-آیا تولستوی هم کار خودشان است؟-
کتابش توی طبقهی دوم همین قفسهی روبهرویم هست. میتوانم بلند شوم، دستم را دراز کنم، دو جلد را یا لااقل جلد دوم را بردارم، نگاهی به اتفاقات آن و مخصوصاً صد صفحهی آخرش بیاندازم و بعدْ این جستار را با آمادگی ذهنی بیشتری بنویسم؛ اما این کار را نمیکنم. به همین چیزی که یادم مانده اکتفا میکنم.
از رمانی که اسمش «آنا کارنینا» است، انتظار میرود شخصیت اصلیاش چه کسی باشد؟ احتمالاً خود آنا. اگر بدانید که داستان در مورد خیانت آنا به همسرش هست، نهایتاً دو گزینه به لیست اضافه میشود: همسر آنا و معشوق آنا. ولی برای من شخصیت اصلیِ آنا کارنینا، لوین است. حالا میخواهم قصه لوین را برایتان بگویم. نگران افشا شدن داستان هم نباشید.
واقعیتش یادم نمیآید لوین دقیقاً چطور به داستان آنا مرتبط میشد! شاید دوستِ همسر یا همچین چیزی بود. به هر حال، لوین یک مرد سختکوش و زیادی منطقی است. چیزی شبیه چند سال پیش خود من. به همه چیز با منطقِ دُگم و خدشه ناپذیر خود نگاه میکند. او همه چیز را تحلیل میکند و به ندرت احساس. از جمله چیزهایی که لوین با آن مواجهای منطقی دارد، خدا است.
لوین، به خدا اعتقاد ندارد. او بارها پای استلال این و آن نشسته و هیچ کدام نتوانستهاند او را متقاعد کنند که خدا وجود دارد. او از زندگی شهری و سیاست بیزار است. زمیندار است و خودش هم در زمینهای کشاورزی خود زندگی میکند؛ برخلاف آنچه در طبقه بورژوا رایج بوده: زمینهای کشاورزی در روستا و خانهْزندگی و عشقوحال در پترزبورگ و مسکو. به همین خاطر، او بسیار به طبیعت نزدیک است.
میگذرد و آقای لوین ازدواج میکند. من را میبخشید که دقیق خاطرم نیست با چه کسی و چطور؛ اما در همین حد یادم هست که همسرش را بسیار تا بسیار دوست میدارد. باز هم کمی میگذرد و این همسر محبوب، باردار میشود. بدون وقفه، نه ماه دیگر هم از این لحظه میگذریم و اصلاً به ماچه که وارد جزئیات این جور چیزها بشویم تا برسیم به روز وضع حمل. بچه باید به دنیا بیاید، و نمیآید. لوین بیرون از اتاق زایمان نشسته و فریادها و التماسهای همسرش دارد او را دیوانه میکند. کاملاً مشخص است که در آن لحظات، لوین بسیار بیشتر از همسرش درد میکشد. زایمان طولانی و طولانیتر میشود. خیلی بیشتر از اندازه معمول. در اوج این فشارها (خوب دقت کنید) که هیچ کاری از دست لوین بر نمیآید و دیگر نمیداند چه کاری باید انجام بدهد، لوین با خدا حرف میزند. از او درخواست میکند که همسر و فرزندش را نجات بدهد و اگر درست خاطرم باشد، از هوش میرود. بعد از یک شبانهروز، فرزند لوین به دنیا میآید و همسرش هم صحیح و سالم میماند.
حال اینجا که صد صفحه پایانیِ این کتابِ هزاروچهارصد صفحهای است، داستان لوین تازه آغاز میشود. این صفحات، یکی از زیباترین مجموعه کلماتی بودهاند که چشمانم به عمرشان دیدهاند. لوین به زمینهای خود و به دامان طبیعت برمیگردد. برای او، هنوز هم هیچ استدلالی برای اثبات وجود خدا قانع کننده نیست؛ اما او در تمام طبیعت اطراف خود، دست خدا را احساس میکند. کاملاً برایش ملموس میشود که یک قدرت ماورائی دارد همه اینها را هدایت میکند.
توجه دارید که؟ طرح این داستان را شهیدمطهری ننوشته است. تولستویِ مسیحی نویسنده این داستان است! برای من بسیار شیرین بود که خواندن این رمان و کتاب توحید شهیدمطهری فاصله زمانی کمی پیدا کردند. شهیدمطهری استدلالهای مختلف در مورد وجود خدا را میآورد و بالا و پایین میکند. بعد از همه این حرفها، شهید در یک کلام حرف را تمام میکند که دلیل وجود خدا، هیچ کدام از این استدلالهای عقلی نیست. دلیلش، همین است که ما احساسش میکنیم. همین که اگر یک انسانی روی کشتی باشد و ناگهان دریا طوفانی شود و دستش به هیچ چیزی بند نباشد، در درون خودش دنبال نیرویی بزرگتر، بسیار بزرگتر، حتی بزرگتر از این طوفان میگردد تا نجاتش دهد، یعنی خدا هست. حالا لوین، دقیقاً با دستورالعمل شهیدمطهری و به قلم تولستوی ایمان میآورد.
فعلاً میخواهم قصه بگویم و قصد گرفتن نتیجه اخلاقی ندارم. بعدتر، در جستاری مفصل، آنقدر نتیجه اخلاقی بگیرم که از بینیتان در بیاید.
#قسمت_اول#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
کتابش توی طبقهی دوم همین قفسهی روبهرویم هست. میتوانم بلند شوم، دستم را دراز کنم، دو جلد را یا لااقل جلد دوم را بردارم، نگاهی به اتفاقات آن و مخصوصاً صد صفحهی آخرش بیاندازم و بعدْ این جستار را با آمادگی ذهنی بیشتری بنویسم؛ اما این کار را نمیکنم. به همین چیزی که یادم مانده اکتفا میکنم.
از رمانی که اسمش «آنا کارنینا» است، انتظار میرود شخصیت اصلیاش چه کسی باشد؟ احتمالاً خود آنا. اگر بدانید که داستان در مورد خیانت آنا به همسرش هست، نهایتاً دو گزینه به لیست اضافه میشود: همسر آنا و معشوق آنا. ولی برای من شخصیت اصلیِ آنا کارنینا، لوین است. حالا میخواهم قصه لوین را برایتان بگویم. نگران افشا شدن داستان هم نباشید.
واقعیتش یادم نمیآید لوین دقیقاً چطور به داستان آنا مرتبط میشد! شاید دوستِ همسر یا همچین چیزی بود. به هر حال، لوین یک مرد سختکوش و زیادی منطقی است. چیزی شبیه چند سال پیش خود من. به همه چیز با منطقِ دُگم و خدشه ناپذیر خود نگاه میکند. او همه چیز را تحلیل میکند و به ندرت احساس. از جمله چیزهایی که لوین با آن مواجهای منطقی دارد، خدا است.
لوین، به خدا اعتقاد ندارد. او بارها پای استلال این و آن نشسته و هیچ کدام نتوانستهاند او را متقاعد کنند که خدا وجود دارد. او از زندگی شهری و سیاست بیزار است. زمیندار است و خودش هم در زمینهای کشاورزی خود زندگی میکند؛ برخلاف آنچه در طبقه بورژوا رایج بوده: زمینهای کشاورزی در روستا و خانهْزندگی و عشقوحال در پترزبورگ و مسکو. به همین خاطر، او بسیار به طبیعت نزدیک است.
میگذرد و آقای لوین ازدواج میکند. من را میبخشید که دقیق خاطرم نیست با چه کسی و چطور؛ اما در همین حد یادم هست که همسرش را بسیار تا بسیار دوست میدارد. باز هم کمی میگذرد و این همسر محبوب، باردار میشود. بدون وقفه، نه ماه دیگر هم از این لحظه میگذریم و اصلاً به ماچه که وارد جزئیات این جور چیزها بشویم تا برسیم به روز وضع حمل. بچه باید به دنیا بیاید، و نمیآید. لوین بیرون از اتاق زایمان نشسته و فریادها و التماسهای همسرش دارد او را دیوانه میکند. کاملاً مشخص است که در آن لحظات، لوین بسیار بیشتر از همسرش درد میکشد. زایمان طولانی و طولانیتر میشود. خیلی بیشتر از اندازه معمول. در اوج این فشارها (خوب دقت کنید) که هیچ کاری از دست لوین بر نمیآید و دیگر نمیداند چه کاری باید انجام بدهد، لوین با خدا حرف میزند. از او درخواست میکند که همسر و فرزندش را نجات بدهد و اگر درست خاطرم باشد، از هوش میرود. بعد از یک شبانهروز، فرزند لوین به دنیا میآید و همسرش هم صحیح و سالم میماند.
حال اینجا که صد صفحه پایانیِ این کتابِ هزاروچهارصد صفحهای است، داستان لوین تازه آغاز میشود. این صفحات، یکی از زیباترین مجموعه کلماتی بودهاند که چشمانم به عمرشان دیدهاند. لوین به زمینهای خود و به دامان طبیعت برمیگردد. برای او، هنوز هم هیچ استدلالی برای اثبات وجود خدا قانع کننده نیست؛ اما او در تمام طبیعت اطراف خود، دست خدا را احساس میکند. کاملاً برایش ملموس میشود که یک قدرت ماورائی دارد همه اینها را هدایت میکند.
توجه دارید که؟ طرح این داستان را شهیدمطهری ننوشته است. تولستویِ مسیحی نویسنده این داستان است! برای من بسیار شیرین بود که خواندن این رمان و کتاب توحید شهیدمطهری فاصله زمانی کمی پیدا کردند. شهیدمطهری استدلالهای مختلف در مورد وجود خدا را میآورد و بالا و پایین میکند. بعد از همه این حرفها، شهید در یک کلام حرف را تمام میکند که دلیل وجود خدا، هیچ کدام از این استدلالهای عقلی نیست. دلیلش، همین است که ما احساسش میکنیم. همین که اگر یک انسانی روی کشتی باشد و ناگهان دریا طوفانی شود و دستش به هیچ چیزی بند نباشد، در درون خودش دنبال نیرویی بزرگتر، بسیار بزرگتر، حتی بزرگتر از این طوفان میگردد تا نجاتش دهد، یعنی خدا هست. حالا لوین، دقیقاً با دستورالعمل شهیدمطهری و به قلم تولستوی ایمان میآورد.
فعلاً میخواهم قصه بگویم و قصد گرفتن نتیجه اخلاقی ندارم. بعدتر، در جستاری مفصل، آنقدر نتیجه اخلاقی بگیرم که از بینیتان در بیاید.
#قسمت_اول#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۲۳:۲۳