۲.۵K
۲۱:۱۰
۲.۵K
۲۱:۱۰
توابین / سید مصطفی موسوی
قبلترها میترسیدم از پیر شدن، از رعشهی دستان چروکیده و رگهای کبود بادکرده که روی صورت کوچک و صاف نوههایم کشیده شود. از فکر دیدن تار موهای سفید روی سرم، از چروک پیشانی بلندم، ته دلم خالی میشد! سخت بود تصور اینکه تنها بروم توی پارک مثل باقی پیرمردها بنشینم و ساعتها زل بزنم به رقص شاخهی درختهای لابد پیرتر از خودم و صدای خندههای از ته دل بچهها که احتمالا باید لبخند بیاورد به لبهایم. قبلترها میگفتم دلم نمیخواهد پیر بشوم! الان هم میگویم! چندسال پیش به آن شیخ پیرمردِ مقامِ مسئول هم گفتم که نشسته بود آن سوی میز چوبی که شاید همسنِ هم بودند. پیرمرد ریشهایش رنگ عمامهاش شده بود و تسبیح شاهمقصود به دست، یک خط حرف میزد یک دانه تسبیح میانداخت. گفت برای چه بروی سوریه؟ نگفتم جهاد، نگفتم جنگ، نگفتم خستهام، نگفتم و فکر کرد جواب ندارم.. من حواسم به عکس امام پشت سرش بود که پیرمردی با عمامه مشکی و نگاه پر از جذبهاش داخل قاب چوبی قدیمی، زل زده بود به من و با نگاهش میگفت انقلاب نکردیم که بنشینند پشت میز جوانها را نصیحت کنند! گاهی میان جملات تکراری و شعاری دستی به ریشهای سفیدش میکشید که یعنی اینها را در آسیاب سفید نکردهام و بعد هرچه نصیحت بلد بود نقل قول، ولی افاقه نمیکرد! منِ جوانِ عمامه مشکی به سر، این سمت میز اسپند روی آتش شده بودم. گروه گروه همقطارهایم میرفتند و حس جاماندن داشت ضربان قلبم را گرومپ گرومپ بالا میبرد! لنگ اجازهی خروج از کشور با امضای این پیرمرد بودم! انگار که یاسین بخوانم هرچه میگفتم اثر نمیکرد و هرچه میگفت اثر نمیکرد! آخر سر ناله سردادم که حاجآقا هرچه بگویید سمعا و طاعتا! ولی من دلم نمیخواهد ریشهایم سفید بشود! نمیخواهم مثل همه بمیرم! از اینکه قطعه شهدا خاکم نکنند میترسم! من میگفتم و پیرمرد عمامه به سر فقط نگاه میکرد! سر آخر هم رضایت نداد و نشد آن چه باید بشود، اسم ما در لیست بنیاد شهید ثبت نشد.. الان نمیترسم! البته به همان قدری که از بالا رفتن سن شناسنامهام نمیترسم، پیر شدن را هم نمیخواهم! قبلترها که میترسیدم از پیر شدن، چون هنوز به آن پیرمردِ محبوبم، به تار موهای سفیدش، به چروک پیشانیاش، به صدای پختهی مردانهاش دقت نکرده بودم! به اینکه او توی این سن مگر نباید بنشیند خانهشان قد کشیدن بچههایش را ببیند و قربان صدقهشان برود؟ مگر نباید با شیرینکاری نوههایش عشق کند؟ این پیرمرد با آن موهای سپیدش، آغوش عمیقش، لبخند گرمش، عراق چه میکرد؟ دور از وطن، نیمهی شب، میان حجم آتش.. خدا رحمتت کند حاجقاسم #سید_مصطفی_موسوی @ir_tavabin
عمریست که من در سر، سودایِ فلان دارم.
۲.۳K
۲۱:۵۰
- طفلی دلم.
۱.۸K
۱۰:۴۵
جهت اطعام غدیر
در تهران و سیستانبین محبان و نیازمندان امیرالمؤمنین
شماره کارت:5892107046923523
شماره حساب:38188011502222105
شماره شبا:IR140150038188011502222105
@tavabinjahadi | خیریه توابین
شماره کارت:5892107046923523
شماره حساب:38188011502222105
شماره شبا:IR140150038188011502222105
@tavabinjahadi | خیریه توابین
۱.۹K
۱۰:۵۳
خودم امسال نمیتونم برم زابل متأسفانه.(و چقدر برام سخته 
) ولی هم پول رو میدم به دوستانی که اونجا هستن هم توی تهران اطعام داریم.بسم الله
۱.۸K
۱۰:۵۴
توابین / سید مصطفی موسوی
خودم امسال نمیتونم برم زابل متأسفانه.(و چقدر برام سخته 
) ولی هم پول رو میدم به دوستانی که اونجا هستن هم توی تهران اطعام داریم. بسم الله
ولی پیشنهادم اینه خودتون غذا بپزید. یا بین فامیل و آشنا پخش کنید یا ببرید بیمارستان/مرکز سالمندان/آسایشگاه جانبازها/و... پخش کنید. یعنی خودتون انجام بدید اگر شرایطش رو دارید.. این خیلی حس بهتری داره! اگرم هردو باشه یعنی هم کمک مالی کنید هم خودتون انجام بدید که مرحبا.
۱.۷K
۱۱:۵۳
حالم بَده. انگار رفتم دستشوییِ بازار، تو صف همه سیبیل به سیبیل وایسادن، تو که رفتم در رو که بستم دو تا سوسک سیاهِ بالدار جلوم روی دیوار دیده باشم. نه میشه بیرون بیای جیغ بکشی بگی از سوسک نمیترسمها، چندشم میشه، نه میتونی یه دلِ سیر، قضای حاجت کنی. هر سهتامون معذب وایسادیم ببینیم چی میشه..
@ir_tavabin
@ir_tavabin
۸۹۸
۱۸:۵۲
کلکسیون این ماشینها رو دارم تکمیل میکنم. تو دهه سوم زندگیم. خیلی جذابه. خیلی حس خوبی داره. ولی نه به اون اندازه که تو بچگی داشت. هرچیزی تو زمان خودش باید برسه..
@ir_tavabin
@ir_tavabin
۳۱۴
۱۹:۴۳