-ناشناس-
امروز یک شماره ناشناس بهم زنگ زد. خواست مطمئن بشود درست شماره را گرفته یا نه. پرسید «خانمِ احمدرضا؟». مغزم قفل کرد و ماندم که چه بگویم؟! من خانمِ احمدرضا نبودم؛ اما مطمئن بودم که با من کار دارد! در یک لحظه کل این فرایند در ذهنم پردازش شد که این بنده خدا، کارمند مرکز تماسِ جایی است و یک لحظه فراموش کرده که کدام ستون اکسل اسم بود و کدام فامیل؟ بعد به ترکیب کوکب و احمدرضا نگاه کرده و به طرز عجیبی احتمالِ کوکبِ احمدرضا بودنِ یک فرد در سال ۱۴۰۴ شمسی را بیشتر از احمدرضا کوکب بودنش در نظر گرفته.
بیش از ۲۴ سال است که با این اسم و فامیل زندگی میکنم و کسی تا کنون چنین جنایتی با اسمم نکرده بود. کلی با هم به این جنایت خندیدیم. البته شما سعی کنید با خانم نامحرم اینقدر کِر کِر خنده راه نیندازید. خوب نیست.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
امروز یک شماره ناشناس بهم زنگ زد. خواست مطمئن بشود درست شماره را گرفته یا نه. پرسید «خانمِ احمدرضا؟». مغزم قفل کرد و ماندم که چه بگویم؟! من خانمِ احمدرضا نبودم؛ اما مطمئن بودم که با من کار دارد! در یک لحظه کل این فرایند در ذهنم پردازش شد که این بنده خدا، کارمند مرکز تماسِ جایی است و یک لحظه فراموش کرده که کدام ستون اکسل اسم بود و کدام فامیل؟ بعد به ترکیب کوکب و احمدرضا نگاه کرده و به طرز عجیبی احتمالِ کوکبِ احمدرضا بودنِ یک فرد در سال ۱۴۰۴ شمسی را بیشتر از احمدرضا کوکب بودنش در نظر گرفته.
بیش از ۲۴ سال است که با این اسم و فامیل زندگی میکنم و کسی تا کنون چنین جنایتی با اسمم نکرده بود. کلی با هم به این جنایت خندیدیم. البته شما سعی کنید با خانم نامحرم اینقدر کِر کِر خنده راه نیندازید. خوب نیست.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۹:۵۷
-آدینهی ظلمانی-
مَلِکا! شایستهی درگهِ تو نیست که تو خالق باشی و مخلوق در سخاوت پیشدستی کند؛ و تو غافر باشی و بندهی تو در گذشت، گویِ سبقت برباید؛ که تو کریمی و گدایانِ کویات، بیش از تو کَرَم نمایند.
خداوندا! امروز که اربابِ زر و سیم و خداوندگارانِ بازار، جملگیِ خلق را مشمولِ رحمتِ خویش ساخته و در این آدینهی ظُلمانی درِ خزانهها گشودهاند؛ و بهر شیر مرغ تا جانِ آدمیزاد از بندگانِ تو جز «یکی از صد»ِ بها را نمیستانند.
تو نیز از سَرِ غیرت، گوشه چشمی به این مُشتِ خاک انداز، تخفیفی جانانه در گناهانِ ما عطا فرما. نه یک از دَه، که کم است، و نه نُه از ده، که کافی نیست، و نه حتی یکی کم از صد که سوگند به عزتت، این بندهی روسیاه با انبانی از گناه، حتی با یک از دهِ گناهانش، از نار به نور نرسد و بارِ کج به منزل نبرد.
الها! گر تخفیفِ تو ذرهای از دَه از دَه کمتر باشد، این معاملت را ثمری نیست. پس ما را «بخششِ تمام» ده و قلمِ عفو بر جریدهی خطای ما کِش؛ تا زبان به شکرِ تو گشاییم و دستِ طمع به بندِ کیسهی ملوک و دامانِ دونهمتان نیاویزیم.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
مَلِکا! شایستهی درگهِ تو نیست که تو خالق باشی و مخلوق در سخاوت پیشدستی کند؛ و تو غافر باشی و بندهی تو در گذشت، گویِ سبقت برباید؛ که تو کریمی و گدایانِ کویات، بیش از تو کَرَم نمایند.
خداوندا! امروز که اربابِ زر و سیم و خداوندگارانِ بازار، جملگیِ خلق را مشمولِ رحمتِ خویش ساخته و در این آدینهی ظُلمانی درِ خزانهها گشودهاند؛ و بهر شیر مرغ تا جانِ آدمیزاد از بندگانِ تو جز «یکی از صد»ِ بها را نمیستانند.
تو نیز از سَرِ غیرت، گوشه چشمی به این مُشتِ خاک انداز، تخفیفی جانانه در گناهانِ ما عطا فرما. نه یک از دَه، که کم است، و نه نُه از ده، که کافی نیست، و نه حتی یکی کم از صد که سوگند به عزتت، این بندهی روسیاه با انبانی از گناه، حتی با یک از دهِ گناهانش، از نار به نور نرسد و بارِ کج به منزل نبرد.
الها! گر تخفیفِ تو ذرهای از دَه از دَه کمتر باشد، این معاملت را ثمری نیست. پس ما را «بخششِ تمام» ده و قلمِ عفو بر جریدهی خطای ما کِش؛ تا زبان به شکرِ تو گشاییم و دستِ طمع به بندِ کیسهی ملوک و دامانِ دونهمتان نیاویزیم.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۸:۱۱
-هیچّی-
فردا دارم میروم خواستگاری. دوستی، به امید اینکه زودتر ملتی آزاد و فقط یک نفر پیچاره شود، پیشنهاد داد که امشب نماز استغاثه به حضرت فاطمه بخوانم. گفتم خب، چه اشکالی دارد؟ میخوانم. بالاخره من هم آنقدرها آدم مزخرفی نیستم. نماز را میخوانم، توی سجده سیمم وصل میشود، توسلی میکنم، حاجتی میخواهم، کمی دردودل میکنم و از این جور کارهایی که آدم وقتی معنوی میشود میکند دیگر.
سجده اول مشکل خاصی پیش نیامد. ولی سجده دوم و سوم که باید طرف راست و چپ صورت را زمین میگذاشتیم، کلاً ماجرا فرق کرد. قضیه دردودل کلا کنسل شد و تمام تلاشم این بود که زاویه گردنم طوری باشد که حداکثر مساحت مهر روی صورتم قرار بگیرد و طبق قوانین فیزیک، فشار به حداقل برسد. اما برای این کار، باید انحنای گردن را خیلی بیشتر میکردم و آنجا درگیر میشد. در نتیجه بعد از هر ده تا «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی»، فشار را از صورت به گردن و بعد باز دوباره از گردن به صورت منتقل میکردم. هر سی تا ذکر هم کمر و زانوها نیاز به کمی جابهجایی و کش و قوس پیدا میکردند. البته در آن وضعیت وقتی داشتم به نوشتن این جستار فکر میکردم، باعث شد کمی دردم را فراموش کنم و حتی کمی به شوخیهای ناب خودم بخندم.
در آن وضعیت نمیتوانستم آنقدر تمرکز کنم که ببینم ذکر چندمم. با توجه به اینکه دستهایم روی زمین بود، باید در ذهنم تصور میکردم که این ذکرِ بندِ دومِ انگشتِ وسطِ دستِ چپ بود. حالا بند سوم. خب رسیدیم به بند اول انگشت اشاره... صبر کن... از کدام انگشت شروع کرده بودم؟ این طرفی باید بروم یا آن طرفی؟ بعد این که یادم میآمد، یادم میرفت که بند چندم هستم. بدتر اینکه کم کم «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی» تبدیل شد به «یا فاطمه یا مولاتی اغیثینی» و «اغیثینی یا فاطمه یا مولاتی» و نهایتا « یا اغیث! مولاتی فاطمه!».
خلاصه اینکه قرار بود بعد از سجده آخر، بعد از ۱۱۰ بار ذکر، حاجتم را بخواهم. در آن لحظه، همان دو سه ثانیهای که توان تحمل حالت سجده را داشتم، دیدم هیچّی نمیخواهم. احساس میکنم برخی عبادات بیشتر از اینکه ما را به حاجاتمان برسانند، سعی میکنند ما را متقاعد کنند که واقعا هیچ چیز این دنیا ارزشش را ندارد و نباید اینقدر سخت گرفت.
- توی اتوبوس تهران به یزد با پسزمینه یک آهنگ پاپ که نمیشناسم.- در حال گشودن بابهای جدیدی از خود افشاگری!
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
فردا دارم میروم خواستگاری. دوستی، به امید اینکه زودتر ملتی آزاد و فقط یک نفر پیچاره شود، پیشنهاد داد که امشب نماز استغاثه به حضرت فاطمه بخوانم. گفتم خب، چه اشکالی دارد؟ میخوانم. بالاخره من هم آنقدرها آدم مزخرفی نیستم. نماز را میخوانم، توی سجده سیمم وصل میشود، توسلی میکنم، حاجتی میخواهم، کمی دردودل میکنم و از این جور کارهایی که آدم وقتی معنوی میشود میکند دیگر.
سجده اول مشکل خاصی پیش نیامد. ولی سجده دوم و سوم که باید طرف راست و چپ صورت را زمین میگذاشتیم، کلاً ماجرا فرق کرد. قضیه دردودل کلا کنسل شد و تمام تلاشم این بود که زاویه گردنم طوری باشد که حداکثر مساحت مهر روی صورتم قرار بگیرد و طبق قوانین فیزیک، فشار به حداقل برسد. اما برای این کار، باید انحنای گردن را خیلی بیشتر میکردم و آنجا درگیر میشد. در نتیجه بعد از هر ده تا «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی»، فشار را از صورت به گردن و بعد باز دوباره از گردن به صورت منتقل میکردم. هر سی تا ذکر هم کمر و زانوها نیاز به کمی جابهجایی و کش و قوس پیدا میکردند. البته در آن وضعیت وقتی داشتم به نوشتن این جستار فکر میکردم، باعث شد کمی دردم را فراموش کنم و حتی کمی به شوخیهای ناب خودم بخندم.
در آن وضعیت نمیتوانستم آنقدر تمرکز کنم که ببینم ذکر چندمم. با توجه به اینکه دستهایم روی زمین بود، باید در ذهنم تصور میکردم که این ذکرِ بندِ دومِ انگشتِ وسطِ دستِ چپ بود. حالا بند سوم. خب رسیدیم به بند اول انگشت اشاره... صبر کن... از کدام انگشت شروع کرده بودم؟ این طرفی باید بروم یا آن طرفی؟ بعد این که یادم میآمد، یادم میرفت که بند چندم هستم. بدتر اینکه کم کم «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی» تبدیل شد به «یا فاطمه یا مولاتی اغیثینی» و «اغیثینی یا فاطمه یا مولاتی» و نهایتا « یا اغیث! مولاتی فاطمه!».
خلاصه اینکه قرار بود بعد از سجده آخر، بعد از ۱۱۰ بار ذکر، حاجتم را بخواهم. در آن لحظه، همان دو سه ثانیهای که توان تحمل حالت سجده را داشتم، دیدم هیچّی نمیخواهم. احساس میکنم برخی عبادات بیشتر از اینکه ما را به حاجاتمان برسانند، سعی میکنند ما را متقاعد کنند که واقعا هیچ چیز این دنیا ارزشش را ندارد و نباید اینقدر سخت گرفت.
- توی اتوبوس تهران به یزد با پسزمینه یک آهنگ پاپ که نمیشناسم.- در حال گشودن بابهای جدیدی از خود افشاگری!
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۲۰:۰۳

پاکت هدیه
مَروی
خیلی مبارکه!
-ببینید کی اینجاست!-
پیش نوشت: این مطلب به مناسبت بارگزاری نشریه عین در پلتفرم بهخوان، در همین پلتفرم منتشر شده است.
شاید این طور بهنظر برسد که استخر جای خوبی برای آشنا شدن با یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی واقعیت این است که من توی استخر با «عین» آشنا شدم و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. توی جکوزی علیرضا داشت ضمن کوبیدن دورهی قبل نشریه و تمام عوامل و دستاندرکارانش، توضیح میداد که ما در دوره جدید، بسیار آدمهای نایسی هستیم و قرار است ضمن نوشتن قصهها و تجربهها، کلی کارهای ادایی بکنیم. البته ادبیاتش این نبود؛ ولی من مضمون را سریع گرفتم و گفتم ایول! به یک همچین کارِ ادایی توی ترکیب کارهایم نیاز داشتم.
حالا آن آشنایی اولیه بود و نمیتوان به مکانش ایراد گرفت. باز شاید این طور به نظر برسد که آشپزخانه جای خوبی برای دعوت به همکاری با یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی من توی آشپزخانه برای نوشتن در «عین» دعوت شدم و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. سجاد که دید هیچ اتاقی خالی نیست و محوطه وسط مؤسسه (که چقدر دوستش دارم ولی توصیفش این یادداشت کوتاه را به مقاله تبدیل میکند) هم مشغول است، من را برد توی آشپزخانه. اگر آن موقع میدانستم اینقدر آدمِ حمایتگری است و هی به آدم توجه میکند و حواسش هست که کسی ناراحت نشود، همان جا یک چک میخواباندم توی گوشش (در این لحظه هنوز نمیدانستم یک سال از من بزرگتر است) و از مؤسسه میزدم بیرون. از بس که به خاطر سیبزمینی بودنم، بهم احساس ناکافی بودن منتقل میکند. به هر حال، سجاد آن روز چیزهایی گفت که من خیلی یادم نیست. یک خطیاش این بود که رو بازی نکن!
حالا اینها همه آشنایی با نشریه بود و الزاماً ربطی به خود نشریه ندارد. لذا شاید این طور به نظر برسد که دعوا با یک خانم دکتر، اصلاً موضوع خوبی برای نوشتن در یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی من اولین یادداشتم برای عین را با همین موضوع نوشتم و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. آن شماره، نخ را بهعنوان نماد انتخاب کرده بودند. بله. نخ. دیدید توی این پرچمهای عزا، یکهو یک نخ رنگی رفته لا و لوی پرچم سیاه؟ خب، واقعیت این است که آن نخ هم، ولو اینکه به قیافهاش نخورد، توی دم و دستگاه اباعبدالله است. نمادْ نخ بود تا قصه آدمهایی را بنویسیم که ولو فقط به همین اندازه سیمشان وصل است، ولی خیلی دیده نمیشوند.
حالا آن فقط یک یادداشت بود و دخلی به کل نشریه ندارد. دیگر حتماً این طور بهنظر میرسد که آدم درب و داغانی مثل من، اصلاً شخص خوبی برای هیأت تحریریه یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی باز هم با عرض تأسف باید بگویم که همین آدم درب و داغان، عضو هیأت تحریریه «عین» است و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. واقعیت اینکه نه فقط من، همهمان توی هیأت تحریریهی عین، همین شکلی هستیم. ما، خیلی حرفهای نیستیم. کسانی هم که توی عین مینویسند، معمولاً حرفهای نیستند. دلیاند. اجمالاً قلم خوبی دارند و دلشان میخواهد این قلم خوب را خرج اباعبدالله کنند، پس برای عین مینویسند.
همهی این قصه حسین کرد را تعریف کردم که بگویم حالا عین هم به بهخوان آمده. اگر خواندهاید یا برایش نوشتهاید، توی قفسهتان اضافه کنید، زیرش کامنت بگذارید و به دیده شدنش کمک کنید. اگر هم تا امروز با عین آشنا نبودید (و جداً نمیشود گفت بعد از این مطلب هم چندان آشنا شده باشید)، پیشنهاد میکنم یک نگاهی بهش بیندازید. توی طاقچه بینهایت، بهراحتی در دسترس است.
به زودی فراخوان یادداشت برای شماره بعدِ عین (که برای ماه مبارک است) هم میآید. میتوانید برایمان بنویسید و ما هم خوشحال میشویم که یادداشت شما را چاپ کرده و یا توی سایت منتشر کنیم.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
پیش نوشت: این مطلب به مناسبت بارگزاری نشریه عین در پلتفرم بهخوان، در همین پلتفرم منتشر شده است.
شاید این طور بهنظر برسد که استخر جای خوبی برای آشنا شدن با یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی واقعیت این است که من توی استخر با «عین» آشنا شدم و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. توی جکوزی علیرضا داشت ضمن کوبیدن دورهی قبل نشریه و تمام عوامل و دستاندرکارانش، توضیح میداد که ما در دوره جدید، بسیار آدمهای نایسی هستیم و قرار است ضمن نوشتن قصهها و تجربهها، کلی کارهای ادایی بکنیم. البته ادبیاتش این نبود؛ ولی من مضمون را سریع گرفتم و گفتم ایول! به یک همچین کارِ ادایی توی ترکیب کارهایم نیاز داشتم.
حالا آن آشنایی اولیه بود و نمیتوان به مکانش ایراد گرفت. باز شاید این طور به نظر برسد که آشپزخانه جای خوبی برای دعوت به همکاری با یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی من توی آشپزخانه برای نوشتن در «عین» دعوت شدم و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. سجاد که دید هیچ اتاقی خالی نیست و محوطه وسط مؤسسه (که چقدر دوستش دارم ولی توصیفش این یادداشت کوتاه را به مقاله تبدیل میکند) هم مشغول است، من را برد توی آشپزخانه. اگر آن موقع میدانستم اینقدر آدمِ حمایتگری است و هی به آدم توجه میکند و حواسش هست که کسی ناراحت نشود، همان جا یک چک میخواباندم توی گوشش (در این لحظه هنوز نمیدانستم یک سال از من بزرگتر است) و از مؤسسه میزدم بیرون. از بس که به خاطر سیبزمینی بودنم، بهم احساس ناکافی بودن منتقل میکند. به هر حال، سجاد آن روز چیزهایی گفت که من خیلی یادم نیست. یک خطیاش این بود که رو بازی نکن!
حالا اینها همه آشنایی با نشریه بود و الزاماً ربطی به خود نشریه ندارد. لذا شاید این طور به نظر برسد که دعوا با یک خانم دکتر، اصلاً موضوع خوبی برای نوشتن در یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی من اولین یادداشتم برای عین را با همین موضوع نوشتم و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. آن شماره، نخ را بهعنوان نماد انتخاب کرده بودند. بله. نخ. دیدید توی این پرچمهای عزا، یکهو یک نخ رنگی رفته لا و لوی پرچم سیاه؟ خب، واقعیت این است که آن نخ هم، ولو اینکه به قیافهاش نخورد، توی دم و دستگاه اباعبدالله است. نمادْ نخ بود تا قصه آدمهایی را بنویسیم که ولو فقط به همین اندازه سیمشان وصل است، ولی خیلی دیده نمیشوند.
حالا آن فقط یک یادداشت بود و دخلی به کل نشریه ندارد. دیگر حتماً این طور بهنظر میرسد که آدم درب و داغانی مثل من، اصلاً شخص خوبی برای هیأت تحریریه یک نشریهی فاخر نیست؛ ولی باز هم با عرض تأسف باید بگویم که همین آدم درب و داغان، عضو هیأت تحریریه «عین» است و اتفاقاً «عین» بسیار تا بسیار آدمْحسابی و فاخر است. واقعیت اینکه نه فقط من، همهمان توی هیأت تحریریهی عین، همین شکلی هستیم. ما، خیلی حرفهای نیستیم. کسانی هم که توی عین مینویسند، معمولاً حرفهای نیستند. دلیاند. اجمالاً قلم خوبی دارند و دلشان میخواهد این قلم خوب را خرج اباعبدالله کنند، پس برای عین مینویسند.
همهی این قصه حسین کرد را تعریف کردم که بگویم حالا عین هم به بهخوان آمده. اگر خواندهاید یا برایش نوشتهاید، توی قفسهتان اضافه کنید، زیرش کامنت بگذارید و به دیده شدنش کمک کنید. اگر هم تا امروز با عین آشنا نبودید (و جداً نمیشود گفت بعد از این مطلب هم چندان آشنا شده باشید)، پیشنهاد میکنم یک نگاهی بهش بیندازید. توی طاقچه بینهایت، بهراحتی در دسترس است.
به زودی فراخوان یادداشت برای شماره بعدِ عین (که برای ماه مبارک است) هم میآید. میتوانید برایمان بنویسید و ما هم خوشحال میشویم که یادداشت شما را چاپ کرده و یا توی سایت منتشر کنیم.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۵:۵۳
راستش سهشنبه اتفاق خیلی مهمی افتاده که دوست دارم دربارهاش بنویسم. اما راستِ راستش اینکه کمی از اینکه چند وقتی کانال بدون مطلب مانده ناراحتم و بیشتر دلم میخواهد که فقط یک چیزی بنویسم بلکه اینجا از این سوت و کوری در بیاید. این است که این نیت ناپاک، اجازه نمیدهد آن اتفاق پاک را روایت کنم.
در همین حد بگویم که خانمی، روز سهشنبه آمده جلوی در دانشگاه و به نگهبان یک بسته داده. چه بوده آن بسته؟ شش صفحه نامه خطاب به عوامل «عین». باز میگویم. با این نیت خراب، نمیتوانم قصه این نامه را تعریف کنم. اجمالاً اینکه برایمان تعریف کرده که روزهای بدی داشته و اتفاقا با چوبپر عین، همسفر حج شده و چقدر این همسفر حالش را خوب کرده. این روزها خیلی به یک «خداقوت» این شکلی نیاز داشتم.
توی آن نامه، کلی جمله نقل قول کرده از یادداشتهای مختلف که آنها را دوست داشته؛ اما متأسفانه هیچ کدام برای یادداشت من نبودند. انکار نمیکنم که عکس صفحههای نامه را تند تند رد میکردم تا بلکه یک کلمه از خودم را بین آن بریدهها پیدا کنم. فکر میکنم خیلی اتفاق عجیبی است اگر یک نفر از روی متنی که من نوشتهام، با خودکار بنویسد و بگوید این را خیلی دوست داشتم. بهنظرم تا حالا چنین تجربهای نداشتهام. مخصوصا یک آدم غریبه که دیگر مطمئنی برای دل خوشی تو چنین کاری نمیکند.
خلاصه. خطاب به نویسندگان شماره اخیر عین، اگر این پیام را میخوانند. خانمی به اسم عاطفه با یادداشتهای شما گریه کرده و گفته که حالش را خیلی خوب کردهاید. من نتوانستم منتظر سازوکارهای رسمی برای انتقال این پیام باشم. مثل من بهتزده شوید؛ مخصوصاً آنهایی که ازتان بریده نوشته. حتی فکرش را هم نکنید که بگویم از کدام یادداشتها بریده نوشته. اصلاً هم بهتان حسودیام نمیشود. همین هست، که هست.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
در همین حد بگویم که خانمی، روز سهشنبه آمده جلوی در دانشگاه و به نگهبان یک بسته داده. چه بوده آن بسته؟ شش صفحه نامه خطاب به عوامل «عین». باز میگویم. با این نیت خراب، نمیتوانم قصه این نامه را تعریف کنم. اجمالاً اینکه برایمان تعریف کرده که روزهای بدی داشته و اتفاقا با چوبپر عین، همسفر حج شده و چقدر این همسفر حالش را خوب کرده. این روزها خیلی به یک «خداقوت» این شکلی نیاز داشتم.
توی آن نامه، کلی جمله نقل قول کرده از یادداشتهای مختلف که آنها را دوست داشته؛ اما متأسفانه هیچ کدام برای یادداشت من نبودند. انکار نمیکنم که عکس صفحههای نامه را تند تند رد میکردم تا بلکه یک کلمه از خودم را بین آن بریدهها پیدا کنم. فکر میکنم خیلی اتفاق عجیبی است اگر یک نفر از روی متنی که من نوشتهام، با خودکار بنویسد و بگوید این را خیلی دوست داشتم. بهنظرم تا حالا چنین تجربهای نداشتهام. مخصوصا یک آدم غریبه که دیگر مطمئنی برای دل خوشی تو چنین کاری نمیکند.
خلاصه. خطاب به نویسندگان شماره اخیر عین، اگر این پیام را میخوانند. خانمی به اسم عاطفه با یادداشتهای شما گریه کرده و گفته که حالش را خیلی خوب کردهاید. من نتوانستم منتظر سازوکارهای رسمی برای انتقال این پیام باشم. مثل من بهتزده شوید؛ مخصوصاً آنهایی که ازتان بریده نوشته. حتی فکرش را هم نکنید که بگویم از کدام یادداشتها بریده نوشته. اصلاً هم بهتان حسودیام نمیشود. همین هست، که هست.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۱۹:۱۱
ما اخیرا چیزی برگزار کردیم که اسم باکلاسش «فوکوس گروپ» است و اسم کمتر باکلاسش «گروه کانونی». لُریاش اینکه ۸-۹ نفر آدم رندم و معمولی را پیدا میکنیم و مینشانیم دور یک میز. فقط باید جنسیت و گروه سنیشان مشابه باشد. بهشان موضوع و سؤالات مشخصی میدهیم و میگوییم دربارهاش حرف بزنند. میخواهیم ببینیم مردم عادی درباره یک موضوع، چطور فکر میکنند و روی چه نقاطی خیلی تمرکز میکنند یا حتی ادبیاتشان درباره آن موضوع چطور است. مثلاْ چه کلماتی را برای بیان افکار و احساسشان انتخاب میکنند. موضوع گروه کانونی ما، سواد فضای مجازی بود.
- ادامه دارد. سعی میکنم روزی یک بند بنویسم. هرچند مطمئن نیستم قرار است به کجا ختم شود.
#سواد_فضای_مجازی#قسمت_اول
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
- ادامه دارد. سعی میکنم روزی یک بند بنویسم. هرچند مطمئن نیستم قرار است به کجا ختم شود.
#سواد_فضای_مجازی#قسمت_اول
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۵:۱۵
مَروی
ما اخیرا چیزی برگزار کردیم که اسم باکلاسش «فوکوس گروپ» است و اسم کمتر باکلاسش «گروه کانونی». لُریاش اینکه ۸-۹ نفر آدم رندم و معمولی را پیدا میکنیم و مینشانیم دور یک میز. فقط باید جنسیت و گروه سنیشان مشابه باشد. بهشان موضوع و سؤالات مشخصی میدهیم و میگوییم دربارهاش حرف بزنند. میخواهیم ببینیم مردم عادی درباره یک موضوع، چطور فکر میکنند و روی چه نقاطی خیلی تمرکز میکنند یا حتی ادبیاتشان درباره آن موضوع چطور است. مثلاْ چه کلماتی را برای بیان افکار و احساسشان انتخاب میکنند. موضوع گروه کانونی ما، سواد فضای مجازی بود. - ادامه دارد. سعی میکنم روزی یک بند بنویسم. هرچند مطمئن نیستم قرار است به کجا ختم شود. #سواد_فضای_مجازی #قسمت_اول -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
یک نتیجهی خیلی جالبش برایم این بود که آدمها درباره تواناییشان در حوزه تحلیل خبر، زیادی روی خودشان حساب باز میکنند. یعنی یک بیش براوردی نسبت به خودشان دارند و فکر میکنند خیلی حالیشان میشود که چه خبری درست و چه خبری غلط است. در پاسخ به سؤالی با این مضمون که چطور میفهمید اخباری که میبینید صحت دارند یا نه، یک پاسخ پرتکرار، این بود که «خب، میبینم به نظرم منطقی هست یا نه. اگر منطقی بهنظر برسد، میپذیرم!» واقعیت این است که این برای اکثر آدمها در اکثر موضوعات حرف مفتی است. یکی از کسانی که همین حرف را زد، چند دقیقه بعدش لابهلای صحبتهایش گفت «ما که این همه ورزشگاه توی نجف ساختهایم، چرا برای مردم خودمان نکنیم؟» احتمالاً این خبر، برای خیلی از شما خوانندگان این متن، «منطقی» نیست. این تفاوت چطور حاصل میشود و چه نتیجهای دارد؟
#سواد_فضای_مجازی#قسمت_دوم
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
#سواد_فضای_مجازی#قسمت_دوم
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۱۱:۱۷
مَروی
یک نتیجهی خیلی جالبش برایم این بود که آدمها درباره تواناییشان در حوزه تحلیل خبر، زیادی روی خودشان حساب باز میکنند. یعنی یک بیش براوردی نسبت به خودشان دارند و فکر میکنند خیلی حالیشان میشود که چه خبری درست و چه خبری غلط است. در پاسخ به سؤالی با این مضمون که چطور میفهمید اخباری که میبینید صحت دارند یا نه، یک پاسخ پرتکرار، این بود که «خب، میبینم به نظرم منطقی هست یا نه. اگر منطقی بهنظر برسد، میپذیرم!» واقعیت این است که این برای اکثر آدمها در اکثر موضوعات حرف مفتی است. یکی از کسانی که همین حرف را زد، چند دقیقه بعدش لابهلای صحبتهایش گفت «ما که این همه ورزشگاه توی نجف ساختهایم، چرا برای مردم خودمان نکنیم؟» احتمالاً این خبر، برای خیلی از شما خوانندگان این متن، «منطقی» نیست. این تفاوت چطور حاصل میشود و چه نتیجهای دارد؟ #سواد_فضای_مجازی #قسمت_دوم -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
واقعیت این است که ما فکر میکنیم وقتی از سر بیکاری میرویم توی اینستاگرام میچرخیم و لابهلای «ها کن نده هی تو» و «اینم امضای کار، سس مخصوصِ فری کچل» و «اگه شوهرت این سه تا کار رو کرد داره بهت خیانت میکنه»، چهار تا خبر و تحلیل هم میبینیم، چندان رویمان تأثیر خاصی نمیگذارد. یا میرویم توی تلگرام و ایتا، توی کانالهای خبری میچرخیم، تیترها را میبینیم و به خیال خودمان فقط دیدهایم و باور نکردهایم؛ ولی واقعیت این است که همانها، بر اثر یک ویژگی بسیار ساده بهنام «تکرار» توی مخ ما هک میشوند و ما به عنوان اموری بدیهی و منطقی، آنها را میپذیریم. مخصوصاً که اگر خودمان را به دست پیشنهادهای پلتفرمها بسپاریم، چیزهایی را بهمان نمایش میدهند که بیشتر خوشمان میآید. البته بهنظرم در اینکه چه چیزهایی را منطقی میدانیم، یک عامل مهمتر از این هم وجود دارد.
#سواد_فضای_مجازی#قسمت_سوم
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
#سواد_فضای_مجازی#قسمت_سوم
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۸:۳۸
کاش هیچ وقت در هیچ چیزی حرفهای نشوم. حرفهای بودن را دوست ندارم. حرفهایها، رو نیستند. ادا دارند. ظرافت و دقتشان مو بر تن آدم سیخ میکند. همه چیزشان روی حساب و کتاب است. روی عدد و رقم.من، معمولیها را میپسندم. ارگانیک. مثلاً این طور که دست کنی توی جیبت، یک اسکناس در بیاوری و ببینی که عکس رویش را دوست نداری. بعد آن را عوض کنی. همین قدر ساده.
#انقلاب_ارگانیک
- عکس از کتاب «انقلاب به روایت اکبر ناظمی»
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
#انقلاب_ارگانیک
- عکس از کتاب «انقلاب به روایت اکبر ناظمی»
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۲۰:۱۸
مَروی
-دلتنگ بقالی- گفتم «میدانم که قرار است دلم برای این لحظات خیلی تنگ بشود.» به سید گفتم. حتی گفتم «اینکه هیچ جوره نمیتوانم جلوی تمام شدنش را بگیرم، اذیتم میکند.» هیچ وقت این مسیر را اینقدر خلوت ندیده بودم. فرقی نداشت صبح باشد یا شب یا حتی نیمه شب؛ همیشه این طور بود که بچهها لای دست و پا میدویدند، کلی پیادهرو دیگر بود که همه کوله به پشت یا راه میرفتند، یا خوراکی میخوردند و یا هر دو. معمولاً گرمِ این مسیر را دیده بودم و حالا سرد بود. لااقل بعد از آن همه باران با آن لباسهای خیس چسبیده به تنمان که سرد به نظر میرسید. کفشهایمان حسابی خیس شده بود و احتمالاً پاهایمان مثل پای پیرمردها چروک. ما این مسیر مسجد سهله تا کربلا را که به طریق العلما معروف است و از لابهلای روستا و خانه مردم میگذرد، همیشه ظل آفتاب گرم تابستانی دیده بودیم؛ چند روزی مانده به اربعین و با لباسهای سیاه و شوره زده از عرق. اما حالا زمستان بود، لباسها رنگی و خیس از باران. من خودم تا همین دو سال پیش، نمیدانستم برای نیمه شعبان هم پیاده میروند کربلا. حق هم داشتم. شما هم اگر نمیدانستید، حق دارید. جمعیت خیلی کم است. موکب هم بهاندازهی همان جمعیت هست. حتی اگر نباشد هم، گاهی مردم از خانههایشان میآیند بیرون و با آن چشمان عراقیِ پر از ذوقِ دیدنِ زائرشان، چیزی تعارفمان میکنند. ماشینها کنار میزنند و از توی صندوق خوراکی در میآورند و پخش میکنند. ما از مسجد سهله تا وقتی که برسیم به طریق اصلی، فکر کنم فقط و فقط دو نفر دیگر را دیدیم که آمده باشند پیادهروی. البته آنها هم نجف طلبه بودند. مسیر خیلی تاریک بود. واقعاً وحشتناک. با آن همه صدای سگ. مخصوصاً قسمتهایی که بین دو روستا بود و چراغی نداشت. موکبی برای استراحت نبود و بچهها هم خسته شده بودند. مخصوصاً سال اولیها. بین راه و وسط یکی از روستاها، مغازهای را دیدیم که باز بود. آن مسیر به ندرت مغازه دارد و آن وقت شب باز بودنش هم عجیب بود. تا ما را دید، دوید بیرون که بفرمایید داخل آقایان! هوا سرد است، یک چایی بخورید لااقل. دیدم انصافاً چایی خیلی پیشنهاد خوبی است (البته که چایی همیشه پیشنهاد خوبی است!). ده دوازده نفری، ریختیم توی مغازه بیست متریاش. چایی پررنگی را توی یک غوری فلزی دم کرده بود. به نظرم عمداْ بیشتر دم کرده بود به امید اینکه زائری بیاید؛ وگرنه خودش تا صبح هم میخورد تمام نمیشد. مغازهاش دقیقاً یک بقالی بود وسط یکی از روستاهای دور افتاده ایران. چند قفسه داشت که توی هر کدام، خرده پاش اجناسی چیده شده بود. همه جور چیزی. از اسباب بازی گرفته تا کیک و بیسکوییت. یادم هست چهار پنجتا کیسهی نیم کیلویی برنج یک فضای بزرگی از قفسه را به خودشان اختصاص داده بودند؛ فضای که اندازه ده کیسه دیگر هم جا داشت. کمی شکسته بسته عربی حرف زدیم، او التماس دعا گفت و ما تشکر کردیم و به امید پیدا کردن جایی برای استراحت بیرون زدیم. حالا که امسال، بهنظر میرسد نمیتوانم نیمه شعبان به کربلا برسم و اگر هم برسم هیچ شانسی برای رسیدن به پیادهرویاش ندارم، دلم برای آن شب تنگ شد. برای باز شدن گوشت تنم توی گرمای آن مغازه کوچک با چای داغ. برای اینکه پنجاه بار پشت سر هم بگویم شکراً شکراً شکراً. برای اینکه بیخیال دنیا، پاهایم را شالاپ شالاپ توی آب بکوبم و دیگر هیچ امیدی برای خیس نشدن نداشته باشم. برای عکس گرفتن با نخلستانهایی که قبلاً نمیدانستم اینقدر سرسبز میشوند. برای آن لحظاتی که خودم گفته بودم که دلم برایشان تنگ خواهد شد و کاش هیچ وقت نمیگذشتند. کاش روزیتان شود. نمکگیر میشوید. #پیادهروی_شعبان -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
وسط مراسم حاج محمود، گفتم یک سری به بله بزنم. مراسم، شور جشنهای همیشهی حاجی را نداشت. بله را باز کردم و دیدم توی کانال «زیارت کربلای نیمه شعبان ۱۴۴۷» عضو شدهام. نمیدانم سیدطه من را عضو کرده یا سیدمحسن یا سید دیگری. سوختم. خیلی سوختم. تصویر آن شب، شبِ پیادهروی توی طریقالعلما، شب قبل از نیمه شعبانِ دو سال پیش، از جلوی چشمم پاک نمیشود. شالاپ شالاپ پا میکوبیدیم توی گودالهای آب باران و به زوزهی سگانی که هی نزدیکتر میشدند، قاه قاه میخندیدیم. عجب صحنههای عجیبی بود. کاش در آن گودالهایی که به مچ پایم هم نمیرسید، غرق شده بودم. کاش غذای سگهای نجف شده بودم.
پارسال نرفتم. امسال هم به نظر روزیام نیست. خیلی ناراحتم. واقعاً این قضیه کدرم کرده. آن سال چقدر باران آمد و من دیگر در عمرم «باران» ندیدم. من و سه نفر دیگر روی صحن، جلوی ایوان طلای امیرالمؤمنین، زیر باران، روی آن سنگهای سفید نشسته بودیم و مثل دیوانهها «هوا هوای کربلا»ی سیبسرخی را میخواندیم و سینه میزدیم و آب چشم با آب آسمان قاطی میکردیم. آن شب میخواستیم راهی کربلا شویم و واقعاً هوا هوای کربلا بود و عجب هوایی بود. جایتان خالی. جای خودم که نمیتوانم بروم هم خالی.
- عکس با رفقا، از آن سفر.
پ.ن: مطلب ریپلای (فارسیاش یادم نمیآید) را هم بخوانید.پ.ن ۲:این هم لینک کانال. سیدطه پیام داد و گفت اضافه کنم. البته گفت اسمش را نگویم. به هر حال:@karbalaziyarat1447
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
پارسال نرفتم. امسال هم به نظر روزیام نیست. خیلی ناراحتم. واقعاً این قضیه کدرم کرده. آن سال چقدر باران آمد و من دیگر در عمرم «باران» ندیدم. من و سه نفر دیگر روی صحن، جلوی ایوان طلای امیرالمؤمنین، زیر باران، روی آن سنگهای سفید نشسته بودیم و مثل دیوانهها «هوا هوای کربلا»ی سیبسرخی را میخواندیم و سینه میزدیم و آب چشم با آب آسمان قاطی میکردیم. آن شب میخواستیم راهی کربلا شویم و واقعاً هوا هوای کربلا بود و عجب هوایی بود. جایتان خالی. جای خودم که نمیتوانم بروم هم خالی.
- عکس با رفقا، از آن سفر.
پ.ن: مطلب ریپلای (فارسیاش یادم نمیآید) را هم بخوانید.پ.ن ۲:این هم لینک کانال. سیدطه پیام داد و گفت اضافه کنم. البته گفت اسمش را نگویم. به هر حال:@karbalaziyarat1447
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۱۸:۴۴
-درباره کنت مونت کریستو، رمان و غرب-
(به بهانه تمام کردن کنت مونت کریستو)
میدانم این منم که همه داستانها را یک جور میفهمم، یا واقعاً داستاننویسان، لااقل در رمانهای بلند، همه یک چیز نوشتهاند. شبی توی جمعی از رفقای بهخوان، به کسی که آتش بدون دود را نخوانده بود، گفتم پروژه نادر در این رمان، «انسان کامل» است. دوست دیگری که رمان را خوانده بود، گفت عجب! اول فکر کردم دارد من را دست میاندازد، ولی گفت نه، واقعاً برداشت جالبی بود. حال آنکه به نظر من، این قضیه تقریباً واضح بود. البته تعبیر انسان کامل، کمی نارساست. مسئله نادر، این است که یک آدم، مشخصاً شخصیت آلنی، اگر حق جو باشد، ولو اینکه دین نداشته باشد، چه شکلی خواهد شد؟ چگونه زندگی خواهد کرد؟ فرقش با پدربزرگش، گالان چیست؟ با پدرش، آقاویلر حتی؟ و سؤالاتی از این قبیل.
حالا به نظرم ادموند دانتس یا همان کنت مونت کریستو که اسمش به گوش شما آشناتر است هم، یک آیدیال تایپ (Ideal type) است از انسان کامل. بگذارید کمی روی آیدیال تایپ توقف کنم. نمیدانم چه معادلی برای این کلمه استفاده شده. استاد ما این طور میگفت که که آیدیال تایپ، یعنی شش رنگ اصلی. تو با شش رنگ اصلی، میتوانی همهی رنگها را درست کنی. آیدیال تایپ، نسخه ایدهآل و کامل نیست. نسخه پایه است. یک ابرپیرنگ است. هر ابرپیرنگ، میرود توی زمان و مکانهای مختلف مینشیند و هزاران نسخه اختصاصی و شخصیسازیشده تولید میکند. آیدیال تایپ، یا جزئیات ندارد و یا جزئیاتش مهم نیست. آن اُس و اساس و اصولش مهم است.
کنت مونت کریستو، آدم است. مَلَک نیست. حتی نبی هم نیست. ولی آنگونه که باید زندگی میکند. این آنگونه که باید، چندان هم شاخصهای زیاد و پیچیدهای ندارد. اخلاقمدار است. حقشناس است. رنج میکشد و در برابر رنج صبر میکند و البته که هرگز ناامید نمیشود. در عوضِ این رنج، خداگون میشود. دشمنانش را مستقیماً و با دستهای خودش خفه نمیکند؛ اما زمین بازی را طوری میچیند که چیزی شبیه کارما حسابشان را برسد. او انتقام میگیرد و نمیگیرد. او آدم میکشد و نمیکشد. او، به علل طبیعی و غیرطبیعی، به نحوی واضح و همزمان غیرِواضح، صاحب قضا و قدر الهی میشود. همه از کارهایش حیرت میکنند و تقریباً یقین میکنند که عصای موسی دارد، ولی ما، خوانندگان داستان، میدانیم که همهی کارهایش روی حساب و کتاب همین عالم ماده است. دشمنانش نابود میشوند، اما به دست خودشان.
حالا به این بهانه میخواهم یک بار دیگر (چون پیش از این هم در جاهای دیگری اشاره کردهام)، بگویم که رمان و مشخصاً ادبیات غرب، بسیار برای من آرامش بخش است. من در والعصر، دوره غربشناسی بسیج دانشگاهمان، برای اولین بار به صورت آگاهانه با «غرب» مواجه شدم. اگر بخواهم تمامِ «بهصوت آگاهانه با غرب مواجه شدن» را در دو کلمه برایتان خلاصه کنم، باید بگویم «بدیهینپنداری»! غرب، با همهی بالا و پایینش، از تکنولوژی گرفته تا پوشش و خورد و خوراکش، از دانشگاهها تا کابارههایش، از دموکراسی گرفته تا کارخانههای اسلحهسازیاش، از فلسفه گرفته تا محاسبات ریاضیاش، همه پدیدههایی تاریخی هستند. یعنی همواره نبودهاند، تا ابد هم نخواهد ماند. «بدیهینپنداری» یعنی اینکه بشر، همیشه انسان اقتصادی نبوده. انسان اقتصادی، یعنی انسانی که با یک ملاک و آن هم «حداکثر کردن مطلوبیت (معمولاً اقتصادی)» زندگی میکند، یک پدیده تاریخی ست. بشر، هزاران سال این طور زندگی نکرده و از یک جایی به بعد به این نتیجه و صورتبندی رسیده. لااقل، انسان شرقی که حتماً اینطور بوده است.
انسانهای کنت مونت کریستو، هیچ کدام انسان اقتصادی نیستند. حریص هستند، شیطان صفت و پست هستند، ولی اقتصادی به معنای مدرنش نه. قصه در اوایل قرن نوزدهم میلادی رخ میدهد و در این زمان، هنوز حرص و آز صفتهای بدی هستند. حتی انگاره «نوعِ بشر» هم چندان رایج نیست و آدمها تقریباً به گروههای با طینت پاک و بدون آن تقسیم میشوند! انسانِ کاملِ دوما، آن ایدیال تایپی که گفتم، انسانی نیست که مطلوبیتش را حداکثر میکند. حتی انسانی نیست که خود را خدای زندگانی خودش بداند؛ ولو اینکه بسیار قدرت دارد. کنت مونت کریستو، دستاوردهایش را، فقط مدیون تلاش خودش نیست و بسیار بخت و اقبال و دستِ خدایی با او همراه است.
ما، مخصوصاً این روزها، بسیار میشنویم درباره «میل به داشتن یک زندگی عادی». چیزی که ظاهراً در مملکت ما پیدا نمیشود. این تمایل به نرمال شدن، همان بدیهی پنداری است. اینکه فکر کنی همان طور که در غرب زندگی میکنند (یا در واقع، همان طور که به ما درباره زندگی در غرب گفتهاند!) یک زندگی عادی و بدیهی است که باید ما هم داشته باشیم. نه خیر آقاجان. هیچ هم عادی نیست. این را ادبیات به من اثبات میکند و به همین خاطر هم با خواندن رمان، آرام میشوم.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
(به بهانه تمام کردن کنت مونت کریستو)
میدانم این منم که همه داستانها را یک جور میفهمم، یا واقعاً داستاننویسان، لااقل در رمانهای بلند، همه یک چیز نوشتهاند. شبی توی جمعی از رفقای بهخوان، به کسی که آتش بدون دود را نخوانده بود، گفتم پروژه نادر در این رمان، «انسان کامل» است. دوست دیگری که رمان را خوانده بود، گفت عجب! اول فکر کردم دارد من را دست میاندازد، ولی گفت نه، واقعاً برداشت جالبی بود. حال آنکه به نظر من، این قضیه تقریباً واضح بود. البته تعبیر انسان کامل، کمی نارساست. مسئله نادر، این است که یک آدم، مشخصاً شخصیت آلنی، اگر حق جو باشد، ولو اینکه دین نداشته باشد، چه شکلی خواهد شد؟ چگونه زندگی خواهد کرد؟ فرقش با پدربزرگش، گالان چیست؟ با پدرش، آقاویلر حتی؟ و سؤالاتی از این قبیل.
حالا به نظرم ادموند دانتس یا همان کنت مونت کریستو که اسمش به گوش شما آشناتر است هم، یک آیدیال تایپ (Ideal type) است از انسان کامل. بگذارید کمی روی آیدیال تایپ توقف کنم. نمیدانم چه معادلی برای این کلمه استفاده شده. استاد ما این طور میگفت که که آیدیال تایپ، یعنی شش رنگ اصلی. تو با شش رنگ اصلی، میتوانی همهی رنگها را درست کنی. آیدیال تایپ، نسخه ایدهآل و کامل نیست. نسخه پایه است. یک ابرپیرنگ است. هر ابرپیرنگ، میرود توی زمان و مکانهای مختلف مینشیند و هزاران نسخه اختصاصی و شخصیسازیشده تولید میکند. آیدیال تایپ، یا جزئیات ندارد و یا جزئیاتش مهم نیست. آن اُس و اساس و اصولش مهم است.
کنت مونت کریستو، آدم است. مَلَک نیست. حتی نبی هم نیست. ولی آنگونه که باید زندگی میکند. این آنگونه که باید، چندان هم شاخصهای زیاد و پیچیدهای ندارد. اخلاقمدار است. حقشناس است. رنج میکشد و در برابر رنج صبر میکند و البته که هرگز ناامید نمیشود. در عوضِ این رنج، خداگون میشود. دشمنانش را مستقیماً و با دستهای خودش خفه نمیکند؛ اما زمین بازی را طوری میچیند که چیزی شبیه کارما حسابشان را برسد. او انتقام میگیرد و نمیگیرد. او آدم میکشد و نمیکشد. او، به علل طبیعی و غیرطبیعی، به نحوی واضح و همزمان غیرِواضح، صاحب قضا و قدر الهی میشود. همه از کارهایش حیرت میکنند و تقریباً یقین میکنند که عصای موسی دارد، ولی ما، خوانندگان داستان، میدانیم که همهی کارهایش روی حساب و کتاب همین عالم ماده است. دشمنانش نابود میشوند، اما به دست خودشان.
حالا به این بهانه میخواهم یک بار دیگر (چون پیش از این هم در جاهای دیگری اشاره کردهام)، بگویم که رمان و مشخصاً ادبیات غرب، بسیار برای من آرامش بخش است. من در والعصر، دوره غربشناسی بسیج دانشگاهمان، برای اولین بار به صورت آگاهانه با «غرب» مواجه شدم. اگر بخواهم تمامِ «بهصوت آگاهانه با غرب مواجه شدن» را در دو کلمه برایتان خلاصه کنم، باید بگویم «بدیهینپنداری»! غرب، با همهی بالا و پایینش، از تکنولوژی گرفته تا پوشش و خورد و خوراکش، از دانشگاهها تا کابارههایش، از دموکراسی گرفته تا کارخانههای اسلحهسازیاش، از فلسفه گرفته تا محاسبات ریاضیاش، همه پدیدههایی تاریخی هستند. یعنی همواره نبودهاند، تا ابد هم نخواهد ماند. «بدیهینپنداری» یعنی اینکه بشر، همیشه انسان اقتصادی نبوده. انسان اقتصادی، یعنی انسانی که با یک ملاک و آن هم «حداکثر کردن مطلوبیت (معمولاً اقتصادی)» زندگی میکند، یک پدیده تاریخی ست. بشر، هزاران سال این طور زندگی نکرده و از یک جایی به بعد به این نتیجه و صورتبندی رسیده. لااقل، انسان شرقی که حتماً اینطور بوده است.
انسانهای کنت مونت کریستو، هیچ کدام انسان اقتصادی نیستند. حریص هستند، شیطان صفت و پست هستند، ولی اقتصادی به معنای مدرنش نه. قصه در اوایل قرن نوزدهم میلادی رخ میدهد و در این زمان، هنوز حرص و آز صفتهای بدی هستند. حتی انگاره «نوعِ بشر» هم چندان رایج نیست و آدمها تقریباً به گروههای با طینت پاک و بدون آن تقسیم میشوند! انسانِ کاملِ دوما، آن ایدیال تایپی که گفتم، انسانی نیست که مطلوبیتش را حداکثر میکند. حتی انسانی نیست که خود را خدای زندگانی خودش بداند؛ ولو اینکه بسیار قدرت دارد. کنت مونت کریستو، دستاوردهایش را، فقط مدیون تلاش خودش نیست و بسیار بخت و اقبال و دستِ خدایی با او همراه است.
ما، مخصوصاً این روزها، بسیار میشنویم درباره «میل به داشتن یک زندگی عادی». چیزی که ظاهراً در مملکت ما پیدا نمیشود. این تمایل به نرمال شدن، همان بدیهی پنداری است. اینکه فکر کنی همان طور که در غرب زندگی میکنند (یا در واقع، همان طور که به ما درباره زندگی در غرب گفتهاند!) یک زندگی عادی و بدیهی است که باید ما هم داشته باشیم. نه خیر آقاجان. هیچ هم عادی نیست. این را ادبیات به من اثبات میکند و به همین خاطر هم با خواندن رمان، آرام میشوم.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۶:۳۷
به روایتی، اصحاب کهف قبل از عیسی علیه السلام، به غار وارد شدند و بعد از او هم خارج شدند. به طوری که یکی از نشانهها و معجزاتی که در انجیل آمده و عیسی بنی اسرائیل را بدان وعده داد، برگشتن اصحاب کهف بود. وقتی بزرگ اصحاب کهف، بعد از زنده شدن، به شهر برگشت که غذا بخرد، علمای مسیحیت جمع شدند تا او را با نشانههای آمده در انجیل تطبیق بدهند.
خواستم بگویم یاد اویس قرنی افتادم. شباهتی بینشان هست. اصحاب کهف، در بلاد کفر ایمان آوردند. به چه؟ به دین عیسی. عیسی که هرگز او را ندیدند. آنها یقیناً عاشق زیارت عیسی بودند. ولی وقتی زنده میشوند که عیسی کارش را کرده و به آسمان برگشته. آنها در حسرت دیدار عیسی ماندند. مثل اویس. عجیب است.
کلا خیلی داستان اصحاب کهف عرفانی است. من اهل عرفان نظری نیستم؛ ولی حدس میزنم عرفا خیلی از این داستان استفاده کرده باشند. خود ما در اشعار آیینی، مگر کم از سگ اصحاب کهف استفاده میکنیم؟ و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید. به به. هر کس نجف است، جای من را هم خالی کند.
به مناسبت رسیدن به قصه اصحاب کهف در «تاریخ بلعمی»
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
خواستم بگویم یاد اویس قرنی افتادم. شباهتی بینشان هست. اصحاب کهف، در بلاد کفر ایمان آوردند. به چه؟ به دین عیسی. عیسی که هرگز او را ندیدند. آنها یقیناً عاشق زیارت عیسی بودند. ولی وقتی زنده میشوند که عیسی کارش را کرده و به آسمان برگشته. آنها در حسرت دیدار عیسی ماندند. مثل اویس. عجیب است.
کلا خیلی داستان اصحاب کهف عرفانی است. من اهل عرفان نظری نیستم؛ ولی حدس میزنم عرفا خیلی از این داستان استفاده کرده باشند. خود ما در اشعار آیینی، مگر کم از سگ اصحاب کهف استفاده میکنیم؟ و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید. به به. هر کس نجف است، جای من را هم خالی کند.
به مناسبت رسیدن به قصه اصحاب کهف در «تاریخ بلعمی»
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۸:۵۱
-مجتبی-
من شش تا عمه دارم و در نتیجهی آن، کلی پسرعمه. یکی از آنها، یعنی یکی از پسرعمههایم را به طورِ خاصی دوست دارم. در واقع همه ما دوستش داریم. دلیل هم دارد. مجتبی، وقتی که ما دبستانی بودیم، تیزهوشان قبول شد. راستش این خیلی پدیده نادری در خانواده ما نبود؛ خواهر من قبلترش قبول شده بود و دخترعمهام بعدترش و خودم بعدترترش. ولی مجتبی، چپ دست هم بود (این را من هم داشتم). اهل نقاشی و گرافیک و این جور چیزها هم بود (این را خواهر من هم داشت، هرچند دست چپ نبود!). اینکه میگویم بود، نه اینکه الان نباشد. میخواهم بگویم آن موقع اینها توی ذهن ما خیلی پررنگ بود. عرض میکردم. آن زمان که هیچ کس نمیدانست بُردگیم چیست، یک مونوپولی اورجینال داشت که عمهاش برایش خریده بود. عجب بازی حقی بود و چقدر کیف میداد. حتی خودِ همین که عمهی پولداری داشت که در تهران زندگی میکرد و برایش از این جور چیزهای ناشناخته میخرید، یکی از ویژگیهای کاریزماتیک مجتبی محسوب میشد. مجتبی خیلی شوخ بود و همه به شوخیهایش خیلی میخندیدند و این اصلاً یکی از انگیزههایِ جدیِ من برای شوخ شدن شد. نهایتاً کنکور دو رقمی شد و رفت شریف و گل آخر را زد.
دو خاطره خیلی بد از مجتبی دارم. یکی را نمیگویم. دیگری، به زمانی برمیگردد که من مثلاً ۱۰-۱۱ سالم بود. آن موقع، مجتبی همبازیِ محبوبِ ما بود. ما، یعنی من و پسرعمو و پسرعمه و دخترعمهام که هم سن و سال بودیم و مجتبی از همه ما ۴-۵ سالی بزرگتر. ما، عید نوروز رفته بودیم خانه مجتبی اینها. این بار ما، یعنی من و خانوادهام. خبری از بقیه هم بازیهایم نبود. در گوشه عزلتی برای خودم نشسته بودم که مجتبی گفت بیا برویم توی اتاقْ بازی. مجتبی تپل بود، روی زمین مینشست و ما (که آن شب فقط من بودم) بهش گل میزدیم. حین این بازی، به دلایل موجه و غیرموجه ما را یک فصل کتک هم میزد. دقیق یادم نمیآید چرا؛ ولی مطمئنم کرم از خودمان بود.
آن شب وقتی مجتبی گفت برویم، من از این ور اتاقِ پذیرایی بلند شدم بروم آن ور؛ آخر درِ اتاق بزرگ که میخواستیم تویش فوتبال بازی کنیم آن ور بود. توی راه، عمهام گفت:«حداقل شیرینیات را بخور اول.» دیدم فکر بدی نیست. اتفاقاً وقتی شیرینی میدادند، من همان «آن ورِ اتاق» و کنار برادرم نشسته بودم و بشقابم همان سمت بود. لازم نبود برگردم. این شد که همین طور که داشتم راه میرفتم، شیرینی توی بشقابم، که در آن لحظه کنار داداشم بود را برداشتم و گذاشتم توی دهنم. رفتم توی اتاق. مجتبی آمد، نه گذاشت و نه برداشت و گفت:«کارت خیلی زشت بود.» زمان ایستاد. واقعاً ایستاد. خشکم زد. شیرینی توی حلقم ماند. تا آمدم بفهمم که اصلاً چه شد و چه چیز زشت بود، خودش را به فراموشی زد و بازی را شروع کرد. در واقع چشم پوشی کرد. من بازی میکردم و همانطور بهت زده بودم. خودم کم کم فهمیده بودم منظورش چیست. دیگر نمیتوانستم توضیح بدهم که من، آن شیرینی را از بشقابِ برادرم بر نداشتم! من دیگر اینقدر بزرگ شدهام که نیازی به تذکر و تنبیه برای چنین موضوعی نداشته باشم لامصب! آن بشقاب، بشقابِ خودم بود!
به طرز عجیبی، هرچند وقت یک بار یاد این خاطره میافتم و هر بار، حتی بعد از بیش از ده سال، به غایت شرمزده، ناراحت و حتی عصبی میشوم؛ از دست خودم. بعضی وقتها فکر میکنم بعد از آن شب دیگر مجتبی برای من مجتبی نشد؛ یا من، که به نظرم خودم پسرعمهی محبوبِ مجتبی از بینِ «ما» بودم (شاید چون من هم چپ دست بودم!) دیگر برای مجتبی منِ سابق نشدم. نمیدانم.
پ.ن: نوشتن این چیزها، خستگی و اعصاب خردیِ کنکور رو از تن و مغزم در میکنه. بیش باد.پ.ن ۲: دیدگاه بله کی میخواد فعال بشه؟ اه.
من شش تا عمه دارم و در نتیجهی آن، کلی پسرعمه. یکی از آنها، یعنی یکی از پسرعمههایم را به طورِ خاصی دوست دارم. در واقع همه ما دوستش داریم. دلیل هم دارد. مجتبی، وقتی که ما دبستانی بودیم، تیزهوشان قبول شد. راستش این خیلی پدیده نادری در خانواده ما نبود؛ خواهر من قبلترش قبول شده بود و دخترعمهام بعدترش و خودم بعدترترش. ولی مجتبی، چپ دست هم بود (این را من هم داشتم). اهل نقاشی و گرافیک و این جور چیزها هم بود (این را خواهر من هم داشت، هرچند دست چپ نبود!). اینکه میگویم بود، نه اینکه الان نباشد. میخواهم بگویم آن موقع اینها توی ذهن ما خیلی پررنگ بود. عرض میکردم. آن زمان که هیچ کس نمیدانست بُردگیم چیست، یک مونوپولی اورجینال داشت که عمهاش برایش خریده بود. عجب بازی حقی بود و چقدر کیف میداد. حتی خودِ همین که عمهی پولداری داشت که در تهران زندگی میکرد و برایش از این جور چیزهای ناشناخته میخرید، یکی از ویژگیهای کاریزماتیک مجتبی محسوب میشد. مجتبی خیلی شوخ بود و همه به شوخیهایش خیلی میخندیدند و این اصلاً یکی از انگیزههایِ جدیِ من برای شوخ شدن شد. نهایتاً کنکور دو رقمی شد و رفت شریف و گل آخر را زد.
دو خاطره خیلی بد از مجتبی دارم. یکی را نمیگویم. دیگری، به زمانی برمیگردد که من مثلاً ۱۰-۱۱ سالم بود. آن موقع، مجتبی همبازیِ محبوبِ ما بود. ما، یعنی من و پسرعمو و پسرعمه و دخترعمهام که هم سن و سال بودیم و مجتبی از همه ما ۴-۵ سالی بزرگتر. ما، عید نوروز رفته بودیم خانه مجتبی اینها. این بار ما، یعنی من و خانوادهام. خبری از بقیه هم بازیهایم نبود. در گوشه عزلتی برای خودم نشسته بودم که مجتبی گفت بیا برویم توی اتاقْ بازی. مجتبی تپل بود، روی زمین مینشست و ما (که آن شب فقط من بودم) بهش گل میزدیم. حین این بازی، به دلایل موجه و غیرموجه ما را یک فصل کتک هم میزد. دقیق یادم نمیآید چرا؛ ولی مطمئنم کرم از خودمان بود.
آن شب وقتی مجتبی گفت برویم، من از این ور اتاقِ پذیرایی بلند شدم بروم آن ور؛ آخر درِ اتاق بزرگ که میخواستیم تویش فوتبال بازی کنیم آن ور بود. توی راه، عمهام گفت:«حداقل شیرینیات را بخور اول.» دیدم فکر بدی نیست. اتفاقاً وقتی شیرینی میدادند، من همان «آن ورِ اتاق» و کنار برادرم نشسته بودم و بشقابم همان سمت بود. لازم نبود برگردم. این شد که همین طور که داشتم راه میرفتم، شیرینی توی بشقابم، که در آن لحظه کنار داداشم بود را برداشتم و گذاشتم توی دهنم. رفتم توی اتاق. مجتبی آمد، نه گذاشت و نه برداشت و گفت:«کارت خیلی زشت بود.» زمان ایستاد. واقعاً ایستاد. خشکم زد. شیرینی توی حلقم ماند. تا آمدم بفهمم که اصلاً چه شد و چه چیز زشت بود، خودش را به فراموشی زد و بازی را شروع کرد. در واقع چشم پوشی کرد. من بازی میکردم و همانطور بهت زده بودم. خودم کم کم فهمیده بودم منظورش چیست. دیگر نمیتوانستم توضیح بدهم که من، آن شیرینی را از بشقابِ برادرم بر نداشتم! من دیگر اینقدر بزرگ شدهام که نیازی به تذکر و تنبیه برای چنین موضوعی نداشته باشم لامصب! آن بشقاب، بشقابِ خودم بود!
به طرز عجیبی، هرچند وقت یک بار یاد این خاطره میافتم و هر بار، حتی بعد از بیش از ده سال، به غایت شرمزده، ناراحت و حتی عصبی میشوم؛ از دست خودم. بعضی وقتها فکر میکنم بعد از آن شب دیگر مجتبی برای من مجتبی نشد؛ یا من، که به نظرم خودم پسرعمهی محبوبِ مجتبی از بینِ «ما» بودم (شاید چون من هم چپ دست بودم!) دیگر برای مجتبی منِ سابق نشدم. نمیدانم.
پ.ن: نوشتن این چیزها، خستگی و اعصاب خردیِ کنکور رو از تن و مغزم در میکنه. بیش باد.پ.ن ۲: دیدگاه بله کی میخواد فعال بشه؟ اه.
۱۹:۱۵
الله اکبر.
۱۷:۴۱
تن صدایم به دوران بلوغ برگشت.
۱۷:۴۹
جداً به سه چیز نیاز دارم.
اول، یک کارِ حسابیْ خستهکننده. منظورم از خستهکننده، کسلکننده نیست. اتفاقاً دقیقاً برعکس آن است. کاری که انجام دادنش واقعا انرژی آدم را بکشد. کارهای کمی این شکلی هستند. اول از همه، یک حد تعادلی از گِل بودن و گُل بودن لازم است. هم باید دارای مجموعهای از کارهای فرمی و تکراری باشد و هم باید مدام تو را به فکر کردن مجبور کند. هم باید احساس کنی که داری یک کار حسابی میکنی، هم لازم نباشد درباره کوچکترین جزئیاتش خودت تصمیم بگیری. دوم، باید محدودیت زمانی داشته باشد. یعنی مجبور باشم تا یک زمان مشخصی برسانم؛ وگرنه دهنم سرویس شود. این خیلی شور آفرین است. سوم که شاید بارزترین ویژگی باشد، پرحجم بودن کار است. باید واقعاً یک «کار» باشد. آدم بعد از انجام دادنش، احساس کند که چیزی به این جهان اضافه کرده. دکتری خواندن این ویژگیها را هیچ ندارد و این کسلم میکند. خستگی خوب است. کسلی بد.
دوم، اینکه اینترنت دانشگاه وصل شود. واقعاً خیلی بد است که برای فرستادن این متن، مجبورم اینترنت گوشیام را هاتاسپات کنم.
سوم و مهمتر از همه اینکه بتوانم بخوابم. من جداً نیاز به خواب دارم. در دو شبانه روز گذشته، به طور متوسط روزی ۵ ساعت خوابیده یا نخوابیدهام. نه به خاطر اینکه وقت نداشتم. نه. به خاطر اینکه خوابم نمیبرد! اینکه میبینید اینقدر خزعبل میگویم، به خاطر این است که ساعت یک شده و من لااقل یک ساعت است که دارم تلاش میکنم بخوابم و موفق نمیشوم. لذا اگر همین الان بخوابم، نه تنها وصل نشدن اینترنت دانشگاه برایم مهم نیست، بلکه حتی میتوانم بیخیال کار خستهکننده بشوم.
اول، یک کارِ حسابیْ خستهکننده. منظورم از خستهکننده، کسلکننده نیست. اتفاقاً دقیقاً برعکس آن است. کاری که انجام دادنش واقعا انرژی آدم را بکشد. کارهای کمی این شکلی هستند. اول از همه، یک حد تعادلی از گِل بودن و گُل بودن لازم است. هم باید دارای مجموعهای از کارهای فرمی و تکراری باشد و هم باید مدام تو را به فکر کردن مجبور کند. هم باید احساس کنی که داری یک کار حسابی میکنی، هم لازم نباشد درباره کوچکترین جزئیاتش خودت تصمیم بگیری. دوم، باید محدودیت زمانی داشته باشد. یعنی مجبور باشم تا یک زمان مشخصی برسانم؛ وگرنه دهنم سرویس شود. این خیلی شور آفرین است. سوم که شاید بارزترین ویژگی باشد، پرحجم بودن کار است. باید واقعاً یک «کار» باشد. آدم بعد از انجام دادنش، احساس کند که چیزی به این جهان اضافه کرده. دکتری خواندن این ویژگیها را هیچ ندارد و این کسلم میکند. خستگی خوب است. کسلی بد.
دوم، اینکه اینترنت دانشگاه وصل شود. واقعاً خیلی بد است که برای فرستادن این متن، مجبورم اینترنت گوشیام را هاتاسپات کنم.
سوم و مهمتر از همه اینکه بتوانم بخوابم. من جداً نیاز به خواب دارم. در دو شبانه روز گذشته، به طور متوسط روزی ۵ ساعت خوابیده یا نخوابیدهام. نه به خاطر اینکه وقت نداشتم. نه. به خاطر اینکه خوابم نمیبرد! اینکه میبینید اینقدر خزعبل میگویم، به خاطر این است که ساعت یک شده و من لااقل یک ساعت است که دارم تلاش میکنم بخوابم و موفق نمیشوم. لذا اگر همین الان بخوابم، نه تنها وصل نشدن اینترنت دانشگاه برایم مهم نیست، بلکه حتی میتوانم بیخیال کار خستهکننده بشوم.
۲۱:۳۶
مَروی
-توبه بهلول- قصه توبه بهلول را شنیدهاید؟ این بهلول، آن بهلول معروف نیست. جوانی ست هم عصر نبی. اگر کتاب «رساله لقاء الله» دم دستتان است، پیشنهاد میکنم داستان کاملش را از این کتاب بخوانید و در صورت امکان، عربی هم بخوانید. البته سرچ هم کنید میآورد. من خلاصه و به زبان خودم میگویم. از اصحاب کسی میآید پیش پیغمبر توی مسجد که آقا جان! جوانی دارد خودش را میکشد از دست گناهانی که کرده. میآورندش پیش رسول این آقای بهلول را. میگوید خیلی گناه کردم. رسول میپرسد مشرک شدهای جوان؟ میگوید نه. کسی را کشتهای که نباید؟ نه. رسول متعجب میپرسد که گناهانت بزرگتر از زمین؟ بله، هست. بزرگتر از آسمانها؟ بله، هست. هرچه آقا میخواهد دلداریاش بدهد که گناهانت خیلی هم بزرگ نیست و بالاخره چقدر هم بزرگ باشد خدا خواهد بخشید، زیر بار نمیرود. آخرش دیگر میفرمایند که گناهانت بزرگتر است یا پروردگارت؟ (خوب دقت کنید) به سجده میافتد که نه آقا. پروردگار من از همه اینها بزرگتر است. رسول میفرمایند که حالا یکی از آن گناهانت که میگویی اینقدر بزرگ است را تعریف نمیکنی؟ میگوید چرا و تعریف میکند. ترجیح میدهم نقل نکنم. اصلاً شاید تحریک شدید و رفتید اصل روایت را خواندید. ولی آنقدر گناه بزرگ است که رسول میفرماید از من دور شو که آتش به تو خیلی نزدیک است (نقل به مضمون). گناهیست که احتمالاً همهی خوانندگان این متن نسبت به آن معصوم هستند؛ یعنی نهتنها مرتکب نشدهایم بلکه از تصور آن هم حالمان بد میشود و مطمئنیم که نمیخواهیم هرگز چنین کاری بکنیم. آقا این جوان میرود توی بیایان و چهل شب و روز استغفار میکند و پدر خودش را در میآورد تا توبهاش پذیرفته میشود. در آیهای که در پذیرش توبهاش نازل میشود آمده که «وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَىٰ مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ» یعنی کسانی که وقتی میدانند گناه است، دیگر پافشاری نمیکنند و توبه میکنند. حالا آیهی بعد بسیار شیرین است و اگر من جای بهلول بودم بال در میآوردم که «أُولَٰئِكَ جَزَاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ۚ وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ» (۱۳۶؛ آل عمران). خب. واقعیت این است که هر کدام از ما میتواند جای بهلول باشد و این خیلی عجیب است. دقت کنید. توبهپذیری خدا، بخش عجیب این قصه نیست. خدا است دیگر. میبخشد. کاملاً طبیعی ست. نکته حیرتانگیز، در توبهخواهی بهلول است. چطور میشود که یک نفر در اوج و قلهی گناه است که این طور نبی را منزجر میکند و در همین حال، اینقدر خداشناس است که میداند گناهش هرچقدر هم بزرگ باشد دیگر از خود خدا بزرگتر نیست و خدا دوست است و نیاز به بازگشت را درون خودش احساس میکند و به خودش سختی میدهد تا توبهاش پذیرفته بشود و و و؟ شما که نه، ولی ممکن است من گاهی مبهوت گناهانم بشوم و از خودم بپرسم، نکند همه این مذهبیگریهایم، یک بازی است؟ نکند یک نفاق است؟ چطور چنین آدم بدی، از بیرون خوب به نظر میرسد یا لااقل چندان بد هم نیست؟ واقعاً میشود کسی هم بد عمل کند، هم خوبی را بخواهد؟ توبه بهلول یکی از امیدوارکنندهترین قصههای تاریخ است که به این سؤال ما جواب مثبت میدهد. یعنی ممکن است من امروز احساس کنم ماه رجبم را خراب کردهام و در حالی هفت روز از ماه شعبان میگذرد که برای اینکه بدانم چند روز گذشته، باید بادصبا را نگاه کنم! همین قدر پرت از ماجرا. اما چون قصه بهلول را شنیدهام، به خودم میگویم شاید یک ماه رمضان استثنائی داشته باشم. کسی چه میداند؟ -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
این متن مال یک سال و یکی دو هفتهی پیش است. یعنی هفته اولِ ماه شعبانِ سال پیش. دوستی امشب وجود آن را به من یادآوری کرد. اتفاقی. دوباره خواندمش و خودم کیف کردم. بهبه. احسنت به خودم و آقای بهلول.
۲۱:۴۹
دم سال تحویل است. چند دقیقه دیگر باز ماه مبارک میشود. خیلی برایم سخت است که بروم محسابهها و توبههای سال قبلم را بخوانم و ببینم که باز در این لحظه، عملاً هیچ خبری از هیچ کدامشان نیست.خدای خوبم. اگر راه دیگری جز خودت داشتم، باور کن تا الان هزار بار ولت کرده و رفته بودم. ولی ندارم. همین حداقل را، همین که حالیام میشود جز خودت راهی ندارم را از من قبول کن.
۱۴:۳۲
تدبر روزانه - جزء دوم
وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (بقره، ۱۷۹)
راستش قبل از قرآن، داشتم برای نوشتن یادداشتی مطالعه میکردم. درباره خسارت قطعی اینترنت به اقتصاد. چه کسبوکارها، چه اقتصاد دولت و چه معیشت مردم. احتمالاً این مطالعه باعث شد که توجهم به این آیه جلب شود.چه ربطی به هم دارند اینها؟ ارتباطشان در تناقض ظاهریشان است. خدا میگوید اگر خوب به اعدام نگاه کنی، میبینی که توی آن زندگی هست! ظاهراً داری یک نفر را میکشی، ولی واقعاً داری یک جامعه را زنده میکنی. یا از قتلهای بعدی پیشگیری میکنی. این را فقط اولی الاباب میفهمند. حالا نه اینکه بخواهم از این آیه، حکم به جواز قطعی اینترنت بدهم. ولی توجهم به این جلب شد که از من انتظار میرود در این باره اولی الالباب باشم و بتوانم تشخیص بدهم که آیا واقعاً در خسارتِ قطعی اینترنت، نفعی هم هست؟
پ.ن: اگر بتوانم، هر روز تا پایان ماه مبارک، چنین چیزی مینویسم. اگر خودم را به این خروجی متعهد کنم، واقعاً بیشتر در قرآنی که میخوانم تدبر میکنم! خوب نیست که آدم قرآن را برای دیگران بخواند، ولی برای دربوداغانها چارهای نیست.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (بقره، ۱۷۹)
راستش قبل از قرآن، داشتم برای نوشتن یادداشتی مطالعه میکردم. درباره خسارت قطعی اینترنت به اقتصاد. چه کسبوکارها، چه اقتصاد دولت و چه معیشت مردم. احتمالاً این مطالعه باعث شد که توجهم به این آیه جلب شود.چه ربطی به هم دارند اینها؟ ارتباطشان در تناقض ظاهریشان است. خدا میگوید اگر خوب به اعدام نگاه کنی، میبینی که توی آن زندگی هست! ظاهراً داری یک نفر را میکشی، ولی واقعاً داری یک جامعه را زنده میکنی. یا از قتلهای بعدی پیشگیری میکنی. این را فقط اولی الاباب میفهمند. حالا نه اینکه بخواهم از این آیه، حکم به جواز قطعی اینترنت بدهم. ولی توجهم به این جلب شد که از من انتظار میرود در این باره اولی الالباب باشم و بتوانم تشخیص بدهم که آیا واقعاً در خسارتِ قطعی اینترنت، نفعی هم هست؟
پ.ن: اگر بتوانم، هر روز تا پایان ماه مبارک، چنین چیزی مینویسم. اگر خودم را به این خروجی متعهد کنم، واقعاً بیشتر در قرآنی که میخوانم تدبر میکنم! خوب نیست که آدم قرآن را برای دیگران بخواند، ولی برای دربوداغانها چارهای نیست.
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۹:۳۹