مَروی
-بحران روایت- #قسمت_سوم کتاب بحران روایت، یک برداشت بسیار متعالی از چیستی روایت ارائه میدهد. من هیچ ادعا ندارم که کامل منظور آقای چول هان را متوجه شدهام، اما بهنظر میرسد شبیهترین چیزها به روایت در نزد این فیلسوف، «دین» است؛ کما اینکه خود به این موضوع اشاره میکند. لااقل دو برداشت اشتباه درباره روایت وجود دارد. اول اینکه روایت، درباره اکنون نیست. روایت، درباره گذشته و آینده است. روایت در عصر مدرن و شبکههای اجتماعی، همواره سراغ اکنون میرود. هر روز کلی اخبار لحظهای تولید و منتشر میشود و فردا، هیچ کدام به یاد نمیآیند. انسان مدرن، درگیر اکنون است؛ حال آنکه روایت، تلاش میکند گذشته را به آینده متصل کند. به انسان، سرگذشت بدهد و بگوید تو و اجداد تو، این گونه زندگی کردهاید و حالا ادامه مسیر باید این شکلی باشد. در نتیجه، روایت درباره هویت انسان است. اما اشتباه دوم. روایت قرار نیست واقعیت را شفاف کند. ما فکر میکنیم باید با روایت کردن، نشان بدهیم که در واقعیت، چه چیز رخ داده است. این، همان در دام «اکنون» افتادن است. این، مأموریت «علم» است که واقعیت را توضیح بدهد و در کارش چندان هم بد نیست. روایت اتفاقاً با ابهام و عدم شفافیت انس دارد. انسان مدرن، چون هیچ روایتی از زندگی ندارد، ناگزیر و سراسیمه به دنبال روشن کردن تمام نقاط مبهم است؛ پس علم را میپرستد و جهانش از روایت تهی میشود. ما، ناگزیر از ابهام هستیم و روایت این ابهام را برای ما قابل فهم و تحمل میکند. این دو، یعنی «اتصال گذشته به آینده» و «حرکت دادن انسان در این مسیر با وجود ابهام آن»، رسالت دین است. قصههای دینی دقیقاً همین کار را برای ما میکنند. اسطورههای یونان هم. ما هر چه جلو آمدهایم، از روایت فاصله گرفته و درگیر روزمره شدهایم. این است که به بحران روایت خوردهایم و حالا میخواهیم با قصهگویی و یا در واقع قصهفروشی، همهی آن را جبران کنیم. چقدر نشدنی! چول هان مدام درباره روایت حرف میزند، اما حرفی از راوی به میان نمیآورد. من احساس میکنم همهی دعوا سر راوی است. این گره کور را، راوی میتواند باز کند. ما، برای اینکه به روایت برگردیم، نیاز به رهبرانی داریم. یک سری آدم حسابی که حلقهی قصهفروشی را بشکنند و واقعاً راوی باشند. اما راوی کیست؟ چه کسی میتواند به معنایی که گفته شد، روایت کند؟ #ادامه_دارد (انشاءالله) -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
-بحران روایت-
#قسمت_چهارم
در دوران راهنمایی با یک مجموعهی تربیتی توی شهرمان آشنا شدم؛ فرهنگسرای مهدویت. از این فرهنگسراهای صورتی نبودها! مذهبیِ حسابی بودند. آنجا بیشتر درباره هدف زندگی حرف میزدیم و اینطور چیزها. یک زمانی که دیگر خیلی پیش رفته بودیم و انتظار میرفت که ما کمکم مربیِ نسلِ بعد بشویم، مربیام بهم حرف مهمی زد. گفت که مربی، فقط خداست. ما خیلی باشیم، شلنگیم. تربیت را از مربی واقعی منتقل میکنیم. اصلیترین پیشنیاز این کار هم این است که خودمان تربیت شدهباشیم. حالا میخواهم بگویم در این عالم، راوی فقط خداست و ما نهایتاً مثل شلنگ، از آن قصهای که خدا تعریف میکند، محصول روایی تولید میکنیم.
ما داریم به نامسئلهی روایت میپردازیم، در حالی که مسئله راوی است. ما هیچ کدام خالق روایت نیستیم. به هر حال این ما نیستیم که سرگذشت جهان را رقم زده یا سرنوشت آن را تعیین میکنیم. اینها کار خداست. راوی خداست و او قصهی ما را در ادیان و کتب الهیاش روایت کرده است. حالا ما هم اگر بخواهیم نقش شلنگ را بازی کنیم، اصلیترین پیش نیازش این است که درست و اصولی، منطبق بر خطوطی که خدا توی روایتش ترسیم کرده زندگی کنیم. به سرگذشتی که گفته ایمان بیاوریم و بهسوی سرنوشتی که میخواهد حرکت کنیم. باید آدم حسابی شویم. در واقع، مسئله این است که ما چقدر روایتِ خدا را زندگی کردهایم؟ چقدر تجربه زیستههای ما توی این خطوط روایی پیش میرود؟ اگر توی این خطوط نباشند، چطور با تعریف کردنشان، روایت خدا از خلقت را بازتولید کنیم؟
از این حرف خیلی میشود دلالت گرفت. من چندتایی اش را برای خودم نوشتم؛ اما در همهشان تردید دارم و فعلاً صلاح نیست منتشر کنم. اما بدانید و آگاه باشید که اگر آدم حسابی نشوید، نمیتوانید روایت کنید. تجربهزیستههایتان برای روایت کردن، تنظیم نمیشود. به تجمعات علیه کفر و استکبار میروید، اما سوژه درست سراغتان نمیآید. ماه رمضان روزه میگیرید، اما جز گرسنگی نصیبتان نشده که تعریف کنید. خاطراتتان از آقامصباح را تعریف میکنید، اما به حاشیه میروید. خودتان را به راوی و اولیائش متصل کنید و توی خط رواییاش بیندازید. وگرنه هیچ نکردهاید. فعلاً خلاص.
#قسمت_پایانی (فعلاً)
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
#قسمت_چهارم
در دوران راهنمایی با یک مجموعهی تربیتی توی شهرمان آشنا شدم؛ فرهنگسرای مهدویت. از این فرهنگسراهای صورتی نبودها! مذهبیِ حسابی بودند. آنجا بیشتر درباره هدف زندگی حرف میزدیم و اینطور چیزها. یک زمانی که دیگر خیلی پیش رفته بودیم و انتظار میرفت که ما کمکم مربیِ نسلِ بعد بشویم، مربیام بهم حرف مهمی زد. گفت که مربی، فقط خداست. ما خیلی باشیم، شلنگیم. تربیت را از مربی واقعی منتقل میکنیم. اصلیترین پیشنیاز این کار هم این است که خودمان تربیت شدهباشیم. حالا میخواهم بگویم در این عالم، راوی فقط خداست و ما نهایتاً مثل شلنگ، از آن قصهای که خدا تعریف میکند، محصول روایی تولید میکنیم.
ما داریم به نامسئلهی روایت میپردازیم، در حالی که مسئله راوی است. ما هیچ کدام خالق روایت نیستیم. به هر حال این ما نیستیم که سرگذشت جهان را رقم زده یا سرنوشت آن را تعیین میکنیم. اینها کار خداست. راوی خداست و او قصهی ما را در ادیان و کتب الهیاش روایت کرده است. حالا ما هم اگر بخواهیم نقش شلنگ را بازی کنیم، اصلیترین پیش نیازش این است که درست و اصولی، منطبق بر خطوطی که خدا توی روایتش ترسیم کرده زندگی کنیم. به سرگذشتی که گفته ایمان بیاوریم و بهسوی سرنوشتی که میخواهد حرکت کنیم. باید آدم حسابی شویم. در واقع، مسئله این است که ما چقدر روایتِ خدا را زندگی کردهایم؟ چقدر تجربه زیستههای ما توی این خطوط روایی پیش میرود؟ اگر توی این خطوط نباشند، چطور با تعریف کردنشان، روایت خدا از خلقت را بازتولید کنیم؟
از این حرف خیلی میشود دلالت گرفت. من چندتایی اش را برای خودم نوشتم؛ اما در همهشان تردید دارم و فعلاً صلاح نیست منتشر کنم. اما بدانید و آگاه باشید که اگر آدم حسابی نشوید، نمیتوانید روایت کنید. تجربهزیستههایتان برای روایت کردن، تنظیم نمیشود. به تجمعات علیه کفر و استکبار میروید، اما سوژه درست سراغتان نمیآید. ماه رمضان روزه میگیرید، اما جز گرسنگی نصیبتان نشده که تعریف کنید. خاطراتتان از آقامصباح را تعریف میکنید، اما به حاشیه میروید. خودتان را به راوی و اولیائش متصل کنید و توی خط رواییاش بیندازید. وگرنه هیچ نکردهاید. فعلاً خلاص.
#قسمت_پایانی (فعلاً)
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۸:۲۲