون، اتاقی با دیوارهای قدیمی و سقف کوتاه، پر میشد از بخار لبو و شلغم که روی چراغ نفتی قلقل میکرد. کرسی درست وسط اتاق جا داشت؛ لحافی ضخیم و گلدار که مادرجون هر سال از بین رختخوابها بیرون میآورد مخصوص همان شب بود. وقتی دستهایمان را زیر لحاف میبردیم، گرمای ناگهانیاش مثل آغوشی بزرگ، سرما را از تنمان میربود.
کنار کرسی، سینی بزرگی میگذاشتند؛ پر از آجیل تازه، هندوانهی قرمز که با چاقو تکهتکه شده بود، انارهایی که دانههایشان زیر دندان با صدای ریز میترکید و ترش و شیرینیشان روی زبان مینشست. گوشهی اتاق، سماور زغالی میجوشید؛ صدای ترکیدن زغالها با قلقل آب سمفونی زیبایی بهراه انداخته بود. بخار چای، شیشهی استکانهای کمر باریک را مهآلود میکرد و وقتی استکان داغ را در دست میگرفتی، گرمایش تا نوک انگشتان میدوید. این چای جان تازهای میداد به تنهای خسته و سرمازده. خانه پر بود از صفا و صمیمیت.
صدای شوخی داییها، با خندههای بلندشان، سقف خانهی قدیمی را پر میکرد. آن شبها، یلدا فقط بلندترین شب سال نبود؛ بلندترین قصهها، بلندترین خندهها و بلندترین حسها باهم بودند. ما شیفتهی داستانهای حاجبابا و مادرجون بودیم. آن شب واقعاً بلندترین شب بود چون تا نزدیک خانهی خودمان که میرسیدیم، هوا گرگ و میش میشد.
اما یلدای این سالها را هیچ نمیفهمم. دیگر نه صدای قلقل سماور زغالی هست، نه ترکیدن دانههای انار زیر دندان.
امروز، پشت میزهای پرزرق و برق، لباسهایی به رنگ سبز و قرمز میبینم؛ لباسهایی که فقط برای یک شب دوخته شدهاند، تنها برای عکس، نه برای زندگی. روی همان میز بزرگ، که چیده شده از انواع آجیلهای رنگوارنگ، میوهها، از همه نوع و گلآرایی به سبک یلدای امروزی، کتاب حافظی را گذاشتهاند که هیچکس ورقش نمیزند؛ فقط جنبهی نمایش دارد، مثل سماورهای براق و دکوری که هیچ نقشی در گرمابخشی جمع ندارند، جز تجمل.
کودکی در گوشهی سالن نشسته، چشمش به شیرینیهای رنگارنگ، مانده، دهانش آب افتاده، اما کسی صدایش را نمیشنود. بزرگترها مشغول عکسگرفتناند؛ هرکدام باید سهمی از این میز را در صفحههایشان ثبت کنند. من که دلم میخواهد زود این جمع را ترک کنم و به آغوش خاطراتم برگردم. هم دلم برای کودکان امروز میسوزد، هم برای همان میوهها و هندوانههایی که به شکل گل بریدهاند، انارهایی که در ظرفهای براق چیدهاند که در عکسها بدرخشند، اما فردا سرنوشتشان سطلِ گوشهی آشپزخانه است.
با خود فکر میکنم: اگر قرار بود این همه رنگ و زیبایی جایی بدرخشد، بهتر بود درخشش در چشمها و دستهای کودکانی باشد که در گوشهی خیابان ایستاده و چشم به رهگذران دوختهاند. از جمع فاصله گرفتهام. الان فرصت شد تا پکهای یلدایی را که یادبود حاجبابا و مادرجون هست بین بچههای کار پخش کنم و قشنگی لبخند روی صورتشان را به چشمانم هدیه دهم.
رقیه شاطری دوشنبه | ۱ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۷:۵۰
از نبوغ تا شهادت
دفتر خاطرات ذهنم را ورق میزدم که این جمله از بیانات حضرت آقا کنجکاوم کرد «هرکجا هستید، همان جا را مرکز دنیا بدانید.» با خودم گفتم: «آیا شخصی را میشناسم که موقعیت خود را مرکز دنیا بداند؟!»
بعد از کمی فکر کردن، یادم آمد. فهمیدم خودش است، آقا کامران! دقیق و نکتهبین بود. میگفت میخواهم مهندس شوم. آنقدر باهوش بود که معلمهایش میگفتند: «او یک نابغه است.»
از همان بچگی زیر بار حرف زور نمیرفت و حق خودش را میگرفت. نوجوانی بیش نبود که مبارزاتش را علیه رژیم شاهنشاهی آغاز کرد. روز به روز قد کشید و اعتقاداتش نیز استوارتر شدند، و حالا استاد دانشگاه ۲۴ ساله دانشکده پلیتکنیک تهران شده بود. با این حال، هیچگاه وظایف سیاسی و اجتماعی روشنگرانهاش را فراموش نمیکرد.
۲۹ آذر ۵۷، رژیم شاه دستور داد دانشگاهها تعطیل و محاصره نظامی شوند. کامران نجاتاللهی به همراه ۶۷ استاد دیگر در برابر این ظلم برخاستند و به نشانه اعتراض در دانشگاه تحصن کردند.
روز ۵ دی ماه، ساعت ۲:۳۰ توسط گارد شاهنشاهی به سمت محل تحصن اساتید تیراندازی شد. کامران سخت مجروح گردید و ساعاتی بعد شهید راه مردم شد.
سیده حدیث حسینزاده جمعه | ۵ دی ۱۴۰۴ | #کردستان #بیجار
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۸:۵۵
شب چلّه(بخش اول)
خانه پدریام وسط یک باغچه سه هزار متری بود. چند اتاق کنار همدیگر با یک حوض بزرگ وسط حیاط. چند قدم آنطرفتر از حوض، درختان میوه خودنمایی میکردند: درختان انار زاغه (ملس)، شیرین و ترش که به ترتیب میرسیدند؛ چند درخت انجیر سیاه و زرد، بیدانه و بادانه که اول بیدانهها چیدنی میشدند؛ درختان مو که روی سباتهای چوبی آویزان بودند و انگورهای سیاه و زرد بیدانه و بادانه داشتند؛ یکی دو درخت بزرگ زردآلو و زالزالک، بِه و خرمالو و توت سفید که هر کدام روزهایی از سال را به ما رزق و روزی میدادند.
یکی دو تا درخت کاج هم میان آنها بود که آنقدر بلند شده بودند که به صرفه نبود سرمان را به آن بالاها بچرخانیم تا ببینیمشان. فقط عصرهای تابستان که دسته گنجشکها برای فرار از گرما لا به لای شاخ و برگ آنها پنهان میشدند و صدای جیکجیکشان نمیگذاشت چُرتی بزنیم، صدای اعتراض ما را در میآوردند و ما هم با پرتاب کردن تکه سنگی به سمت آنها، آنها را پرواز میدادیم. شبهای تابستان که برای خوابیدن به بالای پشتبام میرفتیم، صبح که چشم باز میکردیم اولین درختی که میدیدیم همان دو درخت کاج بود که ابهت و بلندیاش غرور خاصی در من ایجاد میکرد.
اواسط پاییز که میشد، غروبها مادرم از لا به لای همین درختان انبوه با دامنی پر از انار و به و خرمالو بیرون میآمد. برگهای خاکآلود و سرشاخههای تیز درختان، غبار و خطوط زیادی روی صورت نورانی او میانداخت. بعد، همان گوشه باغچه جایی که نساقده (سایهانداز) بود، درست کنار دیوار بلند گِلی که مرحوم پدرم سالها پیش گودالی بزرگ در آنجا کنده بود، آهسته دامنش را روی زمین پهن میکرد؛ مبادا انارها ضربه ببینند. خیلی با احتیاط یکی یکی آنها را برمیداشت و داخل گودال، لا به لای کاه کُتهها قرار میداد. این گودال حکم یخچال را داشت و تا اواخر زمستان و گاهی تا اواسط بهار، انارها و دیگر میوهها را صحیح و سالم در خود نگه میداشت.
چند روزی کار مادرم همین بود تا مقدار زیادی میوه به همین شکل انبار میشد. این موقع، فصل برداشت بِه هم بود. گاهی میوههای بِه پنج ششتایی کنار هم روی یک شاخه میروییدند. مادرم دسته آن را یکجا از شاخه جدا میکرد و برای خوشبو کردن فضای اتاق نشیمن، آن را به چهار گوشه آن آویزان میکرد. با این کار، هر کس به اتاق وارد میشد مشامش با عطر بِه معطّر میشد. گاهی هم دسته انارهای سرخرنگ را آویزان میکرد. این دستههای میوه زیبایی خاصی به اتاق ما میداد و لذت غیرقابل وصفی نصیب چشم و مشام ما میکرد.
زهرا باقرزاده سهشنبه | ۲ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۶:۳۸
شب چلّه(بخش دوم)
شب چله که از راه میرسید، همان انارها را با مقداری گُل ذرت همان ذرتهایی که بهار کردویی از آن را میکاشت و اجازه میداد تا خوب برسند و وقتی خشک میشدند، آنها را چند روزی گوشه حیاط خانهمان زیر آفتاب پهن میکرد و خوب که پِرشههای (ساقه) آنها خشک میشد، با جدا کردن دانهها از چوب وسط، آنها را در دیگ بزرگی تفت میداد و گُل ذرت (پففیل)های نمکی و تردی ازشان درست میکرد و باقالیهایی که آن هم از محصول بهار همان سالمان بود و یک روز قبل آنها را خیس کرده و بعد میپخت، و لبوهای صورتی رنگ بومی و برگههای خیسشده زردآلو میگذاشت داخل مَجمعه (سینی بزرگ) مِسی کنگرهدار، روی کرسی بزرگ آتشی. مادرم شبهای چله، کرسی بزرگمان را برپا میکرد و لحاف مخمل و چادر شب ابریشمی جهازش را از لا به لای رختخوابهای نو بیرون میکشید و روی آن میانداخت؛ چون در این شب برخی اقوام هم به خانه ما میآمدند و عده ما زیاد میشد.
برای گرم کردن کرسی هم، جایی در مطبخ خانه — همان جایی که دو تنور بزرگ و کوچک کنار همدیگر بود — اجاقی کوچک مخصوص سوزاندن سُکُلهها (هیزم) درست کرده بود. چوبها را به برادرهایم میگفت که به تکههای کوچکتری بشکنند و با چند قطره نفت خوب که میسوخت، با خاکاندازی مخصوص داخل منقل بزرگی میریخت و مقداری خاکستر روی گلولههای زغال تفتیده میپاشید و یک آجر ختایی روی آن میگذاشت و فوراً میآورد و زیر کرسی قرار میداد. گرمای آتش همراه بوی دودی که از چوبهای سوخته به مشام میرسید، تا دم دمای سحر بدن ما را گرم میکرد. ولی نیمههای شب انگار پاهای ما زیر کرسی در یخچال باشد، از شدت سرما از خواب بیدار میشدیم. همان سحرگاه دوباره مادرم برای سوزاندن آتش، منقل را برمیداشت و به مطبخ خانه میبرد.
من هم که تهتغاری و عزیزکردهی خانهمان بودم، همراه بقیه خواهرها و برادرهایم زیر لحاف دور کرسی مینشستیم و همینطور که خوراکیها را میخوردیم و شادی میکردیم و سر به سر همدیگر میگذاشتیم، مادرم که البته فقط سواد قرآنی داشت، برایمان قصههای قدیمی دختر ماه پیشونی و کره اسب دریایی را تعریف میکرد.
زهرا باقرزاده سهشنبه | ۲ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۷:۴۷
تیری که به مقصد نرسید
چشمهایش برق میزد. مثل وقتهایی که برای گفتن چیز جدیدی ذوق داشت. بیقراری توی چهرهاش موج میزد، اما آرام نفس میکشید. روی میز تعداد زیادی از وسایلِ دوران جنگش را چیده بود. برای شنیدن خاطرههایش اشتیاق داشتم.
سید دستی به کلاه سبز روی سرش کشید. به مبل تکیه داد و بعد از مکثی طولانی گفت:
— تابستانِ سال ۱۳۶۷ بود. چند روز بعد از تصویب قطعنامه. آتشبس شده بود، ولی منطقه اوضاع متشنج و شکنندهای داشت. نیمههای روز با چند نفر از بچهها در حوالی یکی از انشعابات فرعی اروندرود توی ماموریت بودیم. هنوز احتمال حملهی ناگهانی وجود داشت و رفته بودیم برای بررسی اطلاعاتی و امنیتی منطقه. از کنار نهر رد میشدیم که چشمم به چیزی کنار آب افتاد. در لحظه فهمیدم چیست، اما شک کردم. با دقت نگاهش کردم تا مطمئن شوم اشتباه نکردهام. درست دیده بودم، به تکهای نی گیر کرده بود. هر سه رنگش به وضوح مشخص بود، اما رنگ قرمزش بیشتر به چشمم آمد. بیمعطلی دویدم سمتش. از کنار بچهها به سرعت رد شدم. همه با نگاه متعجبی دنبالم میکردند. هیچچیزی نمیتوانست جلویم را بگیرد. آن لحظه مهم نبود خیس بشوم، گلی بشوم یا حتی تله باشد. باید میرسیدم. وقتی به پرچم رسیدم وجودم آرام گرفت. توی دستانم فشردمش و از آب بیرونش آوردم. به سمت بچهها که برگشتم تازه فهمیدند برای چه آنطوری از جمعشان جدا شدم. درست در لحظه رسیدنم به جمع، روحانی همراهمان گفت: سید! وضو داشتی به پرچم دست زدی؟ من که انگار تمام جانم را در دست گرفته بودم گفتم: حاجی! نجات پرچم که نیازی به وضو نداره. و زیر لب با خودم گفتم: «شاید پرچم وطنم به خونمون آغشته بشه، ولی هیچوقت نمیذاریم به خاک بیفته و گلی بشه.»
حالا دلیل برق چشمانش را فهمیده بودم. جوشش درونش به من هم سرایت کرده بود. به وسایلی که روی میز بود اشاره کرد. یادگاریهایی که از روزهای جنگ برایش مانده بود. بینشان میگشت و بعد از چند ثانیه به چیزی که دنبالش میگشت رسید. از بین وسیلهها آن را بیرون کشید. احترام در زبان بدنش موج میزد. به لبخند روی لبش خیره بودم که ادامه داد:
— شبی در هور العظیم بودیم. با صدای مهیبی از خواب پریدم. چشم، چشم را نمیدید. بیمعطلی بلند شدم و سلاحم را برداشتم. نمیدانستم چه شده. بچهها سراسیمه بلند شدند. دستپاچه بودند. حدس میزدم به ما حمله شده باشد. درست در همین لحظه احساس کردم از روی پلک تا گونهام خنک شد. انگار صورتم خونریزی کرده بود. هنوز نمیدانستم جراحت تا چه حدی است. از بچهها خواستم پنبه یا باندی به من برسانند. یکی پارچهای به من داد. روی صورتم فشارش دادم تا جلوی خونریزی را بگیرم. یکی از همسنگران چراغدستی را روشن کرد تا صورتم را بررسی کند. خدا را شکر چیز مهمی نبود، اما من در آن لحظه به شدت جا خوردم و ناراحت شدم. تیراندازی قطع شده بود، ولی چون هنوز احتمال حمله وجود داشت به نوبت نگهبانی دادیم. صبح روز بعد که بیدار شدم چشمم هنوز ورم داشت. حالا که روز شده بود، با دقت همهجا را چک کردیم. بعد از بررسی متوجه شدیم تیر پدافند از نبشی و الوار سنگر گذشته، در مسیر منفجر شده، ترکشش به پلک چشمم برخورد کرده و باعث خونریزی شده. تازه فهمیدم یکی از همرزمان در هول و ولای پیدا کردن پارچه برای من در تاریکی، از توی جعبهی بستههای تبلیغاتی و فرهنگی، ندیده پارچهای برداشته و به من داده بود. دلیل ناراحتی عمیق دیشبم همین بود. پارچهی خونی توی دستم، پرچم ایران بود. پرچمی که برای حفظش جان میدادم، سپر بلایم شده بود.
آن چیزی که با احترام زیاد در دو دست داشت، همان پرچمی بود که آن شب جلوی خونریزیاش را گرفته بود. دو طرف پرچم را با نوک انگشتانش گرفت و با احتیاط تمام آن را باز کرد. نام الله در میانهی پرچم میدرخشید. بعد از چهل سال هنوز خون سید روی پرچم بود. لکههای خونی که کمرنگ شده بودند اما از بین نرفتند.
امروز آقاسیدجواد حسینی، سردار جبههی مقاومت، خودش را با این پرچم مقدس رسانده بود به روایت حبیب. به محفل روایت فرمانده و رفیق قدیمیاش حاج قاسم. تا چند خطی تعریف کند از پهلوانی و ازجانگذشتگی رفیقاش برای سرافراز نگهداشتن پرچم سهرنگ جمهوری اسلامی ایران.
سید حامد حسینی شنبه | ۶ دی ۱۴۰۴ | #مازندران #جویبار
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۸:۵۴
۱۸:۵۴
۱۸:۵۴
لحظه حماسی
تازه زیر کرسی چشمم گرم شده بود که با صدای در از خواب پریدم. بابا با اینکه خدم و حشم ندارد، ولی همیشه خدا لحظهی ورودش به خانه پرسر و صداست. قید خواب عصر زمستانی زیر کرسی را زدم، آن هم بعد از یک روز پرکار. چشمم افتاد به تلویزیون؛ روی شبکهی خبر بیصدا روشن بود. زیرنویس را که خواندم، داد زدم: «عه! یادم نبود پرتاب داریم.»
توی دلم گفتم اگر بخواهم از تلویزیون ببینم، باید با تحلیلهای بابا یکه به دو کنم. پا تند کردم و پریدم پای کامپیوتر تا از تلوبیون، شبکهی خبر را دنبال کنم. اتفاقی چشمم افتاد به صفحهی گوشی. داشت خودش را میکشت. مثلاً روی بیصدا گذاشته بودم که بخوابم. آن هم چه خوابی!
یکی از دوستان اهل صحبت بود. نشد جواب ندهم. دو بار دیگر وسط کارها تماس گرفته بود و من نتوانسته بودم جوابش را بدهم. تا گفتم «الو سلام، خوبی؟» جوابم را داد و به سرعت نور حرفهایش را مثل همیشه تند تند زد. سوال داشت دربارهی چند متن و روایت، اینکه طرح داستانش را به کجا رسانده و چقدر کار سختی بوده. من هم کوتاه و بریده راهنماییاش میکردم. گوشم با او بود ولی فکر و چشمم به شبکهی خبر. فقط چند دقیقه به ۱۶ و ۴۸ دقیقه مانده بود. بهش گفتم: «پرتاب ماهوارهها داره شروع میشه، نمیخوای پخش زنده رو ببینی؟!»
فهمیدم مثل پابرهنههای بیادب وسط حرفش پریدم. مکثی کرد. صدای قورت دادن آب دهانش را از پشت گوشی شنیدم. انگار که خودش را کنترل کرده باشد، حرفش را ادامه داد. صدای آقای مجری بیجان و حال شبکهی خبر درآمد. تا به حال ندیده بودمش. صدا را زیاد کردم لحظهی حماسی پرتاب را از دست ندهم، ولی چندان آبی از مجری گرم نشد که نشد!
به آخر حرفهایش رسید. داشت از حجم کارهایی که گره خورده و نظم زندگی را به هم زده میگفت، آن هم با هیجان بالا. بالاتر از صدای مجری شبکهی خبر. من هم تایید میکردم که خدا بزرگه و کمکت میکنه و از اینجور امید دادنها.
بلندتر از دفعهی قبل دوباره وسط حرفش گفتم: «به خدا شروع شد. آتیش زیر موشک گُر گرفت. الانه که بره هوا. نمیبینی؟»
گفت: «برو، برو ببین. مزاحمت نمیشوم! ببخشید.» باورم نشد. تق گوشی را قطع کرد. یک نگاه به گوشی؛ یک نگاه به گزارش یخ مجری. «هماینک لحظهی پرتاب ماهوارههای ایرانی از پایگاه ماستوچنی روسیه.»
ویژ رفتند به هوا و دوباره مجری سکوت ممتدی کرد. دوربین زوم شد روی آسمان. چیزی شبیه ستارهی دنبالهدار ثانیه به ثانیه داشت توی آسمان شب روسیه کوچک و کوچکتر میشد. مجری روسی گزارش میداد بدون مترجم. سردم شد. همهاش همین؟!
سریع شبکهی خبر ۲ را پیدا کردم. جشن ملی پرتاب ماهوارهها، چه هیاهویی داشت! صدای تشویقها قطع نمیشد. مجری گفت صدای این دستها حس خوبی میدهد. مهدی مفیدی، مجری برنامهی ایران دوستداشتنی شبکهی ۱ را آورده بودند برای گزارش این اتفاق.
دقیقهشمار روی عدد ده دقیقه که رسید، آقایی پشت میکروفون گفت: «ماهوارهها الان از پرتابگر جدا شدند. تا چند ساعت دیگر هم کار اصلیشان را شروع میکنند.»
با صدای تشویقها و بلند شدن حضار از روی صندلیها، مجری خوش و بش پایانی را کرد و تمام. به ته برنامه رسیده بودم، ولی در عرض همان یکی دو دقیقه فهمیدم چقدر فرق دارد رویداد به این مهمی را چه کسی گزارش کند. این یک خبر معمولی نبود. پیوستن ایران به جمع ده کشور در چرخهی کامل فضایی، آن هم در سالی که اتفاقات ریز و درشتی پشت سر گذاشتیم.
ملیحه خانی سهشنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۹:۰۱
پویش روایتنویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سالهای اخیر، بهویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس میشد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظهای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.
نحوه ارسال روایت:ارسال در پیامسانهای بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۳:۲۷
امنیت اتفاقی نیست
کلاه، شال و لباسهای پشمی بچههایم را به دستشان دادم و گفتم: «خودتون بپوشونید، بریم کوه سیاه برفبازی کنیم.»
دخترم گیسوانش را گلابتونی بافت، در آیینه قدی کلاه زرشکیرنگش را سر کرد. دستکشهایشان یادم رفت! خدای من، جوراب گرم و کفشهای اسپورت…
کنار سبد میوه و آجیلها، دمنوش و چای گرم و البته قهوه طعم دیگری داشت. در راه، از مسیر درههای پرآب، کوهها و روستا لذت بردیم. به کوه سیاه رسیدیم. همه جا برف بود. دستهدسته مردمی که برای اولین برف زمستانی به کوه هجوم آورده بودند، صدای جیغ و داد بچهها، بوی چیپس و پفک، دود و گرمای آرامبخش آتش همه و همه نشان از امنیت بود.
گرمای آتش نتوانست حریف ابهت و سفیدی برف شود. دستانم سرخ، بیحس و قابل تحمل نبودند.
آن لحظه که سرما از نوک انگشتان شهید رحیم مجیدی شروع به گسترش کرد، حواسش پی مرز وطنش بود یا سرمایی که حالا تا زانوهایش جا خوش کرده بود؟! راستی به همسرش فکر کرد وقتی در این فصل از سال مرزهای کردستان را دیدبانی میکرد؟! آنگاه که برف از آسمان فرود آمد تا چادرش را پهن کند، به دندانهای قفلشده و فکی که تکان نمیخورد فکر کرد یا به چادری که از سر زنان ایرانی نیفتد؟! به بخاری خانه و چشمان معصوم کودکش فکر کرد یا به لباس مقدسش؟!
خواهرانش را زیر پلکهای خسته از دمای هوا بدرقه کرد و زیر لب گفت: «شما را به بیبی زینب سپردهام.»
برف و سرما در اطراف آن جسم پرسه زدند و در جدال میان رفتن و ماندن او بود که آنان را به آغوش کشید؛ تا یادمان باشد: او رفت در خانههای ما گرم بماند.
مرضیه دهقانسهشنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | #کهگیلویه_و_بویراحمد #لندهــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۵:۴۰
الله اکبر کودکانه
بچهها مشغول دیدن تلویزیون بودند که یکدفعه چشمم به ساعت افتاد؛ تقریباً نزدیکِ لحظهی پرتاب ماهوارهها بود. با زور و کمی دعوا شبکه را بردم روی خبر. شروع کردم برای بچهها از ماهواره گفتن، از رفتن و نرفتنش، از دلِ آسمان، از قدرتی که برای ایرانمان میآورد.
دیدم برقِ شوق توی چشمهایشان افتاد. صدای بیحال مجری که آمد، کمی از آن هیجان خوابید. اما همان لحظهای که خبرِ پرتاب را گفتند، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. فریاد زدم: «اللهاکبر!» و بچهها، یکییکی و بعد با هم، دنبالم تکرار کردند.
من که طبق معمول، اشکم دمِ مشکم بود، خودم را زدم به آشپزخانه؛ نخواستم شوقِ بچهها به اشکِ من گره بخورد. عجیب بود؛ شور و ذوقِ مجری روس از مجری خودمان بیشتر بود. با خودم گفتم کاش گزارشگرِ تکواندو آقای رسول مهربانی را آورده بودند؛ با آن صدای پر و جاندارش که از ته دل فریاد میزند: «ماشاءالله… ماشاءالله…رفت… رفت… ماهواره به هوا رفت.جووونم… جوووونم…ماشاءالله غیرتِ ایرانی.»
صدیقه خادمیسهشنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | #مرکزی #اراکــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۸:۴۴
ب مثل برف، ب مثل بابا
صدای زنگ در که بلند شد دخترک از مبل بالا رفت و دکمه آیفن را زد. نگاهی به ساعت انداختم که از ۹ گذشته بود. پسرک، منتظر تا پدرش بیاید و شام را نصفه نیمه نخورده برود در جایش بخوابد که صبح راهی مدرسه شود. اما مدارس به خاطر سرما تعطیل شده بود.
دخترک روی پنجه پا ایستاد و دستگیره در را کشید تا باز شود. اما یادش رفته بود پتوی پشت در را بردارد. پتویی که حکم ضدسرما را داشت. با آنکه در و پنجره ها دوجداره است اما باز سوز سرما رخنه میکرد در اتاق و بیشتر از همان پشت در میآمد. پدر به سختی در را باز کرد و وارد شد. هر سهشان را در آغوش گرفت و جواب سلامشان را داد.
نگاهم افتاد به تیغه سرخ بینیاش که از بین شال و کلاه پیدا بود و دستهایی که از زیر دستکش باز هم یخ زده بود. کار هر شبم شده نقل و نبات نثار شرکتهای تولید ماشین کنم و در میان خندههای بچهها دم برنیاورم.
با همان دستهای سردش میافتاد به جان بچهها و غلغلکشان میداد. چیزی که اگر شبی تعطیل میشد صدای اعتراض بچهها درمیآمد. انگار بچهها میخواستند با بدنهای گرمشان دستهای سرد بابا را گرم کنند.
برایش چای ریختم. دست و صورتش را با آب گرم شست و نشست پای شوفاژ. هرچقدرم که مینشست فایدهای نداشت. دهه هفتادیهایی که عادت کرده بودیم به هرم گرمای بخاری و دلمان تنگش بود.
بچهها که خوابیدند تازه فرصت شد سری به فضای مجازی بزنم. اولین پست، مرزبانی بود که وسط برف و کولاک، عکس پسرش را در دست گرفته بود. بغض نشست در گلویم. پاسداری از وطن برف و کولاک نمیشناخت. مرد غیوری از تبار لرهای کشورمان شهید شده بود و من به لحظهلحظه یخ کردن خون در بدنش فکر میکردم.
بیشتر از همه دلم برای آن پسرک میسوخت. چیزی تا روز پدر نمانده بود و کودکی که تازه میتوانست بابا بگوید دیگر پدر را کنار خود نداشت.
زهرا زارعی چهارشنبه | ۱۰ دی ۱۴۰۴ | #اصفهان #کاشان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۷:۰۰
پرتاب امید(بخش اول)
همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و چای میخوردیم که خانم کلاس سوم، با توپِ پر وارد شد. توی دستش چند کاغذ مچاله شده بود.
خانم سالاری کاغذها را روی میزِ جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد، بعد استکان چایش را از سینی برداشت و کنار خانم کلاس دوم — که مشغول خوردن ناهارش بود — نشست.
به سمت درِ دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسنپور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.»
نگاهها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشمهای اشکبار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسنپور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشکهای کاغذی بودند.سالاری گفت: «بهجای گوش دادن به درس، موشکپراکنی میکنن.»
حسنپور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندسها رفت. نرمیِ گوشهایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدومشون مهندسِ ساخت موشکه، کدومشون لانچرِ پرتاب؟»
ابروهای سالاری پرید بالا. سعی میکرد اخمهایش را حفظ کند، اما نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. با دستی که استکان چای را نگه نداشته بود، جلوی دهانش را گرفت و با صدایی تیز گفت: «دانیال سازندهی موشکه، پارسا هم پرتابکننده.»
حسنپور گوشها را کمی بیشتر فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیایید مدرسه، تا دستهگلهایی رو که به فضا فرستادید، نشونشون بدم.»
محمدهادی شمسالدینی چهارشنبه | ۱۰ دی ۱۴۰۴ | #یزد ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۸:۲۱
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
#ایران_سربلند پرتاب امید (بخش اول) همگی در دفتر مدرسه نشسته بودیم و چای میخوردیم که خانم کلاس سوم، با توپِ پر وارد شد. توی دستش چند کاغذ مچاله شده بود. خانم سالاری کاغذها را روی میزِ جلوی معاون آموزشی مدرسه رها کرد، بعد استکان چایش را از سینی برداشت و کنار خانم کلاس دوم — که مشغول خوردن ناهارش بود — نشست. به سمت درِ دفتر اشاره کرد و گفت: «تحویل بگیرید آقای حسنپور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاهها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشمهای اشکبار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسنپور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشکهای کاغذی بودند. سالاری گفت: «بهجای گوش دادن به درس، موشکپراکنی میکنن.» حسنپور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندسها رفت. نرمیِ گوشهایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدومشون مهندسِ ساخت موشکه، کدومشون لانچرِ پرتاب؟» ابروهای سالاری پرید بالا. سعی میکرد اخمهایش را حفظ کند، اما نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. با دستی که استکان چای را نگه نداشته بود، جلوی دهانش را گرفت و با صدایی تیز گفت: «دانیال سازندهی موشکه، پارسا هم پرتابکننده.» حسنپور گوشها را کمی بیشتر فشرد و گفت: «فردا با باباهاتون بیایید مدرسه، تا دستهگلهایی رو که به فضا فرستادید، نشونشون بدم.» محمدهادی شمسالدینی چهارشنبه | ۱۰ دی ۱۴۰۴ | #یزد ــــــــــــــــــــــــــــــ
#راوینا | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
پرتاب امید(بخش دوم)
زنگ بعد که معلمها به دفتر آمدند، حرفها دور مهندسهای هوافضای کلاس خانم سالاری میچرخید. یکدفعه یاد خبری افتادم که دیروز خوانده بودم. گفتم: «راستی، امروز ماهواره میفرستن هوا.»
در دفتر تلویزیون نداشتیم. سایت تلوبیون را روی مانیتور باز کردم و شبکه خبر ۲ را آوردم. مانیتور را چرخاندم سمت معلمها.
صفحهی تلوبیون سه قسمت بود؛ دو قاب پخش زنده از پایگاه و لانچر پرتاب، و یک قاب هم سالن همایش که چند نفر از مهندسها برای مردم صحبت میکردند. نیم ساعت دیگر پرتاب انجام میشد؛ ساعت ۱۶:۴۸.
زنگ خورد و معلمها به کلاسهایشان برگشتند و ما، کادر اداری، ماندیم پای تلوبیون. مدیر مدام میرفت و میآمد؛ دنبال ثبتنام یک دانشآموز در سامانه بود. من و معاونها هنوز نشسته بودیم و زل زده بودیم به تصویر.
یک بار که مدیر وارد شد، از معاون اجرایی پرسید:«سجاد، نشست توی سامانه یا نه؟»سجاد حسینی، شنیده و نشنیده، همانطور که چشم از مانیتور برنمیداشت، گفت: «هنوز مونده تا بشینه توی مدار. بذار پرتاب بشه، بعد توی مدار هم میشینه.»مدیر نگاهش رفت سمت مانیتور و گفت: «ماهواره رو نمیگم که! منظورم اسم دانشآموزه.»و همانطور که از دفتر بیرون میرفت، اضافه کرد: «همهی اینا رو دارن برای اسرائیل آماده میکنن.»
به اینجای ماجرا فکر نکرده بودم. حالا دیگر قضیه برایم حیثیتی شده بود.مدیر هر بار که میآمد، کاری به معاونها میسپرد، نگاهی هم به تصویر میانداخت و نکتهای میگفت. یک بار گفت: «سه تا ماهوارهست؛ کوثر و پایا و ظفر۲.»بار بعد گفت: «توی جنگ دوازدهروزه، اختلالهای جیپیاس باعث شد به فکر ماهوارههای جایگزین بیفتن.»یک بار هم که دید ما از پای مانیتور تکان نمیخوریم، گفت: «بیخیال بابا! اصلا میدونین چیه؟ از ناسا زنگ زدن به آموزشگاه گفتن شما به کاراتون برسین، ما وقتی نشست توی مدار خودمون خبرتون میکنیم.»
شمارش معکوس شروع شد. خداخدا میکردم اتفاقی نیفتد؛ اتفاقی مثل کجشدن موشک، یا ننشستن در مدار.
عددهای آخر را با هم شمردیم: سه… دو… یک… آتش.
موشک شلیک شد و رفت بالا و بالاتر. چند ثانیه بعد، یکی از بخشهایش جدا شد.مدیر گفت: «سه مرحله آزادسازی داره. بعدش هم وقتی ماهواره توی مدار قرار گرفت، از محفظه خارج میشه و اولین تصاویر رو میفرسته.»
چند دقیقه بعد، خبر نشستنش در مدار آمد. رو کردم به معاونها و گفتم: «انشاءالله اولین تصاویر رو هم از اورشلیم بفرسته برامون.»
معاون پرورشی که تا آن لحظه ساکت بود، گفت:«حالا نگو که بچههای هوافضای سپاه هم از اون طرف دارن موشکهای خیبر و خرمشهر رو آماده میکنن برای… صهیونیستها.»
چند ثانیه مکث کردیم تا معنی حرفش جا بیفتد.جملهاش هنوز، مثل ماهواره، توی فضا معلق بود.یکدفعه نفس همهمان با هم بیرون پرید و دفتر پر شد از خندههای بریدهبریده.
زنگ خانه خورد. دو مهندس کلاس خانم سالاری را دیدم که از در مدرسه بیرون رفتند. مسیرم همان راهی بود که آنها میرفتند. دو کوچه آنطرفتر ایستادند. از توی کیفشان دفتری بیرون کشیدند، از وسطش دوتا ماغذ کندند و شروع کردند به تا زدن کاغذها…
محمدهادی شمسالدینی چهارشنبه | ۱۰ دی ۱۴۰۴ | #یزد
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۱۹:۱۱
بازارسال شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
پویش روایتنویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سالهای اخیر، بهویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس میشد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظهای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.
نحوه ارسال روایت:ارسال در پیامسانهای بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@ravina_irمجلـه | بلـــه | ایتـــا | تلگرام | دیگررسانهها
۲۰:۰۱