@seyedololama
۱۴:۲۱
ماه رمضان آمد، نور دل و جان آمدنور دل و جان آمد، ماه رمضان آمد
بهبه رم از آن آمد، يكسر همه ديوان رايكسر همه ديوان را، بهبه رم از آن آمد
نيروى روان آمد، مر سالك صادق رامر سالك صادق را، نيروى روان آمد
عاشق به فغان آمد، از شوق سحرخيزىاز شوق سحرخيزى، عاشق به فغان آمد
از سوى جنان آمد، آن را كه دلت خواهدآن را كه دلت خواهد، از سوى جنان آمد
چون بند گران آمد، بر گردن محرومانبر گردن محرومان، چون بند گران آمد
از عالم جان آمد، قرآن كريم اين مهقرآن كريم اين مه، از عالم جان آمد
سعدان به قِران آمد، از قدرش و قرآنشاز قدرش و قرآنش، سعدان به قِران آمد
در مهد امان آمد، زين مه حسنِ نجمشزين مه حسن نجمش، در مهد امان آمد
دیوان اشعار علامه حسن زاده آملی (رحمت الله علیه)
┄┅═✧❁••❁✧═┅┄
۷:۵۴
شبحیات
وصف حال مرحوم علامه حسن زاده آملی در استقبال از ماه رمضان به بیان آیت الله جوادی آملی... ماه رمضان آمد، نور دل و جان آمد نور دل و جان آمد، ماه رمضان آمد بهبه رم از آن آمد، يكسر همه ديوان را يكسر همه ديوان را، بهبه رم از آن آمد نيروى روان آمد، مر سالك صادق را مر سالك صادق را، نيروى روان آمد عاشق به فغان آمد، از شوق سحرخيزى از شوق سحرخيزى، عاشق به فغان آمد از سوى جنان آمد، آن را كه دلت خواهد آن را كه دلت خواهد، از سوى جنان آمد چون بند گران آمد، بر گردن محرومان بر گردن محرومان، چون بند گران آمد از عالم جان آمد، قرآن كريم اين مه قرآن كريم اين مه، از عالم جان آمد سعدان به قِران آمد، از قدرش و قرآنش از قدرش و قرآنش، سعدان به قِران آمد در مهد امان آمد، زين مه حسنِ نجمش زين مه حسن نجمش، در مهد امان آمد دیوان اشعار علامه حسن زاده آملی (رحمت الله علیه) ┄┅═✧❁••❁✧═┅┄
کانال علامه حسن زاده آملی (ره):
https://eitaa.com/joinchat/2535522313Ceab2c3dee7
اگر توانستید سری به مزار علامه بزنید. حال و هوای عجیبی دارد که به کلمه درنمیآید.
۷:۵۶
این فیلم را یک نفس نمیشود دید. تکهتکه و قاعدهمند تماشا شود بهتر است. روبر برسون با بازیهای کلامی و تصویری، شخصیت اصلی را حیوانی قرار داده که ذات انسانهای دور خود را نشان میدهد. و در همان حال، حیوان از همان خصوصیات انسانی ضربه میخورد و در پایان به همنوعان خود پناه میبرد و در حلقه آنها میمیرد.شباهت این حیوان به دختر توی فیلم، اتفاقی نیست.
ble.ir/join/6mXdjURsnq
ble.ir/join/6mXdjURsnq
۱۵:۳۹
هُوَ رَبُّ المُستَحیلو أنت تبکی عَلَی المُمکن؟
او خداوندِ ناممکنهاستدر حالی که تو بر ممکن گریه میکنی؟
ble.ir/join/6mXdjURsnq
او خداوندِ ناممکنهاستدر حالی که تو بر ممکن گریه میکنی؟
ble.ir/join/6mXdjURsnq
۲:۰۴
زیادی قربانصدقه زینب میرفت و به من میرسید. با این که عملیات داشتند جبهه نمیرفت و دوره افتاده بود به صاف و صوف کردن بدهیها. مشتری میآورد خانه تا آن را بفروشد و برایمان خانه دربست بخرد. موتورش را گذاشته بود برای فروش و یک روز که دستم را گرفت تا پنبهزار را به نامم کند درجا به لج نشستم. روبهرویم چمباتمه زد به تماشا. محلش ندادم. انگشت به گونهام کشید دستش را پس زدم. پرسید: «چرا اینجوری میکنی معصوم؟»با بغض جواب دادم: «چه کردم مگه؟»نفسش را تو کشید و محکم بیرون داد و گفت: «مادر شیش تا بچهای و ادای دخترای دم بخت رو درمیاری.»گریه افتادم. توی صورتش براق شدم و گفتم: «من ادا درمیارم یا تو! دو هفته است اومدی افتادی به تک و تا که چی؟ تو مگه فرمانده نیستی؟ اینجا چه کار میکنی؟ به خیالت نمیفهمم که این کارهات چه معنی میده؟ فکر میکنی برات شهادت رو اینطوری خیرات میکنن؟»چارزانو نشست. گردن کج کرد و گفت: «تموم شد؟»اشکهای گرمم را با کف دو دست پاک کردم و گفتم: «تازه شروع ماجراست آقا! اگه اونجا فرماندهای اینجا این خبرا نیست...»قهقهاش خانه را برداشت. علی و مصطفی خوابآلود از اتاق بیرون آمدند و ایستادند به تماشا. زینب که کنار بخاری خوابیده بود تکانی خورد. انگشت برد به دهانش و شروع کرد به مکیدن. حسین چهار دست و پا به طرفش رفت. آهسته بلندش کرد و توی بغل گرفت. زینب هنوز انگشتش را مک میزد. علی و مصطفی خمیازه کشیدند و برگشتند به رختخواب. حسین در حالی که با نوک انگشت روی بینی زینب میکشید گفت: «توی هر خاکریز و هور و سنگر و باتلاق که بودم... توی نفربر و پشت تیربار و بیسیم... پای هر نقشه عملیات و دم میدون مین... یه لحظه از جلوی چشمم دور نبودید و نیستید. پی هر فتح و شکستی یه دست به دامن شهادت داشتم یه گوشه چشم به احوال شما شیش نفر... نه اینکه پابند باشم نه... شماها رزق من بودید و هر کدوم رشدم دادید... برات شهادتم دست این قدمخیر بود چون بعد رفتنم مأمور میشه... زینبم در آینده مأموره به روایته... و این رو به من نشون دادن معصوم...»هقهقم که درآمد چیزی نگفت. قنداق زینب را توی دامنم گذاشت و رفت توی آشپزخانه. زینب به غانوغون افتاد. تکانش دادم و باقی مویهزاریام را خوردم. حسین با سینی بشقاب کاچی از آشپزخانه آمد بیرون. سینی را جلوم گذاشت و زینب را ازم گرفت. قاشق را که توی کاسه گلسرخ میچرخاندم حسین گفت: «بالاتر از شهادت، روایت این جنگه. خون بدون روایت هدره معصوم! به من اعتماد کن! حواست به این قدمخیر باشه...» سر که بلند کردم حسین به پهنای صورت اشک میریخت؛ بیصدا.
برشی از داستان کوتاه قدمخیر
منتشرشده در همشهریداستان
خودم نوشتمش
ble.ir/join/6mXdjURsnq
برشی از داستان کوتاه قدمخیر
منتشرشده در همشهریداستان
خودم نوشتمش
ble.ir/join/6mXdjURsnq
۲۱:۴۱
شبحیات
زیادی قربانصدقه زینب میرفت و به من میرسید. با این که عملیات داشتند جبهه نمیرفت و دوره افتاده بود به صاف و صوف کردن بدهیها. مشتری میآورد خانه تا آن را بفروشد و برایمان خانه دربست بخرد. موتورش را گذاشته بود برای فروش و یک روز که دستم را گرفت تا پنبهزار را به نامم کند درجا به لج نشستم. روبهرویم چمباتمه زد به تماشا. محلش ندادم. انگشت به گونهام کشید دستش را پس زدم. پرسید: «چرا اینجوری میکنی معصوم؟»
با بغض جواب دادم: «چه کردم مگه؟»
نفسش را تو کشید و محکم بیرون داد و گفت: «مادر شیش تا بچهای و ادای دخترای دم بخت رو درمیاری.»
گریه افتادم. توی صورتش براق شدم و گفتم: «من ادا درمیارم یا تو! دو هفته است اومدی افتادی به تک و تا که چی؟ تو مگه فرمانده نیستی؟ اینجا چه کار میکنی؟ به خیالت نمیفهمم که این کارهات چه معنی میده؟ فکر میکنی برات شهادت رو اینطوری خیرات میکنن؟»
چارزانو نشست. گردن کج کرد و گفت: «تموم شد؟»
اشکهای گرمم را با کف دو دست پاک کردم و گفتم: «تازه شروع ماجراست آقا! اگه اونجا فرماندهای اینجا این خبرا نیست...»
قهقهاش خانه را برداشت. علی و مصطفی خوابآلود از اتاق بیرون آمدند و ایستادند به تماشا. زینب که کنار بخاری خوابیده بود تکانی خورد. انگشت برد به دهانش و شروع کرد به مکیدن. حسین چهار دست و پا به طرفش رفت. آهسته بلندش کرد و توی بغل گرفت. زینب هنوز انگشتش را مک میزد. علی و مصطفی خمیازه کشیدند و برگشتند به رختخواب. حسین در حالی که با نوک انگشت روی بینی زینب میکشید گفت: «توی هر خاکریز و هور و سنگر و باتلاق که بودم... توی نفربر و پشت تیربار و بیسیم... پای هر نقشه عملیات و دم میدون مین... یه لحظه از جلوی چشمم دور نبودید و نیستید. پی هر فتح و شکستی یه دست به دامن شهادت داشتم یه گوشه چشم به احوال شما شیش نفر... نه اینکه پابند باشم نه... شماها رزق من بودید و هر کدوم رشدم دادید... برات شهادتم دست این قدمخیر بود چون بعد رفتنم مأمور میشه... زینبم در آینده مأموره به روایته... و این رو به من نشون دادن معصوم...»
هقهقم که درآمد چیزی نگفت. قنداق زینب را توی دامنم گذاشت و رفت توی آشپزخانه. زینب به غانوغون افتاد. تکانش دادم و باقی مویهزاریام را خوردم. حسین با سینی بشقاب کاچی از آشپزخانه آمد بیرون. سینی را جلوم گذاشت و زینب را ازم گرفت. قاشق را که توی کاسه گلسرخ میچرخاندم حسین گفت: «بالاتر از شهادت، روایت این جنگه. خون بدون روایت هدره معصوم! به من اعتماد کن! حواست به این قدمخیر باشه...» سر که بلند کردم حسین به پهنای صورت اشک میریخت؛ بیصدا. برشی از داستان کوتاه قدمخیر منتشرشده در همشهریداستان خودم نوشتمش ble.ir/join/6mXdjURsnq
خون بدون روایت، هدر است.
۲۱:۴۴
شبحیات
خون بدون روایت، هدر است.
اگر فرصتی پیش آمد میآیم و میگویم که چرا یکهو امشب یاد این داستان چند سال پیشم افتادم.
۲۱:۴۵
إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيًّااین نحو خواندن خدا، مرام زکریای پیامبر بوده است. تصویری کردنش برایم کمی سخت است اما خودم بیشتر وقتها که ناتوان میشوم از آداب رسمی دعا، جنینی میخوابم روی زمین. چشمهام را میبندم و بدون تکان دادن لبها در بیسروصداترین حالت، با خدا حرف میزنم. این مدل جنینی بیسروصدا همان بیدست و پاییام است حتی در خواستن از خدا. و یا شاید بخواهم به خدا بگویم که ببین! این همه لفظ و قول و فعل برای خواندنت دوروبرمان است و من همان را هم بلد نمیشوم؛مثل یک جنین.
ble.ir/join/6mXdjURsnq
ble.ir/join/6mXdjURsnq
۱۳:۳۹
شبحیات
إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيًّا این نحو خواندن خدا، مرام زکریای پیامبر بوده است. تصویری کردنش برایم کمی سخت است اما خودم بیشتر وقتها که ناتوان میشوم از آداب رسمی دعا، جنینی میخوابم روی زمین. چشمهام را میبندم و بدون تکان دادن لبها در بیسروصداترین حالت، با خدا حرف میزنم. این مدل جنینی بیسروصدا همان بیدست و پاییام است حتی در خواستن از خدا. و یا شاید بخواهم به خدا بگویم که ببین! این همه لفظ و قول و فعل برای خواندنت دوروبرمان است و من همان را هم بلد نمیشوم؛مثل یک جنین. ble.ir/join/6mXdjURsnq
آیه سوم سوره مریمشرح خواسته آن پیامبر پیر دلشکسته
۱۳:۴۰
قَالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا وَلَمْ أَكُنْ بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيًّا
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و [مویِ] سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت [از اجابت] محروم و بی بهره نبودم.
آیه 4 از سوره مریم آن نداهای خفیّ
گفت: پروردگارا! به راستی استخوانم سست شده و [مویِ] سرم از پیری سپید گشته، و پروردگارا! هیچ گاه درباره دعا به پیشگاهت [از اجابت] محروم و بی بهره نبودم.
آیه 4 از سوره مریم آن نداهای خفیّ
۱۳:۴۲
audio-2001-Quran-surah-Maryam[Allameh-Tabatabaie].mp3
۱۲:۵۸-۹.۴۸ مگابایت
۲۰:۳۹
شبحیات
موسیقی
من با این صوت علامه، حفظ قرآن را عاشقتر شدم.
۲۰:۳۹
فَخَرَجَ عَلَىٰ قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرَابِ فَأَوْحَىٰ إِلَيْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُكْرَةً وَعَشِيًّا
۲۰:۴۱
آقای ناظری، تکرار و تجربه استاد یا مربی یا راهبر را در این هنر، بسیار حیاتی و مهم دانستند. به این معنا که دغدغه به تنهایی یا استعداد و پشتکار به همراه آن را ابداً کافی ندانستند به گونهای که رهآورد غفلت از این مسأله را ضعیف شدن عملکرد هنرجو در تکنیک عنوان کردند. زیرا تکنیک در تئاتر نه صرفاً مجموعهای از قواعد نظری بلکه دانشی عام است که شکلدهنده جهانبینی هنرجو نیز میشود. تکرار به این معنا که تمرینهای بارها و بارها منتقلکننده سطح حرکات بدنی به سطح آگاهی ذهنی شود. این نوع عملکرد، نوعی تربیت تئاتری است که موجب نهادینهسازی معرفت در بدن میشود. و تجربه نیز به این معناست که مربی وارد امری فراتر از تمرین شود. امری که سبب تقویت مواجهه با واقعیتی دور از انتظار در صحنه میشود همانند آن چه که در زندگی وجود دارد. مجموع اینها از نظر استاد ناظری دانشی تولید میکند که در تئاتر به ان دانش ضمنی میگویند. دانشی که در تجربه و مهارت فرد نهفته است و شخصی و تجربی و درونی و نانوشته در ذهن و بدن مربی وجود دارد. به عنوان مثال، مربی تئاتر میفهمد که بازی بازیگر، زنده است یا مصنوعی؛ اما نمیتواند آن را قاعدهمند توضیح دهد. بلکه این فهم شهودی خویش را که حاصل سالها کار و تجربه است با عمل به هنرجو نشان میدهد. عملی که حاصل زیست هنرمندانه با هنرجو باشد.
برشی از سهم صحنه
در دست نگارشble.ir/join/6mXdjURsnq
برشی از سهم صحنه
در دست نگارشble.ir/join/6mXdjURsnq
۸:۱۲
آخر سخن این که به قول یوهان ولفگانگ فون گوته شاعر، ادیب، انسانشناس، فیلسوف و سیاستمدار آلمانی؛ باشد که صحنه، همچون طناب بندبازانبه افراد نالایق جرأت راه رفتن بر روی خود را ندهد!پایان
بند آخر سهم صحنه
تمام شد ble.ir/join/6mXdjURsnq
بند آخر سهم صحنه
تمام شد ble.ir/join/6mXdjURsnq
۲۰:۵۹
خیابان خلوت بود. سر ذوق آمدم و 100 تا را پر کردم. چندصدمتر به میدان، پا را از پدال گاز برداشتم تا سرعت کم شود. کم نشد. عقربه، روی همان 100 تا ماند. نیش ترمز زدم. باز هم سرعت کم نشد و ماشین همچنان به 100 میتازید. نزدیک میدان بودم. خطر، بیخ گوشم بود و اگر کاری نمیکردم وسط میدان میشدم مجسمه حماقت. کلاچ را گرفتم و معکوس کشیدم. از 5 به 4 و از 4 به 3 و از 3 به 2 که رسیدم به میدان. شکر خدا به خیر گذشت. با هر معکوس کشیدن اما موتور ماشین هووووم میکشید؛ شبیه هاااان هشیاری آدم ناهشیاری که شانههاش را تکان دهی.سرعت، همیشه شوقانگیز است و سکرآور. اما گاهی باید کند کرد. باید ایستاد. باید احتیاط کرد چون گاهی مسیر، همین را برایت میخواهد. ترمزت اگر کار نکند مجبور میشوی معکوس بکشی.
ble.ir/join/6mXdjURsnq
ble.ir/join/6mXdjURsnq
۲۳:۰۸
امیدوارم که به برکت خون این زنان شریف و مجاهد، رسانهها و هنرمندان و فرزانگان و سینماگرانی بتوانند جهاد بزرگ زن ایرانی مسلمان را به دنیا که سخت محتاج شناختن آن است، بنمایانند.امام خامنه ای مدظله العالی
در تنهاییهای مکه در تاریکیهای حرا در اولین نمازها و در تنگنای شعب ابیطالب یک زن پشت برترین مخلوق خدا ایستاده بود.او محبتش را، حمایتش را، آبرویش را و داراییاش را نثار راه دین خدا و محبوبش پیامبر خدا کرد.خدیجه سلام الله علیها، دستهایش را دور شعله کوچک اسلام گرفت تا امروز دنیا از نور عالمگیرش روشن شود.
تو هم زنانی را میشناسی که خدیجه وار از دین خدا پشتیبانی کردند و از جان و مالشان بخشیدند تا نور انقلاب و اسلام دنیا را روشنتر کند؟
برایمان از آنها بگو و از مجاهدتهایشان
این بار تو قصهگوی زنانِ راه خدیجه باش!
امروز تو رسانه باش هنرمندانه روایت کنچرا که دنیا سخت محتاج شناختن آن است
همراه با اعطای جوایز نفیس
روایت ها و تولیدات خودرا به شناسه ی@Madarane_Tar تا ۲۰ ماه مبارک رمضان ارسال بفرمایید.#روایت#شبیهخدیجه#معلمثانی#الگویسومزنمسلمانایرانی
@madaranetar
کانال مادَرانـہ تـَر
در تنهاییهای مکه در تاریکیهای حرا در اولین نمازها و در تنگنای شعب ابیطالب یک زن پشت برترین مخلوق خدا ایستاده بود.او محبتش را، حمایتش را، آبرویش را و داراییاش را نثار راه دین خدا و محبوبش پیامبر خدا کرد.خدیجه سلام الله علیها، دستهایش را دور شعله کوچک اسلام گرفت تا امروز دنیا از نور عالمگیرش روشن شود.
تو هم زنانی را میشناسی که خدیجه وار از دین خدا پشتیبانی کردند و از جان و مالشان بخشیدند تا نور انقلاب و اسلام دنیا را روشنتر کند؟
برایمان از آنها بگو و از مجاهدتهایشان
این بار تو قصهگوی زنانِ راه خدیجه باش!
امروز تو رسانه باش هنرمندانه روایت کنچرا که دنیا سخت محتاج شناختن آن است
@madaranetar
۲۱:۱۷
بسم الله الرحمن الرحیم
«ومکروا و مکرالله والله خیرالماکرین»
از لحظات آغازین شروع جنگ با بزرگترین دشمنان خدا(آمریکا و اسرائیل)، ما بانوان شهر قیام و اقامه، «قم» با تاسی از مادر امت، امالمومنین حضرت خدیجه(سلاماللهعلیها)، اعلام میکنیم که همچون مادرمان، پشت ولی زمانمان میایستیم و هرچه داریم را فدای این انقلاب و نظام و سرزمین و ولی خدا میکنیم و از هیچ چیز حتی تنگناهای شعب ابیطالب گونه و تحریم و فشار اقتصادی بیم نداریم.ما با خانوادهی کوچکمان کوثری خواهیم بود برای نابودی کامل این شر مطلق. ما دنیا را آماده ظهور منجی عالم بشریت خواهیم کرد. ما بذر این بغض مقدس را مدتهاست در عمق جان فرزندان این سرزمین کاشتهایم برای چنین روزهایی، تا داوودی باشند برای قتل جالوت زمان.
ما بانوان مجاهد و بسیجی باسلاح ایمان و معنویت و دعا و تولی و تبری و همدلی و انسجاممان، سوخت موشک های سربازان جنگ نظامی را تامین میکنیم و خود را سرباز و سردار این جنگ ترکیبی منطقهای میدانیم و باور داریم که «ان الله معنا».ما مشتاقانه آمادهی مشاهده غرق فرعون زمانیم و آن را بسیار بسیار نزدیک میدانیم.ما به نصرت حق باور داریم.
«ان وعدالله حق»
بانوان جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان قم
«ومکروا و مکرالله والله خیرالماکرین»
از لحظات آغازین شروع جنگ با بزرگترین دشمنان خدا(آمریکا و اسرائیل)، ما بانوان شهر قیام و اقامه، «قم» با تاسی از مادر امت، امالمومنین حضرت خدیجه(سلاماللهعلیها)، اعلام میکنیم که همچون مادرمان، پشت ولی زمانمان میایستیم و هرچه داریم را فدای این انقلاب و نظام و سرزمین و ولی خدا میکنیم و از هیچ چیز حتی تنگناهای شعب ابیطالب گونه و تحریم و فشار اقتصادی بیم نداریم.ما با خانوادهی کوچکمان کوثری خواهیم بود برای نابودی کامل این شر مطلق. ما دنیا را آماده ظهور منجی عالم بشریت خواهیم کرد. ما بذر این بغض مقدس را مدتهاست در عمق جان فرزندان این سرزمین کاشتهایم برای چنین روزهایی، تا داوودی باشند برای قتل جالوت زمان.
ما بانوان مجاهد و بسیجی باسلاح ایمان و معنویت و دعا و تولی و تبری و همدلی و انسجاممان، سوخت موشک های سربازان جنگ نظامی را تامین میکنیم و خود را سرباز و سردار این جنگ ترکیبی منطقهای میدانیم و باور داریم که «ان الله معنا».ما مشتاقانه آمادهی مشاهده غرق فرعون زمانیم و آن را بسیار بسیار نزدیک میدانیم.ما به نصرت حق باور داریم.
«ان وعدالله حق»
بانوان جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان قم
۹:۴۴
این همه زن را این به بعد میگویند داغدار. به همین سادگی با یک صفت، وصف حال میکنند. آیا اینها الان فقط داغدارند؟
#مادران_مینابی
#مادران_مینابی
۱۴:۴۱