-همهی ایران کار خودشان است.-
نه اینکه بخواهم گندگی کنم، نه؛ ولی واقعاً ما را از تهران بیرون کردند. محل کارم را بستند. خوابگاه را تعطیل کردند. دیگر غذای سلف بهمان نمیدادند. کاری که باید جهان اسلام در طوفانالاقصی با اسرائیل میکرد، دانشگاه با ما کرد؛ تمام شریانهای حیاتیمان را بست. شروع کردم به بستن کیفم. به جز لپتاپ، شارژرهایم و یکی دو تکه لباس، تنها چیزی که با خودم میآورم یزد، کتاب است. همیشه هم بیشتر از نیازم میآورم و به خودم تف و لنعت میفرستم که اگر این بار الکی فاز کتابخوانی بردارم و این همه کتاب هلک و هلک با خودم بکاشنم یزد، فلانم و بهمانم. معرفی میکنم: فلان و بهمان هستم.
در تردید انتخاب بین کتابها، چشمم به نهجالبلاغه جوانان افتاد. کتابی که ابتدای سال به معرفی و تأکید یکی از اساتید و با پیشنهاد وسوسهکننده «بیست درصد تخفیف و ارسال رایگان» خریده بودم. از همان روز اول هم روی میزم گذاشتم که هر روز کمی ازش بخوانم؛ اما یک صفحه هم نخواندم. گفتم حالا که جنگ شده و انگار همه چیز دارد از ماتریکس خارج میشود، این را هم بردارم. شاید خواندم. خوب کاری کردم. این کتاب، متن خود حدیث است به ترجمه و البته بدون چندپارگی. به لحاظ موضوعی کل نهجالبلاغه را کنار هم چیده و شده یک کتاب یک پارچه. انگار که یک خطبه خیلی طولانی باشد.
چند صفحهی اول کتاب را در زیرزمین خانهمان خواندم. توی زیرزمین بودم، چون برق رفته بود و کولر کار نمیکرد. تکنولوژیِ رفتن به زیرزمین در ظهر گرما، لااقل هزار سال است که در یزد استفاده میشود. چون ما تکنولوژی برق اضطراری را به خانهمان نیاورده بودیم، مجبور شدم به تأسی از اجدادم به زیرزمین پناه ببرم. وسط خواندن، چیزی را حس کردم که مدتها بود نصیبم نشده بود. من همه کتابها را نقادانه میخوانم. باز نه اینکه بخواهم گندگی کنم؛ ولی اصلاً کتاب را نمیخوانم که ازش چیزی یاد بگیرم. من با کتاب، گپ میزنم. گپی با کسی که نمیشناسم و نمیدانم چه در چنته دارد. مریدش نیستم. حتی امیدوارم او مرید من بشود. اما وقتی در مقابل حدیث قرار گرفتم، احساس کردم که نیازی به این کارها نیست. کلامِ حضرت امیر است. خودِ حقیقت است. از این حس آرامش که مدتها گمش کرده بودم، میخواستم گریه کنم.
صدایم زدند که برق آمده. تکنولوژی اجدادم را بیخیال شدم و به بادِ کولرِ آبی پناه بردم. نه اینکه با باد کولر گازی مشکلی داشته باشم؛ نه، کولر گازی نداشتیم! خوب هم نیست که داشته باشیم. میگویند مصرف برقش خیلی بالاست. حالا توی این بیبرقی... این ماجرای برق هم خیلی چیز عجیبی هستها! آخرش نفهمیدیم چه شد، چرا این طور شد، ما چطور اینقدر بدبخت شدیم که برق نداشته باشیم؟ حق با «حسین عباسیفر»ها است که میگویند تقصیر پزشکیان است که برق نداریم و یا «صادق الحسینی»هایی که میگویند تا انرژی را گران نکنیم چیزی درست نمیشود؟ حالا باید ببینیم آقای مدنیزاده چه میکند. مدنیزادهای که از دو حالت خارج نیست: یا نفوذی بنیادهای یهویی-آمریکایی در اقتصاد ایران است که سالها رویش کار شده برای اینکه به اینجا برسد و ما را نابود کند، یا فرشته نجات و حلال تمام مشکلات و دافع تمام شرور و بلایا. بستگی دارد دستتان روی ایتا خورده باشد یا توییتر.
قیمت برق، صلاحیت مدنیزاده و هر موضوع دیگری میان آقایان، محلِ اختلاف است. اختلاف صددرصدی. این شکلی که گوشت هم را میخورند و استخوان یکدیگر را توی فاضلاب میاندازند. همیشه این طور بوده؛ همیشه تا همین چند روز پیش. تا همان روزی که من داشتم کتاب انتخاب میکردم و دست گذاشتم روی نهجالبلاغه جوانان. همان روزی که اسرائیل خون ما را ریخت. یکهو، کن فیکون شد. همه چیز به هم ریخت. صادقالحسینی درباره قدرت موشکیمان توییت میزند و سیستم بهداشت آمریکا را مسخره میکند. رشیدپور برنامه میسازد و مهمانِ خانمِ خارجی میآورد و از امنیت بالای زنان در ایران و راحتیشان میگوید. ظریف به آمریکا فحش میدهد! اوپوزترین شخصیتها (با بیشخصیتها کاری ندارم) حمله اسرائیل را محکوم میکنند و از آقای خامنهای درخواست انتقام دارند. الان دیگر همهی ایران «کار خودشان است»!
من همه جستارهای این پرونده ویژه را نوشتم که اثبات کنم با ما کسانی که فکر میکنیم مخالفیم، آنقدرها هم مخالف نیستیم. هنوز استدلالهای من تمام نشده بود که جنگ شروع شد و آفتاب آمد دلیل آفتاب. بهنظر وطنپرستی، کتابِ حدیثِ ایرانی جماعت است. سر هر چیزی بحث میکنیم و یک دیگر را جر میدهیم؛ اما کافی است یک خارجی این وسط فضولی کند. واقعاً نمیدانم چطور چنین روحیهای در ژن ایرانی جماعت کار گذاشته شده، ولی شده است دیگر. ما حالا بعد از مدتها نقادانه زندگی کردن، آرام گرفتهایم و میخواهیم از این آرامش گریه کنیم.
(بخش اول)
#قسمت_پنجم (پایانی)#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
مروی | @marwi
نه اینکه بخواهم گندگی کنم، نه؛ ولی واقعاً ما را از تهران بیرون کردند. محل کارم را بستند. خوابگاه را تعطیل کردند. دیگر غذای سلف بهمان نمیدادند. کاری که باید جهان اسلام در طوفانالاقصی با اسرائیل میکرد، دانشگاه با ما کرد؛ تمام شریانهای حیاتیمان را بست. شروع کردم به بستن کیفم. به جز لپتاپ، شارژرهایم و یکی دو تکه لباس، تنها چیزی که با خودم میآورم یزد، کتاب است. همیشه هم بیشتر از نیازم میآورم و به خودم تف و لنعت میفرستم که اگر این بار الکی فاز کتابخوانی بردارم و این همه کتاب هلک و هلک با خودم بکاشنم یزد، فلانم و بهمانم. معرفی میکنم: فلان و بهمان هستم.
در تردید انتخاب بین کتابها، چشمم به نهجالبلاغه جوانان افتاد. کتابی که ابتدای سال به معرفی و تأکید یکی از اساتید و با پیشنهاد وسوسهکننده «بیست درصد تخفیف و ارسال رایگان» خریده بودم. از همان روز اول هم روی میزم گذاشتم که هر روز کمی ازش بخوانم؛ اما یک صفحه هم نخواندم. گفتم حالا که جنگ شده و انگار همه چیز دارد از ماتریکس خارج میشود، این را هم بردارم. شاید خواندم. خوب کاری کردم. این کتاب، متن خود حدیث است به ترجمه و البته بدون چندپارگی. به لحاظ موضوعی کل نهجالبلاغه را کنار هم چیده و شده یک کتاب یک پارچه. انگار که یک خطبه خیلی طولانی باشد.
چند صفحهی اول کتاب را در زیرزمین خانهمان خواندم. توی زیرزمین بودم، چون برق رفته بود و کولر کار نمیکرد. تکنولوژیِ رفتن به زیرزمین در ظهر گرما، لااقل هزار سال است که در یزد استفاده میشود. چون ما تکنولوژی برق اضطراری را به خانهمان نیاورده بودیم، مجبور شدم به تأسی از اجدادم به زیرزمین پناه ببرم. وسط خواندن، چیزی را حس کردم که مدتها بود نصیبم نشده بود. من همه کتابها را نقادانه میخوانم. باز نه اینکه بخواهم گندگی کنم؛ ولی اصلاً کتاب را نمیخوانم که ازش چیزی یاد بگیرم. من با کتاب، گپ میزنم. گپی با کسی که نمیشناسم و نمیدانم چه در چنته دارد. مریدش نیستم. حتی امیدوارم او مرید من بشود. اما وقتی در مقابل حدیث قرار گرفتم، احساس کردم که نیازی به این کارها نیست. کلامِ حضرت امیر است. خودِ حقیقت است. از این حس آرامش که مدتها گمش کرده بودم، میخواستم گریه کنم.
صدایم زدند که برق آمده. تکنولوژی اجدادم را بیخیال شدم و به بادِ کولرِ آبی پناه بردم. نه اینکه با باد کولر گازی مشکلی داشته باشم؛ نه، کولر گازی نداشتیم! خوب هم نیست که داشته باشیم. میگویند مصرف برقش خیلی بالاست. حالا توی این بیبرقی... این ماجرای برق هم خیلی چیز عجیبی هستها! آخرش نفهمیدیم چه شد، چرا این طور شد، ما چطور اینقدر بدبخت شدیم که برق نداشته باشیم؟ حق با «حسین عباسیفر»ها است که میگویند تقصیر پزشکیان است که برق نداریم و یا «صادق الحسینی»هایی که میگویند تا انرژی را گران نکنیم چیزی درست نمیشود؟ حالا باید ببینیم آقای مدنیزاده چه میکند. مدنیزادهای که از دو حالت خارج نیست: یا نفوذی بنیادهای یهویی-آمریکایی در اقتصاد ایران است که سالها رویش کار شده برای اینکه به اینجا برسد و ما را نابود کند، یا فرشته نجات و حلال تمام مشکلات و دافع تمام شرور و بلایا. بستگی دارد دستتان روی ایتا خورده باشد یا توییتر.
قیمت برق، صلاحیت مدنیزاده و هر موضوع دیگری میان آقایان، محلِ اختلاف است. اختلاف صددرصدی. این شکلی که گوشت هم را میخورند و استخوان یکدیگر را توی فاضلاب میاندازند. همیشه این طور بوده؛ همیشه تا همین چند روز پیش. تا همان روزی که من داشتم کتاب انتخاب میکردم و دست گذاشتم روی نهجالبلاغه جوانان. همان روزی که اسرائیل خون ما را ریخت. یکهو، کن فیکون شد. همه چیز به هم ریخت. صادقالحسینی درباره قدرت موشکیمان توییت میزند و سیستم بهداشت آمریکا را مسخره میکند. رشیدپور برنامه میسازد و مهمانِ خانمِ خارجی میآورد و از امنیت بالای زنان در ایران و راحتیشان میگوید. ظریف به آمریکا فحش میدهد! اوپوزترین شخصیتها (با بیشخصیتها کاری ندارم) حمله اسرائیل را محکوم میکنند و از آقای خامنهای درخواست انتقام دارند. الان دیگر همهی ایران «کار خودشان است»!
من همه جستارهای این پرونده ویژه را نوشتم که اثبات کنم با ما کسانی که فکر میکنیم مخالفیم، آنقدرها هم مخالف نیستیم. هنوز استدلالهای من تمام نشده بود که جنگ شروع شد و آفتاب آمد دلیل آفتاب. بهنظر وطنپرستی، کتابِ حدیثِ ایرانی جماعت است. سر هر چیزی بحث میکنیم و یک دیگر را جر میدهیم؛ اما کافی است یک خارجی این وسط فضولی کند. واقعاً نمیدانم چطور چنین روحیهای در ژن ایرانی جماعت کار گذاشته شده، ولی شده است دیگر. ما حالا بعد از مدتها نقادانه زندگی کردن، آرام گرفتهایم و میخواهیم از این آرامش گریه کنیم.
(بخش اول)
#قسمت_پنجم (پایانی)#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
۸:۳۰