هر چی بیشتر احساساتت رو به آدمها بگی راههای بیشتری رو نشونشون میدی که بهت صدمه بزنن!
#چارلی_چاپلین
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۱۲:۵۵
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۱۷:۰۸
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۱۷:۰۹
بازگشت به شهر؛ نقابها یا چهرههای تازه؟تابلوی ورودی شهر، زیر نور خورشیدِ بعد از باران میدرخشید. دود و ترافیک دوباره به استقبالشان آمد. سهراب به محض ورود به محدوده آنتندهی، تماسی دریافت کرد. یکی از شرکایش با لحنی تند شروع به بازخواست کرد. سهراب ماشین را کنار زد، با لحنی قاطع اما آرام گفت: «من متوجه نگرانیت هستم، اما با داد زدن مشکلی حل نمیشه. فردا ساعت ۱۰ صبح توی دفترم منتظرت هستم تا طبق لیست اولویتها صحبت کنیم.»
او تلفن را قطع کرد. برای اولین بار، به جای فرار یا پرخاشگری، «مرزگذاری» کرده بود.نیما به خانهی سوت و کورش برگشت. برخلاف همیشه که بلافاصله تلویزیون را روشن میکرد تا صدای خانه تنهاییاش را نبلعد، در سکوت نشست و برای خودش چای ریخت. او به نامه توی جیبش دست کشید. تنهایی دیگر برایش یک «کمبود» نبود، بلکه یک «فضا» برای بازسازی بود.آوا به آینه خیره شد. او تصمیم گرفت بخشی از نقاشیهایش را که همیشه مخفی میکرد، برای یک گالری بفرستد. او فهمیده بود که «شکاف»های پیله، دقیقاً همان جایی هستند که نور از آنها وارد میشود و بالهای پروانه از همانجا بیرون میآیند.مریم در دفتر مشاورهاش نشست و در دفترچهاش نوشت: «شکاف در پیله ایجاد شده است. حالا نوبتِ پرواز در هوایِ آلودهی شهر است، بدون اینکه دوباره به درون پیلهی خستگی پناه ببرند.»آیا آنها میتوانستند این صلح درونی را در هیاهوی شهر حفظ کنند؟ یا جادههای گلآلود دوباره آنها را زمینگیر میکرد؟
وحید رضاییمشاور و همراه شما @masale_moshaver
۱۸:۱۹
۱۸:۲۶
رفقای قدیمی و دوستان جدید سلام علیکم
چه حال ؟ چه احوال ؟ چه خبرا ؟
یه سلام ویژه و لبریز از عشق و ارادت هم تقدیم امام رضای مهربان
سلام امام رئوف ، سلام آقای سخاوت و کرامت و بخشش
امروز بیشتر از تمام روزهای گذشته ما رو دریاب
امروز بیشتر از تمام لحظاتی که پشت سر گذاشتیم محتاج نگاه شما هستیم
اینبار هر کدوم از ما هرجای این سرزمین که هستیم به امید حفظ امنیت کشورمون از راه دور یا نزدیک به پنجره فولاد شما دخیل بستیم
حواستون هست ؟ به ما ؟ به این سرزمین که مِلکِ شماست ؟
حتماً هست ، من ایمان دارم
خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۲:۱۰
۲:۱۱
(حکمت ۱۱۳ - بخش دوم)(ارزشِ خودشناسی و تنهاییِ سازنده) «هیچ تنهایی و وحشتی، سختتر و ترسناکتر از خودپسندی (عُجب) نیست...»
وحید رضاییمشاور و همراه شما @masale_moshaver
۲:۱۳
پروردگارا ....
هرچه خیر است نصیبمان کن
و هرچه غم است از دلمان دور
الهی آمین
بهترینهای خدا سهم زندگیتون
خدایا شکرت که هستی 🫀
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۵:۰۹
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۵:۱۱
۵:۱۳
برای دریافت تفسیر و راهکار اختصاصی برای هر تیپ ذهنی، گزینه مورد نظر را به آیدی مشاور بفرستید:آیدی مشاور@vahidrezaei555#تست_شخصیت #خودشناسی #روانشناسی #رشد_فردی #تیپ_شخصیتی #مشاوره #ذهن_موفق #خلاقیت #برنامه_ریزی
۸:۴۵
علی جانمادرم بعد خدا نام تو را یادم داد...

#خوشنویسی #استوری#پیشنهاددانلود
╭━━━⊰⊰•⃟•⊱⊰•⃟•⊱⊰━━━╮ @noon_val_qalam ╰━━━⊰⊰•⃟•⊱⊰•⃟•⊱⊰━━━╯
#خوشنویسی #استوری#پیشنهاددانلود
╭━━━⊰⊰•⃟•⊱⊰•⃟•⊱⊰━━━╮ @noon_val_qalam ╰━━━⊰⊰•⃟•⊱⊰•⃟•⊱⊰━━━╯
۱۰:۳۴
ورزش؛ لنگرگاهی در دل طوفان
وقتی دنیای بیرون ناامن و متلاطم است، ذهن ما تمایل دارد در اقیانوسی از «اگرها» و «ترسها» غرق شود. در این لحظات، بدن ما بهترین «لنگر» برای بازگشت به واقعیت است. ورزش در دوران بحران، یک انتخاب لوکس نیست؛ بلکه یک استراتژی هوشمندانه برای بازپسگیری افسارِ روان از دست اضطراب است.
حرکت بدن به سیستم عصبی ثابت میکند که ما هنوز «قدرت انتخاب» و «توانِ عمل» داریم.
اجازه ندهید سکون، ترس را در وجودتان نهادینه کند؛ حرکت کنید تا زنده بمانید.
#تاب_آوری #ورزش_ضد_استرس #روانشناسی_بحران #سلامت_جسم_و_روان #قدرت_اراده #تخلیه_هیجانی #آرامش_در_حرکت
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۱۲:۳۳
کارهایی که استرس را شدیدا کاهش داده و سطح انرژی شما را بالا میبرد: ۱. نوشتن۲. خلق اثر هنری مخصوصا نقاشی۳. دویدن۴. مراقبه۵. لمس کردن درخت6. آواز خواندن7. رقصیدن8. عشق ورزیدن9. لمس کردن زمین وخاک و سنگ۱0. گرمای آتش۱1. حمام کردن۱2. یوگا۱3. ماساژ گرفتن۱4. ارتباط با حیوانات۱5 خوابیدن۱6. خندیدن از ته دل۱7. گوش دادن به موسیقی #انگیزشی #استرس
۱۲:۳۴
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۱۶:۵۶
وحید رضایی مشاور و همراه شما بله/ایتا/روبیکا @masale_moshaver
۱۶:۵۷
مواجهه در میانه آشوبدوشنبه، ساعت ۱۰ صبح. دفتر سهراب بوی همیشگی قهوه تلخ و اضطراب را نمیداد.
او زودتر آمده بود، پنجره را باز کرده بود تا هوای تازه جایگزین بوی ماندگیِ کاغذها شود. صدای فریاد «جمشیدی»، شریک و طلبکار اصلیاش، از راهرو به گوش میرسید. او مثل همیشه با لگد در را باز کرد: «سهراب! فکر کردی با یه پیامک میتونی از زیر بار این همه چک در بری؟ سفر خوش گذشت؟ لابد با پول ما داشتی توی ویلا صفا میکردی!»کارمندان سرک میکشیدند. سهراب در گذشته در چنین لحظاتی یا از ترس پشت میز قایم میشد یا او هم فریاد میکشید و با فحاشی، ماجرا را بدتر میکرد. اما این بار، او فقط ایستاد. نه با گارد دفاعی، بلکه با قامتی آرام. سهراب به صندلی مقابلش اشاره کرد و با صدایی که لرزش نداشت گفت: «آقای جمشیدی، بفرمایید بنشینید. چای یا قهوه؟»جمشیدی که از این آرامش جا خورده بود، کمی صدایش را پایین آورد ولی باز تندی کرد: «من نیومدم اینجا چای بخورم، اومدم تکلیفم رو روشن کنم!» سهراب برگه اولویتبندی بدهیها را روی میز گذاشت. «این لیسته. من اشتباه کردم که تا الان شفاف نبودم. این سهم شماست، این هم زمانبندی دقیق برای تسویه. اگر میخوای داد بزنی، من گوش میدم، ولی اگه میخوای پولت رو بگیری، باید با این برنامه پیش بریم.»در همان ساعت، نیما در خانهاش بود. سکوتِ خانه دیگر مثل یک هیولای بلعنده نبود. او به جای اینکه طبق عادتِ سالیانهاش، با دیدن عکسهای قدیمیِ «تنهاییاش» به خودتخریبی بپردازد، قلمموهایش را که سالها در انباری خاک خورده بودند بیرون آورد. او شروع کرد به کشیدنِ طرحی از یک پنجره که رو به باران باز میشد. نیما فهمیده بود که «خلاء» درونیاش، نه با آدمهای رهگذر، بلکه با «خلق کردن» پر میشود. او در نامهاش نوشته بود: «نیما، تو به تنهایی کافی هستی.» و حالا داشت این جمله را با هر ضربه قلممو روی بوم، به خودش ثابت میکرد.آوا نیز با مریم تماس گرفت. صدایش میلرزید اما مصمم بود. «مریم جان، من امروز رفتم گالری. کارهام رو نشون دادم. مدیر گالری گفت کارهای من "بویِ دردِ واقعی" میده. بهم فرصت داد یه نمایشگاه کوچیک بذارم. اما میترسم... میترسم اگه مردم بفهمن اینها از کجا اومده، قضاوتم کنن.»
مریم لبخندی زد و گفت: «آوا، شجاعت این نیست که نترسی، شجاعت یعنی با وجودِ لرزش زانوها، اولین قدم رو برداری.»
وحید رضاییمشاور و همراه شما @masale_moshaver
۱۸:۳۶
همراهان بزرگوار ، برای بهتر دیده شدن پستهای کانال لطفا در پایین هر پست از ایموجی مورد علاقه تان استفاده کنید . از شما بسیار سپاسگزارم .
۱۹:۴۶
سلام اسم من فاطمه است و ۱۸ سالمهما با پسر خاله های بابام می خواستیم یه مسافرت چند روزه برویم. می خواستم ظهر راه بیوفتیم ولی پسر خاله های بابام صبح راه افتادن. ما می خواستیم به شیراز برویم از خونه ی ما تا شیراز پنج ساعت راه است ولی ما تا رسیدیم شیراز شب شده بود شب رو داخل شیراز توی پارک موندیم و صبح راه افتادیم رفتیم باغ رسیدیم به باغ. باغ یه چشنه یه خیلی قشنگ داشت من و دختر پسر خاله ی بابام نشسته بودیم کنار چشمه اسمش یسنا است من یه قمقمه دستم بود که یکی از پسر ها امد و یه قمقمه ی پر روی من و یسنا خالی کرد بیشتر من خیس شده بودم قمقمه یی که دلخل دستم بود رو روی پر از آب کردم و خالی کردم روی آرسام یسنا هم یه قمقمه دستش بود و هی پر از آب می کردیم و رو هم می ریختیم دو ساعت آب بازی می کردیم. وایساده بودم که مامان لباس هامو بیاره برم تو اتاق لباس هام رو عوض کنم یسنا داخل اتاق بود آرسام هم وایساده بود که بعد از من بره تو اتاق یسنا بیرون اومد رفت تا لباس هاش رو پهن کنه می خواستم برم تو اتاق که نگاه اوفتاد به ارسام چشمکی گفت برو یخ زدم بهش گفتم اگر تو یخ زدی چرا رو من و یسنا آب ریختی که مجبور بشیم روت آب بریزیم چشمکی زد و لبخندی هم زدم و آروم گفت برو رفتم تو اتاق لباس هام رو عوض کردم اومد بیرون که گفت سری برو دیگه یخ زدم می خواست بره تو اتاق که شونش رو زد به شونم فهمیدم که امدنی زده. شب شده بود باباهامون می خواستن کباب بزننکنار آتیش ایستاده بودم که اومد کنارم دستمو گرفت ولی من دستشو ول کردم و گفتم چی کار میکنی نگاهی به من انداخت و خندید و نگاهشو ازم برداشت اون شب هم گذشت و روز های دیگه که ارسام علاقش به من بیشتر می شد. روز آخری که بود می خواستیم سوار ماشین بشیم و بریم من سوار ماشین شده بودم و می خواستیم حرکت کنیم آرسام انقدر نگاهم کرد که انگار دیگه نمی خواست ببینتم بعد از این مسافرت آرسام اومد خواستگریم و من هم پذیرفتم و توانستیم یه زندگی خوب باهم داشته باشیم. 
اومید وارم از داستانم خوشتوم بیاد
خاطرات و داستان های خودتون رو به
این آیدی بفرستید
@Ho5656
#داستان_های_واقعی_

ble.ir/join/YWFkNDg4ND
اومید وارم از داستانم خوشتوم بیاد
خاطرات و داستان های خودتون رو به
این آیدی بفرستید
#داستان_های_واقعی_
ble.ir/join/YWFkNDg4ND
۲۰:۳۳