حال دلم را خوب کن آقاتو رود سرشاری تو بارانیلبریز کن قلب مرا از عشقای جلوهی هر عشق روحانی
با تو تمام لحظههایم شعربا تو همیشه حال من خوب استبا تو مناجاتم سراسر شورچشمانم از پرواز مرطوب است
سجاد هستی تا بشورانیناخالصیها را در این دنیاسجاد هستی تا برویانیگلواژههای نور بر لبها
با تو هوای خانهام هر روزرنگ بهار و آسمان داردبا تو امام چارمم! عمریستهر شهر یک رنگینکمان دارد
با من بمان تا روشناییهابا من بمان تا آخر دنیاحال دلم را خوب کن آقامثل صحیفه، مثل عاشورا
معصومه مرادی
عشق جانامام مهربانممنون که اومدی ممنون که هستی
با تو تمام لحظههایم شعربا تو همیشه حال من خوب استبا تو مناجاتم سراسر شورچشمانم از پرواز مرطوب است
سجاد هستی تا بشورانیناخالصیها را در این دنیاسجاد هستی تا برویانیگلواژههای نور بر لبها
با تو هوای خانهام هر روزرنگ بهار و آسمان داردبا تو امام چارمم! عمریستهر شهر یک رنگینکمان دارد
با من بمان تا روشناییهابا من بمان تا آخر دنیاحال دلم را خوب کن آقامثل صحیفه، مثل عاشورا
معصومه مرادی
عشق جانامام مهربانممنون که اومدی ممنون که هستی
۱۷:۵۷
بازارسال شده از خانه کتاب ابرک
نمونه دو نوع گفتگو با کودک
گفتگوی اول: انکار احساسات
- کودک: لاکپشت من مرده! تا امروز صبح زنده بود
- والد: خوب حالا دیگه خیلی خودت را ناراحت نکن- کودک:
- والد: گریه نکن این فقط یک لاکپشت بود!- کودک: 
- والد: بس کن دیگه برات یک لاکپشت دیگه میخرم- کودک: نه من لاکپشت خودم را میخواهم
-والد: اینقدر غیرمنطقی نباش
گفتگوی دوم: پذیرش و بازگوکردن احساسات کودک
- لاکپشت من مرده! اون تا امروز صبح زنده بود
- اوه راستی؟ چقدر ناراحت کننده!- اون دوست من بود.
- از دست دادن دوست خیلی ناراحتکننده است.- من بهش یادداده بودم چطور بازی کنه🥲- شما دوتا دوستان خوبی برای هم بودید- من هر روز صبح بهش غذا میدادم...🫠- تو واقعا نسبت به لاکپشت علاقه داشتی
#بریده_کتاب
چگونه با فرزند خود گفتگو کنیم؟
خانه کتاب ابرک
@abrakbookstore
- کودک: لاکپشت من مرده! تا امروز صبح زنده بود
- لاکپشت من مرده! اون تا امروز صبح زنده بود
#بریده_کتاب
۱۰:۵۷
از پیامبر برای بچهها بگو
شانههای مهربانترین بابا
اگر در کوچههای مدینه، روزی خورشید را میدیدی که روی زمین راه میرود، حتماً پیامبر (ص) بوده است. اما نه! خورشید که نمیخندد، خورشید که شانههایش را خم نمیکند تا کودک خسته روی آن سواری بگیرد!
پیامبر (ص) بابا و عموی تمام بچههای دنیا بود و هست. وقتی از راه میرسید، صدای خندههای ریز از خانهها بیرون میدوید و به سمت او پر میکشید. ایشان هیچوقت، هیچوقت، از کودکی روی برنمیگرداند.
اگر حسن و حسین کوچک یا کودکی غریبه را میدید، زانو میزد. دستهای مهربانش را میگذاشت زیر چانهشان و با لبخندی که تمام غمهای عالم را آب میکرد، میگفت: «تو... زیباترین هدیهی خدا روی زمین هستی.»
یادت نرود، شانههای پیامبر بهترین و مطمئنترین اسب دنیا بودند. وقتی بچهها روی گردنش سوار میشدند، آنقدر صبور و آرام قدم برمیداشت که صدای خندهشان سقف آسمان را قلقلک میداد.
حتی وقتی پیامبر برای نماز میایستاد، اگر گریهی کودکی به گوشش میرسید، نمازش را زودتر تمام میکرد و میگفت: «قلب مادرش آرام نمیگیرد؛ من نماز را کوتاه کردم تا او به آغوش مادرش برود.»
پیامبر (ص) به ما یاد داد که احترام گذاشتن به یک پروانه کوچک، همانقدر مهم است که احترام گذاشتن به یک بزرگ. او معلم بزرگِ «بازی کردن» و «بوسیدن» بود. و به ما نشان داد که مهربانی، بزرگترین و شیرینترین رفتار در دنیاست.
#پیامبر_و_کودکی پیامبر دوستداشتنی ما
ماه شعبان از پیامبر بگو
شانههای مهربانترین بابا
اگر در کوچههای مدینه، روزی خورشید را میدیدی که روی زمین راه میرود، حتماً پیامبر (ص) بوده است. اما نه! خورشید که نمیخندد، خورشید که شانههایش را خم نمیکند تا کودک خسته روی آن سواری بگیرد!
پیامبر (ص) بابا و عموی تمام بچههای دنیا بود و هست. وقتی از راه میرسید، صدای خندههای ریز از خانهها بیرون میدوید و به سمت او پر میکشید. ایشان هیچوقت، هیچوقت، از کودکی روی برنمیگرداند.
اگر حسن و حسین کوچک یا کودکی غریبه را میدید، زانو میزد. دستهای مهربانش را میگذاشت زیر چانهشان و با لبخندی که تمام غمهای عالم را آب میکرد، میگفت: «تو... زیباترین هدیهی خدا روی زمین هستی.»
یادت نرود، شانههای پیامبر بهترین و مطمئنترین اسب دنیا بودند. وقتی بچهها روی گردنش سوار میشدند، آنقدر صبور و آرام قدم برمیداشت که صدای خندهشان سقف آسمان را قلقلک میداد.
حتی وقتی پیامبر برای نماز میایستاد، اگر گریهی کودکی به گوشش میرسید، نمازش را زودتر تمام میکرد و میگفت: «قلب مادرش آرام نمیگیرد؛ من نماز را کوتاه کردم تا او به آغوش مادرش برود.»
پیامبر (ص) به ما یاد داد که احترام گذاشتن به یک پروانه کوچک، همانقدر مهم است که احترام گذاشتن به یک بزرگ. او معلم بزرگِ «بازی کردن» و «بوسیدن» بود. و به ما نشان داد که مهربانی، بزرگترین و شیرینترین رفتار در دنیاست.
#پیامبر_و_کودکی پیامبر دوستداشتنی ما
ماه شعبان از پیامبر بگو
۸:۴۷
پویشِ «من آیندهام را میسازم»
به مناسبت نیمه شعبان، میلاد منجی عالم بشریت (امام زمان عج)
امید و انتظار برای دانشآموزان سراسر ایران
همه ما گاهی درباره آینده، درسها، زندگی و شغلمان سؤالهایی در ذهن داریم… اما نیمهشعبان یادمان میآورد که:
فردا روشن است، اگر امروز با امید قدم برداریم.
در این پویش، هر دانشآموز با یک کار کوچک، نشان میدهد که منتظر ظهور است و برای ساختن آینده بهتر تلاش میکند.
نحوه شرکت:
بنویس یا نقاشی کن یا فیلم کوتاه بساز که «وقتی امام زمان بیاید، دوست دارم دنیا چطور باشد؟»
بنویس یا نقاشی کن یا فیلم کوتاه بساز که «من چگونه برای آیندهای روشن تلاش میکنم!»
اگر دوست داری، تصویر خودت را بفرست و بگو:«من برای آیندهای روشن و پر از عدالت تلاش میکنم»
آثار خود را با هشتگ #من_آیندهام_را_میسازم در پیام رسان شاد به آی دیMasoommorad@ ارسال کن
جوایز:
آثار برگزیده با نام شما در کانال منتشر میشود
برندگان به قید قرعه جوایز مادی و معنوی دریافت میکنند
همه شرکتکنندگان برای شرکت در دوره های پیش رو، در اولویت قرار داده می شوند. 
ظهور نزدیکتر میشود، وقتی ما با امید و مهربانی، دنیای اطرافمان را زیباتر کنیم.
وقتی دنیای ما پر از امید، مهربانی و تلاش شود، ظهور نزدیکتر است…
فرصت ارسال آثار تا ۲۲ بهمنماه
فردا روشن است، اگر امروز با امید قدم برداریم.
بنویس یا نقاشی کن یا فیلم کوتاه بساز که «وقتی امام زمان بیاید، دوست دارم دنیا چطور باشد؟»
بنویس یا نقاشی کن یا فیلم کوتاه بساز که «من چگونه برای آیندهای روشن تلاش میکنم!»
اگر دوست داری، تصویر خودت را بفرست و بگو:«من برای آیندهای روشن و پر از عدالت تلاش میکنم»
آثار خود را با هشتگ #من_آیندهام_را_میسازم در پیام رسان شاد به آی دیMasoommorad@ ارسال کن
فرصت ارسال آثار تا ۲۲ بهمنماه
۹:۱۰
اسم من سوسناسم من زهراستاسم من لادناسم من میناست
اسم من مهدیاسم من عَبدوستاسم من ایرجاسم من برزو ست
من عرب هستماهل اهوازمفارس هستم مناهل شیرازم
گیل هستم منساکن فومناهل تبریزمترک هستم من
من لرم زیرا از لرستانمکرد هستماز مریوانم
من بلوچم چوناز سراوانمهرکجا باشماهل ایرانم
هرکسی باشممن مسلمانم
مصطفی رحماندوست
#من_به_ایرانی_بودنم_افتخار_میکنم
اسم من مهدیاسم من عَبدوستاسم من ایرجاسم من برزو ست
من عرب هستماهل اهوازمفارس هستم مناهل شیرازم
گیل هستم منساکن فومناهل تبریزمترک هستم من
من لرم زیرا از لرستانمکرد هستماز مریوانم
من بلوچم چوناز سراوانمهرکجا باشماهل ایرانم
هرکسی باشممن مسلمانم
مصطفی رحماندوست
#من_به_ایرانی_بودنم_افتخار_میکنم
۶:۴۱
این رو میگذارم برای روزهای آینده که بدونیم با کیا طرفیم. البته این افراد عدد خاصی نیستن اما کار به جایی رسیده که هر سراز تخم دراوردهای بیانیه می ده و مردم رو تحریک میکنه. وقتی آبشخورت اینترنشنال و اون بریاست
۷:۱۸
۷:۱۹
۷:۱۹
۷:۱۹
ای امام شجاع و خوب و عزیزمادرم گفته مهربان بودیتوی دنیای خسته آن روزراستی مثل قهرمان بودی
مثل کاوه صدای ایران رادر تمام جهان پراکندیگرچه رفتی، همیشه کنج اتاقتوی قابی قشنگ میخندی
دوستت دارم ای امام عزیزراه تو راه خوب ایمان بودهدفت سربلندی اسلامقصهات اقتدار ایران بود
معصومه مرادی
امام جان دوستت دارم و ممنونم برای قشر دیده نشده جامعه مسیر رشد رو فراهم کردی. 🥰
مثل کاوه صدای ایران رادر تمام جهان پراکندیگرچه رفتی، همیشه کنج اتاقتوی قابی قشنگ میخندی
دوستت دارم ای امام عزیزراه تو راه خوب ایمان بودهدفت سربلندی اسلامقصهات اقتدار ایران بود
معصومه مرادی
امام جان دوستت دارم و ممنونم برای قشر دیده نشده جامعه مسیر رشد رو فراهم کردی. 🥰
۴:۱۷
بسماللهالرحمنالرحیم
کلاس آخر
کلاسِ اول در ماهِ خُرداد،مُعَلِم آمد، دستی تکان داد
موجی به پا خاست هرجا در ایرانپیچید هرجا فریادِ ایمان
کلاسِ دوم،در ماهِ بهمن،پیروزیِ گُلبر تانکِ دشمن
مردم نوشتندیک یادگاری؛شاه از وطن شد،آخر فراری
کلاسِ آخر وقتش نهان است،آموزگارشصاحبزمان است
مرتضی دانشمند
#انقلاب #بهمن#صاحبالزمان #شعبان
@MortezadaneshmandMortezadaneshmand.blogfa.com
کلاس آخر
کلاسِ اول در ماهِ خُرداد،مُعَلِم آمد، دستی تکان داد
موجی به پا خاست هرجا در ایرانپیچید هرجا فریادِ ایمان
کلاسِ دوم،در ماهِ بهمن،پیروزیِ گُلبر تانکِ دشمن
مردم نوشتندیک یادگاری؛شاه از وطن شد،آخر فراری
کلاسِ آخر وقتش نهان است،آموزگارشصاحبزمان است
مرتضی دانشمند
#انقلاب #بهمن#صاحبالزمان #شعبان
@MortezadaneshmandMortezadaneshmand.blogfa.com
۵:۱۹
اگر کودک ۴ سال به بالا دارید این کتاب گزینه خوبی برای کار با بچههاست
#معرفی_کتاب
۵:۲۳
سلام سلام سلام
مامانها و مربیان عزیزبا یه بازی آموزشی تازه چطورید؟
بازی امروز: «واژههای همآغاز»
هدف: تقویت دقت شنیداری، گسترش واژگان، و سرعت واکنش کلامی رده سنی: کلاس پنجم زمان: ۵ تا ۱۰ دقیقه
روش بازیمربی یک حرف میگوید و بچهها باید سریعترین واژهای را که با همان حرف آغاز میشود بگویند. هر کس زودتر بگوید، یک امتیاز میگیرد.
---
مرحله اول: گرم کردنحرفها را ساده انتخاب کنید:
- «ب» → بچهها میگویند: باد، ببر، بازی، بامداد… - «س» → سیب، ستاره، سبد، سلام… - «م» → مداد، مادر، مسجد، ماه…
---
مرحله دوم: چالش سرعتاین بار مربی موضوع هم میدهد:
- «چیزی که میخوریم و با حرف «ک» شروع میشود» - «حیوانی که با حرف «ش» شروع میشود» - «چیزی در کلاس که با حرف «د» شروع میشود»
---
مرحله سوم: بازی گروهیکلاس را دو گروه کنید. مربی حرف را میگوید و هر گروه باید سه واژه همآغاز پیدا کند. گروهی که زودتر سه واژه بگوید، برندهی آن دور است.
---
مرحله چهارم: واژههای خندهداربرای جذابیت بیشتر، از بچهها بخواهید یک جملهی خندهدار بسازند که همهی واژههایش با یک حرف شروع شود:
- «سارا سه سیب سرخ سرسرهای سرخورد!» - «مهدی ماهیِ مهربانِ مدرسه را مهمان کرد!»
این بخش همیشه کلی خنده و انرژی ایجاد میکند.
-
از بچهها بخواهید سه واژه همآغاز را نقاشی کنند و برای کانال بفرستند. (این کار مشارکت را بالا میبرد.)#بازی#الفبا_آموزی
مامانها و مربیان عزیزبا یه بازی آموزشی تازه چطورید؟
هدف: تقویت دقت شنیداری، گسترش واژگان، و سرعت واکنش کلامی رده سنی: کلاس پنجم زمان: ۵ تا ۱۰ دقیقه
---
مرحله اول: گرم کردنحرفها را ساده انتخاب کنید:
- «ب» → بچهها میگویند: باد، ببر، بازی، بامداد… - «س» → سیب، ستاره، سبد، سلام… - «م» → مداد، مادر، مسجد، ماه…
---
- «چیزی که میخوریم و با حرف «ک» شروع میشود» - «حیوانی که با حرف «ش» شروع میشود» - «چیزی در کلاس که با حرف «د» شروع میشود»
---
---
- «سارا سه سیب سرخ سرسرهای سرخورد!» - «مهدی ماهیِ مهربانِ مدرسه را مهمان کرد!»
این بخش همیشه کلی خنده و انرژی ایجاد میکند.
-
۶:۲۷
سالهای قبلآفتاب مهربان توی گوش سرزنینمان صد هزار حرف جاودانه زدبعد از آنبین دشتها روی اضطراب کوهها و صخرههاغنچه غنچه ایستادگی جوانه زدتوی گوش کوچههاتوی گوش شهر و روستا آفتاب گفتقصه بهار راقصه شکست خار راداستان روزهای سخت انتظار رادر جواب خنده سپید آفتابچند روز بعداز دل زمین هزارها هزار حرف سرخ صدهزار رودعاقبت شدند یک سرود:خاک آب زندگی بهار آفتابانقلاب
#معصومه_مرادیامام از تو ممنونیم و در راه جانشینت سید علی ایستاده میمیریم
#معصومه_مرادیامام از تو ممنونیم و در راه جانشینت سید علی ایستاده میمیریم
۵:۱۲
تا ظهور...
پرچم از دوش ما نمیافتدما همه بچههای میدانیمبا بدیها هميشه در پیکار با گل نور دوست میمانیم
پرچم از دوش ما نمیافتدمتحد ایستاده، یکرنگیمدر دفاعی بزرگ پیروزیمآریو برزنیم میجنگیم
دشمن ما اگرچه میترسدترس در قلب ما ندارد راهوارث سید شهیدانیممثل قاسم شبیه عبدالله
عاقبت در سپاه سبز ظهورقدس را میکنیم ما آزاد با تلاش شبانهروزیمانمیشود کل این زمین آباد
#معصومه_مرادی
پرچم از دوش ما نمیافتدما همه بچههای میدانیمبا بدیها هميشه در پیکار با گل نور دوست میمانیم
پرچم از دوش ما نمیافتدمتحد ایستاده، یکرنگیمدر دفاعی بزرگ پیروزیمآریو برزنیم میجنگیم
دشمن ما اگرچه میترسدترس در قلب ما ندارد راهوارث سید شهیدانیممثل قاسم شبیه عبدالله
عاقبت در سپاه سبز ظهورقدس را میکنیم ما آزاد با تلاش شبانهروزیمانمیشود کل این زمین آباد
#معصومه_مرادی
۵:۱۴
۹:۲۰
در جشن انقلاب
۹:۲۰
مراقب باشیم هر چیزی را که در اینترنت میبینیم باور نکنیم - مراقب باشیم آدمها را فقط از روی یک خبر یا یک ویدئو قضاوت نکنیم - مراقب باشیم خودمان تبدیل به «جمعیتی که فقط تماشا میکند» نشویم
اینها مهارتهای سواد رسانهای هستند و برای نوجوانها ضروری.
اینها مهارتهای سواد رسانهای هستند و برای نوجوانها ضروری.
۹:۱۸
«صاحبعزا منم»
از سروِ قامت پسراناز ساقههای نازکِ اندام دخترانغسالخانهها شده مالامالباید پی کدامیک از پارههای تنمبهوت و لالبا قامتی خمیده بگردم؟با چشم کور خویش چگونهدنبال نوردیده بگردم؟نام یکی از اینهمه فرزندانچون در شناسنامۀ من نیست،پنداشتی که خاطرم آسودهست؟پنداشتی که یک سر سوزن توان و تابباقیست در تنم؟نام مرادر صدر کشتهها بگذاریدصاحبعزا منم!
از سردخانه آمدهام بیرونبا پای ردشده از خوناز خونِ پایمالباید کسی به داد رسد، اماجلادم آمدهست به استقبال!تیغش در آستیناین درد را کجا ببرم؟وقتی که دست یخزدهام رادستی نجس گرفته به دلداریدست پلید فرقۀ خونخوار «اپستین»با ادعای همدلی و یاریاین درد را کجا ببرم؟وقتی سپاه مغولاطراف صاحبان عزا را گرفتهاندبا تاجهای گلآیا درست میشنوم؟این همنوایی شومآیا برای غربت ایران است؟یا این هجوماین نالههای گنگ و شبیخون سایههاکابوس سهمناک شب صاحبان سوگهذیان تلخ شام غریبان است؟اینها چه میکننددر مجلس عزای جوانان میهنم؟صاحبعزا منم!
از باختراکوان دیونزدیکترکفتار طفلخوار تلآویوبا پوزههای هرزۀ خونآشامدر سوگ پارههای تنم ضجه میزنند!اینان کهاند؟من با وجود شِكوه ز حکّامدر کنج خانه، خون جگر میخورم ولیدل خوش نمیکنم به تسلای دشمنمصاحبعزا منم!
عفریت قرن، مادر داعشتور عزا فکنده به سرتوری دگر در آب گلآلود مانند آروارۀ تمساحماهی مگر بگیرد از این رودبا خیلی از ندیمه و نوکرزاریکنان مقابل رویم نشسته است!این شوخی سخیفجز وهن صاحبان عزا چیست؟شیطانپرست فاسد کودکخوارهرگز پی رهایی ما نیستزنهار از این سراب دروغین التیامباید که در جوابآب دهان به پوزۀ چرکش بیفکنمای جغد شوم! گم شو از این بامصاحبعزا منم!
نوکیسهگان تازه به دوران رسیدهایصاحبعزا شدند که عمریبر سفرۀ گشادۀ بیتالمالزالوصفت ز خون وطن باد کردهاندحالا ولیدر برجهای عاجمشغول انتشار فراخوانند تا کشتههای تازه بگیرنداز مردمی که زخمی تاراجدل، خوش به این جماعت شیاد کردهاندبیاعتنا به ناله و هشدار و شیونمصاحبعزا منم!
صاحبعزا منم که جوانان سینهچاکوقتی زوال میهن خود رافریاد میزنندهورا نمیکشمیا کف نمیزنمزیرا ز هر طرف که فتد کشتهای به خاکصاحبعزا منم!
هرچند زین درختهم خارهای هرز به دستم خلیده استهم شاخههای منحرف خشکپای مرا و پیرهنم را دریده است،هرگز به دام تیشه نمیافتمدارد اگرچه آفت بسیارهرگز به جان ریشه نمیافتمبا زخم استخوان هرسش میکنم ولیاز بن نمیکنمصاحبعزا منم!
صاحبعزا منم که نمیخواهمپژواک ضجههای جگرهای ریش رابا شیونی دوباره بیامیزمیا در پی مطالبهای موهومفرزند خویش رااز ریسمان پاره بیاویزمتا کورسوی شعلۀ اميدبار دگر زبانه کشد امادر های و هوی وهم رود بر بادخود، آتشم ولیتا عرش اگر زبانه کشد فریادهیزم در این تنور نمیریزمچون دود آن به چشم تو خواهد رفتای نوردیدگان!بگذار سر به جای خیابان به دامنمصاحبعزا منم
" />
#افشین_علا
#شهدا | #شعر_ضداستکباری | #فتنه_آمریکایی
@Shere_Enghelab
از سروِ قامت پسراناز ساقههای نازکِ اندام دخترانغسالخانهها شده مالامالباید پی کدامیک از پارههای تنمبهوت و لالبا قامتی خمیده بگردم؟با چشم کور خویش چگونهدنبال نوردیده بگردم؟نام یکی از اینهمه فرزندانچون در شناسنامۀ من نیست،پنداشتی که خاطرم آسودهست؟پنداشتی که یک سر سوزن توان و تابباقیست در تنم؟نام مرادر صدر کشتهها بگذاریدصاحبعزا منم!
از سردخانه آمدهام بیرونبا پای ردشده از خوناز خونِ پایمالباید کسی به داد رسد، اماجلادم آمدهست به استقبال!تیغش در آستیناین درد را کجا ببرم؟وقتی که دست یخزدهام رادستی نجس گرفته به دلداریدست پلید فرقۀ خونخوار «اپستین»با ادعای همدلی و یاریاین درد را کجا ببرم؟وقتی سپاه مغولاطراف صاحبان عزا را گرفتهاندبا تاجهای گلآیا درست میشنوم؟این همنوایی شومآیا برای غربت ایران است؟یا این هجوماین نالههای گنگ و شبیخون سایههاکابوس سهمناک شب صاحبان سوگهذیان تلخ شام غریبان است؟اینها چه میکننددر مجلس عزای جوانان میهنم؟صاحبعزا منم!
از باختراکوان دیونزدیکترکفتار طفلخوار تلآویوبا پوزههای هرزۀ خونآشامدر سوگ پارههای تنم ضجه میزنند!اینان کهاند؟من با وجود شِكوه ز حکّامدر کنج خانه، خون جگر میخورم ولیدل خوش نمیکنم به تسلای دشمنمصاحبعزا منم!
عفریت قرن، مادر داعشتور عزا فکنده به سرتوری دگر در آب گلآلود مانند آروارۀ تمساحماهی مگر بگیرد از این رودبا خیلی از ندیمه و نوکرزاریکنان مقابل رویم نشسته است!این شوخی سخیفجز وهن صاحبان عزا چیست؟شیطانپرست فاسد کودکخوارهرگز پی رهایی ما نیستزنهار از این سراب دروغین التیامباید که در جوابآب دهان به پوزۀ چرکش بیفکنمای جغد شوم! گم شو از این بامصاحبعزا منم!
نوکیسهگان تازه به دوران رسیدهایصاحبعزا شدند که عمریبر سفرۀ گشادۀ بیتالمالزالوصفت ز خون وطن باد کردهاندحالا ولیدر برجهای عاجمشغول انتشار فراخوانند تا کشتههای تازه بگیرنداز مردمی که زخمی تاراجدل، خوش به این جماعت شیاد کردهاندبیاعتنا به ناله و هشدار و شیونمصاحبعزا منم!
صاحبعزا منم که جوانان سینهچاکوقتی زوال میهن خود رافریاد میزنندهورا نمیکشمیا کف نمیزنمزیرا ز هر طرف که فتد کشتهای به خاکصاحبعزا منم!
هرچند زین درختهم خارهای هرز به دستم خلیده استهم شاخههای منحرف خشکپای مرا و پیرهنم را دریده است،هرگز به دام تیشه نمیافتمدارد اگرچه آفت بسیارهرگز به جان ریشه نمیافتمبا زخم استخوان هرسش میکنم ولیاز بن نمیکنمصاحبعزا منم!
صاحبعزا منم که نمیخواهمپژواک ضجههای جگرهای ریش رابا شیونی دوباره بیامیزمیا در پی مطالبهای موهومفرزند خویش رااز ریسمان پاره بیاویزمتا کورسوی شعلۀ اميدبار دگر زبانه کشد امادر های و هوی وهم رود بر بادخود، آتشم ولیتا عرش اگر زبانه کشد فریادهیزم در این تنور نمیریزمچون دود آن به چشم تو خواهد رفتای نوردیدگان!بگذار سر به جای خیابان به دامنمصاحبعزا منم
۲:۱۶
سلام به بچههای مهربون و دلپاک! امشب، ماهی طلایی از راه رسیده؛ ماهی که شبهاش پر از ستارهست و روزهاش پر از نور. ماه رمضان یعنی وقتِ مهربونی، وقتِ دعاهای بزرگ و کوچولو، وقتِ قصههای شیرین کنار سفرهی افطار. یعنی شبهایی که فانوسها میدرخشن و فرشتهها لبخند میزنن. یعنی بازی با عروسکها و قصههای قرآنی و نقاشیهایی که بوی خرما و لبخند میدن!
بیاین با هم توی این ماه قشنگ، قصه بسازیم، دعا بخونیم، و شادی رو نقاشی کنیم. رمضان مبارک بچههای نازنین!
۱۶:۱۸