بله | کانال مَروی
عکس پروفایل مَرویم

مَروی

۳۴۲ عضو
عکس پروفایل مَرویم
۳۴۲ عضو

مَروی

مروی. [ م َرْ وی ی ] ( ع ص ) نعت مفعولی از مصدر روایة. رجوع به روایت شود. روایت کرده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). روایت شده. نقل شده.
@aahmdrz
thumbnail
-دکتر درخشان که خودِ خودشان است!-
(بخش اول)
من فقط خدا خدا می‌کردم که دکتر آن را نگوید. یعنی یک حس غریبی بهم می‌گفت که حتماً آن را خواهد گفت؛ و عاقبت هم گفت. عجب ماجرایی شد. نگون‌بخت راسل... سیاه‌بخت راسل... جلسه‌ای از کلاس‌مان نبود که دکتر مادر یکی از این اقتصاددانان جریان سرمایه‌داری را به فضاحت نکشد یا پدرش را بی‌آبرو نکند. به‌همین خاطر هم بود که من مطمئن بودم توی مناظره با غنی‌نژاد هم آخر یکی را پرچم‌دار خواهد کرد و این افتخار نصیب مادر راسل شد. بدبخت راسل...
تا دو-سه سال قبل، شناخت من از دکتر درخشان محدود می‌شد به آن کلیپ معروف در روز معلم. اگر ندیده‌اید، سرچ کنید، می‌آورد. اما تابستان 1401، سر کلاس دو متری دکتر نشسته بودم و از این رزولوشن بالا قلبم به تاپ تاپ می‌افتاد. البته هنوز کرونا بود؛ لااقل برای پیرمردها بود. دکتر هم ماسک می‌زد؛ آن هم دوتا. در آن سن‌وسال، خیلی باید احتیاط می‌کرد و این بود که به هیچ وجه ماسک‌ها را بر نمی‌داشت. دکتر بدون توقف دو ساعت، سه ساعت و یا چهار ساعت درس می‌داد، به نفس‌نفس می‌افتاد ولی باز هم ماسکش را برنمی‌داشت؛ مگر وقتی که می‌خواست چای بخورد! یعنی تک‌تک سلول‌های بدن بزرگوار ترک هستند! حتی فلاسک چایش را با خودش می‌آورد که مبادا چای نداشته باشیم یا چای‌مان پسندش نباشد!
دکتر می‌خواست آخرین کتابی که نوشته بود را برای عده‌ای بگوید و ظاهراً بهتر از ما کسی را پیدا نکرده بود. البته ما را تک به تک نمی‌شناخت، ما را به مرکز رشد دانشگاه و استاد بالاسرمان (که خیلی قبولش دارد) می‌شناخت. قرار بود هر جلسه فقط یک ساعت و نیم درس بدهد؛ اما حتی یک جلسه هم این اتفاق نیوفتاد. ده دقیقه اول روضه می‌خواند که هفته قبل تا شب سردرد بودم و دیگر این جلسه حتماً سر ساعت تمام می‌کنیم؛ اما باز زمان کلاس که تمام می‌شد، می‌گفت این یک نکته دیگر را می‌گویم و تمام؛ و باز ادامه می‌داد. باز می‌گفت اگر این را نگویم، حرفم را نزده‌ام و باز می‌گفت. کلاس داشت سه ساعت می‌شد و دکتر فریاد می‌زد که اگر این نکته را نگویم، امکان ندارد که پایم را از اینجا بیرون بگذارم و باز درس می‌داد. مهدی که جلسه را مدیریت می‌کرد، مثل اسپند روی آتش جلز و ولز می‌کرد که دکتر تو را به خدا تمام کن! از پا در می‌آیی پیرمرد! ولی چه فایده؟
کاری هم نداشت که خیلی از ماها اقتصادی نبودیم. در واقع یک جورهایی می‌پسندید این را. می‌گفت من یک ایده، یک روش دارم که می‌خواهم این را بروید توی رشته‌های خودتان پیاده کنید و ببینید چه می‌شود. حالا اینجا که نمی‌شود کل آن ایده را گفت، ولی حرف حسابش این بود که در مطالعه ایده‌ها و مکاتب، ایده‌پردازان و مکتب‌داران را فراموش نکنید. اینها که از زیر بته در نیامده‌اند! بالاخره روزی روزگاری در همین کالبدهای جسمانی ما در این دنیا زندگی کرده‌اند، پدری دارند و از مادری زاییده شده‌اند، زیر نظر کسانی درس خوانده‌اند، شاید عاشق کسی شده و شاید هم به عشقی خیانت کرده باشند. همه اینها در فهم یک مکتب، مثلاً در موضوع بحث آن روز ما مکتب سرمایه‌داری، تأثیر گذار است. این قضیه مادر راسل را هم به خاطر همین رفته بود درآورده بود و هی تن آن بدبخت را توی گور می‌لرزاند.
#قسمت_سوم#پرونده_ویژه_طور
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
undefined مروی | @marwi

۸:۴۷