عکس پروفایل ذهن مسطور | یعقوبیذ
۶۳ عضو

ذهن مسطور | یعقوبی

انسیه سادات یعقوبیمامان سه تا سنجاق سینه دبیر ادبیات با خوندن و نوشتن نفس می‌کشم
https://ble.ir/mastooreh73
بسم الله...
زن درشت هیکلی بود.هنوز روسری‌ و لباس مشکی‌هایش را درنیاورده بود. آمده بود توی آشپزخانه سینی چای را برای همسفر هایش ببرد.یک لحظه خم شد. مچ پایش را گرفت و صدای آخ گفتنش بلند شد.گفتم:«خداقوت، حتما امروز حسابی خسته شدی.»گفت:«می‌دونی چی شد؟ پشت سر ماشین پیکرها دویدم....»پرسیدم:«توی اون شلوغی چطور تونستی بدوی؟»گفت:«نمی‌دونم.»چند لحظه سکوت کرد. لبخند بغض داری زد و گفت:«خودم جز نیروهای امداد هستم‌. همیشه می‌گم از این کارهای خطرناک نکنید. مراقب باشید. ولی خب نمی‌دونم چی شد، دیگه دست خودم نبود. ماشین پیکر ها رو که دیدم فقط دویدم....»
و من به معنی عاشق دلسوخته فکر می‌کنم.زن، یک عاشق دلسوخته بود.@mastooreh73
#تشییع_مشهد #باید_برخاست
undefinedانسیه سادات یعقوبی

۷۲

۱۰:۱۷