بله | کانال | بهارنارنج | فاطمه افضلی |
عکس پروفایل | بهارنارنج | فاطمه افضلی ||

| بهارنارنج | فاطمه افضلی |

۱۷۶ عضو
| بهارنارنج | فاطمه افضلی |
undefined 🪴 #من_ژانت_نیستم #محمد_طلوعی شروعundefined ۲۱ ۰۱ ۰۵ #کتاب_صوتی undefined @baahaarnaranj ‌
thumbnail
🪴هیچ‌جوره با داستان‌ها کنار نیامدم؛ نیمه رهایش کردم. ترجیح دادم محمد طلوعی همچنان به عنوان جستارنویسِ قَدَر توی ذهنم بماند و با «ویرانه‌های من» و «زیرسقف دنیا» یادش کنم.
پ‌ن:بله، ما OCDها هم می‌توانیم یک کتاب را تا آخر نرویم!
۱۴/اردی‌بهشت/۱۴٠۵
undefined @baahaarnaranj

۵:۲۶

thumbnail
🪴«کوچه‌آقا»
دوسالِ تمام، ماهی یکی‌دوبار وجوهات و بهانه جور می‌کردم، چادر می‌انداختم سرم می‌رفتم کشوردوست، دفتر آقا. مامور وصول وجوهات دیگر می‌شناختم. می‌گفت دخترم این شماره حساب و شماره کارت؛ نمی‌خواهد این همه راه بلند شوی بیایی.رویم نمی‌شد بگویم ماه رمضان که جان ندارم تا اینجا بیام برای نماز. دهه محرم و دهه فاطمیه هم که می‌آیم، هیچ‌وقتِ خدا جا گیرم نمی‌آید و توی حیاط روبروی پروژکتور می‌نشینم، دلم از دیدنش سیر نمی‌شود. ماهی یکی‌دوبار می‌آیم نفس بکشم توی کوچه‌آقا بلکه دلم به نفس‌به‌نفس بودنش گرم شود.به جای تمام این‌ها جواب می‌دادم نه راهی هم نیست و اینطوری راحت‌ترم و این حرف‌ها.حالا هم نمی‌دانم آقای مامور وصول این روزها و شب‌ها کجاست و چه کار می‌کند. دوست دارم ببینمش و بگویم من هنوز با هوای -و به هوای- کوچه‌آقا نفس می‌کشم و از فکر آن دوسالِ کشوردوست است که هنوز نفسم بند نیامده. واگرنه که تا حالا تمام کرده بودم.#همین
پ‌ن:این عکس را سارا گرفته و بی‌هوا برایم فرستاد و زیرش نوشت:راه امشب می‌برد سویت مرا
می‌کشد در بند گیسویت مرا
گاه لیلا گاه مجنون می‌کند
گرگ‌ومیش چشم آهویت مرا
من تو را بر شانه‌هایم می‌کشم
یا تو می‌خوانی به گیسویت مرا
زخم‌ها زد راه بر جانم ولی
زخم عشق آورده تا کویت مرا...

اینجا دارن دعای توسل می‌خونن، خانم کناری‌م سر اسم امام‌حسین زد رو پاش گفت: این چه کاری بود با ما کردی یا حسین...

ممنون سارا. و ممنون خانمِ کناریِ سارا که حرف دلم را زدی...
۱۴/اردی‌بهشت/۱۴٠۵
undefined @baahaarnaranj‌‌‌

۷:۱۷

thumbnail
🪴#روزنگار_جنگروز شصت‌وششمدوشنبه ۱۴/اردی‌بهشت/۱۴۰۵
«کنار آبی که سرش دعواست»
روز شصت‌وششم جنگ است. آمده‌ایم بوشهر. اصل اصلش قرار بود من الان، این ساعت میناب باشم. با رفقای مدام. نشد که بشود. زمان دقیق مرخصی ابوریحان با مهلت ثبت‌نام جور درنیامد. دنیا چرخید و حالا من و تیم مدام کنار خلیج فارسیم. با هفتصد کیلومتر فاصله البته. خودمانیم طول خلیج فارس هم خیلی زیاد است ها.از دو روز پیش که بچه‌ها عکس قطار و این‌ها گذاشتند دلم کوپه‌به‌کوپه پیش‌شان بود. تا دیروز که عکس غروبِ مدرسه شجره را گذاشتند. تا امروز که با خودم می‌گویم حتمی الان بچه‌های کارگاه خانم شوشتری دارند درباره جستار روایی حرف می‌زنند. بچه‌های کارگاه آقای قیصری درباره داستان حادثه‌محور. بچه‌های کارگاه خانم امیرزاده درباره عمیق شدن توی تجربه‌زیسته‌ها.بعد تصمیم گرفتم حسرت نخورم. مهم این است که وسط جنگ -آتش‌بس نیست دیگر!- آمده‌ام کنار آبی که سرش دعواست و این آب، از قضا مال من است.پایمان که رسید به خلیج فارس، اوضاع تنگه ریخت به هم. ناو آمریکایی آمده زرنگی کند با رادار خاموش رد شود، لو رفته. یک کشتی نمی‌دانم چیِ کره جنوبی هم ظاهرا خورده. هاجر توی گروه گفت سمت‌شان شلوغ شده و صداها را می‌شنود. حرف از بندر فجیره و پتروشیمی و این‌هاست. دعا کردم برای نیروی دریایی‌مان و حواسم رفت پی فریاد «بزن بزن» آن بیست‌وچند مرد که داشتند فوتبال ساحلی بازی می‌کردند، صدای خندهٔ دخترک‌های توی آب که با ریحانه دوست شده بودند و پسرک‌های بومی که رد پدافند و موشک توی آسمان را به هم نشان می‌دادند.رد توی آسمان که تمام شد دفترم را درآوردم و شروع کردم روزنگار امروز را نوشتن. چندوقت پیش بعضی رفقا پیام دادند چرا دیگر روزنگار نمی‌نویسی؟! عرض کردم مگر می‌شود ننویسم! فقط چون جدا کردن بخش‌های خیلی شخصی از بخش‌های عمومی‌تر برایم وقت‌گیر است، توی دفتر می‌نویسم. هرازگاهی هم مثل امروز وقت کنم و اینجا با شما به اشتراک بگذارم.
undefined @baahaarnaranj‌‌‌

۲۰:۱۱

thumbnail
🪴«چایِ لیموعمانیِ محلهٔ شِلیدو»
غروب که از دریا برگشتیم ریحان بهانه پل قرمز را گرفت؛ همان میدان معلم خودمان. پرچمش را -که از شیراز حواسش بود بیاوردش- گذاشت کنار دستش و گفت بلند شویم برویم «بزن که خوب می‌زنی» بخوانیم.گفتیم اینجا پل قرمز ندارند و چون روستای کوچکی است کسی پرچم تکان نمی‌دهد. توی کَتش نرفت. هرطور بود راضی‌اش کردیم شامش را بخورد و بعد که خواستیم برویم تخم‌مرغ بخریم، چرخی هم توی روستا بزنیم ببینیم خبری هست یا نه.خودمان می‌دانستیم داریم وعده سرخرمن می‌دهیم. روستای به این کوچکی، شصت‌هفتاد کیلومتر آن طرف‌تر از بوشهر، مردم برای چه باید بیایند پرچم تکان بدهند و بزن که خوب می‌زنی بخوانند؟! ابوریحان گفت اصلا اینجا همه خودی‌اند. ناخودی ندارند که بخواهند با تجمع، پرچم و وطن را بکنند توی چشمش و بفرستندش توی سوراخش. کسی هم که نیست بازتاب رسانه‌ای بدهد و این ادا اطوارها.قاشق آخر لوبیا را توی دهان نگذاشته صدای محمد اسداللهی و سیدنا پاشید وسط سفره. صدا نزدیک بود. خیلی نزدیک. ریحان توی اتاق راه می‌رفت، «ریشه ظلم یهود و بزن، هرچی بود و بزن» می‌خواند و واداشت‌مان سفره جمع نکرده بزنیم بیرون. توی روستا چرخ زدیم، تخم‌مرغ، گوجه و خیار خریدیم، رد صدای طاهری‌ها که داشتند «فرمانده بده فرمان» می‌خوانند را گرفتیم و رسیدیم به حسینیه.ریحانه بالاپایین می‌پرید و من توی تاریکی کوچه، خیره به مردمی بودم که پرچم به‌دست و پرچم به‌دوش داشتند سرریز می‌کردند سمت حسینیه. ابوریحان خسته بود و می‌خواست برگردد اقامتگاه. خداحافظی کردیم. ریحانه چادر انداخت سرش، دمپایی‌هایش را تابه‌تا پوشید و دوید. من هم پشت سرش. در حسینیه را نیمه باز کردم و چشم چرخاندم. خب هنوز باورم نشده بود توی روستا به این کوچکی تجمع باشد. می‌خواستم مطمئن شوم برنامه دارند یا مثلا ختمی چیزی است. گیریم ختم با پرچم ایران و سرود حماسی!به قاعدهٔ شصت‌هفتاد نفر زن و مرد تکیه داده بودند به دیوارها و شیخ جوانی، منتهی‌الیه سمت چپ، زیر کتابخانه چوبی پروپیمانی نشسته و تازه تلاوت سوره فتح را شروع کرده بود. بچه‌ها هم دستنوشت و پرچم به‌دست، دنبال‌بازی می‌کردند.رفتیم تو. طبیعی بود وصله نچسبی باشم وسط جمعی که همه، همه را می‌شناختند. خودم را برای خیره‌خیره نگاه کردن و پچ‌پچ و انگشت‌های اشاره آماده کرده بودم. نشسته ننشسته برایم چای آوردند. چای لیموعمانیِ شیرینی که ردش می‌رسید به مشایه، موکب، اربعین.چای را خودم. ریحان خیلی ریز از همانجا که نشسته بودیم پرچم تکان داد و برخلاف تصورم خبری از انگشت اشاره نشد. نفس عمیق کشیدم، درون‌گرایی‌ام را قورت دادم، سرگرداندم و دنبال سوژه برای گپ‌وگفت گشتم.یک ساعت بعد را به شنیدن گذراندم. شنیدن تحلیل‌های مامانِ دل‌آرام، حرف‌های فاطمه و خواهرش تیارا، رجزخوانی‌های امیرسام و درددل‌های ننه عبدو.ریحانه کم‌کم داشت بهانه می‌گرفت.از صبح توی جاده و دو ساعت هم شنا توی دریا خسته‌اش کرده بود. مجبور شدم زودتر گپ‌و‌گفت را تمام کنم. از فاطمه پرسیدم فردا شب هم هستید؟ گفت فردا شب نوبت مسجد دِه بالا است و آنجا جمع می‌شوند. نشانی‌اش را گرفتم و آمدم بیرون.داشتم کفش می‌پوشیدم که ننه عبدو بدوبدو خودش را رساند بهم. گفت داری می‌روی؟ خندیدم و عذر خواستم ندیدمش برای خداحافظی. دست‌های چروکش را محکم دور بازویم پیچید. وعده گرفت یک شب بروم خانه‌شان. داشت به شیوه خودش محبت می‌کرد؛ به شیوه ننه عبدو. هرطور بود قانعش کردم همین «دست‌های چروکِ محکمِ دور بازو» را به عنوان سند مهمان‌نوازی جنوبی‌اش پذیرفته‌ام. رضا داد و خداحافظ‌بخیری گفت و برگشت توی آشپزخانهٔ حسینیه.دست ریحان را گرفتم و دوتایی، زدیم به کوچه. صدای دریا می‌آمد و صدای مرگ بر آمریکا و صدای خش‌خش پای ما دو نفر روی زمین خاکی. رسیدیم اقامتگاه. ابوریحان خواب بود. ریحانه سرش به بالش نرسیده خوابید. برای خودم چای ریختم، رفتم توی آلاچیق پشت بام. از آن بالا دریا را نگاه کردم و خودم را و محله را. منِ غریبهٔ مسافر، وسط مردم محله شِلیدو، در شبی که رو به قبلهٔ مماس به دریا کنار هم پرچم گرداندیم و وطن‌داری کردیم، حل شدم؛ درست مثل همان شکری که برایم توی چای لیموعمانی ریخته بودند و ردش، ردمان، می‌رسد به مشایه، موکب، اربعین.
#روستانگاری#روستای_رستمی#خرده‌روایت‌های_جنگ
۱۵/اردی‌بهشت/۱۴٠۵
undefined @baahaarnaranj‌‌‌

۶:۴۳

thumbnail
🪴«سرباز کی؟!»
دو استکان چای لیموعمانی خورده بودم. دلم باز هم می‌خواست. رویش را نداشتم بروم آشپزخانه یکی دیگر بگیرم. بی‌خیالش شدم و دل دادم به مجلس!بعد از سوره فتح، دعای توسل خواندیم. رسیدیم به فراز امام زمان (عج). ایستادیم. آن‌جایی که شیخ گفت «اَيُّهَا الْقاَّئِمُ الْمُنْتَظَرُ الْمَهْدِى» امیرسام دوید کنار فاطمه، رو به قبله سلام نظامی داد و رفت ادامه بازی. چشمم پی‌اش بود. بعد از دعا کشیدمش کنار:-امیرسام حواسم بود سلام نظامی دادیا! چرا؟!اخم مردانه کرد:-خُ چُن سربازُم!به فاطمه چشمک زدم:-سربازی؟ سرباز کی؟!چشمانش را بُراق کرد، سینه‌اش را داد جلو:-پَ چِ فِک کِردی؟! سرباز امام زمان.گفتم خوش به حال امام زمان. خندید. چیزهایی هم درباره پیش‌دبستانی‌ای که قرار است برود و لباس پلنگی‌اش گفت و بعد رفت تا پرچم را از دست دل‌آرام بگیرد و تکان بدهد.
#غصه_سربازو_نخور_آقا#سربازات_هزاروچهارصدی‌ان
#آدم‌ها#روستانگاری#روستای_رستمی#خرده‌روایت‌های_جنگ
۱۵/اردی‌بهشت/۱۴٠۵
undefined @baahaarnaranj‌‌‌

۱۲:۱۹

thumbnail
🪴«خانوادهٔ جاشو رحمان و پروژهٔ ناتمامِ پنجْ چرا»
-سی* ای خــاک. خـــــاک. اصن مِی آدم مادِرِشْ ول می‌کنه؟!معصومه، زن جاشو رحمان دستش را محکم کوبید روی فرش سجاده‌ای حسینیه و این‌ها را در جواب «چرا اومدی؟!» گفت. با بچه‌های کارگروه ناداستان قرار گذاشتیم این شب‌ها که می‌رویم تجمع، چشم تیز کنیم پیِ سوژه و پروژهٔ «پنج چرا» را اجرا کنیم. اول می‌پرسیم چرا آمدی؟! بعد براساس جوابی که می‌دهد یک چرای دیگر می‌پرسیم. این‌طوری می‌توانیم با قالبی مشترک، محتوا تولید کنیم و متفاوت‌تر بیاییم وسط میدان جنگ روایت‌ها.ادعایی ندارم اما توی مصاحبه آدم مچ‌گیری‌ام؛ به روش خودم البته و خیلی نرم. اگر حس کنم طرف دارد شعار می‌دهد یا می‌خواهد جواب‌های کلیشه‌ای بدهد، جوری می‌پیچانمش که مجبور شود شیرجه بزند توی عمق خودش و یک جواب درست‌درمان عمیق بدهد. معصومه اما «سی ای خــاک» را جوری گفت و دستش را طوری به زمین کوبید که فهمیدم خاک برایش نه شعار است و نه کلیشه؛ به خاک و به وطن و به مادر ایمان دارد.کار به «چرا»های بعدی نرسید و داشتم فکر می‌کردم این مردم توی هیچ پروژه‌ای نمی‌گنجند که سخنران اعلام کرد کم‌کم آماده شویم برای حدیث کسا. خانم‌ها جمع‌تر نشستند. ریحان پرچمش را داد زیر چادرم و من چشمم رفت پی دل‌آرام؛ دختر معصومه و جاشو رحمان. یک تکه کاغذ گرفته بود دستش و اول تا آخر حسینیه را چند بار دوید. بعد ایستاد زیر پنجرهٔ آشپزخانه. خانم سبزهٔ‌نمکی که سینی چای را از آشپزخانه گرفت و رفت سمت جمعیت، تازه توانستم نوشته روی کاغذ را ببینم: «دختران جان‌فدای ایران»_. بعد با همین کاغذ آمد نشست کنارمان. حواس دادم به لباسش و دیدم چقدر این دختر، واقعی است و چقدر خودش است؛ نه فانوسقه و لباس پلنگیِ صورتی پوشیده، نه از جیپ صورتی آویزان شده و نه کِلاش صورتی دست گرفته. یک دختر جان‌فدای روستایی‌ست با تی‌شرت خردلی و شلوار جین.
چای دوم را که گرداندند حرف من و معصومه رسیده بود به خرج و گرانی. معصومه برایم از جاشو گفت. گفت جاشو یعنی کارگر؛ کارگر روی لنج. گفت جاشو رحمان از دیروز رفته دریا و تا دیشب که گوشی آنتن می‌داده و احوالش را گرفته خوب بوده. اما از امروز که تنگه شلوغ شده، آنتن هم رفته و نگران شوهر شصت‌سالهٔ خسته‌اش است.
بعد هم گفت حقوق جاشوها آن‌قدری نیست؛ برنج را یک‌جورهایی گِرَمی می‌پزد و مرغ -اگر باشد- میلیمتری مثلا. گوشت هم که هیچ.
اما اگر رحمان بخواهد پایش را از گلیمِ نانِ حلال درازتر کند، خودش پایش را قطع می‌کند. این‌ها را جدی گفت؛ بدون ترس‌های معمولِ یک زن خیلی مطیع و خیلی بی‌زبانِ جنوبی نسبت به مردش. بعد توی چشمانم زل زد و گفت خدا گفته من اگر کـُـرِحرام را ببخشم، لقمه حرام را نمی‌بخشم. چون اولی دست خودش نبوده اما دومی دست خودش بوده. مثل یکی‌دوتا از فامیل‌های شاسی‌بلندسوارشان، که یک بار توی همین اوضاع جنگی بدوبی‌راه به ایران گفته‌اند و از آن روز تصمیم گرفته دیگر خانه‌شان نرود.
اعتراف می‌کنم این حجم از فهــــم را نمی‌فهمم
و «چرا آمدی؟!» پررنگ‌تر شد برایم.
حدیث کسا تمام شد و انگار یک قدم به «فازُوا و سُعِدُوا» نزدیک‌تر شده بودیم که آقای سیاه‌پوش شروع کرد شعار دادن. ریحانه پرچم را از زیر چادرم کشید به چرخاندن و دل‌آرام هم با جمعیت شعار داد: _«اباالفضل علمدار خامنه‌ای نگه دار»_.
شعارها که تمام شد کشیدمش سمت خودم:
_-دل آرام، مگه آقای خامنه‌ای رو می‌شناسی؟
دل و چشمش پیِ پرچمی بود که امیرسام داشت می‌چرخاند:-ها که می‌شناسـُـم. آقامه. آقــــــام.خندیدم. با انگشت اشاره زدم روی بینی‌اش:-آقات که آقا رحمانه!امیرسام آمد پرچم را داد دستش:-سِد مژتبی هم آقای خُمه*، هم آقای آقام.باز هم کار به «چرا» نرسید. دخترک پنج‌ساله درست مثل مادرش نقطه‌زن جواب داد؛ محکم، بدون ادا اطوار و بدون قِروقَمیشِ دخترانِ صورتیِ جان‌فدا.
#آدم‌ها#روستانگاری#روستای_رستمی#خرده‌روایت‌های_جنگ
به خاطر
خودِ مَنه

۱۶/اردی‌بهشت/۱۴٠۵
undefined @baahaarnaranj‌‌‌

۱۲:۱۹

| بهارنارنج | فاطمه افضلی |
undefined 🪴 #ماه_پنهان_است شروعundefined ۱۵ ٠۱ ۰۵ #همیشه_سرمون_توی‌_کتابه #حلقه_کتابخوانی_مبنا undefined @baahaarnaranj ‌
thumbnail
🪴undefined#یه_لقمه_کتابundefined#ماه_پنهان_است«مردم آزاد جنگ را شروع نمی‌کنند، اما شروع که شد هرگز اسلحه‌شان را زمین نمی‌گذارند. حتی وقتی شکست بخورند.»
#همیشه_سرمون_توی‌_کتابه#حلقه_کتابخوانی_مبنا undefined @baahaarnaranj‌‌

۱۵:۱۱

| بهارنارنج | فاطمه افضلی |
undefined 🪴 #ماه_پنهان_است شروعundefined ۱۵ ٠۱ ۰۵ #همیشه_سرمون_توی‌_کتابه #حلقه_کتابخوانی_مبنا undefined @baahaarnaranj ‌
thumbnail
🪴#ماه_پنهان_است#چهار_ستاره
پایانundefined۱۷۰۲۰۵ماجرای کتاب:داستان اشغال یک شهر توسط ارتشِ فکر کنم آلمان. ظاهرا در جریان جنگ جهانی دوم.
ماجرای من و کتاب:خوش‌خوان و پرکشش. بدون صحنه اضافه. با ترجمه خوب.دشمن خیلی راحت شهر را تصرف می‌کند. بدون کوچک‌ترین مقاومتی. ابتدای داستان با مردمی طرفیم که دشمن توی خیابان‌هایشان راه می‌رود و قحطی می‌آورد و کاری نمی‌کنند و من نمی‌فهمم‌شان. اما جان اشتاین‌بک کارش را خوب بلد است. داستان را خیلی نرم پیش می‌برد و قهرمان می‌سازد. بدون اینکه بخواهد شعار توی دهان شخصیت‌ها بچپاند.شروعش هم عالی‌ست. یک شروع کوبندهٔ قلاب‌دار. ذخیره‌اش کردم برای محتوای هفته هشتم، به عنوان نمونهٔ یک شروع خوب بفرستم برای هنرجوها.
پیشنهاد می‌کنم؟تا حالا کتابی از جان اشتاین‌بک نخوانده بودم. حتی وقتی آقا سید علی گفتند «خوشه‌های خشم»ش را بخوانید. اما حالا به شما می‌گویم «ماه پنهان است» را بخوانید.«خوشه‌های خشم» را هم.
#همیشه_سرمون_توی‌_کتابه#حلقه_کتابخوانی_مبنا
#معرفی_کتاب#چند_از_چند سومین کتاب صفر پنج۳ از ۵٠
undefined @baahaarnaranj

۱۶:۵۹

thumbnail
🪴#گاهی_به_قبرها_هم_نگاه_کن#عباس_عظیمی
شروعundefined۱۷۰۲۰۵
undefined @baahaarnaranj

۱۹:۳۸

thumbnail
🪴دیدی آخرش آقامو چِش زدن. دیدی...
undefined @baahaarnaranj

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail

۱۹:۱۳

thumbnail
🪴#بی‌چهرگان#علیرضا_محمودی‌ایرانمهر
شروعundefined۱۹۰۲۰۵
#همیشه_سرمون_توی‌_کتابه#حلقه_کتابخوانی_مبنا
undefined @baahaarnaranj

۸:۵۰