-نادر ابراهیمی که حتماً کار خودشان است!-
من مدتهاست که درباره سرمایهداری مطالعه میکنم. البته هنوز سه سال هم نمیشود؛ اما اینقدر برایم پررنگ، مهم و جذاب بوده است که انگار تمام عمرم داشتهام درباره سرمایهداری میخواندهام (حالا یکی نداند انگار دارم این پیام را از خانه سالمندان ارسال میکنم). اول با خواندن یک سری تحلیلهای اقتصادی در مورد مسائل روز در سایتهای خبرگزاری و عمدتاً خارجی شروع شد. کمکم دیدم نه، اینطور نمیشود. باید درست و حسابی بنشینم پای کتاب. شروع کردم به کتاب خریدن. هر پنج کتابی که میخریدم، نهایتاً یکی را میخواندم؛ اما باز هم میخریدم. این شد که یک قفسه از چهار قفسه کتاب من در محل کارم، به کتابهای اقتصادی اختصاص پیدا کرد و شد قفسه محبوب من.
چند وقت پیش یکی از دوستان کدپایینی (معادل امام صادقیِ سال پایینی) مراجعه کرد که بیا سرمایهداری بخوانیم و مباحثه کنیم. البته قضیه کمی مفصلتر از اینها بود ولی خب؛ فعلاً به طول و تفصیلش کاری نداریم. من هم گفتم قبول. بعدش به خودم گفتم حالا چه بخوانیم؟ از روی صندلیام بلند شدم، چرخیدم و از توی قفسهی محبوبم چند کتابی را انتخاب کردم. کتابهایی که برای شروع خوب باشند، تنوع داشته باشند و بشود با خواندنشان به یک نقشه کلان یا لااقل یک سری سؤال مهم درباره سرمایهداری رسید. یک مقرریبندی کردم، ریختم توی اکسل و فرستادم برای طرف. گفتم بخوان، خلاصهبنویس و بعد بیا مباحثه کنیم.
شروع کردیم. لابهلای مقرریها، یک سری منبع جدید اضافه میکردم. چیزهایی که خودم هم تازه خوانده بودم. یکی از آنها فصل مربوط به آقای «موزِر» از کتاب ذهنوبازار بود. این موزر آدم جالبی است. او ۲۵۰ سال قبل در شهر کوچکی با سازوکارهای سنتی ارباب رعیتی زندگی میکرده و اتفاقاً، خود از طبقه ارباب محسوب میشده؛ عضو چیزی شبیه شورای شهر امروز بوده و کاملاً ذی نفوذ. او به دلایلی (که یک دور نوشتم و چون طولانی شد پاک کردم!) با سرمایهداری مخالفت کرده و استدلال میکند که یعنی چه دولت ملی بشود؟ بازار ملی بشود؟ از لندن برای ما شهردار و فرماندار تعیین کنند؟ مگر خودمان قاقیم؟
شاید نتوانم خوب توضیح بدهم؛ اما موزِر خیلی هوشمندانه به تفاوت دولت مرکزی و محلی پی برد و توضیح داد که دولت مرکزی چقدر چیز بدی است. حالا اینکه نمیتوانم برای شما توضیح بدهم چندان مسئله مهمی نیست؛ چالش این بود که برای آن بندهخدای هم مباحثهای هم نمیتوانستم توضیح بدهم! هر چه میگفتم بابا! این اصلاً خیلی معلوم است که این دو تا با هر فرق دارند. چرا اذیتمان میکنی؟ میگفت نه! چه فرقی؟ هر دو پلید اند!
من مطمئن بودم که میفهمیدم. چیزی را میفهمیدم؛ اما از دستم بر نمیآمد که توضیحش بدهم. محض اطلاعتان معلم بدی هم نیست. البته کمی کم حوصله هستم و اگر بار اول نفهمید دنگم میگیرد؛ ولی همان بار اول را خوب توضیح میدهم. مسئله این بود که حتی نمیتوانستم قضیه را برای همان بار اول و حتی برای خودم توضیح بدهم! آخر خیلی واضح است که وقتی گالان میتواند یک روستا را با خودش جمع کند، برود آن طرف صحرا کنار درخت مقدس و برای خودش چاه بکند، گندم بکارد و یک روستای جدید راه بیاندازد و صاحب بشود، فرق میکند با وقتی که فرماندار کتوشلواری منتخب رضاخان با گزمه و جیپ میآید توی روستا و میگوید کدخدا! از این به بعد خانهات برای من است. ولو اینکه گالان خونریزترین و بیرحمترینِ ترکمنها در سراسر رمان آتش بدون دود باشد.
صبر کن؟ چه شد؟ نمیدانم کی این جرقه توی مغزم خورد؛ اما تازه داشتم میفهمیدم که چرا میفهمم! حرفهای موزر برای من بسیار جذاب و تا حد زیادی شفاف بود، چون در واقع یک دور آن را زندگی کرده بودم. البته که من علی رغم میل باطنیام، اصلاً نمیتوانم در زمان عقب عقبکی حرکت کنم و برگردم به عصر ارباب رعیتی؛ اما خب، شانس این را داشتهام که رمانهای مختلفی را بخوانم که قصهشان برای این دوران است. نادر ابراهیمی هم بارها در گوشه و کنار این ایده را تکرار میکند که مردم چقدر بدبختی و ظلم کشیدند از اینکه کدخداهای محلیِ ولو ظالم، شد دولت مقتدر مرکزی.
حالا نمیدانم، این بار اگر کسی گفت بیا سرمایهداری بخوانیم و مباحثه کنیم، بروم سراغ قفسه کتابهای اقتصادی و ذهن و بازار دستش بدهم، یا بیایم سمت طبقههای کناری و چند رمان بهش معرفی کنم؟ کسی که میتواند نظریات سرمایهداری را منظم کند بیشتر سرمایهداری را فهمیده یا کسی که میتواند قصه حرکت از دوران قدیم به جدید را تعریف کند؟ اصلاً الان طبقه محبوب من کدام است؟ نمیدانم.
پ.ن: ظاهراً امروز تولد نادرخان ابراهیمی است. تولدت مبارکمون باشه مرد... تولدت مبارک!
#قسمت_دوم#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
من مدتهاست که درباره سرمایهداری مطالعه میکنم. البته هنوز سه سال هم نمیشود؛ اما اینقدر برایم پررنگ، مهم و جذاب بوده است که انگار تمام عمرم داشتهام درباره سرمایهداری میخواندهام (حالا یکی نداند انگار دارم این پیام را از خانه سالمندان ارسال میکنم). اول با خواندن یک سری تحلیلهای اقتصادی در مورد مسائل روز در سایتهای خبرگزاری و عمدتاً خارجی شروع شد. کمکم دیدم نه، اینطور نمیشود. باید درست و حسابی بنشینم پای کتاب. شروع کردم به کتاب خریدن. هر پنج کتابی که میخریدم، نهایتاً یکی را میخواندم؛ اما باز هم میخریدم. این شد که یک قفسه از چهار قفسه کتاب من در محل کارم، به کتابهای اقتصادی اختصاص پیدا کرد و شد قفسه محبوب من.
چند وقت پیش یکی از دوستان کدپایینی (معادل امام صادقیِ سال پایینی) مراجعه کرد که بیا سرمایهداری بخوانیم و مباحثه کنیم. البته قضیه کمی مفصلتر از اینها بود ولی خب؛ فعلاً به طول و تفصیلش کاری نداریم. من هم گفتم قبول. بعدش به خودم گفتم حالا چه بخوانیم؟ از روی صندلیام بلند شدم، چرخیدم و از توی قفسهی محبوبم چند کتابی را انتخاب کردم. کتابهایی که برای شروع خوب باشند، تنوع داشته باشند و بشود با خواندنشان به یک نقشه کلان یا لااقل یک سری سؤال مهم درباره سرمایهداری رسید. یک مقرریبندی کردم، ریختم توی اکسل و فرستادم برای طرف. گفتم بخوان، خلاصهبنویس و بعد بیا مباحثه کنیم.
شروع کردیم. لابهلای مقرریها، یک سری منبع جدید اضافه میکردم. چیزهایی که خودم هم تازه خوانده بودم. یکی از آنها فصل مربوط به آقای «موزِر» از کتاب ذهنوبازار بود. این موزر آدم جالبی است. او ۲۵۰ سال قبل در شهر کوچکی با سازوکارهای سنتی ارباب رعیتی زندگی میکرده و اتفاقاً، خود از طبقه ارباب محسوب میشده؛ عضو چیزی شبیه شورای شهر امروز بوده و کاملاً ذی نفوذ. او به دلایلی (که یک دور نوشتم و چون طولانی شد پاک کردم!) با سرمایهداری مخالفت کرده و استدلال میکند که یعنی چه دولت ملی بشود؟ بازار ملی بشود؟ از لندن برای ما شهردار و فرماندار تعیین کنند؟ مگر خودمان قاقیم؟
شاید نتوانم خوب توضیح بدهم؛ اما موزِر خیلی هوشمندانه به تفاوت دولت مرکزی و محلی پی برد و توضیح داد که دولت مرکزی چقدر چیز بدی است. حالا اینکه نمیتوانم برای شما توضیح بدهم چندان مسئله مهمی نیست؛ چالش این بود که برای آن بندهخدای هم مباحثهای هم نمیتوانستم توضیح بدهم! هر چه میگفتم بابا! این اصلاً خیلی معلوم است که این دو تا با هر فرق دارند. چرا اذیتمان میکنی؟ میگفت نه! چه فرقی؟ هر دو پلید اند!
من مطمئن بودم که میفهمیدم. چیزی را میفهمیدم؛ اما از دستم بر نمیآمد که توضیحش بدهم. محض اطلاعتان معلم بدی هم نیست. البته کمی کم حوصله هستم و اگر بار اول نفهمید دنگم میگیرد؛ ولی همان بار اول را خوب توضیح میدهم. مسئله این بود که حتی نمیتوانستم قضیه را برای همان بار اول و حتی برای خودم توضیح بدهم! آخر خیلی واضح است که وقتی گالان میتواند یک روستا را با خودش جمع کند، برود آن طرف صحرا کنار درخت مقدس و برای خودش چاه بکند، گندم بکارد و یک روستای جدید راه بیاندازد و صاحب بشود، فرق میکند با وقتی که فرماندار کتوشلواری منتخب رضاخان با گزمه و جیپ میآید توی روستا و میگوید کدخدا! از این به بعد خانهات برای من است. ولو اینکه گالان خونریزترین و بیرحمترینِ ترکمنها در سراسر رمان آتش بدون دود باشد.
صبر کن؟ چه شد؟ نمیدانم کی این جرقه توی مغزم خورد؛ اما تازه داشتم میفهمیدم که چرا میفهمم! حرفهای موزر برای من بسیار جذاب و تا حد زیادی شفاف بود، چون در واقع یک دور آن را زندگی کرده بودم. البته که من علی رغم میل باطنیام، اصلاً نمیتوانم در زمان عقب عقبکی حرکت کنم و برگردم به عصر ارباب رعیتی؛ اما خب، شانس این را داشتهام که رمانهای مختلفی را بخوانم که قصهشان برای این دوران است. نادر ابراهیمی هم بارها در گوشه و کنار این ایده را تکرار میکند که مردم چقدر بدبختی و ظلم کشیدند از اینکه کدخداهای محلیِ ولو ظالم، شد دولت مقتدر مرکزی.
حالا نمیدانم، این بار اگر کسی گفت بیا سرمایهداری بخوانیم و مباحثه کنیم، بروم سراغ قفسه کتابهای اقتصادی و ذهن و بازار دستش بدهم، یا بیایم سمت طبقههای کناری و چند رمان بهش معرفی کنم؟ کسی که میتواند نظریات سرمایهداری را منظم کند بیشتر سرمایهداری را فهمیده یا کسی که میتواند قصه حرکت از دوران قدیم به جدید را تعریف کند؟ اصلاً الان طبقه محبوب من کدام است؟ نمیدانم.
پ.ن: ظاهراً امروز تولد نادرخان ابراهیمی است. تولدت مبارکمون باشه مرد... تولدت مبارک!
#قسمت_دوم#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۱۸:۵۹