تو را برای خودت میخواهم
نه پرچمی از پنجره هایش بیرون زده و نه عکس پرچم و نقش رهبر شهید پشت شیشه ماشینش میبینم. مرد پشت بلندگو میگوید:_خب مثل هر شب آخر مراسم. رو به قبله میایستیم و فرج امام زمانمون رو از خدا میخوایم. انشاالله که آقامون برسن و ریشهٔ ظلم رو بکننصدای دعا پخش میشود: الهی عظم البلاء...چشمم می افتد به ماشین او. وارد میدان میشود. صدای دعا را که میشنود، با احتیاط راهنما میزند. سرعتش را کم میکند و سمت راست میدان میایستد. دستش را رو به آسمان از پنجره بیرون میگیرد و از همان داخل ماشین با مردم میخوانَد. به آخر دعا میرسیم_العجل... العجل... العجلیا ارحم الراحمین به حق محمد و آله الطاهرینهنوز نگاهم روی ماشینش مانده. صلوات میفرستیم. او هم زیر لب زمزمه میکند. بعد بلافاصله؛ ماشین را روشن میکند و میرود. او قبل از اینکه فرج امام عصر را بخواهد برای اینکه آمدنش گره از کار بشر وا کند و ریشهٔ ظلم را بکَنَد، خودش را خواست. خودِ خودِ امام زمان را. تنها برای خودش!
https://ble.ir/revaayatevesal
نه پرچمی از پنجره هایش بیرون زده و نه عکس پرچم و نقش رهبر شهید پشت شیشه ماشینش میبینم. مرد پشت بلندگو میگوید:_خب مثل هر شب آخر مراسم. رو به قبله میایستیم و فرج امام زمانمون رو از خدا میخوایم. انشاالله که آقامون برسن و ریشهٔ ظلم رو بکننصدای دعا پخش میشود: الهی عظم البلاء...چشمم می افتد به ماشین او. وارد میدان میشود. صدای دعا را که میشنود، با احتیاط راهنما میزند. سرعتش را کم میکند و سمت راست میدان میایستد. دستش را رو به آسمان از پنجره بیرون میگیرد و از همان داخل ماشین با مردم میخوانَد. به آخر دعا میرسیم_العجل... العجل... العجلیا ارحم الراحمین به حق محمد و آله الطاهرینهنوز نگاهم روی ماشینش مانده. صلوات میفرستیم. او هم زیر لب زمزمه میکند. بعد بلافاصله؛ ماشین را روشن میکند و میرود. او قبل از اینکه فرج امام عصر را بخواهد برای اینکه آمدنش گره از کار بشر وا کند و ریشهٔ ظلم را بکَنَد، خودش را خواست. خودِ خودِ امام زمان را. تنها برای خودش!
https://ble.ir/revaayatevesal
۸:۳۲
چهارپایهٔ چوبی
شب از نیمه گذشته بود. او هنوز روی چهارپایه چوبی کنج دیوار نشسته بود و با دقت به گذرِ افراد کوچه نگاه میکرد. قاب عکس سیاه و سفید پسری را در آغوش گرفته بود و گاه سعی میکرد، موهای پرپشت و چشمان بادامی اش را با جوانان رهگذر تطبیق دهد؛ به این امید که دست آخر یکی از آنها، حمیدِ او باشد. از داخل خانه صدای لخ لخ دمپایی هایی که روی زمین کشیده میشد، بلند شد. لحظه ای بعد، پیرمرد با پیژامه راه راه در چهاچوب در ظاهر شد. _این هم سهمیه امروز این چهارپایه و این کوچه! به جای من حسابی از زندگی با تو لذت میبرننفسش را کلافه بیرون میدهد و به زن نزدیکتر میشود_بلند شو بیا داخل دیگه! ساعت از ۱۲ هم گذشتزن دستش را به زانو میگیرد. یا علی میگوید و بالاخره تا حدودی کمر راست میکند. دست به عصا میگیرد و در حالی که بغض راه گلویش را سد میکند، به چشمان حمید در قاب خیره میشود و مثل هر شب زیر لب زمزمه میکند:_شب شد ز تار طُرۀ تو، روز روشنم. روزی به دیدن شب تارم نیامدی
https://ble.ir/revaayatevesal
شب از نیمه گذشته بود. او هنوز روی چهارپایه چوبی کنج دیوار نشسته بود و با دقت به گذرِ افراد کوچه نگاه میکرد. قاب عکس سیاه و سفید پسری را در آغوش گرفته بود و گاه سعی میکرد، موهای پرپشت و چشمان بادامی اش را با جوانان رهگذر تطبیق دهد؛ به این امید که دست آخر یکی از آنها، حمیدِ او باشد. از داخل خانه صدای لخ لخ دمپایی هایی که روی زمین کشیده میشد، بلند شد. لحظه ای بعد، پیرمرد با پیژامه راه راه در چهاچوب در ظاهر شد. _این هم سهمیه امروز این چهارپایه و این کوچه! به جای من حسابی از زندگی با تو لذت میبرننفسش را کلافه بیرون میدهد و به زن نزدیکتر میشود_بلند شو بیا داخل دیگه! ساعت از ۱۲ هم گذشتزن دستش را به زانو میگیرد. یا علی میگوید و بالاخره تا حدودی کمر راست میکند. دست به عصا میگیرد و در حالی که بغض راه گلویش را سد میکند، به چشمان حمید در قاب خیره میشود و مثل هر شب زیر لب زمزمه میکند:_شب شد ز تار طُرۀ تو، روز روشنم. روزی به دیدن شب تارم نیامدی
https://ble.ir/revaayatevesal
۱۰:۵۸
چشم و چراغ
گُله به گُله¹ی شیراز را که پا میگذاری، باغ و بوستان و پارک میبینی. هوای خانه که کسل کننده میشود، یک عصرانه بر میداریم و میرویم مینشینیم روی چمن ها. هوایی تازه میکنیم و برمیگردیم. از پاساژ و سینما و کتابفروشی که خسته میشویم، سری میزنیم به مقبرهٔ حافظ و سعدی. از کافه ها و میز و صندلی های لاکچری اش که دلزده میشویم، قرارمان را پشت ارگ کریمخانی تنظیم میکنیم. پشت ارگ، توی شیراز به پالوده هایش معروف است. میرویم و مینشینیم روی صندلی های سنگیِ توی پیادهرو ها؛ و صمیمانه پالوده و ذرت میخوریم. از خودمان که دلسرد و خسته میشویم اما، دوای درد را نه در باغ و بوستان و چمنزار میشود پیدا کرد، نه درون فیلم های سینما و جنس های مرغوب پاساژ ها؛ و نه حتی در میان شعرهای شعرای برجستهٔ تاریخ. دل آدم که میگیرد، درون آدمی شبیه قفس میشود. هوا را به سختی بیرون میدهد و یکهو که میزند به سیم آخر، میگوید ای کاش اصلا دل نداشتم. ما شیرازی ها اما یک حیاط بزرگ و با صفا سراغ داریم. همینکه پا میگذاریم و وارد میشویم، دل و جانمان جلا مییابد. حیاط به حیاط را طی میکنیم. در های چوبی بزرگ هر حیاط را بوسه میزنیم و دست و صورتمان را متبرک میکنیم. انتهای اولین ورودی، آن گوشهٔ کوچک حیاطش؛ چای میدهند. آنهایی که استکان ها را پر میکنند، همراه هم یک چیزهایی میخوانند که انگار میخوانند برای دل ما. چای را که مینوشیم گویی یک تنه هرچه گَرد روی دلمان نشسته بود را میشورد و میبرد. به حیاط بعدی که میرسیم، با دیدن حوض بزرگ وسط محوطه، چشمانمان برق میافتد. بچه ها لبه های حوض میدوند و گاهی هم چندقطره ای از آب حوض روی هم میپاشند و صدای جیغ و خندهشان به هوا میرود. کفش هایمان را از پا میکَنیم و تحویل خانمی میدهیم که پشت سرش کفش ها طبقه طبقه ردیف شده اند. جلوتر؛ پرده های مخمل سبز رنگ را کنار میزنیم و میرویم تو. بوی عطر فضا مشاممان را پر میکند. تا جایی که نفس داریم هوا را میدهیم داخل. باز هم کمی جلوتر میرویم. شبکه های نقره ای رنگِ روبرویمان، انگار با آدم حرف میزنند. دستانمان را گره میزنیم میان پنجره ها. سلام میدهیم. چندکلامی درد دل میکنیم و بعد برمیگردیم و توی حیاط اصلی میایستیم. خودمان را به پشت حوض میرسانیم. از آنجا نگاهمان را میدوزیم به فیروزه ایِ گنبد روبرویمان. دلمان هواییِ نشستن روی فرش ها و تکیه زدن به ستون های سفید و بزرگ وسط شبستان مشهدِ امام رضا میشود. هواییِ ایستادن روبروی گنبد طلایی برادرِ آقا احمد بن موسی. شیراز اگر شما را نداشت، آدم ها از خودشان که خسته میشدند، به کجا پناه میبردند آقا؟ دلشان را دست کدام صحن و سرا میسپردند؟ به کدام دیوار تکیه میزدند و نفس تازه میکردند؟ دلشان که پر میکشید برای اشک ریختن در صحن و سرای مشهد، ملجا و پناهشان را کجا مییافتند بهتر از اینجا؟ لبخند، تمام صورتم را پر میکند. همانطور که روبروی تلویزیون توی خانه نشسته ام، دلم را پَر میدهم کنار حوض بزرگ صحن شاهچراغ. زیر لب زمزمه میکنم:_السلام علیک یا احمد بن موسی الکاظم؛ چشم و چراغِ شیراز! یا شاهِ چراغ!
¹: گوشه به گوشه (به لهجه شیرازی)
https://ble.ir/revaayatevesal
گُله به گُله¹ی شیراز را که پا میگذاری، باغ و بوستان و پارک میبینی. هوای خانه که کسل کننده میشود، یک عصرانه بر میداریم و میرویم مینشینیم روی چمن ها. هوایی تازه میکنیم و برمیگردیم. از پاساژ و سینما و کتابفروشی که خسته میشویم، سری میزنیم به مقبرهٔ حافظ و سعدی. از کافه ها و میز و صندلی های لاکچری اش که دلزده میشویم، قرارمان را پشت ارگ کریمخانی تنظیم میکنیم. پشت ارگ، توی شیراز به پالوده هایش معروف است. میرویم و مینشینیم روی صندلی های سنگیِ توی پیادهرو ها؛ و صمیمانه پالوده و ذرت میخوریم. از خودمان که دلسرد و خسته میشویم اما، دوای درد را نه در باغ و بوستان و چمنزار میشود پیدا کرد، نه درون فیلم های سینما و جنس های مرغوب پاساژ ها؛ و نه حتی در میان شعرهای شعرای برجستهٔ تاریخ. دل آدم که میگیرد، درون آدمی شبیه قفس میشود. هوا را به سختی بیرون میدهد و یکهو که میزند به سیم آخر، میگوید ای کاش اصلا دل نداشتم. ما شیرازی ها اما یک حیاط بزرگ و با صفا سراغ داریم. همینکه پا میگذاریم و وارد میشویم، دل و جانمان جلا مییابد. حیاط به حیاط را طی میکنیم. در های چوبی بزرگ هر حیاط را بوسه میزنیم و دست و صورتمان را متبرک میکنیم. انتهای اولین ورودی، آن گوشهٔ کوچک حیاطش؛ چای میدهند. آنهایی که استکان ها را پر میکنند، همراه هم یک چیزهایی میخوانند که انگار میخوانند برای دل ما. چای را که مینوشیم گویی یک تنه هرچه گَرد روی دلمان نشسته بود را میشورد و میبرد. به حیاط بعدی که میرسیم، با دیدن حوض بزرگ وسط محوطه، چشمانمان برق میافتد. بچه ها لبه های حوض میدوند و گاهی هم چندقطره ای از آب حوض روی هم میپاشند و صدای جیغ و خندهشان به هوا میرود. کفش هایمان را از پا میکَنیم و تحویل خانمی میدهیم که پشت سرش کفش ها طبقه طبقه ردیف شده اند. جلوتر؛ پرده های مخمل سبز رنگ را کنار میزنیم و میرویم تو. بوی عطر فضا مشاممان را پر میکند. تا جایی که نفس داریم هوا را میدهیم داخل. باز هم کمی جلوتر میرویم. شبکه های نقره ای رنگِ روبرویمان، انگار با آدم حرف میزنند. دستانمان را گره میزنیم میان پنجره ها. سلام میدهیم. چندکلامی درد دل میکنیم و بعد برمیگردیم و توی حیاط اصلی میایستیم. خودمان را به پشت حوض میرسانیم. از آنجا نگاهمان را میدوزیم به فیروزه ایِ گنبد روبرویمان. دلمان هواییِ نشستن روی فرش ها و تکیه زدن به ستون های سفید و بزرگ وسط شبستان مشهدِ امام رضا میشود. هواییِ ایستادن روبروی گنبد طلایی برادرِ آقا احمد بن موسی. شیراز اگر شما را نداشت، آدم ها از خودشان که خسته میشدند، به کجا پناه میبردند آقا؟ دلشان را دست کدام صحن و سرا میسپردند؟ به کدام دیوار تکیه میزدند و نفس تازه میکردند؟ دلشان که پر میکشید برای اشک ریختن در صحن و سرای مشهد، ملجا و پناهشان را کجا مییافتند بهتر از اینجا؟ لبخند، تمام صورتم را پر میکند. همانطور که روبروی تلویزیون توی خانه نشسته ام، دلم را پَر میدهم کنار حوض بزرگ صحن شاهچراغ. زیر لب زمزمه میکنم:_السلام علیک یا احمد بن موسی الکاظم؛ چشم و چراغِ شیراز! یا شاهِ چراغ!
¹: گوشه به گوشه (به لهجه شیرازی)
https://ble.ir/revaayatevesal
۶:۰۵
کتاب جلد قرمز
صدای پشت تلفن که گفت: "انشاالله اگر بتونی تا اون موعد کتاب رو تموم کنی، میرسه دست آقا"، بغض انداخت میان گلویم. آنقدر ذوق زده شدم که چشم بسته کار را قبول کردم. خودِ شهید، کتاب را رساند به همان موعدی که خواسته بودند. چاپ شد و برای کارهای نهایی رفت تهران. یکی دوماه بعد پیغامی دریافت کردم که نوشته بود: کتابِ تو، همراه چند کتاب دیگر رسیده دست آقا. از آن روز به بعد بارها کتابم را میان دستانت تصور کردم. بارها در خیالم تو را دیدم که روی صندلی چوبی ساده ات نشستی، میان یک کتابخانهٔ پر از کتاب، با حوصله عینکت را روی چشم میگذاری و اولین کتابی که روی میز برایت گذاشته اند را برمیداری. چشمانت را ریز میکنی. اسم کتاب را زیر لب زمزمه میکنی و آرام ورق میزنی. پشت کتاب که مَخلص کلام نویسنده است را به دقت میخوانی و احتمالا سری به نشانهٔ تایید و تحسین تکان میدهی. همینطور کتاب ها را یکی یکی بررسی میکنی تا میرسی به همان کتاب جلد قرمزی که من از کیلومترها آنطرف تر، در خیال و رؤیا به انتظار نشستنش در میان دستان تو هستم. وقتی انگشتت را تر میکنی و صفحه اولش را ورق میزنی، کلمات، جانِ تازه میگیرند و آزادانه خود را رها میکنند میان بند بندِ انگشتانت. گویی پَر میگیرند و به پرواز در میآیند. کِی فکرش را میکردند که روزی چشمان تو خوانندهشان شود؟ نمیدانم. شاید هم تمام اینها یک خیال بوده و تو به هر دلیلی فرصت بررسی کتاب جلد قرمز روی میزت را پیدا نکرده باشی. حتما که کارهای بزرگتری پیش رویت بوده و توقع من بی دلیل. اما من عاشقِ همان خیالی هستم که چند روز با خودم بزرگش کردم و حرکاتت را مو به مو متصور شدم. حتی اگر فقط خیال باشد، من دلخوش به اینم که اگر خودم یک بار هم لایق دیدارت نشدم، کلماتی که روی کاغذ آورده بودم کتاب شدند و نیابتاً در محضرت حاضر شدند. امروز حتی آن کلمات و این قلم هم روی کاغذ آرام و قرار ندارند. گویی آنها هم فهمیده اند دیگر هیچگاه قرار نیست حتی در خیال، پیش رویت حاضر شوند.
https://ble.ir/revaayatevesal
صدای پشت تلفن که گفت: "انشاالله اگر بتونی تا اون موعد کتاب رو تموم کنی، میرسه دست آقا"، بغض انداخت میان گلویم. آنقدر ذوق زده شدم که چشم بسته کار را قبول کردم. خودِ شهید، کتاب را رساند به همان موعدی که خواسته بودند. چاپ شد و برای کارهای نهایی رفت تهران. یکی دوماه بعد پیغامی دریافت کردم که نوشته بود: کتابِ تو، همراه چند کتاب دیگر رسیده دست آقا. از آن روز به بعد بارها کتابم را میان دستانت تصور کردم. بارها در خیالم تو را دیدم که روی صندلی چوبی ساده ات نشستی، میان یک کتابخانهٔ پر از کتاب، با حوصله عینکت را روی چشم میگذاری و اولین کتابی که روی میز برایت گذاشته اند را برمیداری. چشمانت را ریز میکنی. اسم کتاب را زیر لب زمزمه میکنی و آرام ورق میزنی. پشت کتاب که مَخلص کلام نویسنده است را به دقت میخوانی و احتمالا سری به نشانهٔ تایید و تحسین تکان میدهی. همینطور کتاب ها را یکی یکی بررسی میکنی تا میرسی به همان کتاب جلد قرمزی که من از کیلومترها آنطرف تر، در خیال و رؤیا به انتظار نشستنش در میان دستان تو هستم. وقتی انگشتت را تر میکنی و صفحه اولش را ورق میزنی، کلمات، جانِ تازه میگیرند و آزادانه خود را رها میکنند میان بند بندِ انگشتانت. گویی پَر میگیرند و به پرواز در میآیند. کِی فکرش را میکردند که روزی چشمان تو خوانندهشان شود؟ نمیدانم. شاید هم تمام اینها یک خیال بوده و تو به هر دلیلی فرصت بررسی کتاب جلد قرمز روی میزت را پیدا نکرده باشی. حتما که کارهای بزرگتری پیش رویت بوده و توقع من بی دلیل. اما من عاشقِ همان خیالی هستم که چند روز با خودم بزرگش کردم و حرکاتت را مو به مو متصور شدم. حتی اگر فقط خیال باشد، من دلخوش به اینم که اگر خودم یک بار هم لایق دیدارت نشدم، کلماتی که روی کاغذ آورده بودم کتاب شدند و نیابتاً در محضرت حاضر شدند. امروز حتی آن کلمات و این قلم هم روی کاغذ آرام و قرار ندارند. گویی آنها هم فهمیده اند دیگر هیچگاه قرار نیست حتی در خیال، پیش رویت حاضر شوند.
https://ble.ir/revaayatevesal
۱۲:۴۴
در منزل خود من، همهی افراد، بدون استثنا، هرشب در حال مطالعه خوابشان میبرد.خود من هم همینطورم. نه اینکه وسط مطالعه خوابم ببرد. مطالعه میکنم، تا خوابم میآید، کتاب را میگذارم و میخوابم.همهی افراد خانهی ما، وقتی میخواهند بخوابند حتماً یک کتاب کنار دستشان است.من فکر میکنم که همهی خانوادههای ایرانی باید اینگونه باشند. توقع من، این است. باید پدرها و مادرها، بچهها را از اول با کتاب، محشور و مأنوس کنند. حتی بچههای کوچک باید با کتاب انس پیدا کنند.
آیتالله شهید خامنهای - 1374/02/26کتاب؛ وصیّت آقا
@hamasehyaran
@hamasehyaran
۸:۳۷
انسان ۲۵۰ ساله
شهبازی که را که توی قاب تلویزیون دیدم همانجایی که ایستاده بودم نشستم و صدای تلویزیون را بلند کردم. اولین بار بود که از ابتدای برنامه میخواستم ببینم. بسم اللهی گفت و سلام و علیکش را با یادآوری ماجرای طبس همراه کرد. از این گفت که چقدر ما مردم ایران به آن اتفاق مغروریم. بعد برای صدم ثانیه، صفحه کات خورد و زاویهٔ دوربین عوض شد_حالا شاید این سوال براتون پیش بیاد که ما چرا باید مغرور بشیم؟ چه ربطی به ما داره و اون اتفاق فقط معجزه ای بوده از طرف خدا.برایم سوال نشده بود. یعنی اصلا ذهنم فرصت ایجادِ سوال پیدا نکرده بود. فقط گوش تیز کردم تا جوابش را بشنوم_قطعا که نیروی انسانی در اون حادثه دخیل نبوده و هیچ چیزی جز اراده خدا اون اتفاق رو رقم نزده بوده. اما چیزی که برای ما غرور آفرینه، نگاه و توجه ویژه خداست که میبینیم تو دوره ها و وقایع مختلف همیشه به طور خاص روی مسملمانان و خصوصا کشور ما بوده.حافظهٔ تاریخی ام را زیر و رو میکنم. تعداد اندک مسلمانانِ پیروز شده در جنگ بدر، لیلة المبیت، هوشیاریِ سلمان و کندن خندق و... کمی جلوتر اما از جنگ ها و نبردهای تاریخ سازِ سلسله های ایرانی که در تاریخ دبیرستان بارها خوانده بودمشان گذشتم و باز هم رسیدم به همان نقطهٔ آغاز همیشگی! انقلابِ ۵۷! انقلابی که در آن خدا مردم را به یاری خمینی مبعوث کرد و مردم، کار رژیمِ مسموم پهلوی را تمام کردند.خمینی که آمد ورق برگشت. آرامش اما در قلب مردمانِ انقلاب ۵۷ و در خیابان های چراغانی شده و میان جعبه های شیرینی و فریاد های شادی، خیلی زود گم شد. زیاد دوام نیاورد و چند سال بعد جنگ شد. جنگ ایران و عراق! البته که مُصطلح بود به این نام، اما در واقع جنگی بود بین ایران_عراق و دوستانش! دستِ خدا اما ین بار هم با جماعتِ جنگ بدر و خندق و بنی نضیر بود. جماعتی که ۸ سال با دست های خالی ایستادند روی خاک های وطنشان. هرکدام گوشه ای از شهر ایستادند و به اندازهٔ پهنای کفششان مدافع خاکِ آنجا شدند. تا آخر شب تاریخ را ورق میزنم و جای جایش را میگردم به دنبال نشانی از دست خدا! شب، بعد از شام، تلویزیون را بالا و پایین میکنم. روی شبکه دو قفل میشوم. مجری ها دارند حرف های مهمان بخش قبلی شان را تحلیل میکنند_دیدی حاج آقا چقدر دقیق به این نکته اشاره کرد؟_کدومنکته؟_از امام حسین و دلیل قیام و بیعت نکردن و زیر بار ظلم نرفتنشون که حرف میزد داشتم به یه چیزی فکر میکردم. به این که چقدر قشنگه که ما الان ادامه دهندهٔ راهِ اونا هستیم. ما الان به اون نقطه ای از تاریخ رسیدیم که همهٔ امامان و مبعوث شدگانِ قبل از ما برای خاطر این نقطه، یک عمر مبارزه کردن و جنگیدن.یک لحظه به خودم میآیم. انگار که یک حفرهٔ عمیق و بزرگ درون ذهنم باز شده باشد. انگار که یک بار دیگر از اول نشستم و تاریخ میخوانم. شبیه وقت هایی شدم که به سختی با یک مسئله ریاضی وَر میرفتم و بعد از یک کلنجار درست و درمان با عدد و رقم ها، راه حل را میفهمیدم. با ذوق و شوق شروع میکردم و تند تند راه حل را مینوشتم و عدد ها را جای فرمول ها میگذاشتم و ذوق میکردم. یک جورهایی انگار که در مسیر رسیدن به جواب، به راه حل و فرمول رسیدم. یک چیز نویی کشف کردم. _راست میگی! چقدر از این زاویه که بهش نگاه کنیم قشنگه! فکر کن! ما ادامهٔ راه نوح هستیم موقعی که کشتی میساخت. ادامهٔ راه موسی وقتی عصاشو تکون میداد، ادامهٔ راه ابراهیم وقتی پیش چشم متعجب مردم توی گلستانِ اون آتش ایستاد. ادامهٔ راه حسین وقتی....قلبم لرزید. حادثهٔ طبس، حرفهای شهبازی و دستی که درست، سرِ بزنگاه ها از غیب سر میرسیده و نگاهش را ویژه تر نصیب ما میکرده. جملهٔ معروف رهبر شهید برایم تداعی میشود"خداوند این ملت را مبعوث خواهد کرد. مردم کار را تمام خواهند کرد"بیدلیل نبود رهبر حکیم میگفتندش! او حتما از نگاه خدا روی ملتی که قرار است مبعوث شوند، خبر داشته. او با خبر بوده از مسیری که انسان ۲۵۰ ساله، برای رسیدن به اینجایِ تاریخ طی کرده.
https://ble.ir/revaayatevesal
شهبازی که را که توی قاب تلویزیون دیدم همانجایی که ایستاده بودم نشستم و صدای تلویزیون را بلند کردم. اولین بار بود که از ابتدای برنامه میخواستم ببینم. بسم اللهی گفت و سلام و علیکش را با یادآوری ماجرای طبس همراه کرد. از این گفت که چقدر ما مردم ایران به آن اتفاق مغروریم. بعد برای صدم ثانیه، صفحه کات خورد و زاویهٔ دوربین عوض شد_حالا شاید این سوال براتون پیش بیاد که ما چرا باید مغرور بشیم؟ چه ربطی به ما داره و اون اتفاق فقط معجزه ای بوده از طرف خدا.برایم سوال نشده بود. یعنی اصلا ذهنم فرصت ایجادِ سوال پیدا نکرده بود. فقط گوش تیز کردم تا جوابش را بشنوم_قطعا که نیروی انسانی در اون حادثه دخیل نبوده و هیچ چیزی جز اراده خدا اون اتفاق رو رقم نزده بوده. اما چیزی که برای ما غرور آفرینه، نگاه و توجه ویژه خداست که میبینیم تو دوره ها و وقایع مختلف همیشه به طور خاص روی مسملمانان و خصوصا کشور ما بوده.حافظهٔ تاریخی ام را زیر و رو میکنم. تعداد اندک مسلمانانِ پیروز شده در جنگ بدر، لیلة المبیت، هوشیاریِ سلمان و کندن خندق و... کمی جلوتر اما از جنگ ها و نبردهای تاریخ سازِ سلسله های ایرانی که در تاریخ دبیرستان بارها خوانده بودمشان گذشتم و باز هم رسیدم به همان نقطهٔ آغاز همیشگی! انقلابِ ۵۷! انقلابی که در آن خدا مردم را به یاری خمینی مبعوث کرد و مردم، کار رژیمِ مسموم پهلوی را تمام کردند.خمینی که آمد ورق برگشت. آرامش اما در قلب مردمانِ انقلاب ۵۷ و در خیابان های چراغانی شده و میان جعبه های شیرینی و فریاد های شادی، خیلی زود گم شد. زیاد دوام نیاورد و چند سال بعد جنگ شد. جنگ ایران و عراق! البته که مُصطلح بود به این نام، اما در واقع جنگی بود بین ایران_عراق و دوستانش! دستِ خدا اما ین بار هم با جماعتِ جنگ بدر و خندق و بنی نضیر بود. جماعتی که ۸ سال با دست های خالی ایستادند روی خاک های وطنشان. هرکدام گوشه ای از شهر ایستادند و به اندازهٔ پهنای کفششان مدافع خاکِ آنجا شدند. تا آخر شب تاریخ را ورق میزنم و جای جایش را میگردم به دنبال نشانی از دست خدا! شب، بعد از شام، تلویزیون را بالا و پایین میکنم. روی شبکه دو قفل میشوم. مجری ها دارند حرف های مهمان بخش قبلی شان را تحلیل میکنند_دیدی حاج آقا چقدر دقیق به این نکته اشاره کرد؟_کدومنکته؟_از امام حسین و دلیل قیام و بیعت نکردن و زیر بار ظلم نرفتنشون که حرف میزد داشتم به یه چیزی فکر میکردم. به این که چقدر قشنگه که ما الان ادامه دهندهٔ راهِ اونا هستیم. ما الان به اون نقطه ای از تاریخ رسیدیم که همهٔ امامان و مبعوث شدگانِ قبل از ما برای خاطر این نقطه، یک عمر مبارزه کردن و جنگیدن.یک لحظه به خودم میآیم. انگار که یک حفرهٔ عمیق و بزرگ درون ذهنم باز شده باشد. انگار که یک بار دیگر از اول نشستم و تاریخ میخوانم. شبیه وقت هایی شدم که به سختی با یک مسئله ریاضی وَر میرفتم و بعد از یک کلنجار درست و درمان با عدد و رقم ها، راه حل را میفهمیدم. با ذوق و شوق شروع میکردم و تند تند راه حل را مینوشتم و عدد ها را جای فرمول ها میگذاشتم و ذوق میکردم. یک جورهایی انگار که در مسیر رسیدن به جواب، به راه حل و فرمول رسیدم. یک چیز نویی کشف کردم. _راست میگی! چقدر از این زاویه که بهش نگاه کنیم قشنگه! فکر کن! ما ادامهٔ راه نوح هستیم موقعی که کشتی میساخت. ادامهٔ راه موسی وقتی عصاشو تکون میداد، ادامهٔ راه ابراهیم وقتی پیش چشم متعجب مردم توی گلستانِ اون آتش ایستاد. ادامهٔ راه حسین وقتی....قلبم لرزید. حادثهٔ طبس، حرفهای شهبازی و دستی که درست، سرِ بزنگاه ها از غیب سر میرسیده و نگاهش را ویژه تر نصیب ما میکرده. جملهٔ معروف رهبر شهید برایم تداعی میشود"خداوند این ملت را مبعوث خواهد کرد. مردم کار را تمام خواهند کرد"بیدلیل نبود رهبر حکیم میگفتندش! او حتما از نگاه خدا روی ملتی که قرار است مبعوث شوند، خبر داشته. او با خبر بوده از مسیری که انسان ۲۵۰ ساله، برای رسیدن به اینجایِ تاریخ طی کرده.
https://ble.ir/revaayatevesal
۱۰:۲۳
چند دقیقه بهشت
زنی کنج دیوارهای سنگی نشسته و زانوانش را مالش میدهد. با کسی حرف نمیزند و مشغول احوالات خودش است. گویی سالهاست اینجا زندگی میکند. بهتر که نگاه میکنم آن طرف تر چند نفر زیارت نامه میخوانند؛ بعضی ها چشمانشان را روی هم فشار میدهند تا پرده اشک، دیدشان را تار نکند. بعضی ها اما اجازه میدهند اشک ها روی گونه هاشان جاری شود و اینگونه دل، سبک کنند. در راهروی منتهی به صحن پیامبر اعظم (ص) سر و صدای چند پسربچه بالا رفته است. بحث بر سر این است که کدامشان در دفاع بازی کنند و کدامشان در حمله. با دو جفت کفش دو دروازه درست کرده اند، درست میان رفت و آمد مردم. در دل خدا خدا میکنم که کسی از بازی در صحن طردشان نکند که مردی جوان و لاغر اندام از دور با لبخند به آنها میرسد و ضربه ای نه چندان حرفه ای به توپ سبز رنگشان وارد میکند. بعد هم چشمکی بهشان میزند و میرود. آنقدر ذوق زده ام که میخواهم با نگاهم از او تشکر کنم اما چشمانم مسیر دیگری را طی میکنند و به مادری میرسند که دستانش میان موهای خرمایی دخترکش، به حرکت در آمده و با حوصله آنها در هم میبافد. گویی که اولین بار است موی دخترکی را میبافد. صدای اذان موذن که در بلندگوها پخش میشود، خادمان برای برپایی مردم به تکاپو می افتند. زن و مرد، از جای جای صحن ها، کیسه کفش به دست، خودشان را به صحن آزادی و نماز جماعتش میرسانند. صف ها، یکی پس از دیگری پر میشود. مکبر، اذان میگوید. بعد هم صدای "تکبیرة الاحرام" اش همه را از جا بلند میکند. صحن آزادی بیش از پیش جلوه گر عطر حیات و زندگی میشود. گویی که میهمان سفره ای شده باشی و صفای خانه و صاحب خانه، نمک گیرت کند. اینجا حکایت همان محله ای است که پسربچه هایش از کرامت بزرگ محل با خبرند و بی ابا از اینکه او آنها را از آنجا براند، فریاد میکشند و بازی میکنند. اینجا حتی اگر فقط نفس بکشی قدمی در مسیر اعتلای روح و جانت برداشتی. اشک ها و لبخندها، مناجات های شبانه و فریاد بچه ها، چهره مهربان خادمان و رد انگشتان قفل شده در شبکه های ضریحت، همه و همه تصویری میشود و در قلب ها ریشه میدواند و جان میگیرد.
میلادتون مبارک! ما چشم و دلمون این روزها و شبها سمت گنبد شماست. حتی از راه دور...
https://ble.ir/revaayatevesal
زنی کنج دیوارهای سنگی نشسته و زانوانش را مالش میدهد. با کسی حرف نمیزند و مشغول احوالات خودش است. گویی سالهاست اینجا زندگی میکند. بهتر که نگاه میکنم آن طرف تر چند نفر زیارت نامه میخوانند؛ بعضی ها چشمانشان را روی هم فشار میدهند تا پرده اشک، دیدشان را تار نکند. بعضی ها اما اجازه میدهند اشک ها روی گونه هاشان جاری شود و اینگونه دل، سبک کنند. در راهروی منتهی به صحن پیامبر اعظم (ص) سر و صدای چند پسربچه بالا رفته است. بحث بر سر این است که کدامشان در دفاع بازی کنند و کدامشان در حمله. با دو جفت کفش دو دروازه درست کرده اند، درست میان رفت و آمد مردم. در دل خدا خدا میکنم که کسی از بازی در صحن طردشان نکند که مردی جوان و لاغر اندام از دور با لبخند به آنها میرسد و ضربه ای نه چندان حرفه ای به توپ سبز رنگشان وارد میکند. بعد هم چشمکی بهشان میزند و میرود. آنقدر ذوق زده ام که میخواهم با نگاهم از او تشکر کنم اما چشمانم مسیر دیگری را طی میکنند و به مادری میرسند که دستانش میان موهای خرمایی دخترکش، به حرکت در آمده و با حوصله آنها در هم میبافد. گویی که اولین بار است موی دخترکی را میبافد. صدای اذان موذن که در بلندگوها پخش میشود، خادمان برای برپایی مردم به تکاپو می افتند. زن و مرد، از جای جای صحن ها، کیسه کفش به دست، خودشان را به صحن آزادی و نماز جماعتش میرسانند. صف ها، یکی پس از دیگری پر میشود. مکبر، اذان میگوید. بعد هم صدای "تکبیرة الاحرام" اش همه را از جا بلند میکند. صحن آزادی بیش از پیش جلوه گر عطر حیات و زندگی میشود. گویی که میهمان سفره ای شده باشی و صفای خانه و صاحب خانه، نمک گیرت کند. اینجا حکایت همان محله ای است که پسربچه هایش از کرامت بزرگ محل با خبرند و بی ابا از اینکه او آنها را از آنجا براند، فریاد میکشند و بازی میکنند. اینجا حتی اگر فقط نفس بکشی قدمی در مسیر اعتلای روح و جانت برداشتی. اشک ها و لبخندها، مناجات های شبانه و فریاد بچه ها، چهره مهربان خادمان و رد انگشتان قفل شده در شبکه های ضریحت، همه و همه تصویری میشود و در قلب ها ریشه میدواند و جان میگیرد.
میلادتون مبارک! ما چشم و دلمون این روزها و شبها سمت گنبد شماست. حتی از راه دور...
https://ble.ir/revaayatevesal
۲۱:۲۰
یواشکی
دختر بچه ای روبرویم ایستاد و با یک لبخند شیرین، پلاستیک بزرگ آبنبات را جلویم گرفت._ بفرمایید! عیدتون مبارکلبخند زدم و یکی برداشتم. هنوز طعم ترش آبنبات توی دهانم بود که با لبخند پر مهر خانم کم حجاب روبرویم مواجه شدم. راننده ساینای سفیدی بود. به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام لب هایش را به هم زد:_خسته نباشید! ایول دارید همتونانگار که از واکنش تند ماشین های کناری اش ترسید. یا نمیدانم. شاید هم کسی توی ماشین بوده که فقط آهسته لب زد و ما هم توانستیم لبخوانی کنیم و درجوابش لبخند بزنیم. هرچه که بود حسابی به دلم نشست. خیلی طول نکشید که خانمی با همان تیپ و ظاهر، روی صندلی شاگرد یک تیبا، دستش را از مچ هی خم و راست کرد و بعد همزمان با حرکت دستش، آرام و پنهانی لب زد که "خاک بر سرتان". حرکت آهسته ی لب هایش و پنهانی لب زدنش، عین خانم راننده ساینا بود. با این حرکتش، حس خوب چند دقیقه پیش برایم زنده شد و در جواب چهرهٔ در هم کشیده و "خاک بر سرتان" گفتن هایش لبخند پررنگی کل صورتم را پر کرد. خودم هم فکرش را نمیکردم در جواب یک ناسزا اینچنین از ته دل بخندم. نگاهم به او بود و ذهنم پیش ساینا و خانمِ راننده اش.چقدر شبیه هم بودند. هردو، شالشان تا نصفه روی سرشان بود و ادامه اش را همینطور دور گردنشان انداخته بودند. هردوتاییشان هم وقتی ما را خطاب قرار دادند، انگار که میخواستند از چیزی یا کسی پنهان شوند. اما چهره شان هیچ، شبیه هم نبود. چهره یکی، لبخند را پخش میکرد میان تمام اجزای صورتت و چهرهٔ آن یکی هم رُسِ لبخند هایت را میکشید. حالا که فکر میکنم هیچ هم شبیه هم نبودند.
https://ble.ir/revaayatevesal
دختر بچه ای روبرویم ایستاد و با یک لبخند شیرین، پلاستیک بزرگ آبنبات را جلویم گرفت._ بفرمایید! عیدتون مبارکلبخند زدم و یکی برداشتم. هنوز طعم ترش آبنبات توی دهانم بود که با لبخند پر مهر خانم کم حجاب روبرویم مواجه شدم. راننده ساینای سفیدی بود. به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام لب هایش را به هم زد:_خسته نباشید! ایول دارید همتونانگار که از واکنش تند ماشین های کناری اش ترسید. یا نمیدانم. شاید هم کسی توی ماشین بوده که فقط آهسته لب زد و ما هم توانستیم لبخوانی کنیم و درجوابش لبخند بزنیم. هرچه که بود حسابی به دلم نشست. خیلی طول نکشید که خانمی با همان تیپ و ظاهر، روی صندلی شاگرد یک تیبا، دستش را از مچ هی خم و راست کرد و بعد همزمان با حرکت دستش، آرام و پنهانی لب زد که "خاک بر سرتان". حرکت آهسته ی لب هایش و پنهانی لب زدنش، عین خانم راننده ساینا بود. با این حرکتش، حس خوب چند دقیقه پیش برایم زنده شد و در جواب چهرهٔ در هم کشیده و "خاک بر سرتان" گفتن هایش لبخند پررنگی کل صورتم را پر کرد. خودم هم فکرش را نمیکردم در جواب یک ناسزا اینچنین از ته دل بخندم. نگاهم به او بود و ذهنم پیش ساینا و خانمِ راننده اش.چقدر شبیه هم بودند. هردو، شالشان تا نصفه روی سرشان بود و ادامه اش را همینطور دور گردنشان انداخته بودند. هردوتاییشان هم وقتی ما را خطاب قرار دادند، انگار که میخواستند از چیزی یا کسی پنهان شوند. اما چهره شان هیچ، شبیه هم نبود. چهره یکی، لبخند را پخش میکرد میان تمام اجزای صورتت و چهرهٔ آن یکی هم رُسِ لبخند هایت را میکشید. حالا که فکر میکنم هیچ هم شبیه هم نبودند.
https://ble.ir/revaayatevesal
۵:۴۰
نور نقره ای
چندبار نور نقره ای رنگِ توی آسمان را دیدم_جدی جدی این نور چیه؟ _رعد و برقه دیگه!_آخه نه صدا داره. نه حتی یه قطره بارون...هنوز حرفم تمام نشده بود که اولین قطره چکید روی انگشتانم که دور چوپ پرچم حلقه شان کرده بودم._عه بارون!خیلی طول نکشید که قطره ها به تب و تاب افتادند. بارانِ شدیدی گرفت. برف پاک کن ماشین ها در بالاترین سرعتِ خود شروع به کار کردند. در عرض چند دقیقه عین موش آب کشیده شدیم. از گوشه روسری هامان آب چکه میکرد. پرچم های توی دستمان سنگین شده بود. در هوا نمیچرخید و مجبور شدیم یک جا ثابت نگهش داریم. ماشین ها رد میشدند و نگاهشان قفل میشد روی چهره های خیس ما. سرتاپایمان را برانداز میکردند و رد میشدند. آب از سر و رویمان میچکید و ما همچنان شبیه قبل ایستاده بودیم. مردم در آن چند دقیقه در نظرم فرق کردند. از نگاه های منزجرانه و چهره های در هم کشیده و لب هایی که به مسخره میخندید، خبری نبود. نگاه ها خنثی شده بود. حداقل دیگر خنده شان نمیآمد. شرایط هم اقتضا نمیکرد بخواهند چهره در هم بکشند و ناسزا تحویلمان دهند. برعکس، بعضی ها از اعماق جان "دمتون گرم" میگفتند و بعضی های دیگر بوق میزدند. یک عده هم لبخند میزدند و مشت گره کرده و "ماشاالله" نثارمان میکردند. باران، فضای میدان و گل های صورتی و سفید وسطش را زیبا تر از قبل کرده بود. بچه ها جیغ میزدند و روی خاک هایی که گِل شده بود میدویدند و سوژه دوربین ها میشدند. مردی میکروفون را به دست گرفت:_ماشالله به مردم شیراز. خداروشکر بخاطر این بارون. برادرا خواهرا دعا یادتون نره. زیر بارون دعا مستجابه.همه، دست ها را رو به آسمان بلند کردند:_اللهم عجل لولیک الفرج
https://ble.ir/revaayatevesal
چندبار نور نقره ای رنگِ توی آسمان را دیدم_جدی جدی این نور چیه؟ _رعد و برقه دیگه!_آخه نه صدا داره. نه حتی یه قطره بارون...هنوز حرفم تمام نشده بود که اولین قطره چکید روی انگشتانم که دور چوپ پرچم حلقه شان کرده بودم._عه بارون!خیلی طول نکشید که قطره ها به تب و تاب افتادند. بارانِ شدیدی گرفت. برف پاک کن ماشین ها در بالاترین سرعتِ خود شروع به کار کردند. در عرض چند دقیقه عین موش آب کشیده شدیم. از گوشه روسری هامان آب چکه میکرد. پرچم های توی دستمان سنگین شده بود. در هوا نمیچرخید و مجبور شدیم یک جا ثابت نگهش داریم. ماشین ها رد میشدند و نگاهشان قفل میشد روی چهره های خیس ما. سرتاپایمان را برانداز میکردند و رد میشدند. آب از سر و رویمان میچکید و ما همچنان شبیه قبل ایستاده بودیم. مردم در آن چند دقیقه در نظرم فرق کردند. از نگاه های منزجرانه و چهره های در هم کشیده و لب هایی که به مسخره میخندید، خبری نبود. نگاه ها خنثی شده بود. حداقل دیگر خنده شان نمیآمد. شرایط هم اقتضا نمیکرد بخواهند چهره در هم بکشند و ناسزا تحویلمان دهند. برعکس، بعضی ها از اعماق جان "دمتون گرم" میگفتند و بعضی های دیگر بوق میزدند. یک عده هم لبخند میزدند و مشت گره کرده و "ماشاالله" نثارمان میکردند. باران، فضای میدان و گل های صورتی و سفید وسطش را زیبا تر از قبل کرده بود. بچه ها جیغ میزدند و روی خاک هایی که گِل شده بود میدویدند و سوژه دوربین ها میشدند. مردی میکروفون را به دست گرفت:_ماشالله به مردم شیراز. خداروشکر بخاطر این بارون. برادرا خواهرا دعا یادتون نره. زیر بارون دعا مستجابه.همه، دست ها را رو به آسمان بلند کردند:_اللهم عجل لولیک الفرج
https://ble.ir/revaayatevesal
۷:۲۶
۷:۰۰
روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد
تصویر
آخرین سفر
آقا حمید مجرد بود! ما چند مدت قبل از شروع جنگ رفتیم خواستگاری. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد پنجم عید مراسم عقدشون رو برگزار کنیم.
نگاهی به چهره خندان حمید روی نمایشگر میاندازم. ناخودآگاه توی لباس دامادی تصورش میکنم. بغض راه گلویم را میبندد. حتما مادرش در این ۳۹ روز، روزی هزار مرتبه حمید را در لباس دامادی دیده و اشک ریخته.
علی، برادر حمید نیم نگاهی به مادر میاندازد و دوباره رو به مجری میکند:
نُه اسفند که به بچه ها خبر میرسه و فراخوان میدن، حمید تند تند شروع میکنه به جمع کردن وسایلش. توی مدت زمان کمی آمادهٔ رفتن میشه. مادرم میگن وقتی توی حیاط از هم خداحافظی کردیم، چند قدمی که رفت سمت در، یک دفعه ایستاد. دوباره برگشت. رسید به من و محکم منو تو آغوش گرفت.نمیدانم. شاید علی هم دلتنگِ آغوش برادر شد که یکهو بغض کرد و ساکت شد. میکروفون را پایین گرفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد:_ مادرم تعریف میکنن که چند ثانیه محکم من رو تو آغوشش گرفته بود. بعد من و از خودش جدا کرد و یک دفعه گفت: "مامان من فکر میکنم این سفر، سفرِ آخر من باشه."علی باز بغض کرد. اما ساکت نشد. با همان لرزش صدا ادامه داد:_مادر بهش گفته اینجوری نگو حمید! من میخوام وقتی برگشتی برات عروسی بگیرم. این حرفارو نزن. ولی حمید گفته نه مامان. این سفر آخر منه. برو یه تیکه کاغذ برام بیار میخوام وصیت کنم.مردِ جلویی ام، دستش را روی چشمهایش میگذارد و شانه هایش میلرزد. آنقدر گریه اش طولانی میشود که حس میکنم از یک جایی به بعد برای خودش گریه کرد. انگار که حس کرد از قافله عقب مانده._من به فرمانده نیرو دریایی که تو این اعزام همراهشون بود و میشناختمشون، سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفتم مراقب این داداش ما باش و هواشو داشته باش. ایشون هم گفتن خیالت راحت. حواسم بهش هست. بعد از شهادتشون بهم ثابت شد که سردار به قولی که به من داد عمل کرد.باز نگاهم میرود سمت نمایشگر و عکس حمید. میکروفون دست گرفته و مداحی میکند. چشم میگردانم توی سالن. نگاهم گره میخورد به کتیبهٔ بزرگ هیئت عشاق الزهرا (س). بچه های هیئت هم آمده اند. یادم میافتد به صحبت های برادرش که اول مراسم، با بغض گفت: حمید خیلی صدای خوبی داشت._اون روز بچه ها توی سازه امنی که ساخته بودن برای مواقع خاص، پناه گرفته بودن. ۱۹ نفر بودن. ۱۹ تا از بچه های نیرو دریایی. آتیش دشمن، سازه رو هدف میگیره. سه تا موشک اصابت میکنه به ابتدا و انتها و میانه ی سازه. بچه ها از هر طرفی که میخواستن فرار کنن نمیشده. از همه طرف آتیش به سمتشون میاومده. به اینجای روایت که میرسد، ساکت میشود. انگار که میخواهد سخت ترین جملات عمرش را به زبان بیاورد. کمی روی صندلی جا به جا میشود. دستی روی صورتش میکشد و دوباره میکروفون را به دهانش نزدیک میکند و به سختی و بریده بریده جملات را به زبان میآورد:_وقتی بچه ها هیچ راهی نمیبینن، یه جا جمع میشن. حلقه میزنن. هر ۱۹ نفرشون دست میندازن دور گردن همدیگه و میشینن. یه پتو پیدا میکنن. میندازن روی خودشون برای اینکه شدت آتیش کمتر اذیتشون کنه.به گریه میافتد. نه تنها او. همه سالن به گریه می افتند. هیچ کس ساکت نیست. انگار که آتشِ آن روز، تا اینجا زبانه کشیده و به دلهای همه ما رسوخ کرده._وقتی بچه هارو پیدا میکنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه ها. شهید بختیاری تا آخرین نفس، با تمام وجودش از بچه ها مراقبت کرد.روضهٔ گودال و قتلگاه که پخش میشود، صدای هق هق و گریه ی زن و مرد، سالن را پر میکند. علی، میکروفون را روی پا میگذارد و صورتش را میان دستانش پنهان میکند. بعد هم یک دل سیر اشک میریزد. همه اشک میریزند؛ اما حالا برای سیدالشهدا. غربت آن ۱۹ نفر و شنیدن روایت های حمید، ما را میکِشانَد پای گودی قتلگاه و باز هم شبیه روایت های دیگر شهدا، انتهای مراسم، این صدا توی گوش همه ما میپیچد که: " لا یوم کَیومک یا اباعبدالله "
روایت #شهید حمید مرادی#عصر_روایت_سووشون
https://ble.ir/revaayatevesal
آقا حمید مجرد بود! ما چند مدت قبل از شروع جنگ رفتیم خواستگاری. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد پنجم عید مراسم عقدشون رو برگزار کنیم.
نگاهی به چهره خندان حمید روی نمایشگر میاندازم. ناخودآگاه توی لباس دامادی تصورش میکنم. بغض راه گلویم را میبندد. حتما مادرش در این ۳۹ روز، روزی هزار مرتبه حمید را در لباس دامادی دیده و اشک ریخته.
علی، برادر حمید نیم نگاهی به مادر میاندازد و دوباره رو به مجری میکند:
نُه اسفند که به بچه ها خبر میرسه و فراخوان میدن، حمید تند تند شروع میکنه به جمع کردن وسایلش. توی مدت زمان کمی آمادهٔ رفتن میشه. مادرم میگن وقتی توی حیاط از هم خداحافظی کردیم، چند قدمی که رفت سمت در، یک دفعه ایستاد. دوباره برگشت. رسید به من و محکم منو تو آغوش گرفت.نمیدانم. شاید علی هم دلتنگِ آغوش برادر شد که یکهو بغض کرد و ساکت شد. میکروفون را پایین گرفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد:_ مادرم تعریف میکنن که چند ثانیه محکم من رو تو آغوشش گرفته بود. بعد من و از خودش جدا کرد و یک دفعه گفت: "مامان من فکر میکنم این سفر، سفرِ آخر من باشه."علی باز بغض کرد. اما ساکت نشد. با همان لرزش صدا ادامه داد:_مادر بهش گفته اینجوری نگو حمید! من میخوام وقتی برگشتی برات عروسی بگیرم. این حرفارو نزن. ولی حمید گفته نه مامان. این سفر آخر منه. برو یه تیکه کاغذ برام بیار میخوام وصیت کنم.مردِ جلویی ام، دستش را روی چشمهایش میگذارد و شانه هایش میلرزد. آنقدر گریه اش طولانی میشود که حس میکنم از یک جایی به بعد برای خودش گریه کرد. انگار که حس کرد از قافله عقب مانده._من به فرمانده نیرو دریایی که تو این اعزام همراهشون بود و میشناختمشون، سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفتم مراقب این داداش ما باش و هواشو داشته باش. ایشون هم گفتن خیالت راحت. حواسم بهش هست. بعد از شهادتشون بهم ثابت شد که سردار به قولی که به من داد عمل کرد.باز نگاهم میرود سمت نمایشگر و عکس حمید. میکروفون دست گرفته و مداحی میکند. چشم میگردانم توی سالن. نگاهم گره میخورد به کتیبهٔ بزرگ هیئت عشاق الزهرا (س). بچه های هیئت هم آمده اند. یادم میافتد به صحبت های برادرش که اول مراسم، با بغض گفت: حمید خیلی صدای خوبی داشت._اون روز بچه ها توی سازه امنی که ساخته بودن برای مواقع خاص، پناه گرفته بودن. ۱۹ نفر بودن. ۱۹ تا از بچه های نیرو دریایی. آتیش دشمن، سازه رو هدف میگیره. سه تا موشک اصابت میکنه به ابتدا و انتها و میانه ی سازه. بچه ها از هر طرفی که میخواستن فرار کنن نمیشده. از همه طرف آتیش به سمتشون میاومده. به اینجای روایت که میرسد، ساکت میشود. انگار که میخواهد سخت ترین جملات عمرش را به زبان بیاورد. کمی روی صندلی جا به جا میشود. دستی روی صورتش میکشد و دوباره میکروفون را به دهانش نزدیک میکند و به سختی و بریده بریده جملات را به زبان میآورد:_وقتی بچه ها هیچ راهی نمیبینن، یه جا جمع میشن. حلقه میزنن. هر ۱۹ نفرشون دست میندازن دور گردن همدیگه و میشینن. یه پتو پیدا میکنن. میندازن روی خودشون برای اینکه شدت آتیش کمتر اذیتشون کنه.به گریه میافتد. نه تنها او. همه سالن به گریه می افتند. هیچ کس ساکت نیست. انگار که آتشِ آن روز، تا اینجا زبانه کشیده و به دلهای همه ما رسوخ کرده._وقتی بچه هارو پیدا میکنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه ها. شهید بختیاری تا آخرین نفس، با تمام وجودش از بچه ها مراقبت کرد.روضهٔ گودال و قتلگاه که پخش میشود، صدای هق هق و گریه ی زن و مرد، سالن را پر میکند. علی، میکروفون را روی پا میگذارد و صورتش را میان دستانش پنهان میکند. بعد هم یک دل سیر اشک میریزد. همه اشک میریزند؛ اما حالا برای سیدالشهدا. غربت آن ۱۹ نفر و شنیدن روایت های حمید، ما را میکِشانَد پای گودی قتلگاه و باز هم شبیه روایت های دیگر شهدا، انتهای مراسم، این صدا توی گوش همه ما میپیچد که: " لا یوم کَیومک یا اباعبدالله "
روایت #شهید حمید مرادی#عصر_روایت_سووشون
https://ble.ir/revaayatevesal
۷:۰۴
روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد
آخرین سفر آقا حمید مجرد بود! ما چند مدت قبل از شروع جنگ رفتیم خواستگاری. همه چیز خوب پیش رفت و قرار شد پنجم عید مراسم عقدشون رو برگزار کنیم. نگاهی به چهره خندان حمید روی نمایشگر میاندازم. ناخودآگاه توی لباس دامادی تصورش میکنم. بغض راه گلویم را میبندد. حتما مادرش در این ۳۹ روز، روزی هزار مرتبه حمید را در لباس دامادی دیده و اشک ریخته. علی، برادر حمید نیم نگاهی به مادر میاندازد و دوباره رو به مجری میکند: نُه اسفند که به بچه ها خبر میرسه و فراخوان میدن، حمید تند تند شروع میکنه به جمع کردن وسایلش. توی مدت زمان کمی آمادهٔ رفتن میشه. مادرم میگن وقتی توی حیاط از هم خداحافظی کردیم، چند قدمی که رفت سمت در، یک دفعه ایستاد. دوباره برگشت. رسید به من و محکم منو تو آغوش گرفت. نمیدانم. شاید علی هم دلتنگِ آغوش برادر شد که یکهو بغض کرد و ساکت شد. میکروفون را پایین گرفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد: _ مادرم تعریف میکنن که چند ثانیه محکم من رو تو آغوشش گرفته بود. بعد من و از خودش جدا کرد و یک دفعه گفت: "مامان من فکر میکنم این سفر، سفرِ آخر من باشه." علی باز بغض کرد. اما ساکت نشد. با همان لرزش صدا ادامه داد: _مادر بهش گفته اینجوری نگو حمید! من میخوام وقتی برگشتی برات عروسی بگیرم. این حرفارو نزن. ولی حمید گفته نه مامان. این سفر آخر منه. برو یه تیکه کاغذ برام بیار میخوام وصیت کنم. مردِ جلویی ام، دستش را روی چشمهایش میگذارد و شانه هایش میلرزد. آنقدر گریه اش طولانی میشود که حس میکنم از یک جایی به بعد برای خودش گریه کرد. انگار که حس کرد از قافله عقب مانده. _من به فرمانده نیرو دریایی که تو این اعزام همراهشون بود و میشناختمشون، سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفتم مراقب این داداش ما باش و هواشو داشته باش. ایشون هم گفتن خیالت راحت. حواسم بهش هست. بعد از شهادتشون بهم ثابت شد که سردار به قولی که به من داد عمل کرد. باز نگاهم میرود سمت نمایشگر و عکس حمید. میکروفون دست گرفته و مداحی میکند. چشم میگردانم توی سالن. نگاهم گره میخورد به کتیبهٔ بزرگ هیئت عشاق الزهرا (س). بچه های هیئت هم آمده اند. یادم میافتد به صحبت های برادرش که اول مراسم، با بغض گفت: حمید خیلی صدای خوبی داشت. _اون روز بچه ها توی سازه امنی که ساخته بودن برای مواقع خاص، پناه گرفته بودن. ۱۹ نفر بودن. ۱۹ تا از بچه های نیرو دریایی. آتیش دشمن، سازه رو هدف میگیره. سه تا موشک اصابت میکنه به ابتدا و انتها و میانه ی سازه. بچه ها از هر طرفی که میخواستن فرار کنن نمیشده. از همه طرف آتیش به سمتشون میاومده. به اینجای روایت که میرسد، ساکت میشود. انگار که میخواهد سخت ترین جملات عمرش را به زبان بیاورد. کمی روی صندلی جا به جا میشود. دستی روی صورتش میکشد و دوباره میکروفون را به دهانش نزدیک میکند و به سختی و بریده بریده جملات را به زبان میآورد: _وقتی بچه ها هیچ راهی نمیبینن، یه جا جمع میشن. حلقه میزنن. هر ۱۹ نفرشون دست میندازن دور گردن همدیگه و میشینن. یه پتو پیدا میکنن. میندازن روی خودشون برای اینکه شدت آتیش کمتر اذیتشون کنه. به گریه میافتد. نه تنها او. همه سالن به گریه می افتند. هیچ کس ساکت نیست. انگار که آتشِ آن روز، تا اینجا زبانه کشیده و به دلهای همه ما رسوخ کرده. _وقتی بچه هارو پیدا میکنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچه ها. شهید بختیاری تا آخرین نفس، با تمام وجودش از بچه ها مراقبت کرد. روضهٔ گودال و قتلگاه که پخش میشود، صدای هق هق و گریه ی زن و مرد، سالن را پر میکند. علی، میکروفون را روی پا میگذارد و صورتش را میان دستانش پنهان میکند. بعد هم یک دل سیر اشک میریزد. همه اشک میریزند؛ اما حالا برای سیدالشهدا. غربت آن ۱۹ نفر و شنیدن روایت های حمید، ما را میکِشانَد پای گودی قتلگاه و باز هم شبیه روایت های دیگر شهدا، انتهای مراسم، این صدا توی گوش همه ما میپیچد که: " لا یوم کَیومک یا اباعبدالله " روایت #شهید حمید مرادی #عصر_روایت_سووشون https://ble.ir/revaayatevesal
روایت #شهید حمید مرادی
۱۶:۵۸
https://farsnews.ir/ravadar/1777702669414738918
روایتی از دو چهره متفاوت در یک لحظه#فاطمه_پیروی_نژاد
https://eitaa.com/ravadar روادار_حوزه هنری فارس
روایتی از دو چهره متفاوت در یک لحظه#فاطمه_پیروی_نژاد
https://eitaa.com/ravadar روادار_حوزه هنری فارس
۱۱:۲۴
روزی دلتان برای جمهوری اسلامی تنگ خواهد شد. برای آزادی و آزادی بیانی که در زیر سایه این نظام، داشتید. دلتان لک میزند یک بار دیگر، میان جمعیتِ وطن پرستِ پرچم به دست، گستاخانه سر از ماشین بیرون آورید و چهره در هم بکشید و ناسزا بگویید. آب هم از آب تکان نخورَد. حتما که دلتان برای آزادانه، شاخ و شانه کشیدن هایتان یک ذره می شود. نمیدانم آن روز کجا هستید. در سوراخ موشِ کدام نقطه از جهان پنهان شده اید و جیره بگیر چه ارگان و دستگاهی هستید. فرقی هم ندارد البته. برای ما که فرقی ندارد. برای خودتان چرا. شاید وقتی ببینی متناسب با عقایدت اینجا چیزی عایدت نمیشود، ساکت را جمع کنی و مثلا بروی آمریکا. (بعد هم مثلا توی دانشگاه فلوریدا دانشجو شوی؛ بعدترش هم مثلا یک روز پایت را روی پا بیاندازی و گروه چت دانشجویی دانشگاه را باز کنی. خوشمزه بازی در آوری و یکهو تایپ کنی که "نتانیاهو! اگر صدایم را میشنوی یک بمب کوچک اینجا بیانداز تا فردا فلان برنامه دانشگاه کنسل شود." بعدش هم مثلا دادگاه آمریکا، شوخیِ تو را جدی بگیرد و مدتی بعد کَت بسته احضارت کند.)¹ آنجاست که به خودت میآیی و میبینی نه! مثل اینکه تعریف اینها از آزادی، چیزی نبود که ما فکر میکردیم. خب میدانی؟ غرب، نسل اندر نسل آزادی خواه است. اهل آزادی بیان است و اصلا حقوق بشر را او و اهالی اش زندگی کرده اند. آن وقت است که تعریفتان از آزادی میشود همانی که اینجا زندگی میکردید و روزی هزارمرتبه مینالیدید که ما در بندیم و توی قفس رژیم ایران،پَر کنده شدیم و آی! آزادزی های حقیقی جهان، به سوی ما بشتابید و ما را از چنگالِ خاک وطنمان در آورید! آن روز برای استوری های اینستاگرام و توییت هایتان در توییتر، دلتنگ خواهید شد. برای بی پروا نوشتن و گستاخانه اراجیف بافتن، زیر سایهٔ نظامی که برای نیستی اش، دست به دامنِ اجنبی جماعت شدید، دلتنگ خواهید شد. خائنِ به وطن، جلوه کردید که در چشم بیگانه خوش بدرخشید. ننگ و شرمتان باد که امروز اسم و رسم شما، میان وطن فروشانِ جهان میدرخشد. فقط ای کاش روزی که دلتان تنگِ این آب و خاک میشود، جایی برایتان مانده باشد.
¹:دستگیری دانشجوی آمریکایی به دلیل شوخی با نتانیاهو در چت. برای مشاهده خبر کلیک کنید
¹:دستگیری دانشجوی آمریکایی به دلیل شوخی با نتانیاهو در چت. برای مشاهده خبر کلیک کنید
۱۴:۴۷
شبیه آدم بزرگ ها
همانطور که پرچم را روی دوشم تنظیم میکردم، صدایی از پشت سرم گفت_بابا! خسته شدمیک پسرک ۹، ۱۰ ساله بود. منتظر بودم در حالی که مثلا یک ساعت با مقصد فاصله دارند، پدر، خودش را به آن راه بزند و مهربانانه بگوید عزیزم الان میرسیم و تا ۱۰ بشمار و...اما بلافاصله در جواب پسرک، صدای بَم مردانه ای گفت:_یه نیم ساعت دیگه میرسیم بابا. هنوز باید راه بیایپسرک با حالتی شبیه به گریه ناله کرد که:_نیم ساااعت؟ من نمیتونم...صدایشان نزدیک تر شد. بهمان رسیدند و همانطور که از کنارمان رد میشدند، پدر، که قدِ بلند و ریش های جوگندمی داشت، در کمال جدیت گفت:_پس من و کول کن که خسته نشی!هم خنده ام گرفت، هم ذوق کردم. راستش از اینکه لیلی به لالایش نگذاشت و بخاطر خستگی اش، هزار بار فدایش نشد و دورش نگشت، خوشم آمد. همانطور خونسرد و با خنده با او حرف میزد:_بابا! منبچه ام. تو باید من و کول کنی._دنیا برعکس شده؟ به جای اینکه بچه ها باباهارو کول کنن، ما باید شما بچه هارو کول کنیم؟ چه حرفایی میزنی.چند قدم از ما جلو افتادند. چهره پسرک را میدیدم. مانده بود چه جوابی بدهد. همانطور با تعجب و لبی که سعی در جمع کردن خنده اش داشت، به پدر زل زده بود و راه میرفت._زودباش من و کول کن پسر!پسرک این بار خنده اش را رها کرد و برای فرار از این درخواستِ جدی پدرش، با انرژیِ وصف ناشدنی یکهو شروع به دویدن کرد. انگار نه انگار که بعد از یکی دو ساعت پیاده روی و پرچم گردانی، حالا در مسیر رسیدن به ماشین، پدر را عاصی کرده بود که کِی میرسیم و دیگر نمیتوانم راه بروم و خسته شدم.میدوید و هرازچندگاهی برمیگشت و به پدر نگاه میکرد. مسیر دویدن او را که دنبال میکردم به این فکر کردم که پدر؛ حتما وقتی برای اولین بار میخواسته او را برای پیاده روی و پرچم گردانی سر شوق بیاورد هم مثل حالا، شبیه آدم بزرگ ها، با او صحبت کرده. تمامِ واقعیت را برایش شرح داده. رُک و پوست کنده!
https://ble.ir/revaayatevesal
همانطور که پرچم را روی دوشم تنظیم میکردم، صدایی از پشت سرم گفت_بابا! خسته شدمیک پسرک ۹، ۱۰ ساله بود. منتظر بودم در حالی که مثلا یک ساعت با مقصد فاصله دارند، پدر، خودش را به آن راه بزند و مهربانانه بگوید عزیزم الان میرسیم و تا ۱۰ بشمار و...اما بلافاصله در جواب پسرک، صدای بَم مردانه ای گفت:_یه نیم ساعت دیگه میرسیم بابا. هنوز باید راه بیایپسرک با حالتی شبیه به گریه ناله کرد که:_نیم ساااعت؟ من نمیتونم...صدایشان نزدیک تر شد. بهمان رسیدند و همانطور که از کنارمان رد میشدند، پدر، که قدِ بلند و ریش های جوگندمی داشت، در کمال جدیت گفت:_پس من و کول کن که خسته نشی!هم خنده ام گرفت، هم ذوق کردم. راستش از اینکه لیلی به لالایش نگذاشت و بخاطر خستگی اش، هزار بار فدایش نشد و دورش نگشت، خوشم آمد. همانطور خونسرد و با خنده با او حرف میزد:_بابا! منبچه ام. تو باید من و کول کنی._دنیا برعکس شده؟ به جای اینکه بچه ها باباهارو کول کنن، ما باید شما بچه هارو کول کنیم؟ چه حرفایی میزنی.چند قدم از ما جلو افتادند. چهره پسرک را میدیدم. مانده بود چه جوابی بدهد. همانطور با تعجب و لبی که سعی در جمع کردن خنده اش داشت، به پدر زل زده بود و راه میرفت._زودباش من و کول کن پسر!پسرک این بار خنده اش را رها کرد و برای فرار از این درخواستِ جدی پدرش، با انرژیِ وصف ناشدنی یکهو شروع به دویدن کرد. انگار نه انگار که بعد از یکی دو ساعت پیاده روی و پرچم گردانی، حالا در مسیر رسیدن به ماشین، پدر را عاصی کرده بود که کِی میرسیم و دیگر نمیتوانم راه بروم و خسته شدم.میدوید و هرازچندگاهی برمیگشت و به پدر نگاه میکرد. مسیر دویدن او را که دنبال میکردم به این فکر کردم که پدر؛ حتما وقتی برای اولین بار میخواسته او را برای پیاده روی و پرچم گردانی سر شوق بیاورد هم مثل حالا، شبیه آدم بزرگ ها، با او صحبت کرده. تمامِ واقعیت را برایش شرح داده. رُک و پوست کنده!
https://ble.ir/revaayatevesal
۱۱:۳۲
https://farsnews.ir/ravadar/1778064054955755157/
روایتی از یک حلقه ی آتش#فاطمه_پیروی_نژاد
https://ble.ir/ravadarروادار_حوزه هنری فارس
روایتی از یک حلقه ی آتش#فاطمه_پیروی_نژاد
https://ble.ir/ravadarروادار_حوزه هنری فارس
۱۲:۴۴
روزهای بله ی مهرانا
نگاهش را میدوزد به عکس روی نمایشگر. کمی سرم را میچرخانم تا همان چیزی را ببینم که او میبیند. عکس دو نفره رحمان و مهرانا است. رو به میزبان میکند:_پنجشنبه ها که من سرکار بودم و رحمان آزادتر بود، با هم میرفتن کافی شاپ و صبحونه میخوردن. دوتایی تفریح میکردن و با هم خوش میگذروندن. تا حدی که مهرانا دوست نداشت من از سرکار برگردم. اون روزهایی که حرف، حرفِ مهرانا بود، اسمش "روزهای بله ی مهرانا" بود.لبخند تلخی مینشیند روی صورتم. میزبان هم همینطور. اما تلخی جمله های بعدی خانم تقی زاده زورَش میچربد و لبخند را از روی صورتمان میشورد و میبَرد. _رحمان همه کارهاشو خالصانه انجام میداد. هیچوقت آدمِ ترفیع و مقام و درجه نبود. برای رضای خدا کار میکرد نه برای بنده خدا. آقای دانشور از روزهای جنگ ۱۲ روزه و شرایط کاری رحمان میپرسد._همه دوستاش میگن رحمان از بعد جنگ ۱۲ روزه یه آدم دیگه شد. خیلی پر تلاش بود. به حدی دیر به دیر میومد خونه و شرایط کاریش تنش زا بود که من از استرس مریض شدم. حالم خیلی بد بود. _این شرایط کاریشون و بیماری شما و حال بدتون باعث شد که از رحمان بخواین دیگه لانچر و هوافضا و پایگاه و رها کنه و سرکار نره؟هنوز سوال میزبان کامل تمام نشده بود اما او از همان میانهٔ سوال، سرش را به نشان تایید تکان میداد._شاید همه فکر کنن خانواده های شهدا همشون خیلی مقاوم بودن و خودشون همسراشونو میفرستادن سرکار. اما من واقعا اینطوری نبودم. حس خوبی میگیرم. با این جمله اش یک لحظه حس میکنم خانم تقی زاده، بارزترین ویژگی همسرش، اخلاص را، در این ۱۸ سال زندگی، به طور ویژه از او به یادگار گرفته. _بارها بهش گفتم رحمان من دیگه تحمل این همه استرس رو ندارم. از این کار بیا بیرون. دیگه بسه. ولی خب رحمان هیچوقت حتی بخاطر من و مهرانا دست از وظیفهاش بر نداشت و صحنه رو خالی نکرد. میزبان، تُن صدایش را پایین میآوَرَد و انگار که بخواهد از ابتدا گفتگو را شروع کند و بسم الله بگوید، روی صندلی جا به جا میشود و میپرسد_از ۹ اسفند برامون بگید.خانم تقی زاده، هوای داخل سالن را تا جایی که میتواند نفس میکشد و بعد هم با همان سرعت کند و فرسایشی نفسش را بیرون میدهد. انگار میخواست در این فاصله، کلمات را با وسواس کنار هم بچیند و بعد بگوید. _خب رحمان تحلیل سیاسی خیلی دقیقی داشت. همون صبح نهم که خبر جنگ اومد، حتی قبل از اینکه خبر بیت رهبری بیاد بیرون، رحمان بلافاصله به من گفت راحله این مدلی که امروز زدن، شبیه همون زدنی هست که سید حسن نصرالله رو باهاش شهید کردن.نمیدانم. با اینکه دو ماه و چند روز از وقتی که خبر شهادت رهبر را شنیدم، میگذشت، این جمله را که همسر شهید گفت، یک لحظه توی دلم خالی شد. انگار که برای لحظه ای برگشتم به آن روز و دلم نمیخواست قبول کنم که واقعا تحلیل رحمان رضایی قوی بوده.
روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان#عصر_روایت_سووشون#ادامه دارد...
https://ble.ir/revaayatevesal
نگاهش را میدوزد به عکس روی نمایشگر. کمی سرم را میچرخانم تا همان چیزی را ببینم که او میبیند. عکس دو نفره رحمان و مهرانا است. رو به میزبان میکند:_پنجشنبه ها که من سرکار بودم و رحمان آزادتر بود، با هم میرفتن کافی شاپ و صبحونه میخوردن. دوتایی تفریح میکردن و با هم خوش میگذروندن. تا حدی که مهرانا دوست نداشت من از سرکار برگردم. اون روزهایی که حرف، حرفِ مهرانا بود، اسمش "روزهای بله ی مهرانا" بود.لبخند تلخی مینشیند روی صورتم. میزبان هم همینطور. اما تلخی جمله های بعدی خانم تقی زاده زورَش میچربد و لبخند را از روی صورتمان میشورد و میبَرد. _رحمان همه کارهاشو خالصانه انجام میداد. هیچوقت آدمِ ترفیع و مقام و درجه نبود. برای رضای خدا کار میکرد نه برای بنده خدا. آقای دانشور از روزهای جنگ ۱۲ روزه و شرایط کاری رحمان میپرسد._همه دوستاش میگن رحمان از بعد جنگ ۱۲ روزه یه آدم دیگه شد. خیلی پر تلاش بود. به حدی دیر به دیر میومد خونه و شرایط کاریش تنش زا بود که من از استرس مریض شدم. حالم خیلی بد بود. _این شرایط کاریشون و بیماری شما و حال بدتون باعث شد که از رحمان بخواین دیگه لانچر و هوافضا و پایگاه و رها کنه و سرکار نره؟هنوز سوال میزبان کامل تمام نشده بود اما او از همان میانهٔ سوال، سرش را به نشان تایید تکان میداد._شاید همه فکر کنن خانواده های شهدا همشون خیلی مقاوم بودن و خودشون همسراشونو میفرستادن سرکار. اما من واقعا اینطوری نبودم. حس خوبی میگیرم. با این جمله اش یک لحظه حس میکنم خانم تقی زاده، بارزترین ویژگی همسرش، اخلاص را، در این ۱۸ سال زندگی، به طور ویژه از او به یادگار گرفته. _بارها بهش گفتم رحمان من دیگه تحمل این همه استرس رو ندارم. از این کار بیا بیرون. دیگه بسه. ولی خب رحمان هیچوقت حتی بخاطر من و مهرانا دست از وظیفهاش بر نداشت و صحنه رو خالی نکرد. میزبان، تُن صدایش را پایین میآوَرَد و انگار که بخواهد از ابتدا گفتگو را شروع کند و بسم الله بگوید، روی صندلی جا به جا میشود و میپرسد_از ۹ اسفند برامون بگید.خانم تقی زاده، هوای داخل سالن را تا جایی که میتواند نفس میکشد و بعد هم با همان سرعت کند و فرسایشی نفسش را بیرون میدهد. انگار میخواست در این فاصله، کلمات را با وسواس کنار هم بچیند و بعد بگوید. _خب رحمان تحلیل سیاسی خیلی دقیقی داشت. همون صبح نهم که خبر جنگ اومد، حتی قبل از اینکه خبر بیت رهبری بیاد بیرون، رحمان بلافاصله به من گفت راحله این مدلی که امروز زدن، شبیه همون زدنی هست که سید حسن نصرالله رو باهاش شهید کردن.نمیدانم. با اینکه دو ماه و چند روز از وقتی که خبر شهادت رهبر را شنیدم، میگذشت، این جمله را که همسر شهید گفت، یک لحظه توی دلم خالی شد. انگار که برای لحظه ای برگشتم به آن روز و دلم نمیخواست قبول کنم که واقعا تحلیل رحمان رضایی قوی بوده.
روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان#عصر_روایت_سووشون#ادامه دارد...
https://ble.ir/revaayatevesal
۸:۰۸
روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد
روزهای بله ی مهرانا نگاهش را میدوزد به عکس روی نمایشگر. کمی سرم را میچرخانم تا همان چیزی را ببینم که او میبیند. عکس دو نفره رحمان و مهرانا است. رو به میزبان میکند: _پنجشنبه ها که من سرکار بودم و رحمان آزادتر بود، با هم میرفتن کافی شاپ و صبحونه میخوردن. دوتایی تفریح میکردن و با هم خوش میگذروندن. تا حدی که مهرانا دوست نداشت من از سرکار برگردم. اون روزهایی که حرف، حرفِ مهرانا بود، اسمش "روزهای بله ی مهرانا" بود. لبخند تلخی مینشیند روی صورتم. میزبان هم همینطور. اما تلخی جمله های بعدی خانم تقی زاده زورَش میچربد و لبخند را از روی صورتمان میشورد و میبَرد. _رحمان همه کارهاشو خالصانه انجام میداد. هیچوقت آدمِ ترفیع و مقام و درجه نبود. برای رضای خدا کار میکرد نه برای بنده خدا. آقای دانشور از روزهای جنگ ۱۲ روزه و شرایط کاری رحمان میپرسد. _همه دوستاش میگن رحمان از بعد جنگ ۱۲ روزه یه آدم دیگه شد. خیلی پر تلاش بود. به حدی دیر به دیر میومد خونه و شرایط کاریش تنش زا بود که من از استرس مریض شدم. حالم خیلی بد بود. _این شرایط کاریشون و بیماری شما و حال بدتون باعث شد که از رحمان بخواین دیگه لانچر و هوافضا و پایگاه و رها کنه و سرکار نره؟ هنوز سوال میزبان کامل تمام نشده بود اما او از همان میانهٔ سوال، سرش را به نشان تایید تکان میداد. _شاید همه فکر کنن خانواده های شهدا همشون خیلی مقاوم بودن و خودشون همسراشونو میفرستادن سرکار. اما من واقعا اینطوری نبودم. حس خوبی میگیرم. با این جمله اش یک لحظه حس میکنم خانم تقی زاده، بارزترین ویژگی همسرش، اخلاص را، در این ۱۸ سال زندگی، به طور ویژه از او به یادگار گرفته. _بارها بهش گفتم رحمان من دیگه تحمل این همه استرس رو ندارم. از این کار بیا بیرون. دیگه بسه. ولی خب رحمان هیچوقت حتی بخاطر من و مهرانا دست از وظیفهاش بر نداشت و صحنه رو خالی نکرد. میزبان، تُن صدایش را پایین میآوَرَد و انگار که بخواهد از ابتدا گفتگو را شروع کند و بسم الله بگوید، روی صندلی جا به جا میشود و میپرسد _از ۹ اسفند برامون بگید. خانم تقی زاده، هوای داخل سالن را تا جایی که میتواند نفس میکشد و بعد هم با همان سرعت کند و فرسایشی نفسش را بیرون میدهد. انگار میخواست در این فاصله، کلمات را با وسواس کنار هم بچیند و بعد بگوید. _خب رحمان تحلیل سیاسی خیلی دقیقی داشت. همون صبح نهم که خبر جنگ اومد، حتی قبل از اینکه خبر بیت رهبری بیاد بیرون، رحمان بلافاصله به من گفت راحله این مدلی که امروز زدن، شبیه همون زدنی هست که سید حسن نصرالله رو باهاش شهید کردن. نمیدانم. با اینکه دو ماه و چند روز از وقتی که خبر شهادت رهبر را شنیدم، میگذشت، این جمله را که همسر شهید گفت، یک لحظه توی دلم خالی شد. انگار که برای لحظه ای برگشتم به آن روز و دلم نمیخواست قبول کنم که واقعا تحلیل رحمان رضایی قوی بوده. روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان #عصر_روایت_سووشون #ادامه دارد... https://ble.ir/revaayatevesal
میشه بیدار شی؟
_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟به سختی نفسش را بیرون میدهد._خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد.پایش را روی پای دیگرش جا به جا میکند._اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام.نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را میخورَد._مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده...صدای روضه توی سالن پخش میشود. سرش را پایین میاندازد و انگار که برمیگردد به دوماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع میشود و میزبان، آخرین سوال را از او میپرسد_واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟چشمانش را میبندد و آرام سرش را تکان میدهد. دوباره بر میگردد به همان روز. به لحظه ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ میشود._اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام شوکه شد... هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره.به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش میشکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که میآید، بغض همه میترکد. چادر کوچکش را جمع میکند و مینشیند روبروی میزبان_مهرانا خانم کلاس چندمی؟_چهارم_میشه از بابا برامون بگی؟یکدفعه ساکت میشود. اشک توی چشمانش حلقه میزند و نوک دماغش سرخ میشود._توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش میبرد. شانه های مرد و زن میلرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه میکنند. لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته اش زل زده._وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان#عصر_روایت_سووشون
https://ble.ir/revaayatevesal
_شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟به سختی نفسش را بیرون میدهد._خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد.پایش را روی پای دیگرش جا به جا میکند._اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام.نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را میخورَد._مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده...صدای روضه توی سالن پخش میشود. سرش را پایین میاندازد و انگار که برمیگردد به دوماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع میشود و میزبان، آخرین سوال را از او میپرسد_واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟چشمانش را میبندد و آرام سرش را تکان میدهد. دوباره بر میگردد به همان روز. به لحظه ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ میشود._اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام شوکه شد... هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره.به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش میشکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که میآید، بغض همه میترکد. چادر کوچکش را جمع میکند و مینشیند روبروی میزبان_مهرانا خانم کلاس چندمی؟_چهارم_میشه از بابا برامون بگی؟یکدفعه ساکت میشود. اشک توی چشمانش حلقه میزند و نوک دماغش سرخ میشود._توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش میبرد. شانه های مرد و زن میلرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه میکنند. لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته اش زل زده._وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان#عصر_روایت_سووشون
https://ble.ir/revaayatevesal
۱۰:۰۸
روایت وصال | فاطمه پیروی نژاد
میشه بیدار شی؟ _شما چطوری خبر شهادت ایشونو فهمیدین؟ به سختی نفسش را بیرون میدهد. _خب ما با رحمان قرار گذاشته بودیم که هر یکی دو ساعت یه بار به من زنگ بزنه و منو از نگرانی در بیاره. اما اون شب هرچقدر منتظر موندم زنگ نزد. گفتم حتما برای سحر بهم زنگ میزنه. اما سحر هم خبری نشد. پایش را روی پای دیگرش جا به جا میکند. _اون شب با مهرانا خونه مادرم بودم. صبح، مادرم با یه حال خیلی بدی اومد توی اتاق. من بیدار بودم و منتظر تماس از رحمان نشسته بودم. مادرم رو که با اون حال گرفته و پریشون دیدم، ترسیدم. اما دوست نداشتم فکر بدی بکنم. مادرم بهم گفت میخواد مهرانا رو ببره خونه خاله ام. نیم نگاهی به مهرانا که توی جمعیت نشسته می اندازد و بغض گلویش را میخورَد. _مامان و مهرانا که رفتن، زنگ زدم به علیرضا، برادر رحمان. صداش گرفته بود. بهم گفت رحیم و رحمان مجروح شدن و بیمارستانن. گفتم الان خودمو میرسونم بیمارستان. من پای پیاده از خونه زدم بیرون و خودمو رسوندم به نزدیکی های بیمارستان. اما چند دقیقه بعدش علیرضا زنگ زد گفت میشه بیای خونه مامان اینا؟ اونجا بود که فهمیدم چه بلایی به سرم اومده... صدای روضه توی سالن پخش میشود. سرش را پایین میاندازد و انگار که برمیگردد به دوماه پیش. همان لحظه ای که وارد خانه مادر رحمان شده و خانه را سیاهپوش دیده. درست در همان نقطه ایستاده که یکهو صدای روضه قطع میشود و میزبان، آخرین سوال را از او میپرسد _واکنش مهرانا چی بود؟ چطور بهش گفتید؟ چشمانش را میبندد و آرام سرش را تکان میدهد. دوباره بر میگردد به همان روز. به لحظه ای که مهرانا وارد خانه مادربزرگ میشود. _اون لحظه یکی از سخت ترین لحظه های عمرم بود. ما همه توی خونه مادرشوهرم بودیم. که یهو مهرانا وارد خونه شد و دید همه در حال گریه و زاری ان. بچه ام شوکه شد... هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره. به گریه می افتد. بعد از نزدیک ۴۵ دقیقه گفتگو، اینجای مکالمه بغضش میشکند. اما تا وقتی که مهرانا را دعوت کردند و روی صندلی نشست، هنوز یک عده بغضشان را پشت گلو پنهان کرده بودند. مهرانا که میآید، بغض همه میترکد. چادر کوچکش را جمع میکند و مینشیند روبروی میزبان _مهرانا خانم کلاس چندمی؟ _چهارم _میشه از بابا برامون بگی؟ یکدفعه ساکت میشود. اشک توی چشمانش حلقه میزند و نوک دماغش سرخ میشود. _توی معراج شهدا بابامو دیدم. چشماش بسته بود. فکر کردم خوابه. مثل همه وقتایی که از خستگی خوابش میبرد. شانه های مرد و زن میلرزد. فیلمبردار و حضار همه گریه میکنند. لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها می افتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همه ی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم. درست همانجایی که دخترک، دو زانو کنار پیکر بی جان و سردِ پدر نشسته و به چشمان بسته اش زل زده. _وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟" روایت شهید رحمان رضایی #شهید جنگ رمضان #عصر_روایت_سووشون https://ble.ir/revaayatevesal
روایت #شهید رحمان رضایی#عصر_روایت_سووشون
۱۰:۳۲
سلام و ادب خدمت همراهان روایت وصالاگر تمایل داشتید روایت های مربوط به شهدای جنگ اخیر رو بخونید، میتونید با جستجوی #عصر_روایت_سووشون به اونها دسترسی پیدا کنید.
با آرزوی توفیق
با آرزوی توفیق
۱۹:۵۶