بله | کانال •مَسخِ خُور•
عکس پروفایل •مَسخِ خُور•

•مَسخِ خُور•

۳۳ عضو
به نام مالک قلب و اندیشه‌ها...
مدت‌ها توی فکر زدنِ کانال بودمولی مدام ذهنم هشدار می‌داد که تو اگه خیلی بلدی بشین اول اون کار نیمه تموم چند ساله‌ رو تموم کن بعد به فکر این کارها باش...
یه مدت گذشت باز فکرش تو سرم چرخیدولی به ثانیه نرسید که خواسته قلب مظلومم توسط ذهن نامبارکم پودر شد و دودش رفت تو چشمم که آخ راست گفته...ولی اسفند شد و وسط هاگیر و واگیر آخر سالانگار یک‌دفعه ما ایرانی‌ها به یه ماموریت فراخونده شدیمیه ماموریت تاریخ سازماموریتی که یه رژیم جعلی با ایرانمون که از باتمدن‌ترین کشورهای جهانه درافتادهحالا فرق ما با بقیه کشورها همین‌جاست که همیشه باهمیم🫂حتی تو جنگ هم همه کارت عضویت داریمبی‌خود که این مرز و بوم متمدن نشدهو اما نقش من...مهم نیست چقدر کوچیکه و اصلا به چشم می‌آد یا نهولی مهمه که بی‌تفاوت نباشم که اگه باشم از روی خون اون همه شهید وطن رد شدمundefinedو این شد که کانال رو زدم...

#بیستمین_روز_جنگ#لحظات_آخر_سال@maskh_khoor

۳:۱۱

خدایا هنوزم برای گفتن "غلط کردم" وقت هستیا دیگه دیره؟
#روز_آخر_رمضان@maskh_khoor

۳:۱۸

-8995131218499395840_388828134685080.pdf

۱.۵۱ مگابایت

مجموعه با وطن؛یادداشت ۶۲ نویسنده ایرانی پیرامون جنگ رمضان.
به خانه بپیوندید@khaaneh

۱۲:۱۷

•مَسخِ خُور•
-8995131218499395840_388828134685080.pdf
قرار بود رمانم رو دیگه همین چند ماهه تموم کنم به فصل‌های آخرش رسیدم اما همچنان هستو حالا انگار اولین اثری که قرار بود به لطف شهدا از من جایی چاپ و نشر بشه همین‌جاستundefinedمجموعه با وطن undefined
ممنون می‌شم یادداشت من با اسم:سرفه‌های بی امانرو در صفحه ۹۸ کتاب مطالعه بفرمایید.

۱۲:۳۹

لطفا یک دسته از آدم‌ها را به حال خود رها کنید.کدام؟بی‌منطق‌های احساسی.فرقی هم نمی‌کند در چه جناح و اندیشه‌ای ایستاده‌اند.حتی اگر مدتی با شما هم‌عقیده شوند، خیلی به حرف‌هایشان تکیه نکنید.این‌ها کنار هر حزبی بنشینند، در کمترین زمان ممکن حتی باورهایشان هم زیر و رو می‌شود.پس به اینکه تا با آن‌ها حرف می‌زنید، یک‌دفعه متاثر می‌شوند و انقلابی و وطن دوست و حامی، امید نداشته باشید.کافی‌ست برگردند خونه‌هایشان و اینترنشنالی بشنوند یا گپی از جایی دیگر، دوباره برمی‌گردند به همان تنظیمات قبلی.پس نه وقتی با شما هم‌فکر می‌شوند خوشحال باشید و نه وقتی مخالف‌اند ناراحت.سعی نکنید کسانی که جهت فکری‌شان ثبات ندارد، به هر قیمتی سمت منافع ملی متمایلشان کنید.آسیب این آدم‌های احساسی بی منطق از کسی که با شما هم‌عقیده نیست، ولی منطقی‌ست بیشتر است.امید به تغییر گروه دوم می‌شود داشت، ولی گروه اول خیر.بپذیریم برای حمایت و دفاع از ایران به این افراد نیاز نیست. در شرایطی هستیم که حق را با کمی فکر و تحلیل می‌شود پیدا کرد.پس جایی خواستید صحبت کنید لطفا گروه دوم را ترجیح دهید.گروه اول را فقط همدل شوید.
@maskh_khoor

۱۴:۴۳

"سرفه‌های بی‌امان"همه جا تاریک و سیاه است یا من آن‌قدر تاریک می‌بینم؟چراغ قوه‌ام را بالا می‌گیرم ولی قبل از اینکه دکمه‌ کنارش را بزنم، نوری روبه‌رویم را روشن می‌کند. آقای کریمی دوان دوان از کنارم رد می‌شود و به سمت تلی از آوار می‌دود. داد می‌زند: احتمالا تو این واحد هنوز کسی باشه که نفس بکشه. اگه حتی با موج انفجار هم این زیر مونده باشند باید سه تا بچه و یه مادر پیدا کنیم.با این حرف بی اختیار چنگی به جلوی مقنعه‌ام می‌زنم و در دل خداخدا می‌کنم همه زنده باشند. دلم نمی‌خواهد اولین امدادرسانی‌ جنگی‌ام جنازه بیرون بکشم. آن هم جنازه کودک را.با مرور این افکار حس می‌کنم زانوهایم قفل شده‌اند. ولی استاد همیشه می‌گفت برای یک امدادگر باید یک ثانیه هم مهم باشد. چه برسد به دوثانیه. با این فکر نور چراغ قوه‌ام را روشن می‌کنم و با قدم‌هایی بلند خودم را به کوه دیگری از سنگ و آجر می‌رسانم. سقف خانه را جلوی پاهایم می‌بینم. یک‌دفعه چشم‌هایم روی دستی خاکی و خاکستری قفل می‌شود. دستی کوچک و لاغر لابه‌لای چند تکه‌ سنگ بزرگ بیرون زده است. شاید برای بچه‌ای هفت هشت ساله باشد. شاید کمی بیشتر. شاید هم کمتر. حتی دختر و پسر بودنش هم معلوم نیست‌، ولی مگر فرق می‌کند؟نگاهم را تند به اطراف می‌اندازم. هیچ‌کس حواسش به جایی که من ایستاده‌ام نیست. هرکدام از همکاران گوشه‌ای مشغول امدادرسانی هستند. باید من هم کاری کنم. چراغ قوه را زمین می‌گذارم و نورش را سمت همان دست کوچک می‌اندازم. دست لرزانم را بلند می‌کنم و آن دست کوچک را توی مشتم می‌فشارم. گرم است. هنوز زیر پوست نرم و نازکش گرمایی‌ حس می‌شود. مطمئنم هنوز زنده است، ولی تا چند ثانیه‌ دیگرش را نمی‌دانم. باید عجله کنم. نفس سنگین و حبس شده‌ام را تند از دهان بیرون می‌دهم و داد می‌زنم: یه بچه این زیر زنده‌ست.و خودم خم می‌شوم و سنگ‌ها را بااحتیاط بلند می‌کنم. با جابه‌جایی هر سنگ، گردوغبار زیادی رویم می نشیند. شروع می‌کنم به سرفه کردن. آرنج چپم را به دهانم می‌چسبانم تا سرفه‌هایم کمتر شود. حالا مقنعه سیاهم به خاکستری تغییر رنگ داده است. هنوز سرفه می‌کنم. کامل فراموشم شده بود ریه‌هایم به گردوغبار حساسیت دارند، ولی مگر مهم‌تر از جان این کودک است؟ سنگ‌‌ها را تند تند بلند می‌کنم. با هر سنگ اسباب و اثاثیه‌ای از آن خانه هم بیرون می‌کشم. صندلی چوبی شکسته، میز فلزی بدون پایه و یک مشت کتاب داستان و قاب عکس خالی بدون شیشه.حالا بدنی لاغر و کوچک را مقابل خودم زیر آوار می‌بینم. به پاها زودتر می‌رسم، ولی هنوز سرش زیر هزار سنگ‌ و وسیله دیگر جا مانده است. با دیدن سنگ بزرگی که قفسه سینه کوچکش را پنهان کرده است، آه بلندی می‌کشم. حالا لرزش دست‌هایم بیشتر می‌شود و سرفه‌هایم هم بیشتر. نفس‌هایم به خس‌خس افتاده است و بریده بریده خارج می‌شوند، ولی مگر مهم‌تر از جان آن کودک است؟دیگر اصلا اطرافم را نمی‌بینم. حتی هیچ صدایی هم از کسی نمی‌شنوم. انگار کر و کور شده‌ام. حتی سنگ و آجرهایی که هنوز روی سر و بدن کودک مانده است را خوب نمی‌بینم. فقط حرکت دست‌هایم را می‌بینم که هنوز برای نجات آن کودک تلاش می‌کند. قبل از آنکه سنگ دیگری را بردارم، همان سنگ را دست دیگری زودتر از من، بلند می‌کند و می‌گوید: حواست هست سر نداره؟و من با شنیدن این حرف همان‌جا روی زمین پهن می‌شوم.
undefined#زینب_ذاکری#جنگ_نوشت@maskh_khoor

۲۱:۰۱

مشکل اینجاست که دشمن ما توی دشمنی کردنش همه جوره قبیحهولی ما برای اونا دشمن خوبی هستیمچون جوانمردیم@maskh_khoor

۱۲:۲۷

امیدوارم دشمن نداشته باشیاگه هم داشتی جوانمرد باشهاین‌جوری ضربه‌هاش بی‌حساب و کتاب نیست.
@maskh_khoor

۱۲:۳۱

اسرائیل حتی دشمنی کردن رو هم بلد نیست چون زاده شیطانه.
@maskh_khoor

۱۲:۳۸

هر مکانی مالکیت می‌خواهدو با خون تنگسیــundefinedــری‌هاستکه این خلیج، همیشه فارس می‌ماند...
@maskh_khoor

۲۲:۲۱

"بپرسم یا نپرسم؟"
ده دقیقه قبل شروع کلاس از اتاقم بیرون می‌زنم. تند خودم را به آن یکی اتاق می‌رسانم. صدای شبکه خبر آن‌قدر بلند است که نمی‌دانم پدرم فقط برای خودش آن را گذاشته یا می‌خواهد ما هم از خبرهای روز جا نمانیم. از پدرم می‌خواهم تلویزیون را کم کند. بعد به مادرم می‌گویم: «اگه خاله اینا زنگ زدن زودتر جواب بدید. صداها تو کلاس آنلاین می‌پیچه.»مادرم سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید نگران نباشم و یادش می‌ماند.
خیالم که از همه جا جمع می‌شود، ساعت روی دیوار را نگاه می‌کنم.باز به مادرم می‌گویم: «اگه داداشا سر زدن، به‌اشون بگید سر کلاسم.»و بعد عین ساعت کوکی، سه دقیقه، دو دقیقه و یک دقیقه تا شروع کلاس را یادآوری می‌کنم.
خودم را به اتاقم می‌رسانم و دوربین لپ‌تاپم را روشن می‌کنم. این جلسه قرار است درس ۱۱ پیام‌های آسمان هفتم را با دخترها مرور کنم. هنوز چند دقیقه‌ نگذشته است، که در خانه محکم کوبیده می‌شود. صدای پدرم می‌آید که هم‌زمان خودش را به حیاط می‌رساند و می‌گوید: «اومدم، اومدم.»مطمئنم همه این صداها توی کلاسم پخش شده و به گوش‌ تیز دخترهای بازیگوش هم رسیده است. چند ثانیه بعد صدای کشیده شدن دمپایی‌های پدرم روی موزاییک‌های کف حیاط می‌آید و بعددر اتاقم باز می‌شود.
بدون اینکه سرم را از جلوی لپ‌تاپ بچرخانم، حس می‌کنم پدرم توی دست‌هایش چیزی دارد. به‌خاطر باز بودن دوربینم زیاد جلو نمی‌آید. بدون اینکه حرفی بزند، بسته‌ای را دستم می‌دهد و می‌رود.
لب‌هایم با دیدن بسته پستی کش می‌آید. مقنعه زیتونی‌ام را روی شانه‌هایم مرتب می‌کنم و کتاب را ورق می‌زنم تا اولین سوال را از فاطمه که طبق معمول داوطلب شده است، بپرسم.لحظه‌ای دوربینم را قطع می‌کنم و سوال دوم و سوم را هم از فاطمه می‌پرسم.
می‌دانم توی بسته چه خبر است. برای باز کردنش کلی ذوق دارم، ولی باید بماند برای بعد. تند لبخندم را جمع و دوربین را باز می‌کنم. بسته را کنار لپ‌تاپم می‌گذارم و حالا به روژان دسترسی‌ می‌‌دهم. میکروفن و دوربینش را باز می‌کند. همان لحظه صدای تلفن خانه توی اتاق می‌پیچد.از آن بی‌سیمی‌های دوقلوست که یکی‌اش توی اتاق من است.تند آن را از روی میز برمی‌دارم. خاله‌ام شبیه ورزش صبحگاهی هر صبح باید با مادرم تماس بگیرد. دکمه آف را می‌فشارم. صدا قطع می‌شود‌. روژان اولین سوال را جواب می‌دهد.
می‌خواهم سوال دوم را بپرسم که این بار هم صدای کوبیده شدن در خانه بلند می‌شود.آن دستم که زیر میز است و دیده نمی‌شود، کمی در هوا تکان می‌دهم و لب‌هایم را بهم می‌فشارم.
سوال سوم را می‌پرسم و روژان که انگار به هیچ صدایی جز خودم توجه ندارد، آرام شروع به توضیح دادن می‌کند، ولی من به این فکر می‌کنم سوال بعدی را بپرسم یا نه!احتمالا سوال بعدی چالش با اینترنت باشد. همان لحظه صفحه موبایلم روشن می‌شود. شماره خواهرم را روی صفحه می‌بینم، ولی به عادت همیشه وقت تدریس موبایلم را روی بی‌صدا گذاشته بودم.موبایلم خاموش می‌شود و با روژان خداحافظی می‌کنم. دوربینش را قطع می‌کند و من توی ذهنم می‌شمارم چند روز تا اردیبهشت و تدریس آنلاین مانده است.
#چالش‌های_کلاس_آنلاین۱ undefined#جهاد_با_اینترنت undefined#روزگار_جنگ undefined
undefinedزینب ذاکری
@maskh_khoor

۰:۲۲