بله | کانال توابین / سید مصطفی موسوی
عکس پروفایل توابین / سید مصطفی موسویت

توابین / سید مصطفی موسوی

۱۵.۶ هزار عضو
بیست سال دیگه نشستی پای پنجره‌ی خونه‌ت، داری به پرچم سه رنگ و الله‌ش‌ نگاه میکنی. هوا آبیه یا آلوده نمی‌دونم، ولی حالت خوبه. یاد این روزها میفتی و میگی چه روزهایی رو دیدیم و گذشتیم!
@ir_tavabin

۱۸:۴۰

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined پسرها مگر چندتا دل‌خوشی حلال دارند؟ یکی‌اش اینکه ماشین را بردارند و با دوستانِ باب و ناباب‌شان بزنند به دل جاده‌ی دل‌برِ چالوس و در فلان پیچ، آش کندوان‌ را بر بدن بزنند. قبل و بعدش هم دستمال را بردارند و بیفتند‌ به جان ماشین و برقش بیندازند. توی راه هم یک چشمشان به جاده باشد یک چشمشان به اینکه داخل ماشین را کسی کثیف نکند. کسی به جز محبوبشان هم حق ندارد پا روی داشبورد بذارد. روکش ماشین با لباسشان فرق ندارد، هردو باید تمیز باشد و خوشبو. همانقدر که روتین پوستی دخترها مهم است، مهم است که خط به صورت ماشین پسرها نیفتد خدایی‌نکرده. خودشان نان و آب نداشته‌ باشند مهم نیست، ماشین آب و روغنش‌ باید سر جای باشد زبانم لال آب و روغن قاطی نکند. ماشین باید مثل تن نوزاد چندماهه، تمیز باشد و بوی بهشت بدهد. صدای انفجار که آمد، پسر وسط خیابان، پشت فرمان بود. تمام بدنش، چشم‌هایش، گلویش را خاک پر کرد‌. خدا را شکر خاک وطن بود نه دشمن. چند دقیقه‌ای توی شوک مانده بود، مثل وقتی که ماشین را روشن می‌کرد و صدای غیرمعمول از موتور می‌آمد، دلش هری ریخت. همه مردم، فریاد‌زنان فرار می‌کردند. ناخودآگاه دستی را کشید، خون به چشمش دوید، مثل وقتی که کسی راهنما نزده جلویش می‌پیچید‌ و به جای آن که دستِ تنِ لشش را از شیشه به نشانه‌ی عذرخواهی بیرون بیاورد، پرروبازی‌ هم درمی‌آورد! ماشین را رها کرد و دوید به سمت دعوا. به سمت جایی که دشمن مردم و ماشین‌ها را زده بود. نه خودش نه ماشینش مهم نبود، نگران وطن بود و هم‌وطن و ماشین‌هایشان.. سید مصطفی موسوی @ir_tavabin
thumbnail
زن بی‌حوصله و کلافه نشسته‌ است روی‌ سرامیک سفید راهروی خانه. هزارسال غر زدنِ دخترانه توی گلویش‌ گیر کرده است. می‌خواهد گریه کند. اگر چاقوی میوه‌‌خوری جلویش بود، هر مردی را می‌دید می‌زد، بدتر از قاتل‌های زنجیره‌ای. دوست داشت ماشین را بردارد و موقع خروج از پارکینگ مثل همیشه گلگیر شاگرد را بمالد به ستون دم در و بعد کف کفش پاشنه‌بلند قرمز را بکوبد سر پدال گاز و توی خیابان هر مردی را دید زیر بگیرد. دلش می‌خواست هرچه به دهانش می‌آید بگوید ولی کفر نگفت. نگفت که «حالا مردها رو خلق نمیکردی، نمی‌شد؟» بعد یاد حرف مادرش افتاد، شب خواستگاری که توی آشپزخانه موقع چای‌ریختن توی استکان‌های ناصرالدین‌شاهیِ جهیزیه‌‌ی چهل سال پيش خودش، گفته بود «حالا شوهرت ارتشی نباشه نمیشه؟» و تا برود بنشیند کنار بقیه مهمان‌‌ها، یک‌ریز غر زده بود. دختر اما توی چهارچوب در، از پشت پرده‌ی سفید توری گل‌گلی، مرد را دیده بود و همانجا باز عاشقش شده بود. عاشق هیکل چهارشانه‌، سبیل سیاه پرپشتی‌ که تا روی لبش را پوشانده، مبادی آداب بودنش، راحت ننشستنش‌، کت و شلوار هاکوپیان، بوی ادکلن دیور هوم، معذب بودنش، حتی عرق‌کردنش، حتی سکوتش، حتی سینه‌ی بالا داده و سرِ سر به زیر و لبخند‌های مردانه‌ی جذابش. بعدتر هم توی زندگی، دوباره عاشق اخلاقِ مردانه‌اش شد. اینکه هیچ‌وقت با غرور مردانه، توی ذوقِ زنانه‌اش نمی‌زد، همیشه حامی‌اش بود، هر ديوانگی‌ای که می‌خواست کنارش انجام می‌داد. غیرتش را فقط خرج لباس زن نمی‌کرد، همیشه می‌گفت مرد باید طوری باشد که آب توی دل زن تکان نخورد! مثل همه‌ی مرد‌ها اخلاق بد هم زیاد داشت، مثلاً حقوق پایین، شغل دوم، مأموريت رفتن‌های ناگهانی‌، و از همه بدتر نبودن‌هایش. مثل الان که یک ساعت است خانه‌شان را زده‌اند و مرد جواب تلفن را نمی‌دهد. تازه هنوز نمی‌داند که مرد ديگر هرگز جواب تلفن را نخواهد داد..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin

۱۹:۴۴

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined زن بی‌حوصله و کلافه نشسته‌ است روی‌ سرامیک سفید راهروی خانه. هزارسال غر زدنِ دخترانه توی گلویش‌ گیر کرده است. می‌خواهد گریه کند. اگر چاقوی میوه‌‌خوری جلویش بود، هر مردی را می‌دید می‌زد، بدتر از قاتل‌های زنجیره‌ای. دوست داشت ماشین را بردارد و موقع خروج از پارکینگ مثل همیشه گلگیر شاگرد را بمالد به ستون دم در و بعد کف کفش پاشنه‌بلند قرمز را بکوبد سر پدال گاز و توی خیابان هر مردی را دید زیر بگیرد. دلش می‌خواست هرچه به دهانش می‌آید بگوید ولی کفر نگفت. نگفت که «حالا مردها رو خلق نمیکردی، نمی‌شد؟» بعد یاد حرف مادرش افتاد، شب خواستگاری که توی آشپزخانه موقع چای‌ریختن توی استکان‌های ناصرالدین‌شاهیِ جهیزیه‌‌ی چهل سال پيش خودش، گفته بود «حالا شوهرت ارتشی نباشه نمیشه؟» و تا برود بنشیند کنار بقیه مهمان‌‌ها، یک‌ریز غر زده بود. دختر اما توی چهارچوب در، از پشت پرده‌ی سفید توری گل‌گلی، مرد را دیده بود و همانجا باز عاشقش شده بود. عاشق هیکل چهارشانه‌، سبیل سیاه پرپشتی‌ که تا روی لبش را پوشانده، مبادی آداب بودنش، راحت ننشستنش‌، کت و شلوار هاکوپیان، بوی ادکلن دیور هوم، معذب بودنش، حتی عرق‌کردنش، حتی سکوتش، حتی سینه‌ی بالا داده و سرِ سر به زیر و لبخند‌های مردانه‌ی جذابش. بعدتر هم توی زندگی، دوباره عاشق اخلاقِ مردانه‌اش شد. اینکه هیچ‌وقت با غرور مردانه، توی ذوقِ زنانه‌اش نمی‌زد، همیشه حامی‌اش بود، هر ديوانگی‌ای که می‌خواست کنارش انجام می‌داد. غیرتش را فقط خرج لباس زن نمی‌کرد، همیشه می‌گفت مرد باید طوری باشد که آب توی دل زن تکان نخورد! مثل همه‌ی مرد‌ها اخلاق بد هم زیاد داشت، مثلاً حقوق پایین، شغل دوم، مأموريت رفتن‌های ناگهانی‌، و از همه بدتر نبودن‌هایش. مثل الان که یک ساعت است خانه‌شان را زده‌اند و مرد جواب تلفن را نمی‌دهد. تازه هنوز نمی‌داند که مرد ديگر هرگز جواب تلفن را نخواهد داد.. سید مصطفی موسوی @ir_tavabin
دستبوسِ تمام ارتشی‌ها و خانواده‌هایشان. ببخشید اگر این قلم، حق مطلب و زحمت‌تان را ادا نمی‌کند. این‌روزها همه درگیرِ حماسه‌های سپاهیانِ جان‌برکف‌ هستیم، گفتم گوشه‌ای از مجاهدت شما رو هم نشون بدم..

۲۰:۰۸

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail
پویش‌ «دست صلابت» undefinedundefinedعلامت پیروزی ما مشت گره‌کرده‌ست‌!
ارسال تصویر @tavabin
@ir_tavabin

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined تصویر
thumbnail

۹:۰۹

ـ دو دِلم.ـ دو دِل به دردِ میدانِ مُبارزه نمی‌خورد. فقط در لحظه‌های عمل، دستِ اهلِ عمل را می‌لرزاند و نمی‌گذارد ضربه‌ها درست در همان جایی که باید، فرود بیایند. مُردّد، زخمی می‌کند؛ و دشمنِ زخمی، به مراتب خطرناک‌تر از دشمنِ سلامت است. فضل‌الله برود طرفِ پدر و او را بپاید ـ می‌شنوی فضل؟ ـ و تو، خانه‌نشین شو! من به برادرانی چنین، تکیه نمی‌کنم.
#کتاب بر جاده‌های آبی سرخنادر ابراهیمی@ir_tavabin

۱۰:۰۹

حق همیشه بر باطل پیروزه. این سنت خداست. من نمیگم جمهوری اسلامی حقه ( هرچند که اعتقادم همینه ) اما قطعاً دشمنش‌ که آمریکا و اسرائیل باشن باطل هستن! اینو هم من نمیگم، اسناد اپستین میگن و دنیایی که از دست آمریکا ظلم‌های زیادی دیده از زمان سرخپوست‌ها تا امروز..
@ir_tavabin

۱۳:۳۳

thumbnail
«ایران از پای نمی‌اُفتد، می‌تپد و چون قُقنوس از خاکستر خود برمی‌خیزد.هزاران هزار صدا در خرابه‌هایِ تو پیچید که: «دیوان آمد، دیوان آمد!» این صدا در خرابه‌هایِ دیگر نیز پیچیده‌ است و گوشِ روزگار با آن آشناست؛ ولی دیوان می‌آیند و می‌روند، غولان می‌آیند و می‌روند، دوالپایان پاورچین پاورچین می‌گذرند، و آن روندهٔ بزرگ که ایران نام دارد، می‌مانَد.»
- محمّد‌علی اسلامی ندوشن.[ عکس برای سوختن انبار نفت شهران است]
@ir_tavabin

۱۴:۲۳

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined حبه‌ی‌ قند را کنج لپش‌ مثل اسیر بعثی نگه‌داشته و قلپ‌قلپ‌ چای کمرباریک‌ را می‌نوشد. آهِ هزارساعت کار را از سینه بیرون می‌دهد و در جوابِ صاحبخانه که می‌پرسد«اوستا چهارچوب و شیشه رو جنس خوب کار کردی دیگه؟» ابروهایش را گره‌ می‌دهد و می‌گوید«حاجی من خودم نُه سال جبهه بودم! جنگنده از داخل خونه‌ت هم رد بشه این قاب و شیشه هیچیش‌ نمیشه خیالت راحت!» بعد به پشتیِ سی‌ساله‌‌ی اتاق تکیه می‌دهد و زیرچشمی حالِ خانه را ورانداز‌ می‌کند. چشم‌هایش از مبل‌های زیتونی و فرش‌های کاشان می‌گیرد و می‌رود وسط دیوارهای شیری، کنار کتابخانه، روی تنها قاب عکس خانه می‌ایستد. سر و صدای نوه‌های صاحب‌خانه همه‌جا پيچيده است. اسیر بعثی هنوز‌ گوشه‌ی لپش‌ خیس می‌خورد که رو به صاحبخانه می‌گوید«خدا وکیلی مَرده! خیلی مَرده! یه مدت چندسال پیش شیشه‌های سمت بیت رو که مینداختم فهميدم. یه پیرزن ارمنی همسایه‌ی خیابون بالایی‌شون بود میگفت آقایی خامینی‌ای‌ مردی‌ خوبیه‌ هاربار ناذری میده میگه به هامسایی‌ها هم بیدن‌! کاباب‌ نمیده ولی قیمه‌هاش عالیه. خدا باراش‌ بخواد! ما کی ازش بادی نادیدیم‌!» و ادای ارمنی‌ حرف زدن زن را در می‌آورد بدون اینکه خنده‌اش بگیرد. صاحبخانه رو به قاب عکس می‌گوید«هرکی ازش بد میگه خودش بده! هرکی ازش بدی دیده‌ چشاش بد می‌بینه!» و عصبی پای راستش را تکان می‌دهد. پای چپش را نمی‌تواند. پای چپش را در خاک حیاط زندان‌ِ تکریت جا گذاشته است. افسر سبیل کلفت بعثی جلوی خِیل اُسرا به مادرِ خمینی فحش بدی داده بود. مرد عصبی شده بود. پاهایش عصبی شده بود. بلند شده بود و دست بسته، با پای چپ زده بود توی صورت افسر و حیثیت بعثی را مثل صورتش به خاک و خون کشیده بود. به شب نرسیده پایش را قطع کردند. به هوش که آمده بود گفته بود«فدای سر خمینی و خامنه‌ای» و ناراحت بود. فکر کرده بودند که چون یک پایش را از دست داده گریه می‌کند. اما ناراحت بود که چرا دو تا پایش را نداده است. به کسی نگفت، حتی بعدها به بنیاد شهید. ماجرا بین خودش و خاک تکریت ماند اگر ثوابی داشت. چند روز‌ پیش آمریکایی‌ها خانه‌شان را زدند. صاحبخانه روی‌ پای راستش ایستاده بود جلوی پنجره. یاد چای خوردن و حرف‌‌های اوستا افتاده بود. به پنجره نگاه می‌کرد و به خانه‌ی خراب شده. به دیوار و قاب عکس و خامنه‌ای که دیگر نیست. به خانواده‌ و نوه‌هایش که رفته بودند هم فکر نکرد. با خودش گفت «فدای سر خمینی و خامنه‌ای» سید مصطفی موسوی @ir_tavabin
گفت فدای سر خمینی و خامنه‌ای

۱۴:۴۸

توابین / سید مصطفی موسوی
undefined زن بی‌حوصله و کلافه نشسته‌ است روی‌ سرامیک سفید راهروی خانه. هزارسال غر زدنِ دخترانه توی گلویش‌ گیر کرده است. می‌خواهد گریه کند. اگر چاقوی میوه‌‌خوری جلویش بود، هر مردی را می‌دید می‌زد، بدتر از قاتل‌های زنجیره‌ای. دوست داشت ماشین را بردارد و موقع خروج از پارکینگ مثل همیشه گلگیر شاگرد را بمالد به ستون دم در و بعد کف کفش پاشنه‌بلند قرمز را بکوبد سر پدال گاز و توی خیابان هر مردی را دید زیر بگیرد. دلش می‌خواست هرچه به دهانش می‌آید بگوید ولی کفر نگفت. نگفت که «حالا مردها رو خلق نمیکردی، نمی‌شد؟» بعد یاد حرف مادرش افتاد، شب خواستگاری که توی آشپزخانه موقع چای‌ریختن توی استکان‌های ناصرالدین‌شاهیِ جهیزیه‌‌ی چهل سال پيش خودش، گفته بود «حالا شوهرت ارتشی نباشه نمیشه؟» و تا برود بنشیند کنار بقیه مهمان‌‌ها، یک‌ریز غر زده بود. دختر اما توی چهارچوب در، از پشت پرده‌ی سفید توری گل‌گلی، مرد را دیده بود و همانجا باز عاشقش شده بود. عاشق هیکل چهارشانه‌، سبیل سیاه پرپشتی‌ که تا روی لبش را پوشانده، مبادی آداب بودنش، راحت ننشستنش‌، کت و شلوار هاکوپیان، بوی ادکلن دیور هوم، معذب بودنش، حتی عرق‌کردنش، حتی سکوتش، حتی سینه‌ی بالا داده و سرِ سر به زیر و لبخند‌های مردانه‌ی جذابش. بعدتر هم توی زندگی، دوباره عاشق اخلاقِ مردانه‌اش شد. اینکه هیچ‌وقت با غرور مردانه، توی ذوقِ زنانه‌اش نمی‌زد، همیشه حامی‌اش بود، هر ديوانگی‌ای که می‌خواست کنارش انجام می‌داد. غیرتش را فقط خرج لباس زن نمی‌کرد، همیشه می‌گفت مرد باید طوری باشد که آب توی دل زن تکان نخورد! مثل همه‌ی مرد‌ها اخلاق بد هم زیاد داشت، مثلاً حقوق پایین، شغل دوم، مأموريت رفتن‌های ناگهانی‌، و از همه بدتر نبودن‌هایش. مثل الان که یک ساعت است خانه‌شان را زده‌اند و مرد جواب تلفن را نمی‌دهد. تازه هنوز نمی‌داند که مرد ديگر هرگز جواب تلفن را نخواهد داد.. سید مصطفی موسوی @ir_tavabin
thumbnail
کیک و شمع نُه سالگی را پشت سرش می‌گیرد و آرام لای در را باز می‌کند مبادا دخترکش‌ مثل همیشه بپرد توی بغل و سورپرایزش‌ لو‌ برود. با چشم و ابرو به خانومش‌ اشاره می‌رود تا اگر موقعیت سفید است بیاید داخل. کیک را که توی‌ یخچال پنهان می‌کند ولو می‌شود روی‌ مبل خانه. خانومش کنارش می‌نشیند و با نگرانی‌ نگاهش می‌کند. بعد از بوسیدن حق‌النسای‌ مردش می‌گوید«این بچه خیلی می‌ترسه از صدای انفجارها.. کاش میشد یه چندروز‌ بریم داهات ما؟ ها؟» مرد کنترل را برمی‌دارد و اخبار را بدون صدا نگاه می‌کند. مرد نمی‌گوید که «به خدا منم می‌ترسم! منم اصلاً همیشه تو زندگیم می‌ترسیدم. از نشدن‌ها بیشتر! من از اینکه کارام جور نشه می‌ترسم، از اینکه راننده تاکسی بدزدتم، از اینکه تو خیابون گوشیم رو بزنن، از اینکه مجبور شم تو فلان اداره رشوه بدم می‌ترسم، از اینکه تن ماهی روی‌ اجاق بترکه می‌ترسم. از اینکه ماشین رو قفل نکرده باشم و دزد بزنه تو گوشش، از اینکه وقتی از خیابون رد میشی یکی پشت فرمون سرش تو گوشی کوفتیش باشه و‌ تو و بچه رو نبینه و خدایی نکرده زبونم لال بهتون بزنه.. از اینکه سر ماه اجاره خونه نرسه می‌ترسم، من شب‌ها وقتی شما دو تا خوابید تو خواب نفستون بالا نیاد می‌ترسم، صدبار میام نگاه می‌کنم قفسه سینه‌تون بالا پایین میشه یا نه؟ از اینکه دکتر قرص و آمپول اشتباهی بهتون بده می‌ترسم، از اینکه ترمز ماشین ‌کار نکنه، از اینکه تو مدرسه کسی بچه رو شوخی شوخی هل بده، از اینکه بچگی‌کردن بچه‌م رو نبینم، از اینکه چیزی بخواد و نتونم براش بگیرم، از اینکه غذا تو گلوش بپره، از اینکه...»
همه‌جا به هم ریخته و موقعیت قرمز است، صدای سوت انفجار لعنتی از توی گوش مرد بیرون نمی‌رود، چشم که باز می‌کند دیگر چیزی برای ترسیدن نیست، هیچ چیزی..
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin

۱۷:۵۳

thumbnail
ما حزب‌الله رو تنها نذاشتیم! نشونه‌ش خون عزیزانمون‌ که داره تو خاک لبنان می‌ریزه..شیخ عبدالله عزیزشهادتت مبارکundefined
من چندروز بیشتر ندیدمت اما امیدوارم بزودی در بهشت ببینمت! امیدوارم شفاعت یادت نره..
@ir_tavabin

۱۸:۵۲

سلطنت‌طلب‌هایی‌ که سالها با دربه‌دری و آوارگی‌ تو خارج کشور و تحقیرِ دولت‌هایی که فکر میکردن فرش قرمز براشون پهن کردن زندگی میکنن، به مردم شریف ایران تهمت میزنن که شبی یکی دو تومن میگیرن تا بیان تو تجمع و پرچم بچرخونن‌ و شعار بدن!اولاً قیمتِ شبی فلان‌قدر، کاسبیِ خودتون و خانواده‌هاتونه‌! ثانیاً این حرکات مردمی میلیاردها‌ می‌ارزه که نه جمهوری اسلامی و نه فرشته‌های الهی از پس حساب کردنش بر نمیان! اَجرش‌ فقط با خداست..
@ir_tavabin

۸:۵۵