بله | کانال کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان
عکس پروفایل کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقانک

کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان

۲۰۱ عضو
دست به قلم شد، دستش قلم شد.
کاریکلماتورundefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان
پ.ن: به یاد شهدای هنرمند جنگ رمضان و شهیده فاطمه سادات میر @kalamate_shabgard

۱۱:۱۲

کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان
دست به قلم شد، دستش قلم شد. کاریکلماتور undefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان پ.ن: به یاد شهدای هنرمند جنگ رمضان و شهیده فاطمه سادات میر @kalamate_shabgard
شاید یه روز از اتفاقات عجیب روز های جنگ که باعث نوشتن این یک خط شد بنویسم،یه روزِ نه چندان دور...

۱۴:۱۵

thumbnail
احتمالا این پیام مربوط به حدود سه سال پیش هستدقیقا یادم نمیاد چی تعریف کردی که ازت خواستم بمیری تا بعدا که نویسنده شدم خاطراتت رو بنویسمولی خب الان میگم بیخود میکنی تنهایی بمیری...تو حالا حالا ها کار داریهنوز باید بشینی واسه آینده‌ی بچه های رسانه برنامه بریزیبعد هم از اوضاع سخت کار رسانه ای ها بگی. منم بگم میفهمم چی میگی ولی متوجه نمیشممیدونی من هنوز ظرفیت شنیدن غر زدن هات رو دارمحتی نصف شب ها شنیدن تحلیل های فراستی و مرادیان رو از تو.تو باید بمونی بمونی و چند سال بعد دوباره عکس های اختتامیه جشنواره عمار رو نشونت بدم و بگم همه چی از اونجا شروع شد، یه روزی هم به آخرش می‌رسهچندان هم مهم نیست آخر مسیر چی میشه چون جاده‌ی قشنگی داره. احتمالا اگه یه روز چیزی که این روز ها مشغول نوشتنش هستم رو چاپ کردم مثل پارسال میریم تهران نمایشگاه کتاب و اونجا بهت میگم دیدی تو آخر من رو بدبخت کردی زهرا؟(:
@kalamate_shabgard

۱۶:۳۵

«تنها»
ویلچر برای همیشه تنها شد، صدای نقاره در صحن پیچیده بود.
undefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان@kalamate_shabgard

۱۵:۵۵

میلاد امام رضا (ع) مبارکتون باشهundefined ممنون که با زدن فلش کنار پیام و پیشنهاد به مجله در انتشار داستانک کمک میکنینundefined

۱۵:۵۶

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقانک

کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان

تولدِ بابا رضا (ع) مبارك‌مون🤍undefined
thumbnail
پرسید چرا از این کتاب سه تا تو کتابخونت داری؟گفتم چون داستانم تو این کتاب چاپ شده. گفت داستان بلند یا از همونا که تا شروع می‌کنی تموم میشه؟گفتم از همونا که تا شروع می‌کنی تموم میشه. یکیشو قرار بود ببرم برای بچه های خوابگاه، همون خوابگاهی که پنج ماهه رنگشو ندیدم.دومیشو هم میخواستم سر فرصت مناسب بدم به کسی که خیلی برام عزیزه. اما اون دیگه نیست تا فرصت مناسبی پیش بیاد.یه موقع هایی خیلی زود دیر میشه(:ما خیلی تو این دنیا وقت نداریم...
@kalamate_shabgard

۱۱:۵۶

thumbnail
«درامِ واقعی»
توی اتاق سرخابی رنگ امید نشسته بودم. داشتم به ایده و پیرنگ برای نوشتن داستان فکر میکردم.روز اول که نه، اما از همان روز دوم جنگ اینجا شد قرارگاه. دقیق تر بگویم محل رفت و آمد بچه های مختلفی که هر کدام مشغول فعالیتشان شدند. از گرافیست گرفته، تا تصویر بردار و تدوین‌گر و... ما بچه های امید هم همینطور. همانطور که درگیر بودم و نوشته های کاغذ روبرویم را خط میزدم، از بیرون اتاق زهرا را صدا کردند. وقتی برگشت چهره اش تغییر کرده بود. پرسیدم: چیزی شده؟ گفت از بچه ها شنیده که روایت فتح تهران را زدند. صدای آوینی و مستند هایش توی ذهنم پخش شد. قصه‌ی جالبی بود، با درام و تراژدی...گوشه‌ی برگه ها یادداشتش کردم.یادداشت دوم ماند برای دو هفته بعدش. زهرا داشت با تلفن حرف میزد. خواستم چیزی بگویم اما از رسمی حرف زدنش فهمیدم که شخص پشت خط از بچه های خودمان نیست. تلفن را که قطع کرد گفت: بنظرت بگم سیستم ها رو اینجا بیارن؟متوجه صحبتش نشدم، پرسیدم: سیستم رو بیارن خونه ما؟ واسه چی؟توضیح داد که پشت تلفن گفته اند ره آوین باید تخلیه شود. آن هم حداقل ده روز. با احتساب شرایط یک سیستم را می‌شد در خانه ما بگذارند. اما نمی‌فهمیدم چرا باید ره آوین را تخلیه کنند؟ آن هم وسط جنگ که حداقل روزانه ده پانزده نفر آنجا کار میکنند. پرسیدم: برای چی ره آوین میخواد تخلیه بشه؟خودش هم دقیق نمیدانست. جواب های مبهمی داد. مثل اینکه برای ده روز سپرده اند دست بچه های مجموعه دیگری. گذشت تا روزی که دوباره پایمان به ره آوین باز شد. دلم برای سه طبقه پله ای که همیشه از آن شاکی بودم هم تنگ شده بود. از زهرا پرسیدم: حالا اینجا دست کی بوده؟گفت: دست هیشکی. بعدا فهمیدم که اینجا رو قرار بوده بزنن. برای همین تخلیه کردیم.اینجا؟ این ساختمانِ ساده؟ برایم جالب بود. به نظرم مرگ موقع کار می‌توانست خیلی جالب باشد. به عنوان نوع مرگ مورد علاقه ام در نظر میگیرمش. یاد حرف بزرگواری می افتم که می‌گفت در جهان متمدن غرب هنرمند حق کنش و آزادی بیان تام دارد. نمی‌توانم جلوی خنده ام را بگیرم. این تناقض و درام دوم را توی دفترچه ام یادداشت میکنم...پ.ن: عکس بالا مربوط به همان روز هاست.
undefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان@kalamate_shabgard

۱۵:۳۴

بازارسال شده از توابین / سید مصطفی موسوی
باید برم ثبت‌احوال. پشت باجه‌ی سوم به اون خانوم‌ سن‌ بالاعه‌ که معلومه کلم‌پلوی‌ شیرازی‌ش حرف نداره بگم اومدم احوالم رو ثبت کنم. عینکش رو بذاره روی روسریِ سرمه‌ایش و سرش رو کج کنه پایین بگه آقا ما رو گرفتی؟ حلقه‌ رو توی دست چپم نشون بدم بگم نه من قبلاً یکی دیگه رو گرفتم ممنون. بگه حالت خوبه؟ بگم واسه همین اومدم دیگه ثبت احوال نیستید مگه؟ شیرازی‌ها به این راحتی‌ها عصبی نمیشن. واسه همین میرم باجه‌ی سه. وگرنه باجه‌ی دو یه خانوم رشتیه‌ که احتمالاً فقط دستپختش‌ خوبه. باجه پنج هم یه خانوم تهرانیه‌ که فقط تهرانیه‌.خانوم شیرازی همینطور که روی کاغذهای جلوی دستش خط‌خطی میکنه و النگوهای طلایی یکی بدل یکی اصلش، جیرینگ جیرینگ میکنه و مثلاً ادای سرشلوغ‌ها رو در میاره بگه خب خندیدیم، حالا کارتون جناب؟ بگم اومدم فامیلیم رو عوض کنم خانوم. تو ذهنش هزارتا فامیلی ردیف میشه لابد. ولی عمراً نمیتونه حدس بزنه که چرا میخوام فامیلیم رو عوض کنم و چی میخوام بذارم اصلاً؟ یه کم نگاهش میکنم و مِن و مِن می‌کنم. اگه خانوم تهرانیه‌ بود حتماً کُفری می‌شد و سر دو دقیقه صداش تو دماغی می‌شد. این خانوم شیرازیه‌ نمیشه. بعد با عشوه‌خرکی بگه خب فامیلی جدیدتون چی میشه جناب؟ نگم عشوه بهت نمیاد. بگم فامیلی جدیدم؟ حیرانی. موسوی بودم، الان حیرانی‌ام.. خیلی وقته حیرانی‌ام. حیرانم، سرگردانم..
خوشبحال اونا که میزنن به دشت و صحرا. کاش منم چوپون بودم. کم گاو و گوسفند تو زندگیم نبوده. قدرتی خدا همه‌شونم رَم می‌کردن و کود میذاشتن وسط زندگیم. کودهای تر و تازه‌ی صادراتی درجه یک به صورت انبوه. چوپونی بده؟ کار که عار نیست. هست؟ مگه شغل انبیا نبوده؟کاش خانوم شیرازیه‌ بدونه بهارنارنج اصل از کجا باید بگیریم. تهش‌ یه تراول صدتومنی میذارم لای مدارک میدم بهش که لو بده. همه رو لو بده. راستی شیرازی‌ها چرا عطر بهارنارنج درست نمیکنن بفروشن پولدار بشن؟ همه دنیا بوی بهارنارنج بده کمه به قرآن. کاش وقتی خاکم کردن و بارون زد، بوی بهارنارنج بزنه همه‌جا! درست وقتی که آشنایان و سایر بستگان‌ سر خاک مرحومم دارن انتخاب میکنن خرما بردارن یا قند، نسکافه یا چای. کاش میشد شیراز خاکم کنن. بغل حافظ، حالا بغلِ بغلم که نه - اون جای خانومشه‌ - با حفظ فاصله یه وقت پر و پاچمون‌ نگیره به دامنِ حضراتشون‌. باید تفأل بزنم، قسمش بدم به شاخ نباتش به قرآنی که اندر سینه داره، که حیرانم، حیران.. که بگه ته‌ش چی میشه؟ به مراد دل خود می‌رسید یا اونم رَم می‌کنه از زندگیم و کود می‌کنه وسط جَوونیم و میره؟
سید مصطفی موسوی@ir_tavabin

۲۰:۱۰

بازارسال شده از حیـّان🌿🇮🇷
بلافاصله پس از شهادت رهبر، در همان بحبوحه‌ی واویلای چه کنم چه کنم‌ها، شعری منتشر شد که می‌گفتند منسوب به رهبر‌ی‌ست و ایشان پیش از شهادت پیش‌بینی آن را کرده‌اند. در فضای ملتهب سیاسی یک چنین چیزی، بولد می‌شود و مهم، چون داغ دل زنده‌کن است. اما ابلیس کارکشته، برای همه کس با مدل خودش برنامه می‌چیند. حالا که دو ماه و سه روز از شهادت ایشان گذشته‌، تکذیبیه شعر آمد‌. اما چه کسانی آن را منتشر کرده بودند؟ اولین بار از کجا منتشر شد؟ چرا اصلا منتشر شد؟جوابش را مستقیم نمی‌گذارم توی سرتان. کلمات اول هر مصرع را پیدا کنید و حرف اول همه‌شان را بچسبانید بهم؛ ببینید، و بفهمید و لمس کنید، که چقدر زور می‌زنند کثافت حضور شیطان را در تمام جزئیات و تار و پود زندگی‌مان به هر بهانه‌ای بچپانند. در ادبیات، آرایه‌ای هست به نام توشیح. حرف اول هر مصرع یا بیت را می‌گذارند کنار هم و به یک جمله، کلمه، نام، و در هر حال، به یک مفهوم معنادار می‌رسند. برای اینکه کارتان راحت‌تر شود، کلمه اول هر مصرع را پشت هم پایین این نوشته می‌آورم، از آوردن متن کامل شعری که نوشته‌ی شیطان است، معذروم.
مستانه، نستوه، عشاق، لبیک، یاران، خوش، افسوس، مفهوم، نوروز، همراه، امسال، یعقوب، زندان، از، در، هنگامه، شمس، یوسف، طاقوت، اسفند، نابودی، مفهوم.
- زهرا هنروران | @hayyan_ir

۱۶:۱۶

نه آقا معلمنشد که بشهما شاگرد خوبی نشدیم براتما شدیم همون شاگرد تهِ تهِ کلاسهمون که یه وقتایی خوابههمون که روی میز جای سالم نذاشته بس‌که خط خطی کرده همه جاروهمون که ذهن لامصبش پر شده از چیزایی که دوزار ارزش ندارنما زدیم بیرون از خطعین جوهر خودکاری که رنگ پس میده و همه جا رو سیاه میکنهمیگن بالاتر از سیاهی رنگی نیستولی من میگم هستبالاتر از سیاهی سفیدیِ کاغذیه که جوهر ها کثیفش کردن آقا معلم، شما غلط‌گیر داری؟(:
undefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان@kalamate_shangard

۱۶:۱۹

«مگه تو چقدر بزرگ بودی؟»
ماه پشت ابر بود. تنها نور ستاره ها بود که روی زمین را روشن می‌کرد. کلنگ را زدند. غبار خاک بلند شد. صدای زمزمه‌‌ی مرد با صدای جیرجیرک ها توی تاریکی در هم پیچید. سنگ ها را که برداشتند، پایین رفت. برای بار دوم احساس کرد قلبش دارد در هم میشکند. پارچه را دستش دادند. دستش می‌لرزید. به تصویر مبهم و تارِ جایِ اصابت های ترکش پهپاد نگاه کرد. خم شد، پارچه را کنار کفن گذاشت. فقط همین دو دست جامانده بود. به آسمان نگاه کرد و با صدای کم رمقی گفت: مگه تو چقدر بزرگ بودی که جسمت رو باید دو بار خاک کنم بابا؟
undefined<img style=" />undefined فاطمه ‌دهقان@kalamate_shabgard

۱۸:۳۱

کارگردان کیست؟کسی که به خودش اجازه می‌دهد متن های نویسنده را دست کاری کند.
نویسنده کیست؟کسی که از کارگردان بدش می آید/:
@kalamate_shabgard

۱۰:۰۴

رعایت بهداشت در بعضی جوامع آنقدر مهم است که مردم جیبشان هم پاک پاک است.
کاریکلماتور undefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان
@kalamate_shabgard

۷:۲۸

کلمـات شبگـرد| فاطمه دهقان
رعایت بهداشت در بعضی جوامع آنقدر مهم است که مردم جیبشان هم پاک پاک است. کاریکلماتور undefined<img style=" />undefined فاطمه دهقان @kalamate_shabgard
وطن فروش کارش تموم نمیشههر روز با یک شیوه متفاوتهیک روز با دادن اطلاعات کشورش به دشمنیک روز هم با گرون کردن اجناس...

۷:۲۹

thumbnail
تو اگه رنگ بودی می‌شدی مثل مسجد نصیر(:سراسر نور، نور و نور
وقت هایی که نمی‌نویسم مشغول خطاطی و تابلو هایی‌ هستم که نمی‌دونم سر و تهش چی میشه...
@kalamate_shabgard

۹:۳۴

علی ای حال اگر نظر یا انتقاد و پیشنهادی دارید شنوا هستمundefinedble.ir/mediasenderbot?start=JKzfVg3zB9vzqM3SqpG2lJAkg

۹:۵۹

چیزی از بانویی عراقی که جزء اولین زنانِ شیعه‌ی نویسنده و شاعر بودند شنیدید؟
@kalamate_shabgard

۱۹:۱۲

از نخستین زنان شیعه ای بود که در فضای بسته جامعه دوران زندگیشان به نویسندگی روی آورد. کتاب‌هایش در دوران صدام جزء کتاب های ممنوعه قرار گرفت. اما در میان اهل تفکر و اندیشه پرمخاطب.نوشته هایش رنگ و بوی احساس و دغدغه انسانی داشت.او با قلمش زنِ مسلمان را نه در حاشیه که در متن فرهنگ نشان داد.حضرت آقا در وصف ایشون فرمودند که:در همین زمان ما یک زن جوان شجاع عالم متفکر هنرمندی که توانست تاریخی را تحت تأثیر خود قرار دهد، و در عراق مظلوم نقش ایفا کند، البته به شهادت هم رسید. عظمت زنی مثل ایشان، از هیچ یک از مردان بزرگ و شجاع و کمتر نیست.حرکت او حرکتی زنانه بود. اینگونه زن هایی را باید تربیت کرد و پرورش داد.
@kalamate_shabgard

۱۹:۲۳

این توصیفات درباره‌‌ی بانوی شهیده بنت الهدی صدر، خواهر شهید سید محمدباقر صدر بود...
@kalamate_shabgard

۱۹:۲۷