بله | کانال متن‌ یادداشت‌ها / محمد حسین تیرآور
م

متن‌ یادداشت‌ها / محمد حسین تیرآور

۴۰ عضو
پایتخت آری، طنز مدیری و عطاران نه
undefinedمحمد حسین تیرآور
| لینک متن در شبکه اجتناعی اینستاگرام |
لینک یادداشت به صورت صفحه آرایی شده
تذکر نخست آنکه «آری» و «نه» تیتر مطلق نیست، یعنی «نه» به معنای مطلق بد و «آری» به معنای مطلق خوب به کار نرفته است و مقصود رای به برایند کلی بوده.اما کلام:لحظه‌ای خودتان را جای سیاست گذار و مدیر فرهنگی‌ای بگذارید که با وجود سابقه‌ی چهل ساله‌ی تولیدات طنز سینما و تلویزیون،‌ قرار است تصمیم بگیرد کدام دست خط تولیدی بهتر است و چرا؟ کدام سبک را بها دهد و بودجه و امکانات قرارد بدهد برایش؟
البته امید است مثال‌هایی مثل «رنگین کمان به تفاوت رنگ، هاست که زیباست» شمارا از بررسی چرایی درستی و غلطی یا بهتر یا بدتر بودن بازندارد.پایتخت پر مخاطب ترین و مستمر ترین طنز تولید شده است، چرا؟‌ شاید باید بازدید شبکه‌ی نمایش خانگی و دیگر طنزها چند برابر شود تا آمارشان به بیننده‌ی سریال «پایتخت» نزدیک شود، چرا؟
تلویزیون سه تولید کننده پرکار طنز به خود دیده است،‌ مهران مدیری، ‌رضا عطاران، و سیروس مقدم با سریال پایتخت، (البته نام سروش صحت به دلیل همانندی مولفه‌های آثارش به مهران مدیری حذف شد) نیاز به تذکر نیست که مقصود من شخص نیست و میل به کالبد شکافی مولفه‌های مصادیق تولید شده است، البته که من اصرار جدی دارم که مولفه‌های طنز مهران مدیری غلط و سرمایه گذاری روی آن شکست است.
خلاصه و سریع: طنز مهران مدیری نسبت حداقلی پیدا می‌کند با زیست جغرافیایی و فرهنگی ایران و فارغ از خوب و بد فرهنگی این تصمیم، این سیاستِ خلق یک جهان فانتزی انتزاعی، از جذابیت طنز می‌کاهد، طنز مدیری بسیار مخاطب کمتری دارد از پایتخت، ‌چرا که من ایرانی خودم را در فیلم نمی‌بینم،‌ فرهنگم را نمی‌بینم، زیست جغرافیایی انس گرفته‌ی شهر و کشور را نمی‌بینم. تجار چینی از چند سال پیش اسباب بازی نیسان وانت و کامیون های باری ایرانی با نوشته‌ی فارسی تولید کردند،‌ تاجر چینی هم می‌فهمد نمونه‌ی اسباب بازی ماشین ولو قدیمی و غیر لاکچری نیسان آبی که هر روز کودک ایرانی آن را می‌بیند و یا ماشین پدرش است برای ما جذاب تر است،‌ این نکته همان دلیل جذابیت یک سریال هم هست.در طنز مدیری معمولا دکور ها مصنوعی هستند و می‌تواند هر جای جهان باشد،‌ اسامی افراد به هیچ وجه به زیست میلیون‌ها ایرانی که نام مذهبی دارند نزدیک نمی‌شود، رنگ لباس‌ها گاها عجیب و غیر متعارف است که ما آنها را در جامعه نمی‌بینیم، ‌ما عمدتا نمایی از زیست بوم ایران راهم نمی‌بینیم، شخصیت‌ها هم طنزشان با مولفه‌ی شدید اغراق شده همراه است و غیر واقعی،‌ یعنی همه چیز فانتزی است و ما نمونه‌های آدم‌های سریال مدیری را نمی‌توانیم درجامعه با دست نشان دهیم، برخلاف «پایتخت» که بخشی از جذابیت این همانی شخصیت‌ها با نمونه‌های کنار و دور و بر خودمان است.
سوال: طنز چیست؟ «یک غیر معمول»؛ یعنی راه رفتن با کفش یک اتفاق معمول است، حالا اگر کسی به جای کفش به پایش برگ پیچیده باشد در یک شهر، ممکن است خنده دار باشد، حالا یک اتفاق غیر معمول در یک فضای عادی بیشتر به چشم می‌آید یا در یک جهان فانتزی که همه چیز غیر معمول است؟ قطعا یک اتفاق غیر معمول در یک فضای عادی و طبیعی و غیر تخیلی طنز بیشتر دارد.مدیری اگر بخواهد با فرهنگ ایرانی نسبتی برقرار کند،‌ آن نسبت تحقیر است. برره کجاست؟ اگر ایران نیست چرا لباس‌ها ایرانی‌ست؟ چرا شمایل روستا ایرانی‌ست؟ چرا مردان گیوه ایرانی دارند و به عرف روستاها محله بالا و پایین و... وجود دارد؟
در «برره» ما تماما به حماقت ببره‌ای‌ها می‌خندیم، ‌نقطه‌ی طنز، خریت تمام مردم آن روستا است،‌ هیچ کس از اهالی عقل درستی ندارد،‌ اما منجی کیست؟ تنها باسواد عشق فرانسه اصطلاحا نسل اول روشنفکری فرنگ رفته که عاقل است و فهمیده اما آمده تا مردم احمق و همیشه نفهم و بدوی برره که مثلا ایران نیست را آدم کند، که آخر هم نمی‌تواند و کشش تمام ماجراها بلاهت مردم با شمایل ایرانی و کلافگی روشنفکر عشق فرانسه‌ی کت و شلوار اروپایی پوشیده است. او روزنامه می‌آورد برای این مردم بی‌سواد و آنها روزنامه را به جای خواندن به بز می‌دهند و...
در پاورچین هم پدر با شمایل روستایی (‌پدر شیر فرهاد) زورگو، توطئه چین و غیر معقول است و رفتار کلافه‌ کننده‌ای دارد...( برای عدم اطاله کلام مجبور به خلاصه ذکر مصادیق هستم)
مولفه دیگر مدیری طنز سلبی است. مدیری فقط تمسخر می‌کند و انتقاد،‌ جمله‌ی قبل را مجدد بخوانید،‌ مشکل این کلمه است: «فقط». نهایتا چه چیز «بد» است موضوع است و چه چیز «باید» باشد و چگونه باشد مطرح نیست.شما هیچ شخصت قابل اتکایی را نمی‌بینید،‌ چرا ؟ مگر قرار است «چه چیز بهتر است» را ببینیم؟
این همان

۱۲:۱۰

مسئله سینمای روشنکفری ماست:‌ چگونه باید را به دلیل فقر گفتمانی دنبال نمی‌کند و چگونه هست را یا روایت می‌کند و یا مسخره و نقد،‌ همین. طنز مدیری صرفا برای نفی چیزی است و نه اثبات و یا ترویج آن،‌ لذا از طنز او چگونگی خانواده خوب و همدل و... شوخیست!‌
سلب می‌تواند بخشی از یک اثر باشد اما نه مطلق آن. طنز مدیری تلخست و فاقد لحظات انسانی‌ست. در طنز غیر رئال و فانتزی مدیری، ما لحظه دراماتیک یا انسانی مطلقا نمی‌بینیم، ‌از همان لحظاتی که در دنیای واقعی به دنبال آن می‌گردیم. قبلا در یادداشتی نوشته بودم که: «مردم در سینما به دنبال آن چیزی می‌گردند و یا در سینما از آن چیزی به وجد می‌آیند که در دنیای حقیقی آنها را به وجد می‌آورد».
ما مردم در دنیای حقیقی از چه چیز به وجد می‌آییم و به دنبال چه چیز هایی هستیم؟ ایثار، محبت، گذشت، رعایت کرامت انسان،‌ حسن خلق، کنترل خشم، کنترل شهوت،‌ وفاداری و... درست؟ اما طنز سلبی صرفا انتقادی مدیری مطلقا،‌ مطلقا میل ندارد طرف هیچ کدام از این صفات انسانی و اخلاقی برود،‌ لذا بخش بسیار مهمی از آن چیزهایی که آدم ها را به وجد می آورد در فیلم‌های او نیست ،
یعنی حتی از بعد جذابیت هم نگاه کنیم این کار خطاست،‌ چه رسد به آنکه شان تبلیغی و ترویجی رسانه را ملاک قرار دهیم که نمایش این صفات فارغ از جذابیت، تبلیغ این صفات نیز هست و در عمده کارهای شمای کارگردان هیچ تلاشی برای ترویج این صفات نشده است.
یک مرور تا اینجای کلام:
مولفه‌های طنز مدیری
1. غیر رئال و تولید در یک جهان فانتزی و تخیلی ( بی نسبت با زیست فرهنگی و بوم ایران ) عدم جذابیت به دلیل عدم لمس فضا و ندیدن خویش عدم تایید زیست فرهنگی خود
2. طنز سلبی و صرفا انتقادی و نه ایجابی عدم تبلیغ و ترویج صفات انسانی عدم جذابیت به دلیل نبود لحظات مورد پسند و مورد علاقه انسان ها ( صفات اخلاقی و...)
در مقابل ما طنزهای رئال و واقع نمایی (غیر فانتزی) را داریم که با زیست مردم،‌ کشور و فرهنگ ارتباط برقرار می‌کنند. طنز های رضا عطاران و پایتخت ( از چند سریال طنز محمد حسین لطیفی گذر شد به دلیل هم خوانی مولفه‌ها با پایتخت) .سریال‌های خانه به دوش متهم گریخت و... از عطاران از گونه‌های طنز مورد استقبالی است که دلیل عمده آن نمایش چهره قشر معمولی است؛ چرا که فضای بصری و آدم ها را می‌توانیم دور و بر خودمان ببینیم. عطاران مردم عادی گاه متوسط یا فقیر را نشان می‌دهد اما فقرشان سربلند نیست. برایمان جذاب است که شبیهمان را می‌بینیم اما خانواده آشفته است عمدتا و مستحق ترحم و خندیدن.
ما به رفتار قرین عقده از فرط فقر اعضای خانواده می‌خندیم،‌ عمدتا خانواده فقیر شلخته،‌ کمی احمق، بی اعصاب است و لحظات طنز از ضعف‌های رفتاری و شخصیت و آگاهی خانواه‌ی فقر خلق می‌شود، ما به سادگی و نفهمی خانواده های طنز عطاران ترحم می‌کنیم و می‌خندیم ولی نه الگو هستند و نه دوست داریم جای آنها باشیم، آنها فقط خبیث نیستند اما ساده، کمی نفهم، شلخته و بی سلیقه چرا.
بهانه تراشی قصه برای لمس و یا خلق صفات انسانی در طنز عطاران خیلی نیست،‌ با اینکه جمع بندی کارگردان این باشد: ‌دیدید زندگی فقیرانه ماشالا در خانه به دوش از اسلان پولدار بهتر بود!‌ فقر و معمولی بودن خانواده ماشالا عزتمند نیست اصلا و این بزرگترین نقطه ضعف است.
پایتخت در باب مولفه شبیه طنز‌های عطاران است، نه صرفا سلبی است و نه فانتزی و غیر رئال اما در این مولفه‌ها چندین گام جلو تر است . بررسی مولفه‌های پایتخت وقت جداگانه ای می طلب که با مطالب بالا حدس آن خیلی هم مشکل نیست.پایتخت سعی کرده است با زیست فرهنگی مذهبی و جغرافیایی نسبت خیلی بیشتری را برقرار کند.
مردم خودشان را می‌بینند البته با کمی اغراق شاید، این عمده جذابیت است، ‌دین ،‌ رسوم و شهر و کشورشان مسخره نمی‌شود، ما در پایتخت احساس غربت نمی‌کنیم چراکه رد و نشان فرهنگ و جغرافیای ما در فیلم به وفور دیده می‌شود، بدون تمسخر و تحقیر نماها و رسوم.خانه ساده اما زیبا و چشم نواز است و البته سنتی و ایرانی. خانوده معمولی ترحم بر انگیز و احمق و عقده‌ای نیستند با اینکه بالاشهر نشین و لاکچری محسوب نمی‌شوند،‌ معمولی هستند و نقطه طنز عمدا حماقت و ضعف‌های شخصیتی خیلی منفی نیست، عمدتا حوادث بیرونی است. پایتخت سعی ندارد شما نسبت به خانواده فقیر یا متوسط معمولی ترحم کنید(‌فقر نسبتا سربلند)‌.
پایتخت بهانه می‌تراشد برای نمایش صفات انسانی و اخلاقی والا،‌ چه برای ترویج و چه برای جذابیتِ آن چیزی که مورد پسند همه است، یعنی ایثار و... مرور کنید: سقوط ماشین بابا پنجعلی دره،‌ نقی و داعش، فینال کشتی، حمله خرس و... جای جای پایتخت بهانه است برای جمع شدن خانواده. ختم کلام:
پایتخت مورد پسند مردم است چرا که مانند سینمای روشنفکری مخاطب آزار نیست، در سینمای رو

۱۲:۱۰

شنفکری همه افراد کوتاه قد و غیر قابل اتکا هستند و آن چیزهایی که در واقعیت، من مخاطب را به وجد می آورد در آن نیست، ‌چه چیز مرا به وجد می آورد؟ احترام،‌ایثار، محبت، رشادت و...
همه این نیت‌ها و مولفه‌های مذکور پایتخت بدون پرداخت ریز بافت و هنرمندانه‌ی قرین وسواس تیم تولید و کارگردان و نویسندگان آن محقق نمی‌شد،‌ نیت خوب اثر خوب نمی‌سازد، هنر نیاز دارد که پایتخت سعی آن را کرده است.
undefinedپایان
undefined@mohammadhoseintiravar

۱۲:۱۰

گذشته دوستی و اکنون گریزی مذهبی
undefinedمحمد حسین تیرآور
undefined لینک متن در شبکه اجتماعی اینستاگرام |
ابتدا قصد آن بود کمی با آب تاب و توضیح بنویسم که: «اگر توقعتان را از آدم‌ها منطقی کنید، دیگر اذیت نخواهید شد» مقصود آنکه شاید نباید از منبری‌ها توقع تحلیل ژرف سیاسی داشت، اما بعد از پاسخ ویدئویی استاد حسین انصاریان، کلامم را به سمت دیگری می‌برم:
مسئله محمد خاتمی سابقه دار فتنه و آشوب و کشته شدن انسانها در سال 88 نیست، مسئله «ساده سازی مسائل» «سلب مسئولیت» توسط نهاد تبلیغ دین است، وقتی که استادحسین‌انصاریان می‌گویند:
«من هیچ گاه عضو حزبی نبوده‌ام، حزب من، حزب ابا‌عبد الله علیه السلام است» به خیال بنده این جمله یعنی نمی‌خواهم مسئولیت چیزی برگردن من باشد.
_سوال: حزب ابا‌عبد‌الله علیه السلام دقیقا چیست؟ نمی‌دانیم؛ حد و مرز، حدود ثغورش چیست؟ نمی‌دانیم؛ واقعا یک حزب است؟ نه.
_ابی‌عبد‌الله علیه السلام چه کسی است؟ امامی شهید برای 1400 سال پیش که ارادتمندان زیادی دارد.
_آیا تحلیل منش ابا‌عبد‌الله علیه السلام که قرار است رئیس حزب فکری ما باشد یک ‌سان است؟ نه، سالها تحلیل های متعددی از عاشورا شده است.
_آیا تمام ارادتمندان ابا‌عبد‌الله علیه السلام به یک منش و خروجی رفتاری و فکری می‌رسند؟ قطعا، نه. _ما دقیقا به چه چیز اشاره می‌کنیم و چرا می‌گوییم حزب اباعبدالله؟
پاسخ ساده‌ است: زیراکه چنین حزبی وجود ندارد و یک مفهوم کلیست، چون حد و مرزش در مقام یک کنشگر سیاسی مورد اشاره ما که می‌گوییم حزب مشخص نیست، چون در واقعیت هیچ عینیتی ندارد، چون اباعبدالله علیه السلام آبرو دار میلیون‌ها نفر است و کسی به ما از باب احترام و یا ترس چیزی نمی‌گوید، ما خود را عضو حزب غیر واقعی به نام «اباعبدالله» می‌کنیم، چرا که نسبت به واقعیت نمی‌خواهیم مسئولیتی بپذیریم، ما عضو حزبی که نیست می‌شویم تا عضو و طرفدار، کنشر نسبت به هیچ جریان و فکر سیاسی حال حاظر نباشیم، چرا؟ چون ما عضو یک جا هستیم دیگر!! با ما کاری نداشته باشید.
ما امام حسین را در گذشته نگه می‌داریم و خودمان هم به گذشته می‌رویم تا نسبت به حال کنشی از ما توقع نشود و الا چه افتخاریست عضو و پیرو و یا رهبر هیچ منش فکری سیاسی‌ای نبودن؟ چرا می‌گویید حزب اباعبدالله؟ که از شما سوال نشود؟
روی گشاده و پذیرا صحیح، فقط روی گشاده؟ تعیین مرز و ترش رویی با خیانت کار غیر پشیمان و عذر نخواسته سیره‌ی اهل‌بیت نیست؟حسین (ع) انحصار موزه‌های کتب تاریخی، محترم و بی خطر برای خائن، مشرک، اختلاس‌گر و طاغوت است، اگر نخواهیم پای حسین‌بن‌علی را به سال 1404 بکشانیم.کشیدن پای امام در سال‌های اخیر یعنی درس سکوت‌هایی که منجر به عاشورا شد، «پس تایید سکوت کننده خطر کشته شدن امام معصوم را دارد».

۲۰:۳۴

حسین بن‌علی فقط عصر روز عاشوراست؟ خرده مسائلی که اورا به گودی قتلگاه کشید مهم نیست؟اگر دست حسین(ع) از میان شیشه‌های موزه‌های تاریخ برای باز کردن گره مسائل ما رد شود، خواهیم دید که مکتب اهل بیت فارغ از تبرک طعام و غصه‌ی زخم جسمانی وارد شده، با دست به ما اشاره می‌کند کجا قرار بگیر، مثلا برای من، محمدخاتمی شاید کسی چون سلیمان بن صرد خزاعی 1400 سال پیش است که در موقع آشوب با سکوتش بر امری اثبات نشده(تقلب) کشور را تا مرز آشوب شهری، تحریم های شدیدتر، و ریخته شدن خون جوانان کشاند، صرفا کافی بود موضع بگیرد، خون ها ریخته نمی‌شد، اما سکوت کرد، شاید مصمم گوشه‌ی منزل مثل سلیمان در موقع خروج مسلم در کوفه؛ مجدد: «پس سکوت خطر کشته شدن امام معصوم و انسان‌ها را دارد» با این تفاوت که سلیمان حریت داشت و عذر خواست اما محمد خاتمی نه.
استاد حسین انصاریان می‌گویند: «هر ملاقات تایید منش نیست»، خب، وقتی ملاقاتی رسانه‌ای می‌شود و هیچ موضعی در رد منش آدم کشی افراد حاضر در ملاقات گرفته نمی‌شود، ما اورا تایید کرده‌ایم، با نقد نکردنمان.
اگر «سید علی‌خامنه‌ای» برای فوت آیت‌الله‌صانعی پیامی می‌دهند، پیامشان تایید منش او نیست، چرا؟ چون صدها بار در رد منش چون اویی سخن گفته اند، اما آیا استاد حسین انصاریان هم در رد منش گروه ملاقات کننده سخن گفته‌اند که دیدارشان با انتقاد هایشان خنثی شود؟
گذشته دوستی و اکنون گریزی مذهبی، یک نتیجه دارد: «عدم پذیرش مسئولیت». ما با ارادت مندی به گذشته، از مسئولیت رد یا تایید، تحلیل یا تبلیغ اکنونمان می‌گریزیم.
ما از مسئولیت می‌گریزیم چرا که نمی‌خواهیم سیاسی باشیم، به خدا که سیاست چیز خوبیست. سیاسی نبودن ترسناک است، البته که سیاسی نبودن هم یک سیاست است.
اصلا سیاست چیست؟هر امری در حالت تاثیر کلان می‌شود سیاست، یعنی مثلا اگر شما به یک نفر کمک کنید می‌شود یک امر اخلاقی فردی ولی اگر ساختاری طراحی کنید که به بسیاری ظلم نشود، آن طراحی ساختار می‌شود سیاست. هر امر خیر و شری که بزرگ شود می‌شود سیاست.
انسان های دلسوز را گریزی از سیاست نیست، سیاست یعنی طراحی کلان. حالا چه اجباریست که ما طراحی کلان داشته باشیم؟ چون گریزی از نداشتن طرح کلان نیست، ما برای بقا و حیات یک جمع کثیر میلیون نفری نیاز به یک طرح کلان داریم، نبود حکومت غیر ممکن است، جامعه بدون حکومت نمی‌شود، حکومت هم یعنی سیاست؛ صغری کبری‌ها را چیدم که بگویم: سیاست ضرورت است، اگر دنبال تاثیر کلان هستیم و نه تاثیر خرد و متناقض با هم و البته که بگویم: «سیاست به خدا چیز خوبیست».
سیاسی بودن یعنی دید کلان داشتن، یعنی کشف رابطه پیدا و پنهان نهاد و ساختارها و تاثیر آن بر روی هم، سیاسی بودن یعنی دیدن جزئیات، غیر سیاسی بودن یعنی ساده سازی امور.
نهاد تبلیغ دینی نگاه سیاسی ندارد بسیاری از اوقات، نه آنکه موضع گیری سیاسی ندارد، نه! سیاسی بودن را به مرده باد و زنده باد حزبی تقلیل ندهیم، یعنی فلاح و رستگاری و مشکل و ایراد را از عینک سیاست نمی بیند، حالا یعنی چه؟ من سالهاست از میان کلام و دلسوزی بسیاری از اهل منبر این را فهمیده ام که آنها جامعه را اینطور خطی و ساده می‌بینند که :بهترین کلام برای کیست؟ خداراه رسیدن به کلام خدا چیست؟ قرآن و سنت معارف ( قرآن و سنت ) را چه کسی می‌گوید: ما منبری‌ها جامعه چرا اشکالی دارد؟ چون به حرف‌های خوب ما (خدا و پیغمبر) گوش نمی‌دهند. در جامعه چه طور اقتصاد، اخلاق، بازار، و... درست می‌شود؟به حرف‌های خوب ما گوش بدهند، تمام. من غلو نکرده‌ام، اما این تحلیل منطبق است بر هندسه‌ی نگرش بسیاری از مبلغین دینی، همینقدر ساده سازی شده.نگاهی که عمیق‌تر از نصیحت و تبلیغ به نهاد و ساختار نمی‌پردازد، تاثیر بازار و الگو های آن بر خلق و خو، الگو‌های تبلیغات مارکت، تاثیر نهاد بهداشت، تاثیر مدل های تعلیم و تربیت، تاثیر معماری بر زندگی، چگونگی تاثیر طراحی آموزش عالی، محیط زیست، بررسی روان آدمی، الگوهای شخصیتی و... را نمی‌بینید.من کاری به آن ندارم که مصداق این روایت ساده سازی شده کیست اما ...... بگذریم.
وقتی در دهه نخست محرم استاد حسین انصاریان کلامی می‌گوید قرین شرم که: «40 سال پیش(قبل از انقلاب) وضعیت دینداری بهتر بود» وقتی شرم کلامشان از اتفاق پیش آمده یعنی تشکیل جمهوری و حکومت اسلامی را می‌بینم، وقتی من هیچ گاه فرحی از ایشان و بسیاری چون ایشان از اهمیت و بزرگی ماجرایی به نام انقلاب اسلامی در جبهه‌ی جهانی حق و باطل، حق و طاغوت الهی نمی‌بینم، وقتی من از منش کلامی برخی از اساتید این را دریافت می‌کنم که : «چه حکومتی که حالا بد رفتاری‌اش پای دین نوشته می‌شود و کاش نبود»، حس می‌کنم ماجرای شروع حرکت سید روح الله خمینی و بزرگی اتفاق سید‌علی‌خامنه با عنوان « انقلاب و جمهوری اسلامی» ایران فهم نشده است، فهم نشده است چون ساحت دین و جمهوری سلامی فراتر از انس فردی و منا

۲۰:۳۷

سک، به تحلیل تمدنی و جریانی و کلان و ساختاری و نهادی دیده نشده است، چرا؟ چون سیاسی نبود‌اند، سیاسی نبوده اند یعنی کلان ندیده‌اند.
در شب قدر نوشته بودم که:«خوب اکثریت بودن با لباس دین چندان هم مشکل نیست. می‌توان منبری بود با یک خیریه‌ی عام‌المنفعه، یا صفت مرجع تقلید را یدک کشید، هم آبرو داری هم احترام، نه دشمنی داری و نه مسئولیتی، و نه توقعی از توست، یک مبلغ دینی مو سپید کرده‌ای که مدام التماس دعا می‌شنوی،...
، در عین بی‌مسئولیتی هر از چند گاهی هم می‌توانی نسبت به هر مشکلی که هیچ مسئولیتی در رفعشان نگرفته‌ای انتقادی کنی. می‌بینید که خوب اکثریت بودن با لباس منتسب به دین خدا خیلی هم مشکل نیست، اما «سید علی‌خامنه‌ای» خوب اکثریت نیست، چون خواسته مسئول باشد تا دعاگو.طراحی و حفظ نظان دینی در جهانی که برای کارکرد دین و وحی در مقابل علم مدرن تره‌ای خرد نمی‌کند، این تمام مسئولیت اوست»

پ ن : قصد این نوشته آن نیست که عرض شود استاد حسین انصاریان ارادتمند به انقلاب اسلامی هستند یا خیر، یا این ارادتمندی خوب است یا خیر، یا لازم به ذکر حضور ایشان در جبهه‌ها، برخی خدمات خاص ایشان در قبل انقلاب و... نیست. منزل ما سالها در نزدیکی منزل پدری ایشان و حسینه همدانی ها و حسینه‌ی هدایت بوده و من سالها دهه اول محرم شش صبح مشتاق تنفس در خمیه عزایی هستم که ایشان به پا کرده اند، حرف من چیز دیگری بود. شاید بگویید: سخت نگیر آقا، محرم نزدیکه...
undefinedپایان
undefined@mohammadhoseintiravar

۲۰:۳۷

پایان جنگ کجاست؟
undefinedمحمد حسین تیرآور
undefined لینک متن در شبکه اجتماعی اینستاگرام |

یک صورت‌بندی غلط و یک خطای محاسباتی، انگیزه نوشتن این متن شده است. در جلسه‌ای بودیم که دوستی مولف و فعال در رسانه اصرار داشت که:  «واقعیت را بپذیرید، اسرائیل و آمریکا در جنگ از ما قویترند و ما حرفی برای گفتن نداریم»، وقتی می‌پرسیدیم:  خب چه کنیم؟ معتقد بود: «نمی‌دانم اما خدا بزرگه». گاهی در بین مردم نیز پرتکرار می‌شنویم که: «وقتی از تو مجهزتر، ‌پر امکانات‌تر است،‌ وقتی چندین حامی گردن کلفت پای کار کمک دارد اسرائیل، ‌ایرانِ تنها چه چیز برای گفتن دارد؟
فارغ از تکیه بر نصرت الهی و  امداد غیبی که واقعیت هستی‌ست، و فارغ از یک تاریخ مثال از غلبه گروه کوچک حق بر کفری مجهزتر و بزرگتر، باید پاسخ داد که: «آیا واقعاً جمهوری اسلامی ایران بی‌عقل است که دست به یقه با جریان قویتر از خودش شده است که در آخر نهایتاً بعد از شکست بگوید:«ایستاده جان دادن بهتر است ذلت اسارت است» ؟؟
تصور اغلب آن است که : اسرائیل تجهیزات بیشتری دارد، نه در همه جنبه‌ها مانند موشکی و پهبادی،‌ اما در زمینه هوایی دست برتر و در زمینه هسته‌ای و اطلاعاتی کارآزموده‌تر است. از طرفی اسرائیل که تنها نیست، بگوییم اسرائیل برابر است و شاید هم سطح و شاید کمی مجهزتر،‌ آمریکا را چه می‌گوییم؟ بزرگترین ارتش جهان، مجهزترین، از بمب اتم تا ... .  بلاخره او پر شمارتر و بیشتر است از ما،‌ درست؟ قدم به قدم با متن همراه باشید تا این خطای محاسباتی در باب چیستی یک جنگ واقعی با فرضیه قدرتمندی آمریکا و اسرائیل را بررسی کنیم.ابتدا:1) در جنگ لزوماً قیمت تجهیزات و حتی نو کهنه بودن آنها ملاک نیست. ممکن است خطر یک ناو هواپیمابر بسیار گران قیمت و مجهز با چند اژدر دریایی که قیمتش یک هزارم آن ناو است دفع یا حتی غرق شود. یک فرودگاه مجهز از جنگنده ممکن است با چند موشک بسیار ارزان قیمت‌تر ،‌بدون هزینه جانی یک خلبان،‌ کارایی‌اش به صفر برسد، این دو مثال زده شد تا بیان شود ‌جنگ چشم و هم چشمی و قیمت زیور آلات سر و گردن نیست که هرچه قیمتش بالاتر باشد ارزشمندتر است، نتیجه‌ی جنگ قیمت دارد.
شما در جنگ حتی لزومی ندارد در لبه‌ی تکنولوژی در همه ابعاد باشید برای غالب شدن، هنر، هزینه ایجاد کردن و خنثی کردن توان دشمن است.
2) در جنگ تنها تسلیحات نیست که توان شما به حساب آید، نکات اقتصادی و سیاسی و گستره سرزمینی نیز، ‌سلاح است،‌ با کدام اصل؟ با اصلی که معطوف است به نتیجه، نه معطوف است به قیمت تعداد و مارک آنها،‌ یعنی:  دسترسی شما به دو شاهراه مهم اقتصادی جهان یعنی «باب المندب» و «تنگه هرمز» که تقریبا چیزی حدود سی درصد اقتصاد جهان را درگیر به خود کرده است، یکی از سلاح های شماست برای تغییر در محاسبات دشمن شما و هم پیمانانش.
امکان تهدید کشور های کوچک دور و بر شما که تمام سرمایشان میدان نفتیست و از شما هم پولدار تر نیز هستند اما به واسطه پایگاه‌های دشمن‌ِ شما در آنها، با کمترین هزینه توسط ایران و حمله موشکی به تاسیسات نفتیشان در چند دقیقه، چند سال عقب می‌افتند، عقب افتادنی که حتی اگر پاسخی هم داده شود، دیگر برایشان میدان نفتی نمی‌شود. اصطلاحاً: یک میدان نفتی در چند ثانیه دود می‌شود و کارایی‌اش به صفر می‌رسد،‌ حالا اصابت اتم به ایران توسط آن کشور هم برایشان کار میدان نفتی را نمی‌کند و مجبور است طی چند سال به نقطه قبلی برسد. پس وجود پایگاه دشمن در کشورهای نفت خیز مجاور نیز یک نقطه ضعف و یک سلاح برای ایران است.3) گستره‌ی سرزمینی یک مزیت است، سرزمین کوچک به راحتی به هم می‌ریزید کلاً و تماماً اما یک کشور بزرگ از بعد مساحت بسیار طولانی‌تر و بسیار سخت‌تر تماماً به هم می‌ریزد . اما اصل خطای محاسباتی:چرا کشورها اصلا حمله می‌کنند؟‌ برای فشار آوردن به آنها، که؟ بخشی از آن را اشغال کنند یا امتیازی از آن بگیرند،‌ درست؟ پس هدف جنگ، فشار آوردن و وارد کردن هزینه است. این هزینه‌مند کردن را به صورت اجمالی و کلی بشماریم،‌ در یک هرم، از کمترین تا بیشترین هزینه:در کف هرم، حمله‌ای خیلی محدود بدون خسارتی خاص برای ایجاد رعبو ترس . در قدمی بیشتر  تخریب و حمله به زیر ساخت های نظامی. در قدمی بیشتر حذف نیروی انسانی نظامی و سیاسی، ‌در قدمی بیشتر تخریب زیر ساخت های ملی مانند انرژی و... در قدمی بالاتر کشتن مردم عادی غیر نظامی و در قدم بالاتر تخریب گستره تمام آنچه گفته شد، ‌یعنی تطفات بسیار بالا و تخریب تمامی.اینها را در یک هرم تصور کنید. هرم:
حمله ای خیلی محدود بدون خسارتی خاص برای ایجاد رعبتخریب و حمله به زیر ساخت های نظامیتخریب زیر ساخت‌های ملی مانند انرژیکشتن مردم عادی غیرنظامی تخریب گستره تمام آنچه گفته شد

تمام حرف این است: کشورها تا بالاترین نقطه‌ی حرم پیش نمی‌روند در تجاوز و یا

۲۲:۱۹

مقاومت و بعد تصمیم بگیرند ادامه بدهند یا بازبایستید و پیشروی نکنند.همه‌ی نکته همین است. کشورها در میانه‌ی این هرم معمولا می‌ایستند، و تصمیم می‌گیرند که دیگر بس است. چرا؟ چون کشورند، و نه یک گروه تروریستی کوچک،  چون می‌خواهند حیات داشته باشند در ادامه و برای بقا نیاز به زیرساخت، نیروی انسانی آبرو و امید دارند. برای همین است که می‌گویند: «شما با ضربه ای پرهزینه به اسرائیل می‌توانید در ادامه‌ی تصمیم تجاوز او خلل ایجاد کنید»، چرا؟ چون اسرائیل دوست دارد یک کشور باشد و تا جایی هزینه را می‌تواند تاب بیاورد، اگر قرار باشد در جنگ با ایران پله پله تا نقطه بالای هرم هردو کشور پیش بروند آنهم بدون وجود زیرساخت و...  و در آن نقطه بگوییم ‌«ما تا نقطه بالا با اسرائیل پیش می‌توانیم برویم، اما در نقطه‌ی بالای هرم اسرائیل یک چیز دارد و ما نداریم و آن بمب اتم است» و یا بگوییم «در این نقطه‌ی بالا تسلیحات ایرانِ تنها تمام می‌شود و اسرائیل همچنان به پشتوانه‌ی غرب شارژ می‌شود»، در آن نقطه دیگر کشوری نمانده است عملاً از خودش که حالا اسرائیل بخواهد برایش به ایران اتم بزند یا نه. اسرائیل کشور بی‌زیرساخت و نیروی انسانی ازدست‌رفته و ناامید و مهاجرت کرده را می‌خواهد چه کند؟جهان را واقعی ببینیم. کشورها برای بقا و زندگی می‌جنگند. حکومت داری لاف دور میز شرط‌بندی نیست که به خاطر خواباندن کلِ همدیگر حاضر باشند تا انتهایش پیش بروند. گاهی چند فشار افکار عمومی، محاسبات یک کشور با بزرگترین ارتش دنیا را جابه‌جا می‌کند. به آمریکا نگاه کنید،‌ اگر پیروز جنگ ها پولدار ترها و پر تسلیحات‌ترها بودند،‌ چرا آمریکا از افغانستان و عراق خارج شد؟ دو کشور بی‌ارتش، ضعیف و تحقیر شده، چرا؟ چون کشورداری همانطور که گفته شد لاف دور میز نیست که چون گفته‌ام من تو را شکست می‌دهم،‌ پس با هر هزینه‌ای تا آخرش می‌ایستم،‌ نه! اصلاً. گاهی هزینه‌ی فشار افکار عمومی برای کشته‌ شدن سربازهای آمریکایی و هزینه‌های مالی، محاسبات آن کشور را تغییر می‌دهد که داده.نکته این است: کشور ها تا کجا حاضرند هزینه بدهند. هر کشوری تا یک جا می‌تواند هزینه بدهد،‌ بیشتر از آن دیگر کشوری نخواهد بود.اسرائیل هم همینگونه است، آمریکا نیز. کشته شدن صد سرباز آمریکایی برای آمریکای سال‌ها هزینه جنگی داده، شده است پاشنه آشیل تصمیم گیری‌هایش که وارد کارزاری بشود یا نه، فارغ از آنی که بسیار پیشرفته است یا خیر؛ این تصور که هیچ محاسبه.ای برای دشمان ما مبنی بر یک نقطه‌ی ایست وجود ندارد، خیال است. جنگ های سی و سه روزه، ‌بیست و دو روزه، ویتنام، عراق،‌ افغانستان،‌ همه موید نکته بالا هستند. آیا اسرائیل اگر به قول رفقای کف خیابان، ‌صدش را برای جنگ با لبنان می‌گذاشت،‌ لبنان را در جنگ سی و سه روزه شکست نمی‌داد؟ یقینا می‌داد، اما چرا نکرد؟ چون برای خودش هم هزینه انسانی و زیر ساختی به بار می‌آمد و نمی‌خواست تا نقطه انتهای هزینه‌مندی پیش رود.
نکته آخر: آمریکا و اسرائیل بیش از چهار دهه است با کشوری در قواره‌ی جمهوری اسلامی ایران رسماً پنجه در پنجه نشده‌اند که میزان تاب‌آوری و قدرتشان به محک تجربه بررسی شود، این شب‌ها قاب‌هایی برای نخستین بار این محک را برای جهان ثبت می‌کند. اگر بر لبه‌ی تکنولوژی نبودیم، به صرف اراده و علاقه،‌ آیا صدها موشک را از دو هزار کیلومتر دورتر با وجود پنج لایه پدافند پیشرفته،‌ به حساسترین نقاط اسرائیل فرود می‌آوردیم؟ به تغییر موضع آمریکا در باب جنگ با ایران دقت کنید،.اگر می‌‌بینید در غزه توقفی ندارد اسرائیل، برای کم هزینه بودنش است، غزه محاصره شده هزینه‌ی بسیار کمی می‌تواند برای اسرائیل ایجاد کند،‌ بسیار بسیار بسیار کم.  جمله‌ی آخر برای آنکه آهنگش در ذهنتان بچرخد:«هزینه، محاسبات کشورها را تغییر می‌دهد» جهان را واقعی تحلیل کنیم.
ارادتمند،‌ یاعلی
undefinedپایان
undefined@mohammadhoseintiravar

۲۲:۱۹

آقای تاریخ، لطفا چشمانت را ببند
به بهانه‌ی ذهن‌های دشمن ناشناس
undefinedمحمد حسین تیرآور

برای ثبت در تاریخ، برای چشم‌های خواب آلودی که شب‌ها بیدارِ صدایِ پدافندِ سینه سپر کرده‌ی تجاوز بوده‌اند، برای مادر دختر از دست داده‌ی بمباران، برای دانشجوی نظاره‌گرِ اخبار، برای پیر زن تظاهرات نماز جمعه‌تهران، برای تمام سلول سلول عصبی خوانندگان اخباری که نوشته بود: «مسعود پزشکیان در تماس با ولی‌عهد عربستان: آمادهٔ حل‌وفصل مسائل بین ایران و آمریکا بر پایهٔ چهارچوب‌های بین‌المللی هستیم و هرگز خواسته‌ای فراتر از حقوق خود نداریم؛ »خواندید؟باورنکردنیست،چه بهانه‌ی تلخی‌ست دست به قلم شدنِ الان من.چرا تلخ؟من شلوغش می‌کنم؟ نه!داستان از چه قرار است؟ خیلی سریع: کشور ما برای آینده نیاز به انرژی دارد، مثل هر جای دیگر، نفت چند سال دیگر تمام می‌شود، ما از سالها پیش رفتیم به سراغ انرژی هسته‌ای، آمریکا بهانه کرد که به دنبال بمب هستید؛ آمریکا کیست؟ بیشترین دارنده‌ی سلاح هسته‌ای جهان.ما گفتیم خب ما قصد ساخت سلاح نداریم، یک حَکم نظارت کند، پای آژانس انرژی هسته‌ای آمد وسط.ما عضو ان پی تی نیز (پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای ) شدیم؛ در دهه‌ی هشتاد گفتند 6 ماه تعلیق داوطلبانه کنید،‌ شش ماه را کردند دوسال، برای اعتماد زایی، گفتیم چشم، گفتند بازرسان آژانس آزادانه نظارت کنند، قبول کردیم، نصب دوربین در تمام نقاط را نیز، دسترسی فراتر از عرف مامورین آژانس را نیز، گفتند در برجام بخشی از اورانیوم غنی شده را اکسید کنید، در قلب رآکتور اراک بتن بریزید و فعالیت هارا کاهش دهید تا ما اعتماد کنیم، قبول کردیم، ما انرژی می‌خواستیم و حَکَم تقریبا هرچه می‌گفت قبول می‌کردیم.آژانس انرژی اتمی هم طی این سال‌ها بارها گزارش داد که: « ما هیچ نشانه‌ای از فعالیت غیر صلح آمیز هسته ای را کشف نکردیم»، آمریکا اما نمی‌پذیرفت گزارش حکم را؛‌ به چه سند و مدرکی؟ هیچ !از چند ماه گذشته بعد از تمام آنچه برای اعتماد زایی انجام دادیم، گفتندمجدد بیایید مذاکره، مجدد قبول کردیم،در میانه‌ی گفتگو اسرائیل به ما حمله کرد، به بهانه‌ی هسته‌ای، اسرائیل سالهاست در بوق کرده است که ایران قصد نابودی اسرائیل را دارد،‌ درحالی که گفته ایم ما اسرائیل را به عنوان یک کشور به رسمیت نمی‌شناسیم اما طرحمان برای اسرائیل رفراندوم خود ساکنین فلسطین است و نه ریختن صهیونیست ها در دریا؛ حالا اسرائیل چه کسی است؟
دارنده بیش از 90 کلاهک هسته‌ای، کشوری که هیچ گاه عضو ام پی تی نشده است. آمریکا در حالی که داشت با ما مذاکره می‌کرد، چاقوی اسرائیل را هم برای حمله به ما تیز کرده بود، این را خودشان گفتند که از حمله به ایران به بهانه ی هسته ای خبر داشتند اما به دروغ می‌گفتند: «برویم مذاکره‌ی دور جدید»چند روز بعد از جنگ اسرائیل علیه ما، آمریکا همان مذاکره کننده‌ی چند هفته ی پیش با ایران، برای اولین بار در جهان، تاسیسات هسته‌ای زیر نظر نظارت سازمان بین المللی را بدون سند و مجوزی بمباران کرد، ثمره‌ی سالها تلاش دانشمندان و هزینه‌ی بیت المال مردم ایران را، چه چیز را آمریکا بمباران کرد؟ همان چیزی که برایش با ما در حال مذاکره بود،‌ در چه زمانی؟ وسط مذاکراتی که خودش کنار زد.از اینجای قصه‌ی شوربختی ذهن‌های ساده باور را نخوان و نبین، لطفا‌ چشمت را ببند آقای تاریخ.بعد از تجاوز به تاسیسات هسته‌ای ما، ‌رئیس جمهور کشور ما معتقد است که می‌توانیم با کسی که میز مذاکره را به جنگ تبدیل کرده،‌ کسی که راه حلش بمب بوده و نه جوهر خودکار توافق نامه، مجدد گفتگو کنیم. آقای پزشکیان و هر کسی چون شما فکر می‌کند، ‌می‌خواهید بر سر چه چیز مذاکره کنید؟ هسته ای؟ مگر هسته ای تان را بمب نزد؟ اگر به مذاکره اعتقاد داشت که میز گفتگو را ترک نمی‌کرد. چه رنجیست نوشتن این بدهیات! ای خدای بزرگ. اگر به گفتگو اعتقاد داشت که بمب بر سر آن چیز که بهانه ی مذاکره بود نمی انداخت.نه در پیام و توئیتر و سخنرانی،‌ که در عمل راه حلش را نشانتان نداد؟‌اصلا مذاکره می‌کنید که چه؟که به یک برگ کاغد توافق برسید؟ مگر طرف شما به توافق ها عمل می‌کند؟ مگر از برجام خارج نشد؟ مگر برخلاف توافق، تحریم ها را باقی نگذاشت؟ مگر بر خلاف توافق‌های بین الملی به مراکز هسته‌ای شما حمله نکرد؟می‌خواهید یک برگ کاغذ تولید کنید؟ جدا طبق این واقعیات امیدی به وعده و عهد او دارید؟اصلا بحث شرافت و عزت نیست، بحث عقل کارکردگرایانه منفعت طلب است،‌ در جهان واقعی کدام کاسبی چنین می‌کند که برود پای گفتگو و معماله‌ی خانه‌ای که طرف مقابل با کلنگ دیوار ش را به قصد نابودی خراب کرده و در معامله‌های قبلی نیز پول گرفته اما معاله را فسخ کرده؟نه اساتید بین الملل، کدام کاسب کف خیابان و هجره‌ی بازاری های سنتی شهرهای ایران چنین می‌کنند که وقتی می‌خواهند ماشینی را معامله کنند، طرف خریدار ، لحظه‌ای گفتگوی سر توافق

۷:۴۵

قیمت را رها کند و برود ماشینی که قرار بود سر آن معامله ای شود را آتش بزند و مجدد بگوید: «خب آقای فروشنده،‌بیا مجدد صحبت کنیم» و فروشنده بگوید: «شما آتش زدی ماشین را؟ ‌اشکل ندارد مجدد بیا بر سر معامله‌ی ماشین صحبت کنیم».این جهان فانتزی و خوش خیال دیگر چه بلاییست که یقه‌ی پیرهن‌های خاکی آوار جنگ این روزهایمان را ول نمی‌کند،‌ شما دیگر از کدام منطق پیروی می‌کنید؟ کدام عقل ؟ طرف مقابل چه طور بگوید که من بد عهد هستم و متجاوز؟
ما مردم ایران از این حد خوشخیالی می‌ترسیم، ‌نه برای امروزمان که برای آینده‌ی کودکانمان،‌ بسیار بیشتر از هواپیمای b2 و f35 های made in usa...
کاش تاریخ چشمش را بر روی این خبر ببندد،‌کاش.

ارادتمند،‌ یاعلیundefinedپایانundefined@mohammadhoseintiravar

۷:۴۵

سینمازدگیفیلی که تاریخ ندارداز سری یادداشت‌های جشنواره فجر، به بهانه فیلم «خدای جنگ»
undefined محمدحسین تیرآور
موضوع: اولین پرتاپ موشک دور برد توسط ایران در جنگ هشت ساله و تلاش تیم شهید طهرانی مقدم است. نسبتا خوش ریتم، پر کشش، دوربین به قاعده، نسبتا ریزبافت در طراحی صحنه، بازی‌ها اکثرا قابل قبول؛ حداقل دیگر از کلافگی فیلم‌های دفاع مقدسی این سالها در باب پرداخت غیر ادراک پذیر یا نچندان عمیق خبری نیست، دو ساعت نسبتا جذاب، از بحران دست‌های خالی در وسط جنگ تا پرتاپ اولین موشک، درست؟
اما: موضوع فیلم کاملا مشخص است، نه برای 2000 سال پیش است و نه راویان قصه مرده‌اند و ما بی اطلاع، مستند و معاصر است، یکی از مهمترین قاب‌های تاریخ انقلاب یا تاریخ جنگ، نقطه‌ی آغاز موشکی شدن جمهوری اسلامی، اولین تیم، اولین پرتاب؛ پس فیلم دارد درباره‌ی یک داستان واقعی مهم صحبت می‌کند، اما راویان قصه که همان عوامل تولید هستند مضطربند، همه چیز از همین اضطراب شروع می‌شود، اضطراب از خدای پرده‌ی نقره‌ای یعنی سینما، که نکند داستان ما مقبول قوائدش قرار نگیرد، لذا حقیقت مستند تاریخی را در مقابلش یکی یکی ذبح کرده‌اند تا مقبول درگاه دراماتیک پذیر سینما قرار بگیرد.
سوال: مگر ما می‌توانیم درباره‌ی یک واقعه تاریخی فیلم بسازیم، و در آخر هم عکس‌های مستند شخصیت را نمایش دهیم تا به مخاطب بگوییم: «آنی که 120 دقیقه دیدی، همان شخصیت معروف، حسن طهرانی مقدم بود»، یعنی: این همان بود، اما در فیلم اسم حسن را بگذاریم ابراهیم و در آخر یک تیتر بنویسم که:« برداشت آزاد!» که چه؟ که دیگر به منِ کارگردان گیر ندهید که چرا دخل و تصرف در شخصیت اصلی و داستان کرده‌ام، من که گفتم برداشت آزاد؟
خدای جنگ پر از دخل و تصرف در در واقعه‌‌ای است که روایتش می‌کند، چرا؟ چون جذاب‌تر شود. در ادامه کثرت جعل‌های داستان را می‌آورم، اما یک لحظه دقت کنید: چرا یک واقعه‌ای که پر کشش و جذاب هم هست را با تخیلی کردن و برداشت آزاد از مستند بودن و اصالت می اندازیم؟؟ این چه رفتار عجیبی است که کارگردان در فیلم نخست خود نیز داشته، «مصلحت». در متنی با عنوان «بی اعتباری، فیلمی که تاریخ ندارد » چرایی غلط بودن این راهبرد را نوشته‌ام، اگر کنجکاو هستند آن را هم بخوانید. هنوز به فیلم نرسیده‌ایم، اما جناب کارگردان و عوامل محترم، من ترس آن دارم داستان عاشورا را هم به شما بدهند، برای دراماتیزه‌تر شدن ماجرا، اسم شخصیت اصلی (امام حسین‌ع) را تغییر دهید و بگوید برداشت آزاد و خرده تعلیق‌هایی را بریزید در داستان! این چه طور است: دختر شخصت اصلی معرکه را ابن زیاد گروگان گرفته باشد و او در جدال این میدان و فرزند و پیک ها بین کوفه و کربلا برای این دختر و پدر در رفت و آمد باشد؟ چه طور است؟ جذاب‌تر از واقعه فعلی عاشورا شد ولی... اگر هم کسی گفت این دیگه چی بود؟ می‌گوییم:چه اشکالی دارد؟ در پیرنگ محتوای کلی که تاثیری نداشت، جدال خیر و شر بین ولی خدا و سپاه کفر ثابت است، درضمن ما که نگفتیم مستند، گفتیم برداشت آزاد!! می‌شود؟
و اما فیلم: فیلم می‌گوید تیم فرماندهی پرتاپ موشک از لیبی آمده است و به دلیل تقلب در زدن اهداف مشخص شده، با ایرانی‌ها به اختلاف می‌خورد؛ این روایت غلط است، تیم نظامی لیبی در زدن اهداف شیطنتی نکرده است و علت اختلاف این بوده که یکی از اهداف به خواست لیبی باشد که ایران از آن خبری نداشته (لیبی می‌خواست یک گروه مخالف خودش را در عربستان مورد هدف قرار بدهد که از بوشهر ممکن بود و از خاک لیبی نه، لذا شرط کرده بود یکی از هشت پرتاپ به خواست او باشد اما نگفت دقیقا کجا، اما فیلم می‌گوید آن محل در عراق بوده و تیم موشکی لیبی قصد داشتند یواشکی آنجا را بزنند).فیلم می‌گوید تیم لیبی بعد از قهر و اختلاف موشک را دستکاری کرده‌اند که قطعات باز شده از موشک را تیم ایرانی مخفیانه از خانه‌ای در ونک بر می‌دارد، این هم درست نیست، موشک یک قطعه کم داشت که در خانه‌ی تیم لیبی در ونک هم نبود و با مکافات از کره شمالی خریداری می‌شود.
فیلم می‌گوید اولین پرتاپی که ایرانی‌ها انجام داده اند ناموفق است و موشک در همانجایی که پرداپ شده فرود می‌آید که این هم درست نیست، اولین پرتاپ تیم تهرانی مقدم موفق بوده است و هیچ موشکی سر جای خودش فرود نمی‌آید.فیلم می‌گوید یک قطعه مهم ساخته شده از یک آلیاژ مهم، توسط پدر زن ابراهیم فیلم که همان شهید طهرانی مقدم است در ازای آنکه ابراهیم سرپرستی دخترش را بل کل به پدر بزرگ واگذار می‌کند ساخته و موشک پرتاب شده است که آن هم درست نیست، دوستان برای جذاب‌تر کردن قصه یک بچه و پدر بزرگ در داستان تزریق کرده اند تا فرمانده ماجرا یعنی ابراهیم که همان شهید طهرانی مقدم است بین فرزند و پرتاپ موشک مردد شود و آخر رای به ساخت آلیاژ توسط پدر بزرگ و ندیدن فرزندش تا آخر عمر می‌دهد.
برخی از دخل و تصرف‌ها در موضوع شاید جای ایرا

۱۵:۲۶

د نداشته باشد درصورتی که اگر اضافاتی که در داستان حقیقی ایجاد می‌کنیم سویه‌ی منفی نداشته باشد، اما برخی از دخل و تصرف دوستان سویه‌ی منفی جدی دارد که حیف:1) فیلم در صدد است بگوید ابراهیم (طهرانی مقدم) و تعدادی از تیم او مخالف و مردد هستند کهموشک‌ها به خانه‌های مسکونی و شهروندان عراق اصابت بکند و فرمانده اصلی که مسئول خرید موشک‌ها بوده (به احتمال 90 درصد طبق مستندات جناب رفیق دوست است) می‌گوید اشکالی ندارد، آن‌ها شهروندان مارا می‌کشند و ما هم مجازیم بکشیم و گویی تصمیم‌گیری در این بحث بسیار مبنایی و مهم در اختیار این دو نفر است و تصمیمی گیر دیگر نیست و اگر ابراهیم که همان شهید طهرانی مقدم است مته به خشخاش نمی‌زده، ایران مناطق مسکونی را هدف قرار می‌داده، درحالی بعد از چند پرتاپ موفق توسط تیمی لیبی یک ایستگاه راه آهن به دلیل ضریب خطای موشک‌های نسل قدیم مورد هدف قرار می‌گیرد که امام خمینی (ره) می‌گویند: «اگر نمی‌توانید مردم را نزنید، کار را متوقف کنید» یعنی این مهم یکی از اصول راهبردی‌ما از همان ابتدا در همان اولین پرتاپ‌های ما بوده و نه سلیقه‌ی دو نفر. راستی چه کسی در واقعیت تاریخ جمهوری اسلامی در سطح فرماندهان ارشد، فرد مذکور در فیلم که موافق کشته‌شدن شهروندان عراقی است را نمایندگی می‌کند؟ همچین شخصی وجود داشته؟ اگر نه چرا چنین تهمتی را به تاریخ جنگ چسبانده‌اید؟
2) خاطرات شهید طهرانی مقدم و هم رزمانش پر بوده است مظاهر توکل. نقل است کنار موشک، داخل سوله هر جا که کاری گیر می‌کرده دعای توسل خوانده می‌شده و نماز اما ما در طول فیلم دو رکعت نماز توسط تیم طهرانی مقدم و خودش که کارگردان دوست دارد بگوید این ابراهیم که او نیست ندیده‌ایم. فیلم می‌گوید ابراهیم که مثلا شهید طهرانی مقدم نیست، چندان هم اهل توکل نبوده، و مدام یک دیگری باید مرشد گونه به اون تذکر می‌داده «بگو انشا الله». میل تیم تولید به نمایش اینکه شخصیت در طول فیلم رشد می‌کند و از ابتدا آن قدر هم حواسش به توکل و اراده‌ی الهی نبوده (تا یکی از مفاد جذابیت سینما که سیر تحول شخصیت است را پاس کرده باشند) به قدری بوده است که در اولین پرتاپ موشک در لحظه فشردن دکمه آتش، ابراهیم که مثلا شهید طهرانی مقدم نیست، حتی بسم الله هم نمی‌گوید!! عزیزان، پرستاران بیمارستان‌ها با ظاهر‌های آن چنانی هم هنگام فرو کردن سوزن در رگ هنگام تزریق سرم یک بسم الله آرام زیر لب می‌گوید، ابراهیم فیلم لحظه‌ی آتش اولین موشک بعد از شش ماه دوره دیدن هیچی نمی‌خواهد بگه؟ تا آخر هم ما هیچ رنگ و نشا‌نه‌ای ویژه‌ای از مظاهر توسل تیم تولید در این مسیر نمی‌بینیم. تمام مسئله‌ی ما با شهید طهرانی مقدم، کنش او در لحظه‌ی اضطرار است، لحظه‌ی اضطرار لحظه‌ی خلق انسان انقلاب اسلامی است، لحظه‌ای که درمانده است و برای رفع درماندگی به آغوش نهایت قدرت یعنی خدا پناه می‌برد و مضطرانه رفع گره را از او مدد می‌جوید، این نقطه‌ی افتراق جدی ماست و الا دانشمند تلاش‌گر جای جای دنیا هست.
3) یکی از عناصر جذابیت در روایت، تضاد و درگیری است. در صحنه‌ی آخر نشان می‌دهیم که تیم لیبی بنا بر اصرار تیم ایرانی مخالف ابراهیم که مثلا شهید تهرانی مقدم نیست در لحظه آخر پرتاپ با هلی کوپتر می‌آیند برای جلوگیری از پرتاپ موشک توسط ایرانی‌ها که این روایت هم درست نیست، تیمی لیبی هیچ وقت مجدد برنگشت و اولین پرتاپ بدون حضور آنها انجام شد. چرا برای جذابیت حتما باید یک تضاد مصنوعی بین نیروها ایجاد کنیم؟ پر واضح است در طول جنگ تضاد‌هایی بوده و اختلاف‌هایی ولی در این موضوع خاص نبوده و نقطه منفی آنکه: طبق روایت فیلم، فرماندهان ایرانی با چه عقلی به تیمی که طبق فیلم در اهداف اصابت موشک شیطنت کرده و در لحظه‌ی خروج خرابکاری کرده را با منت برگردانده اند و مجدد اعتماد کرده‌‌اند، منطقیست؟؟ حتما باید گروهی را سیاه کنیم و بگوییم سنگ انداز تا روایتمان جذاب باشد؟ دراماتیزه تر است و سینمایی؟
در آخر: موضوع فیلم مگر ستایش موشک است که نام فیلم را گذاشته‌ایم «خدای جنگ»؟ خدای جنگ به نقل از فرمانده لیبی نام یکی از خدایان یونان است که مثلا این موشک همان خدای جنگ اساطیر است. به جای آنکه نام فیلم به همت و توکل تیم طهرانی مقدم اشاره کند، نام یک بت روی فیلم گذاشته است. راستی موسیقی معبد‌گونه یونانی شرقی چیست هنگام لحظه‌ی شروع آمده سازی و عظمت موشک؟ موشک بت الهی جنگ است نکند راستی راستی؟ فیلم در ستایش موشک است مگر که آهنگ رعب و شگوه را روی موشک گذاشته‌اید؟ موشک لحظه‌ی پرتاپ ایرانی، جسم بی جان تسخیر شده همت و توکل است و موسیقی حماسی لحظه فتح اصطلاحا باید عنصر قدسی توکل را یاد آوری کند که این پرتاپ ماحصل توکل، غیرت و تلاش است نه بت بودن رعب انگیز موشک را با یک موسیقی معبد گونه...
من قطعا فیلم را به جهت روایت پیشرفتی که دارد توصیه می‌کنم

ارادتمند،‌ یاعلیundefinedپایانundefined@mohammadhoseintiravar

۱۵:۲۶

فیلم بازی و تله های نقد نویسی(به بهانه‌ی ذوق منتقدین از یکی از کثیف‌ترین فیلم های قبل و بعد از انقلاب)
undefinedمحمد حسین تیرآور
به نظرم بهتر است آدم جوری غرق دوست داشتنی‌هایش نشود که در پسوند علاقه‌اش بگویند: «باز» مثل «فیلم باز» «کتاب باز» «ماشین باز» «رفیق باز» و... چرا؟ من «..._باز» بودن را این طور تعریف می‌کنم که:«کثرت موانست، تکرار و علاقه به حدی باشد که تعصب روی آن چیز ، رک گویی ، حق گویی و خوب دیدن را از ما بگیرد» یعنی:اشکالی ندارد که من ماشین‌باز باشم ‌از نوع کلاسیک، و همیشه هم در‌به‌در دنبال شورلت اتاق فابریک بگردم برای استفاده‌ی روزمره‌ام در شهر و هنگام نشستن هم کیف کنم از باب سلیقه‌ام و هیچ‌گاه هم سراغ یک بنز یا هیوندای 2020 نروم، اما اگر این علاقه‌ من را وادار کند که معترف باشم که «ماشین‌های کلاسیک رانندگی سهلتر و امکانات بیشتری دارند و امروزی‌ها ضعیفترند»، من یک ماشین باز کورم؛ داستان حقیقت بینی‌ست؛ ‌آدم خوب غرق آن چیزی که دوست دارد، نمی شود.علاقه چطور ما را کور می‌کند: مثلِ قدم زدن درون کوچه پس کوچه‌های شهریست که به بوی کوچه‌ها و شلوغی و خلوتی نور و سکوت و هیاهو اش عادت کردیم و تعصبش را می‌کشیم،‌ پایینِ پایین، پایمان روی آسفالت است،‌ اما تحلیل و قضاوت درست یعنی پا را از آسفالت کوچه‌های مشجر شهر کـَندن، ‌بالا آمدن و از آسمان به کل شهر نگاه کردن، گوشه‌ی خرابش را هم دیدن و این شهر را با تمام داشته هایش با شهر دیگر مقایسه کردن،‌ موقعیت جغرافیایی و حمل و نقل بین شهری اش را دیدن و... تحلیل یعنی نگاه از بالا.لطفا تنها مست بوی گل نرگس کوچه‌های نم زده‌ی آجری‌ علایقتان نشوید تا اگر گفتند این شهر باید از نو ساخته شود،‌ جا نخورید و بدتان نیاید و یا بی جهت با وجود نداشتن آب لوله‌کشی، قربان صدقه کوچه های پر از گلاش نشوید.مثلا چون ما با بوی «کاغذ کاهی» خاطره داریم، ‌آن را بهتر از برخی کاغذهای سبک و مقاوم امروزی بدانیم و یا چون سینما را دوست داریم و چون می‌دانیم سینما ‌در الفبای نخستین یعنی: «رعایت قواعد فرمی»، و چون می‌دانیم یکی از قواعد فرمی بازیگریست که اگر قرار است عصبی باشد، واقعا در ظاهرش و کلامش عصبی باشد و اگر خوشحال،‌ تمام اجزای صورت و لحن به ما بگویند خوشحال است، و چون این ها را می‌دانیم، به صرف دیدن بازی خوش فرم یک شخصیت و تیک خوردن نکته‌ی فرمی مورد استاندارد ما در سینما، چشم را بر روی تمام تعفن درون فیلم ببندیم و ما صرفا از «واقعا سینما بودن فیلم» لذت ببریم و تمام؛ مضامین درون و اتمسفر چرک فیلم را هم بگویم:*«واقعیت»*یعنی اینکه جناب تحلیلگر می‌تواند برای داستان فیلم در واقعیتِ پیرامون بلاخره مصداقی پیدا کند، همسایه‌ای،‌ پدر یکی از اقوام، کسی که هم قاتل باشد، هم معتاد ، عرق خور ، هوس باز به معشوقه‌ی فرزندش و...بعید است؟ قطعا نه،‌ پس خوب است چونکه هست.دیدید؟‌مشکل فیلم پیر پسر و اکثر سینمای واقع نمای ایرانی حل حل شدجواب : «واقعیت»
و به عنوان یک منتقد و یا تحلیلگر از خود سوال نکنیم که اگر صرف وجود مصداق مجوز باشد برای هر مضمون، پس همه حرف‌ها که خوب است و متعالی! به صرف اینکه که وجود خارجی دارند!
فارغ از سوالات جدی ای که :-هنر صرفا آینه است برای نمایش هرچه هست یا آرزوست برای آنچه باشد؟
-فضل هنر به نمایش بایدهاست و یا نمایش هست‌ها؟
-سینماگر صرفا خبرنگار واقعیت‌های پس از وقوع است و یا معلم علاقه مند به پیشگری واقعیت ها‌ی تلخ؟
داستان این است که تحلیلگرما در تله‌ی علاقه‌ی فرمی و جذابیت گیر می‌کند و از باب رعایت دغدغه مندی فرهنگی می‌نویسد:
«پیرپسر نهیب می‌زند که سینمای اجتماعی زنده است. فقط لازم است شرایط را آماده کنید. می‌تواند راهگشا باشد. مخاطب جذب کند» یا جایی دیگر منتقد ملبس به دغدغه مندی می‌گوید: «کلی فیلم‌های اجتماعی بی مسئله را راه می‌دهند اما پیر پسر را در جشنواره راه نمی‌دهند»؛*سوال: جدا «پیر پسر» در باب موضوع و دغدغه یا به کلام منتقد «مسئله» تفاوتش با دیگر فیلم‌های اجتماعی ایران چیست؟*چرا شلوغش می‌کنید؟! فیلم‌های اجتماعی مگر چیزی جز یک یا چند شخصیت بزهکار(معتاد، مواد فروش، قاتل، دزد، قمار باز) یا خیانت کار به همسر هستند که اطرافیان خود را گرفتار می‌کنند؟ در جایی نوشته بودم:«اکثر مواقع سینمای اجتماعی ایران، مخاطب را در دنیای آدم‌های کوچک و کوتاه همت خوب حبس و با اجبار به هم تجربه شدن با آن‌ها و چشیدن نتایج گاه تعفن برانگیز اعمالشان،‌ شکنجه می‌دهد»
جدا این فیلم فارغ از داستان و سطح فرمی، در مقام مضمون مسئله‌ای دیگری را دنبال می‌کند؟ نه؛ پس این تعاریف جناب منتقد یعنی: «ما از فیلم خوشمان آمده است دیگر و حالا برای ما این مرغ همسایه دیگر مرغ نیست، مزه‌ی غاز دارد»
یا حرفی دیگر:منتقد مکرر از جذابیت و کشش صحبت می‌کند، خب! جذابیت چیست؟ فارغ از توانمدی سینمایی کارگردان،

۷:۰۵

«تضاد و کشمکش و درگیری» جذاب است، پیگیری کردن یک کشش درگیری حتی دیدنش جذاب است به دلایل مختلف، همانطور که دیدن یک دعوا در صفحه موبایل یا گوشه‌ی خیابان و یا صفحات حوادث روزنامه‌ها و مجلات؛«عنصر درگیری مکرر، عریان و بسیار خشن با ته لحجه‌ی جنسی دیده نشده در سینمای ایران»؛ این تمام فرمول «پیر پسر» است. حالا چرا این موضوعات جذاب است؟ چون هر روزه و پر تکرار نیست در زندگی روزانه‌ی آدمی، همین، و خلق جذابیت با خشونت و تنش و رگ های ماجراجویی جنسی کار سهلیست، اگر این ها ( کشمکش، خشونت و ..)را بگوییم مسئله‌مندی، تمام فیلم‌هایی که از دل ورق زدن پرونده‌های خاص جنایی، هر روزه در اتاق وکلا در حضور فیلمنامه‌نویسان خلق می‌شوند هم سرشار از مسئله مندی هستند، تعدادشان هم این روزها کم نیست. اما یک پیشنهاد جذاب:مثلا این چه طور است؟: قتل بچه اول یک زن توسط ناپدری‌اش که سال ها آن را پنهان کرده و موقع کشف شدنِ موضوع بعد از سال ها، با تهدیدِ سو استفاده‌ی جنسی فرزند دختر دیگر آن زن، او را مجبور به سکوت می‌کند و آخر هم یک قتل فجیع؛ چه طور است؟ جذاب و معمایی، با یک پیچیدگی شخصیت پدر که سال ها ظاهرا عاشق بوده با وجود قتل؛ خوب بود دوست و دوستان منتقد؟دوست منتقد در فیلم تمجید «پیر پسر» خاصه اشاره کرده بودند که : «این فیلم الماس است و باید تراشیده شود، عمیق و پر حرف است، حتی در صحنه پردازی و استفاده از کهن الگو ها در تابلوها»، هم ایشان و هم دیگران به این نکته اشاره کرده بودندمجدد پیشنهادی دارم:برای آنکه تحلیلگران را هم بیشتر درگیر کنیم که بنشینند دور هم و در مورد عمق احتمالی مضامین فیلم حرف بزنند: دو عدد تابلو از اساطیر یونانی و ایرانی می‌گذاریم، بلاخره یک جور ربط پیدا می‌کنند دیگر، یا مکاتب نقاشی قرن 19 و بیستم را اتفاقی انتخاب می‌کنیم، هرچه باشند یک ربطی بینشان می‌توان یافت، مثلا سورئالیسم را به پریشانی تخیل مرد نسبت می‌دهیم یا نقاشی به سبک گوتیک را به قرون وسطا و مذهب گرایی سنتی بودن خانوادگی مرد ، چند کتاب با عکس یونگ و فروید بر روی میز در گذر سریع دوربین چه طور است؟ می‌توانیم باب عقده‌های جنسی را هم باز کنیم، یک عکس مینیاتور زن و مرد ایرانی و اژدها و رستم هم می‌گذاریم تا منتقدین سرگرم شوند که «آن اژدها‌ی پشتِ مرد در نقاشی یعنی روح اهریمنی مرد و زن نیز یعنی مظلوم تاریخ سنت ایران»، چه طور است دوستان منتقد؟ مثل یک الماس شایسته ی تراش خوردن و پر بار و عمیق شد ؟ بگذریم از این پیشنهادها...
البته که موضوع فقط به «سینما بازها» ارتباطی ندارد،‌ سالها حضورم در بین اساتید دانشگاه و روانشناسان و حتی مردم عادی من را به یک نکته رسانده است که افراد خواسته یا ناخواسته در مواجه با یک اثر سینما اجتماعی ( در اینجا منظور من از اجتماعی، فیلم های واقع نمای غیر اکشن و سیاسی و تاریخست که در ایران به اجتماعی مد شده است و مسائل بین فردی موضوغ آنهاست بیشتر) در تله‌های تحلیلی افتاده اند.
تله‌های برداشت از فیلم:هر پدیده‌ی اجتماعی، روابط بین انسانی، تفسیر پذیر است، هر پدیده‌ای؛ بزهکاری، اختلاف طبقاتی، طلاق، اعتیاد، ارتباط سرد بین فردی، دزدی و... در مورد همه‌ی اینها می‌توان از منظرهای مختلف حرف زد، توصیف کرد، علت و معلول را مشخص کرد، به دنبال مقصر یا مظلوم بود‌، پیشینه شناسی کرد، رابطه‌ی قدرت با پدیده را سنجید و...درست؟پس قابلیت تفسیر پذیری امری بدیهی و قطعی است و مزیتی به جهت «خوب» یا «بد» بودن فیلم از باب مضمون نیست. اینکه بعد از فیلم شرح بدهیم که می‌توانیم فلان نکته و فلان حرف را از آن برداشت کنیم، اصلا اهمینی ندارد...مگر قرار بوده آثار فاقد محتوا و تفسیر باشند؟ تمامی صحنه‌های اجتماعی قابلیت درس گرفتن و تجربه ایجاد کردند دارند، تمامی اتفاق‌ها، پس اصلا مزیتی محسوب نمی‌شود وجود نکته در برشی از یک اتفاق یا بالارفتن تجربه‌ی من‌ِ مخاطب. برای یک زوج درمانگر و مشاور خانواده، فیلم‌هایی با مضامین خیانت و طلاق جذاب و تفسیر پذیر و قابل تاویل و سخن گفتن است. برای یک جوان که در خانواده‌ای درگیر به مواد مخدر بزرگ شده است، فیلم «ابد و یک روز» اثری خاص خواهد بود...برای یک خانم که همسرش از او جدا شده، «زیر سقف دودی» یک فیلم متاثر کننده است... لذا، «همذات پنداری»، «وجود خاطره مشترک با داستان فیلم‌»، «امکان تجربه و درس»، «تفسیر پذیری از منظر‌های مختلف»، چالش‌های مخاطب یا شمای منتقد است و می‌تواند خطای محاسباتی برای قضاوت شما ایجاد کند...در حالت خلا و مجرد و تنها، بسیاری از آثار قابل استفاده هستند، خط کشی که اهمیت دارد برای قضاوت یک اثر این سوال است که : حرف و پیام این فیلم اولویت و نیاز امروز ما هست یا خیر؟
آنچه که در نقد مضمون نه فرم اثر اهمیت دارد این است که :این فیلم در چه زمانی، برای چه مخاطبی ؟ در میان چه آثاری،‌با چه مضمونی؟آیا «پیر پسر» همان

۷:۰۵

سینمای سلبی رایج انسان‌های بزهکار سالهای اخیر نیست؟ سینمایی که در نهایت حسن ظن قرار است مایه عبرت باشد تا الگو.پس مواظب باشیم «وجود نکته» در فیلم‌های اجتماعی، ما را فریب ندهد.البته که بنده فارغ از تمام آنچه گفته شد در باب برداشت از سینمای اجتماعی، در باب «پیر پسر» معتقد هستم که آمده است مانند فیلم «برادران لیلا» بگوید:تمام مشکلات این خانه، بر گردن پدر است.
ارادتمند،‌ یاعلیundefinedپایانundefined@mohammadhoseintiravar

۷:۰۵

چرا جمهوری اسلامی توسط مردم ایران سقوط نکرد؟+یک پیشنهاد سریع و قطعی برای براندازی حاکمیت ایران
undefinedمحمد حسین تیرآور
بنده در این متن قصد کنایه ندارم اما پاسخ به پرسش تیتر ، واقعیت تلخ است برای کسانی که آخر متن سلامشان خواهم کرد. پس یک توافق: من کلام را از کنایه خارج می‌کنم، شما هم حریت را چاشنی مطالعه کردنتان کنید، ‌شاید سبب خیر شدیم.
این متن را بفرستید و نوشته شده است برای دوستانی که ساعت فعالیت روزانه‌شان را با «اینترنشنال» و «صدای آمریکا» یا «رادیو فردا» تنظیم می‌کنند، (مثل خود من در یک سال اخیر)؛ تا اینجای جمعیت برایم محترمند اما کمی جلوتر، دیگرانی هستند که چون می‌خواهند ژست تحلیلگر عمیق و ایدئولوژیک به خود بگیرند، از یوتیوبر ضد مذهب یاد گرفته‌اند با کنایه بگویند: «شما اشغالگران شیعی» تا ما بپذیریم جنگ دوستان فراتر از جناح بندی و سیاست امروز و فرداست و باور کنیم دوستان اعتراض و دقتی به عمق تاریخ دارند، فارغ از توهین‌های زیادشان به مقدساتِ چون من و میلیون‌ها چون من؛‌ ‌دوستانی که مدام به اعتراض می‌گویند: « چرا نمی‌رید؟‌ مردم شما را نمی‌خواهند،‌ چرا گورتونو گم نمی‌کنید؟» ،‌ اینها هم از خودمان، ایرادی نیست،‌ البته که فقط اینها و آرزویشان که نبود جمهوری اسلامی‌ست ایرادی نیست، و الا که من متنفرم از ذره ذره لپید یا گلوکوز تبدیل به انرژی شده‌ی سلول به سلولِ تن و اکسیژنِ کثیفِ ریه‌هایِ متعفنِ دستِ آن به ظاهر ایرانیِ کودک کُشی که ماشه‌ی تفنگ اسرائیلیِ از مرز آمده‌اش را برای یک عمر فرار یک پدر از مرور خاطرات و دیدن عکس‌های دختر سه ساله‌اش فشار دارد،‌ من برای تو نمی‌‌نویسم، راه صحبت با تو قلم نیست،‌ سلاح است، البته که منتظر باش بی‌همه‌چیز.
و اما سوال: « چرا جمهوری اسلامی ایران توسط مردمش سقوط نمی‌کند؟جواب: چون مردم قائل به براندازی کم‌اند*؛‌ همین؛ واقعا جواب همین بود و حرف من تمام شد؛ این‌همه مقدمه برای همین یک جمله بود.
مجدد پاسخ را می‌گویم: کم بودن مردم معتقد به براندازی علت عدم سقوط حاکمیت جمهوری اسلامی توسط مردم است.
اگر بگویید کم نیستند و سرکوب باعث شده است این طیف وسیع به چشم نیایند،‌ از ایرادتان صمیمانه استقبال می‌کنم و برای فرار از کم فروشی، پاسخِ کوتاهم را شرح می‌دهم، حتی اگر شما ایراد قبل را وارد نمی‌کردید:
مشکل آنجاست که جمعیت قائل به براندازی جمهوری اسلامی تصوری بیش از واقعیت از خود و ذهنیتی کمتر از واقعیت از بدنه‌ی وفادار و حتی خنثی نسبت به انقلاب اسلامی دارد،‌ یا دارید ( اگر مخاطب من هستید که کاش باشید) .
جمعیت حداکثری قائل به براندازی نیازی به سینه‌ی سپر در مقابل مامور ندارد، امکان براندازی حاکمیت وجود دارد،‌ بدون خونریزی و سینه‌ی سپر خرد و کلان در مقابل ماموران ، چه طور؟‌

پیشنهادی سریع برای براندازی حکومت جمهوری اسلامی ایران این است»
*«اعتصاب سراسری»
رضای پهلوی یا هر لیدر دیگر با اعلام اعتصاب سراسری می‌تواند یک کشور را فلج کند،‌ نه ایران که تمام حاکمیت ها هم همین هستند.مجموع مشاغل دولتی و غیر دولتی را در ذهن به خط کنید،‌ از میان صدها شغل،‌ سه تایشان را بیرون بکشید و تخیل اعتصابشان را بکنید تا متوجه بزرگی آسیبِ بدون دود و آتش یک جمعیت بزرگ اعتصاب کننده شوید و البته متوجه فاصله بسیار کم خود (اگر قائل به براندازی هستید) با سرنگونی جمهوری اسلامی.روزانه در کلانشهر تهران 5 هزار و 500 تن زباله جمع آوری می‌شود،‌ اعتصاب سه روزه‌ی مثلا 70 درصد از سیستم جمع آوری، نتیجه اش می‌شود باقی ماندن یازده هزار تن زباله در سطح شهر،‌ یعنی سطل‌ها در یک روز سر ریز شده و بعد از حداکثر سه روز، انگار که چیزی حدود 4 هزار کامیون با ظرفیت سه تن، زباله در معابر رها کنند؛ رفت و آمد، تعفن و بهداشت، و... طی سه روز فاتحه‌ی پایتخت خوانده می‌شود؛ حالا در یک خیزش سراسری، تمام ایران را تخیل کنید: حدود 60 هزار تن زباله در ایران جمع آوری می‌شود، و یک اعتصاب سراسری سه روزه، یعنی حدود 90 هزار تن زباله در سطح معابر ایران و قفل شدن کشور. تنها شغل که جمع آوری زباله نیست، سیستم حمل نقل بین شهری اتوبوس را با آمار های بالا جمع کنید، 500 هزار سفر روزانه اقشار مختلف طی سه روز می‌شود چیزی حدود یک نیم میلیون سفر که بدنه‌ی جریان حمل و نقل ارزان است، پیامد‌های فوری: ترمینال‌ها قفل می‌شوند، شهرهای کوچک از مرکز جدا می‌مانند ، نیروی کار به محل کار نمی‌رسد ، فشار مستقیم روی: قطار (که ظرفیت ندارد)، سواری‌های شخصی و غیررسمی.
پس اعتصاب سراسری چیز کمی نیست، حالا باز از میان ده‌ها شغل یک نمونه دیگر را هم + مصادیق قبل کنید، مانند سیستم حمل و نقل کامیون‌های بین شهری؛ کامیون یعنی روزانه چیزی حدود 200 میلیون تن مواد غذایی یا 120 میلیون لیتر بنزین جایگاه‌های سوخت کشور و... که اعتصاب سراسری نیمی از آنها می‌تواند انبار فروشگاه‌های کوچک و بز

۱۱:۵۶

کند، عدد را ببینید: اعتصاب ۵۰ درصدی کامیون‌داران به مدت سه روز، معادل اختلال در سوخت‌رسانی حدود ۲۰ میلیون خودرو، کمبود کالا در ۳۰ تا ۴۰ هزار فروشگاه، و اختلال در ۵ تا ۱۰ هزار دامداری است .دولت ایران حدود ۲.۴ میلیون کارمند دارد. اگر تنها ۳۰ درصد آن‌ها از چرخه‌ی کار خارج شوند، حدود ۷۰۰ هزار نفر از خدمات بدنه حاکمیت حذف می‌شوند؛ رقمی که به‌طور ملموس آموزش، درمان و خدمات اداری روزمره را دچار اختلال گسترده می‌کند و در یک اعتصاب سراسری می‌تواند یک حاکمیت را به زانو در بیاورد.
بس است دیگر...حالا واقعیت تلخ این است که این پیشنهاد برای سرنگونی متاع دست نخورده ای نیست، حرف جدید عمل شده ای هم نیست، بارها و بارها به سمت این نسخه فلج کننده دست دراز شده اما با یک تبصره : فراخوان اعتصاب سراسری داده شده است ولی کسی عمل نکرده که اگر شده بود، دیگرکار تمام بود. پاسخ من برای کلافگی دوستانی که حرص می‌خورند که: «چرا شما گورتان را گم نمی‌کنید؟ ای حداقلی‌هایی که یک اکثریت را به سلطه گرفتید» این است که:
من اصلا ذوق اکثریت بودن یا حداقلی بودن را ندارم،‌ هرجا حق است، چه تنها باشد آدم چه با همه، اما درد این تصور است که شما مخالفانِ قائل به براندازی، فکر می‌کنید که اکثریت هستید، ‌فعلا که همین است، نیاز هم به بررسی داده‌های فروان و محرمانه نیست،‌ ده‌ها فراخوان اعتصاب داده شده است که اگر بخشی از آن عمل می‌شد کار هر حکومتی تمام بود.حدود 5 فراخوان توسط رضای پهلوی از سال 96 و حدود 30 فراخوان از گروه‌های مخالف جمهوری اسلامی.این دو عکس میتونه بک گرامدش رنگش عوض بشه
من به میل شما که حاکمیت را دوست ندارید یا می‌خواهید سر به تنش نباشد احترام می‌گذارم اما شما هم به واقعیت احترام بگذارید،‌ حداقل به عقل و منطق، اقلیتی متمایل به براندازی در کشور وجود دارند، چرا اکثریتش می‌کنید که مدام خود خوری کنید که «چرا مای اکثریت باید بسوزیم برای یک جمعیت حداقلی؟!»
علت میل به خشونت و حضور نیمه شبی اعتراضات برای جبران عدم کثرت جمعیت است، چرا که سنگ و آتش قرار است جای خالی نفرات بسیاری که نیست را پر کند، و الا در صورت یک خواست کثیر جمعی نه به تبر و قمه نیاز است و نه به شیشه ی آتش گرفته ی الکل ، حتی اگر خواننده‌ی این متن مخالف خشونت باشد و بگوید «این اغتشاشات کار خودشان است»، جبران جمعیت اعتصاب نکرده‌ی آرام نیست،‌کدام جمعیت؟ همان جمعیتی که نیست و جای خالی‌اش را ‌تروریست‌ها – البته به قول حاکمیت- یا به قول شمای اینترنشالیزه شده، خود زنی حاکمیت و امنیتی‌ها پر می‌کند. نه؟
پس لزوما ساقط کردن حاکمیت خون نمی‌خواهد، اگر واقعا جمعیت حداکثری ای باشد. حرف من در باب «چرا جمهوری اسلامی توسط مردمش سقوط نمی‌کند» تمام شد. باید برای این تصور غیر واقع از خود و دیگری چاره کرد. دیگری کیست؟ حدود 20 میلیون جمعیت بیرون آمده‌ی 22 دی که مردم قائل به بر اندازی هیچ تصوری از بودنشان ندارند .و در آخر سلام و عذر خواهی بسیار از سردبیر و مجری های «صدای آمریکا» و «اینترنشنال»:ببخشید که شما کمید...
ارادتمند،‌ یاعلیundefinedپایانundefined@mohammadhoseintiravar

۱۱:۵۶

thumbnail
کاسبی با خشونتاین ساز بلاهت است
به بهانه‌ی فیلم سینمایی «زنده شور»
undefinedمحمد حسین تیرآور
قبل از شروع متن،‌ برای آنها که فیلم را ندیده‌اند:در صحنه‌ای از فیلم،‌ به درخواست یک اعدامی در آخرین لحظات سازش را می‌آورند که در چند ثانیه قبل از اجرای حکم در حالی که طناب دور گردنش است،‌ ساز بزند.
ساز زدن پای چوبه‌ی دار، نوای بلاهت دوستانی‌ست که به یک پسرِ فیلم‌ساز اجازه داده‌اند با نمایش عریان صحنه‌هایی کمتر دیده‌شده برای عموم،‌ تصور غلطِ جذابیت‌دانی بدهند و او هم عواطف مردمش را گروگان بگیرد تا در دوئلِ احساسات و حکم قضایی،‌ یک فیلمِ ضدِ‌قصاص ساخته شود؛ و جایی دیگر، مصلحت امنیتی حاکمیت، زمین معامله‌ی حاکمان شرع شود و دستگاه قضایی با جان انسان‌ها معامله‌ی امنیتی کند که:«سه تا بخشش یکی اعدام، تا شهر شلوغ نشود»،‌ تا به همین سادگی دستگاه قضایی یک کشور در اوج بمباران رسانه‌ای به ابتذال کشیده شود،‌ دستگاهی که از چهار اعدامی یک حکم را اجرا می‌کند،‌ آن هم به اشتباه، یک بی‌گناه را.
البته که ببخشید، یادم نبود توقع برخی از «ضدِ‌قصاص» بودن یک فیلم این است که کارگردان ابتدا یا اواسط یا شاید انتهای فیلم ‌با فونت B Titr تایپ کرده باشد:«قصاص به‌عنوان یک حکم الهی بد است»._ برای رفع سوء‌تفاهم،‌ اگر اسمش را سادگی نگذاریم:فیلم ضدِ‌قصاص یعنی لحظه‌ی نمایش انجام حکم،‌ مثلاً در فیلم بدِ «لانتوری» و ریختن اسید به‌عنوان قصاص در چشم یک اسیدپاش، خواهش و تمنای مجرم و نمایش ترحم‌برانگیز کارگردان از آن، مخاطب را مخالف انجام حکم می‌کند و نه همراه آن، چرا؟ چون احساس است که غلیان می‌کند در آن موقعیت، چون اجرای حکم در آن لحظه تجلی عریان خشونت و متهم سرتاپا ترحم است و عجز و مظلومیت،‌ و این را توی کارگردان اراده کرده‌ای، و الا می‌توان جوری ساخت که از مجرم متنفر بود،‌ بستگی به آن دارد دوربین،‌ موسیقی و تدوین بخواهد پشت چه کسی بایستد.بگذریم…در دورانی که جهان میل آن کرده که با زایش توهمی اعداد در رسانه، نام ایران را کنار واژه‌ی «اعدام» قرار دهد و پرتکرار بگوید: «جمهوری اعدامی»، دو ساعت فیلم با حوصله جزئیات تلخ از اعدام در ایران را نشان می‌دهد.اعدام چیست؟ یکی از چند واژه‌ی بهانه‌جویانه‌ی رئیس‌جمهوری فعلی آمریکا برای حمله به کشور ایران؛ما الان در چه زمانی فیلم را در پرده تماشا کردیم؟در روزهایی که قبل،‌ حین و بعد از فیلم، سر بسیاری پایین است تا با گوشه‌ی چشم نگاهی کنند به صفحه‌ی گوشی تا ببینند آیا آمریکا به ایران حمله کرده است یا خیر؟‌ چرایی بلاهت را حس کردید؟فیلم چیست؟کلکسیونی از بزهکاری برای قاب چرکِ دیگر در سینمای مجرم‌پسند ایران از یک کارگردان جوان.برای فیلم «علف‌زار» از همین کارگردان نوشته بودم:«این فیلم دیده می‌شود،‌ همان‌طور که صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها، همان‌طور که یک دعوای ناموسی در گوشه‌ی خیابان.همیشه خشونت،‌ تنش و درگیری جذاب است،‌ حتی در اصول خبرنویسی، به دلایل مختلف،‌ یک‌اش آنکه هرروزه نیست،دیگر آنکه جدال است و پایانش مشخص نیست و کنجکاوکننده و…،‌حدس درستِ تهیه‌کننده و کارگردان برای رعایت اصول مارکتینگ».من اصرار دارم به شمای مخاطب بگویم:‌یک شب تا صبح چای خوردن با یک وکیل باتجربه، به سادگی، چند ده سوژه فیلم این‌چنین به شما می‌دهد؛ انتخاب این سوژه‌ها سهل است،‌ جذب و میخکوب شدن شمای مخاطب،‌ جزء ذاتی این داستان‌هاست، حتی اگر پرداختی پخته در کارگردانی هم نداشته باشد،‌ با اینکه «زنده‌شور» کارگردانی ناپخته‌ای ندارد،‌ اما بیان ساده همین داستان‌ها از زبان یک فرد جلوی دوربین ساده بدون موسیقی و تدوین و آرشیو، می‌تواند ۹۰ دقیقه یک مخاطب را پای گوشی‌اش نگه دارد،‌ نتیجه‌ی کلام:پرداخت به موضوعاتی این‌چنین،‌ آسانسور سهل است برای خلق جذابیت؛‌ یک تجارت هنری از قتل،‌ دزدی، تجاوز، با کاوری به‌نام سینما و مرکبِ پرزرق‌وبرقی به‌نام جشنواره و با شیرینی‌ای به‌نام شهرت و پُزِ به‌نظر بی‌جایی به‌نام: «دغدغه اجتماعی»؛‌ شرط ماندگاری صداقت است جناب کارگردان، امیدوارم که ایشان در مصاحبه‌هایشان دغدغه‌ی‌ خود، یعنی فیلمِ تجاری را بیان کند و اگر خواستند کمی‌ شان رسالت صنفی به آن بدهند، در مصاحبه‌ها بگوید:«سینما در قدم نخست صنعتِ سرگرمی‌ست و باید مسئله ما ابتدا سرگرمی باشد»همین یک جمله را می‌توان بسیار پر و بال داد جناب کارگردان، ما که دوست،‌ البته به شرط صداقت، و الا آن یقه‌ای که باید گرفته شود،‌ مدیر است و الا پول درآوردن که بد نیست…

ارادتمند،‌ یاعلیundefinedپایانundefined@mohammadhoseintiravar

۹:۰۵