983_76469504282500.pdf
۵۷۱.۸۶ کیلوبایت
۳ آبان ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۳:۵۵
۷:۰۸
آقا یا خانمی گفته و پرسیدهاند: تابستان که گذشت و وارد پاییز شدیم، اندکاندک، از نشاطم کاسته شد و اکنون دلم گرفته و احساس افسردگی و دلمردگی میکنم. آنچه بیشتر آزارم میدهد، اندوهی است که در دلم لانه کرده و شادمانیام را ربوده است. تحمل این اندوه بیدلیل، برایم دشوار است. چه کنم؟
تحلیل مسئله: چون در فصل پاییز، روزها کوتاه میشود و آسمان گاهی ابری میگردد، نور کمتری به زمین میتابد. هوا نیز سرد میشود. از اینرو، انرژی کمتری به زمین و آدمی میرسد و همین، باعث افسردگی خفیفی میشود. همگان این افسردگی ملایم را احساس میکنند، اما کسانی که زمینهٔ پذیرش اندوه و افسردگی را دارند، آنرا بیشتر لمس میکنند و گاهی آسمان دلشان ابری میشود و قطرههای اشک، در چشمانشان مینشیند.
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق/از بهر گشاییدن ابواب رسیده!
پردهها را کنار بزنید. در سایه و تاریکی نمانید. تا میتوانید از نور و انرژی خورشید استفاده کنید. ۲. ورزش کنید. ورزش، در زدودن این حالت نامطبوع و ایجاد نشاط، بسیار مؤثر است. هر نوع و هر مقدار از ورزش، مفید است، اما ورزش عرقریزان، تأثیری معجزگون دارد. ۳. فعالیت کنید. بیکار نمانید. راکد نشوید. از خود کار بکشید. خود را به جنبش و جوشش وادارید. بیکاری و رکود، خمودگی میآورد و کوشش و خروش، شادابی میزاید و امید میافزاید. ۴. نوشیدنیهای گرم بنوشید. به تکرار، نوشیدنیهای گرم، بلکه نزدیک به داغ، بنوشید. انواع چای، دمنوشها، قهوه و هر نوشیدنیای را که دلپسندتان است، دمبهدم، بنوشید. ۵. تنها نمانید. بخش عمدهای از تنهاییتان را با کسانی که دوستشان دارید پر کنید؛ با افراد مثبتاندیش و امیدمند. ۶. اخبار نشنوید و نبینید. بنیان نخستین رسانههای خبری را بر «سیاهنمایی» نهادهاند. این رسانهها، در نشر اخبار و مطالب نگرانکننده و دلهرهآور، حریصاند و به پخش خبرها و مسائل آرامشبخش و امیددهنده، بیرغبتاند. تا جای ممکن، از تیررس اخبار بگریزید. اگر ناچارید یا دوست دارید که از اخبار باخبر باشید، هر شبانهروز فقط یکبار کافی است. ۷. فیلمهای اندوهناک نبینید. بسیاری از فیلمها و سریالها اندوهافکن و ناامیدکنندهاند. تأثیر فیلم، تدریجی و «سِرُمگونه» است. سِرم مسموم، جسم آدمی را مسموم میکند و فیلمهای یأسآلود، جان آدمی را. البته خودتان فیلمهای مثبت و امیدبخش را انتخاب کنید و ببینید. ۸. کتابهای مثبت بخوانید. کتابها مانند فیلمها و اخبارند. با اینها مانند آنها رفتار کنید. ۹. انستان را با خدا صمیمیتر کنید. به دامان پرمهر خداوند بیشتر پناه برید. یادمان باشد که: «الا بذکرالله تطمئن القلوب؛ دلها با یاد خدا، اطمینان و آرامش مییابند.» این راهکارهای نُهگانه را بهمدت دو هفته انجام دهید. انشاءالله حالتان خوب میشود. پس از آن، اگر باز آثاری از این افسردگی پاییزی در جانتان باقی بود، بگویید تا راهکارهای دیگری ارائه دهیم. خداوند مهربان، مددکارتان باشد.
{ادامهٔ مطلب را در پست بعدی بخوانید. انشاءالله}
۱۰ آبان ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۲۲
پس از آنکه پاسخ آن خوانندهٔ عزیزمان را درباره افسردگی پاییزی دادیم، اکنون گفته و پرسیدهاند: به راهکارهایتان عمل میکنم و -خدا را شکر- حالم خیلی بهتر شده است. یکی از راهها، نخواندن مطالب منفی و ناامیدکننده است. اینرا کاملاً عمل کردم و در بهبود حالم مؤثر بود. راه دیگر این است که مطالب امیدبخش بخوانم. نمیدانم چه بخوانم. لطفاً یک کتاب مثبت و امیدبخش و راهگشا معرفی کنید.
مرحبا به شما که راهکارها را عمل کردید. و الاهی شکر که حالتان بهتر است. با پشتکار، راه را ادامه دهید تا این افسردگی را از جانتان بیرون برانید و کاملاً شاداب شوید.
کتاب «آیین زندگی»، نوشتهٔ «دیل کارنگی» را بخوانید. این کتاب، جانمایهٔ ارجمندی است برای زدودن اندیشههای منفی و ایجاد افکار مثبت. نیز راهکارهایش برای برونرفت از تنگناها، بسیار مؤثر است. این کتاب را مترجمان پرشماری ترجمه و ناشران متعددی منتشر کردهاند. از مترجم و ناشری نام نمیبریم. برخی از ترجمهها بهتر است. برخی از مترجمان و ناشران، آنرا کوتاه و خلاصه کردهاند. شما متن کامل را بخوانید. از اینترنت نیز قابل دانلود است. فایل صوتی آن نیز در اینترنت، موجود و قابل دانلود است.
یادمان باشد که نویسندهٔ این کتاب، غیرمسلمان و غیرایرانی است.
به همهٔ راهکارها عمل کردم. الآن حالم خوب شده است و آن حالت رنجبار، دیگر وجود ندارد. آیا لازم است که بازهم راهکارها را ادامه دهم؟
به شما آفرین میگوییم که چنین پشتکار دارید و برای تحصیل سلامت و سعادت خود کوشایید. راهکارهایمان هیچکدام مانند دارو نبود که با بهبودی حالتان رهایشان کنید. نیز هیچیک تاریخ مصرف نداشت که با شادابشدنتان، تاریخ مصرفش تمام شود؛ همهٔ آن راهکارها همیشه مفیدند. نیز برای بهترشدن حال و رشد روانی و جسمانی، کارسازند. دریافت بیشتر نور و انرژی خورشیدی، ورزش، فعالیت جسمانی، نوشیدن نوشیدنیهای شادابیبخش، معاشرت با مثبتاندیشان، نشنیدن خبرهای سیاه، ندیدن فیلمهای اندوهبار، خواندن کتابهای امیدبخش، تقویت معنویتهای روحی و تقویت ارتباط با خداوند (که همگی از راهکارهایمان بودند)، همیشه مفید و مطلوباند. بنابراین راه را ادامه دهید و راهکارها را همچنان عمل کنید، اما از این پس، نه فقط برای درمان، بلکه برای فربهکردن جان.خداوند سبحان یاورتان باد.
افسردگی، شدت و ضعف دارد. افسردگی این خوانندهٔ عزیزمان، که - بحمدالله - بهراحتی زدوده شد، افسردگی عمیقی نبود؛ بلکه اصلاً افسردگی به معنای بیماری عصبی و روانی نبود؛ یک پژمردگی موقت و تغییر حالت فصلی بود. شایسته و بلکه بایسته است بدانیم که درمان برخی افسردگیها ممکن است نیازمند راهکارهای بیشتر و زمان بلندتر باشد. حتی گاهی به دارودرمانی نیاز است، که باید به مدد پزشک متخصص اعصاب و روان انجام گیرد.
۱۰ آبان ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۲۳
قرارمان با شمایان؛ خوانندگان خوبمان؛ این است که از اخلاق بنویسیم و گوشههایی از «زیباییهای اخلاق» را بنمایانیم و نیز پارهای از «اخلاقمداران» را نشان دهیم، تا جانهایمان فربه شود و مبادا از نبود کرامتهای اخلاقی، ناامید شویم و مبادا بپنداریم که عصر انسانیتِ کریمانه، گذشته است. اینک با هم شویم و سر قرارمان رویم.
آقای «موعظتی» گفته و پرسیده است: از کودکی، همراه خانوادهام و از نوجوانی و به بعد، به اختیار خودم، به محافل موعظه میرفتم. موعظهٔ واعظان وارسته، بر جانم مینشست. موعظه، خوراک جانم بود. زندگی منهای اخلاق را نمیتوانستم تصور کنم. اما اکنون به فقر اخلاقی مبتلا شدهام. سبزهسرای روحم به شورهزاری کویرستانی مبدل شده است. دیگر آن مرحوم «سیدحسن مدرس اصفهانی» را که در مسجد محمدی اصفهان موعظه میکرد و آن مرحوم «شیخ محمدتقی فلسفی» را که در مسجد سیّد اصفهان سخن میراند، نمییابم. نیز از درسهای اخلاق ناب مرحوم آیتالله مشکینی و مرحوم آیتالله حاجشیخعلیپناه اشتهاردی، خبری نیست. در سخنگاههای خطبههای نمازهای جمعه، به جای توصیه به تقوا و بیان معارف اخلاقی، دشنام و غوغا برمیآید. جانم خسته است. جانم تشنه است. من موعظه میخواهم. چه کنم؟
۱.مرحبایتان میگوییم که تشنگی جانتان را ادراک میکنید. کم نیستند کسانی که جانشان عطشناک است، اما چندان به آن بیاعتنایی میکنند تا که آن عطش، چونان سر لاکپشت، به درون لاک کشیده میشود و اندکواندک میخوابد و سپس میمیرد. پس خوشا حالتان که جانتان بیدار است، اگرچه بیتاب است. ۲. اینجانب نیز اکنون کسی و جایی را سراغ ندارم که شما را به آنسو رهنمون شوم. ۳. ناامید نباشید. بجویید، مییابید. انشاالله. اگر یافتید، من را نیز رهنما شوید، که سخت محتاجم.
مرحوم استاد «حسنعلی راشد»، از اخلاقیترین و دانشمندترین واعظان چنددههٔ پیش بود. در روزگار نوجوانی و جوانیام سخنرانیهای هفتگی ایشان را از رادیو ایران میشنیدم. سخنانش پارههای طربناک جانش بود که از زبان توانایش برمیآمد و بر قلبهای مستعد مینشست. موعظههایش دانههای لطیف بارانی بود که از آسمان بلند اندیشهاش بر سرزمینهای تشنهٔ دلها میبارید و آنها را مخملگون میکرد.خوشبختانه صوتهای آن سخنرانیها موجود است. آنها را از منابع اینترنتی دریافت کنید. بهتازگی، در تلگرام، کانالی ایجاد کردهاند و آن صوتها را منتشر میکنند خداوند مهرورز، جزای خیرشان دهد. آن سخنرانیها، در چندین مجلدِ کتاب نیز منتشر شده است. اما آنچه اکنون مطلوب جان خسته و عطشناک شما است، شنیدن صوتها است. سپس کتابها را بخوانید. نام کانالهای صوتی و کتابهای چاپی ایشان، این است: «سخنرانیهای حسنعلی راشد». الاهی کامیاب باشید. پیگیر باشید تا باز دراینبارهها گفتوگو کنیم. به امید خدا.
۱۸ آبان ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۱۸:۴۰
973_76895918121120.pdf
۱.۶۹ مگابایت
پیش از آنکه سند ازدواج را امضا کنیم، تصویر آن را در ذهنمان ساختهایم؛ تصویری از یک خانه گرم، یک همراه همدل و یک پناهگاه امن برای همه خستگیها؛ همان «لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا» که در گوش جانمان نشسته است.
متن کامل مصاحبه
۲۱ آبان ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#علیاکبر_مظاهری
۵:۲۲
در آغاز هر زندگی مشترک، لحظههای نخست، نقشی بنیادین در شکلگیری صمیمیت، مرزهای عاطفی و آرامش زوجین ایفا میکند. این دوره زمانی، کوتاه اما تعیینکننده است؛ زمانی که دو انسان تلاش میکنند زیر سقفی مشترک، هویت تازهٔ رابطهشان را بسازند. هر مداخلهٔ خواسته یا ناخواسته، حتی اگر با نیتی مهربانانه باشد، میتواند این تعادل حسّاس را برهم بزند و مسیر سالهای آینده را تحت تأثیر قرار دهد.
در همان روزهای نخستِ یک ازدواج جوانانه، دختر و پسری که تازه کنار هم آرام گرفته بودند؛ شبیه دو دل تپنده که بعد از سالها انتظار، بالاخره به جهان دونفرهشان رسیدهاند. خانه هنوز عطر گلهای شب عروسی را در خود داشت؛ رایحهای که هر صبح و هر شب یادآورِ آغاز بود، نه ادامه.هیجانها خام و گرم در رگهایشان جریان داشت؛ لمسها بوی تازگی میداد و نفسها بیمحابا در هم میپیچید. هر گوشهٔ خانه انگار دعوتی دائمی بود به آغوشی طولانیتر، نگاهی عمیقتر، شوخیهای بیپرواتر و خندههایی که گاهی از شدت نزدیکی، به نجوا تبدیل میشد.خانهٔ کوچکشان نه فقط محل زندگی، که جهان تازهای بود که با هر تماس، هر لبخند و هر لحظه، در حال شکلگیری بود.اما تنها یک هفته از این شروعِ گرم نگذشته بود که مادر۱، با نیتی محترمانه و دلسوزانه، نوزده روز مهمان آنان شد. هیچ رفتار آزاردهندهای در میان نبود؛ اما نفسِ یک حضور طولانی، پردهای نامرئی میان راحتی و شور زوجین کشید.عروس جوان آرامآرام در خود جمع میشد؛ نزدیکیها کوتاهتر میشد، آغوشها محتاطتر، و لبخندهای رها جای خود را به لبخندهای محجوب و حسابشده میداد.در ظاهر همهچیز آرام بود؛ اما در عمق رابطه، گرههایی ریز و بیصدا شکل میگرفتند.سالها بعد، این تجربه همچنان در ذهن آن زن و مرد باقی مانده بود؛ نه از سر بیاحترامی به مادر، که زنی مهربان و بیقصد بود؛ بلکه از اندوه زمانی که ناخواسته از دست رفته بود. حسرت آنان نه متوجه فردی خاص، بلکه متوجه فرصتی بود که باید پایهٔ زندگیشان میشد و نشد؛ لحظههایی که قرار بود صمیمیت را تثبیت کنند، اما نیمهتمام ماندند.
ادامه مطلب
۱۲:۲۴
از زبان مشاور ۱ | علیاکبر مظاهری
خلوتِ ازدسترفته
نویسنده: مریم یوسفی عزت در آغاز هر زندگی مشترک، لحظههای نخست، نقشی بنیادین در شکلگیری صمیمیت، مرزهای عاطفی و آرامش زوجین ایفا میکند. این دوره زمانی، کوتاه اما تعیینکننده است؛ زمانی که دو انسان تلاش میکنند زیر سقفی مشترک، هویت تازهٔ رابطهشان را بسازند. هر مداخلهٔ خواسته یا ناخواسته، حتی اگر با نیتی مهربانانه باشد، میتواند این تعادل حسّاس را برهم بزند و مسیر سالهای آینده را تحت تأثیر قرار دهد.
تجربهای خاموش در همان روزهای نخستِ یک ازدواج جوانانه، دختر و پسری که تازه کنار هم آرام گرفته بودند؛ شبیه دو دل تپنده که بعد از سالها انتظار، بالاخره به جهان دونفرهشان رسیدهاند. خانه هنوز عطر گلهای شب عروسی را در خود داشت؛ رایحهای که هر صبح و هر شب یادآورِ آغاز بود، نه ادامه. هیجانها خام و گرم در رگهایشان جریان داشت؛ لمسها بوی تازگی میداد و نفسها بیمحابا در هم میپیچید. هر گوشهٔ خانه انگار دعوتی دائمی بود به آغوشی طولانیتر، نگاهی عمیقتر، شوخیهای بیپرواتر و خندههایی که گاهی از شدت نزدیکی، به نجوا تبدیل میشد. خانهٔ کوچکشان نه فقط محل زندگی، که جهان تازهای بود که با هر تماس، هر لبخند و هر لحظه، در حال شکلگیری بود. اما تنها یک هفته از این شروعِ گرم نگذشته بود که مادر۱، با نیتی محترمانه و دلسوزانه، نوزده روز مهمان آنان شد. هیچ رفتار آزاردهندهای در میان نبود؛ اما نفسِ یک حضور طولانی، پردهای نامرئی میان راحتی و شور زوجین کشید. عروس جوان آرامآرام در خود جمع میشد؛ نزدیکیها کوتاهتر میشد، آغوشها محتاطتر، و لبخندهای رها جای خود را به لبخندهای محجوب و حسابشده میداد. در ظاهر همهچیز آرام بود؛ اما در عمق رابطه، گرههایی ریز و بیصدا شکل میگرفتند. سالها بعد، این تجربه همچنان در ذهن آن زن و مرد باقی مانده بود؛ نه از سر بیاحترامی به مادر، که زنی مهربان و بیقصد بود؛ بلکه از اندوه زمانی که ناخواسته از دست رفته بود. حسرت آنان نه متوجه فردی خاص، بلکه متوجه فرصتی بود که باید پایهٔ زندگیشان میشد و نشد؛ لحظههایی که قرار بود صمیمیت را تثبیت کنند، اما نیمهتمام ماندند. ادامه مطلب



ازدواج، تنها آغاز یک مسیر مشترک نیست؛ بلکه کیفیت همان روزها و هفتههای نخست است که پایههای رابطه را برای سالهای طولانی تعیین میکند. اگر شروع زندگی در آرامش، احترام و آزادی عاطفی رقم بخورد، زوجین یاد میگیرند چگونه در کنار هم رشد کنند و چگونه پیوندشان را در برابر سختیهای آینده مقاوم نگه دارند. اما اگر آغاز رابطه زیر سایهٔ فشار، مداخله یا ازدسترفتنِ خلوت شکل بگیرد، اثر آن به شکل رنجشهای پنهان و احساسات ناتمام در سالهای بعد باقی میماند.به همین دلیل گفته میشود: شیوهٔ شروع، تنها یک خاطره نیست؛ زیربنای تمام فصلهای بعدی زندگی مشترک است.و درست بر همین اساس است که توصیه میشود والدین و بزرگترها اجازه دهند زوجِ تازهازدواجکرده مدتی در خلوت و آرامشِ خانهٔ خود تنها باشند. این فاصلهٔ سنجیده کمک میکند بهتر یکدیگر را بشناسند، آزادی بیشتری در ابراز محبت داشته باشند و بدون شلوغی اطرافیان، پیوندشان را با آرامش بسازند. احترام به این خلوتِ اولیه، نه فاصلهگرفتن از خانواده، بلکه بالاترین شکل حمایت و محبت نسبت به زوجین جوان است.
۲۶ آبان ۱۴۰۴
۱. با حفظ احترام برای مادران سرزمینم. مادر در این داستان شخصیتی فرضی است.
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
#مریم_یوسفی_عزت
۱۲:۲۵
علی اکبر مظاهری
یکی از دوستان ما که چهل ساله بود، بر اثر عواملی، خوی ترحٌمپذیری داشت، مهرطلبِ افراطی بود، این را که دیگران در بارهاش بگویند: «آخی! فلانی چه مظلوم است!»، خوشتر میداشت که بگویند: «مرحبا به فلانی که سرفراز است!» اینکه او را فقیر بشمارند، برایش خوشایندتر بود که بینیازش بدانند. اینکه با گردنی کج و قامتی نیمخم راه برود را پسندیدهتر میداشت تا قامت کشیده و گردن افراشته. گریستنِ عاجزانه را بر تبسمِ رضامندانه ترجیح میداد.مشاورهها و مطالعهها و راهکارهای دیگرِ مشاورهای تاثیر موقتی بر او داشت و پس از مدتی به حال پیشین بازمیگشت. تا اینکه این روایت را از کتاب «سُنَنِ النَّبِي» علامهٔ طباطبایی(ره)، در وصف سیرت و صورت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله خواند:
معجزهٔ یک روایت
خواند که پیامبر: «إِذَا مَشَى مَشَى مَشْيًا يُعْرَفُ أَنَّهُ لَيْسَ بِعَاجِزٍ وَلَا كَسْلَانَ»۱ هرگاه پیامبر راه میرفت، چنان راه میرفت که از مشاهدهٔ ایشان دانسته میشد که نه ناتوان است و نه کسل است؛ بلکه توانا است و کسالتی ندارد.خواندن این روایت، چنان تحولی عظیم در وجود او ایجاد کرد که همهٔ آن احوال بیمارانه و عاجزانه را بیرون پاشید؛ گردنش را افراشت، قامت راست کرد، از ترحمْطلبی، مهرطلبی، و رفتار عاجزانه، متنفر شد. دیگر ترحمِ دیگران را نپذیرفت، ابراز تندرستی و شادابی کرد، دیگر از فقیرانگی سخن نگفت، عزتجو شد، لباس و ظاهرش را آراست، یک مردِ پیغمبرپسند شد.
(۱)بحـار الانوار، ج ۱۶،ص ۲۳۶
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۸:۰۵
.
۲۰:۴۰
گاهی حادثهای کوچک، پردهای بزرگ از حقیقت را کنار میزند.روزی که پشت فرمان، خسته و دلشکسته، آهسته در خیابان حرکت میکردم، چند راننده با عصبانیت از کنارم گذشتند؛ آنچنان که گویی من مقصر تمام کندیهای جهانم. آن لحظه هنوز نمیدانستند در دلم چه میگذرد، نمیدانستند اشکی پشت چشمهایم گیر کرده، نمیدانستند از چه میرنجم. تنها چیزی که دیدند «کندرفتن» من بود و تنها چیزی که نثارم کردند قضاوتی تیز و قهری عجولانه.چند روز بعد، قابلمهای آش کنارم بود، و باز مجبور شدم آرام برانم. باز همان نگاهها، همان سبقتهای پرخشم، همان داوریهای بیصدا…و اینبار به خودم نگاه کردم:«چندبار من نیز چنین بودهام؟ چندبار حکم رانندهای را بریدهام که از درد، آهستهتر حرکت میکرد؟»این پرسش تلخ، مرا به اندیشهای عمیق برد؛ اندیشهای دربارهٔ گناهانی که در ظاهر کوچکاند اما در جانِ یک جامعه اثر میگذارند.پشت فرمان، هیچکس تاریخچهٔ رنج دیگری را نمیبیند. نه میداند بیماری دارد، نه میداند در دلش چه طوفانی میوزد، نه میداند کودکی خواب پشت صندلی است یا دیگی آش در آغوش صندلی جلو.با این همه، ما بهسادگی میتازیم، میرانیم، قضاوت میکنیم، و گاهی دهانی که باید محل ذکر و کرامت باشد، به کلمات تلخ میگشاییم.این گناه، گناهی است آرام، خاموش و پنهان؛نه دیده میشود، نه ثبت میشود، نه کسی به آن اعتراف میکند؛ اما روح انسان را میخورد.
رانندگی امروز ما، شبیه مسابقهای بیپایان شده است. هرکس میخواهد جلوتر باشد؛ زودتر برسد؛ حق دیگران را با شتابی از آنِ خود کند. اگر لازم باشد مسیر دیگری را میبندیم؛ حق تقدم را نادیده میگیریم؛ و برای چندثانیه زودتر، آبرو و آرامش دیگری را قربانی میکنیم.چه بسیار دعواهایی که فقط با یک بیحوصلگی آغاز میشود.چه بسیار ناسزاهایی که فقط به سبب یک توقف کوتاه از دهان بیرون میریزد.و کسی نمیپرسد:«آیا این شتاب، بهایش خوردنِ حق دیگران نیست؟»
گاهی مسئله فقط رانندگی نیست؛حتی پارککردن سادهٔ یک خودرو هم میتواند آینهٔ اخلاق ما باشد.یکی ماشینش را طوری رها میکند که دو نفر دیگر نتوانند پارک کنند.یکی راه عابر پیاده را میبندد تا خودش چند قدم کمتر راه برود.یکی جای معلولی را اشغال میکند چون «فقط پنج دقیقه کار دارد».اینها گناهان پنهانیاند که کسی دربارهشان خطبه نمیخواند.
در دنیا:جامعه را پرتنش میکند.شخصیت آدمی را خشن و بیملاحظه بار میآورد.روابط اجتماعی را میفرساید.اخلاق عمومی را پایین میآورد.
در روان:آدم را بیقرار میکند.آستانه تحمل را پایین میآورد.آرامش را از دل میگیرد و اضطراب را جایگزین آن میکند.
در آخرت (از نگاه معنوی):حقالناس گردن آدم میگذارد.زبان را آلوده میکند.دل را تاریک میسازد.مسیر تربیت نفس را میبندد.
و این همان جایی است که باید صادقانه بگویم:گاهی ما از گناهانی میترسیم که هرگز مرتکب نمیشویم، اما از گناهانی که هرروز در خیابانها انجام میدهیم، خیالمان آسوده است. ما تصور میکنیم رانندگی تنها مهارتی اجتماعی است؛ حال آنکه یکی از شاخصترین میدانهای تربیت نفس، همین پشت فرمان است.شاید اگر یاد بگیریم کمی صبورتر باشیم،کمتر قضاوت کنیم، حقوق کوچکِ دیگران را پاس بداریم، و بدانیم که هر راننده داستانی دارد که ما نمیدانیم…جامعهای خواهیم داشت که در آن اخلاق فقط شعار نیست، بلکه در عمل، حضور دارد.بیایید از همین امروز، همین جاده، همین فرمان، و همین ترافیک، آغاز کنیم.
زیرا گاهی بزرگترین اصلاحات،از کوچکترین رفتارها شروع میشود.
۱۵ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۹:۱۵
(ایبسا دو فنجان چای خوشدلانه، گواراتر از یک ضیافت شاهانه!)
هوا سرد بود و باران هم بعد از مدتها خودی نشان داده بود. لطافتی داشت هوای آن شب. سرما و بوی مطبوع برگهای خیس با هم وارد مشامم میشد و حال خوبی به من میداد. منتظرش بودم تا بیاید. اولین تجربه با همبودن در هوای سرد بارانی، خیلی برایم شیرین بود.همیشه فصل سرد را بیشتر دوست داشتهام. انگار سرما با ملزوماتش زندگی را برایم پویاتر میکند. همه داستانهای خاطرهانگیزی هم که خواندهام یا دیدهام، در هوای برفی و بارانی و مهآلود زمستان بوده است.گوشیام زنگ خورد. خودش بود. باید میرفتم تا با او برویم. کجا، مهم نبود، مهم بودن من و او در کنار هم در آن شب دلپذیر بود. من و اویی که دیگر ما بودیم. همین که سوار ماشین شدم، گرمای مطبوعی سراسر وجودم را گرفت. هوای سرد، گرمایش هم میچسبد. حرکت کردیم و گفتیم و شنیدیم و نفهمیدیم به کجا میرویم. خوش بودیم که با هم میرویم. کنار خیابان خلوتی چراغ سفیدرنگی از دور سوسو میزد. بدمان نمیآمد به کافهای برویم و نوشیدنی گرمی بنوشیم. مقابل چراغ سفیدرنگ، پیرمردی را دیدیم که صندوق عقب اتومبیلش را به زیبایی آراسته بود. با سماوری و قوریای و استکانهای کمر باریک. انگار پیرمرد مهیا شده بود تا با چایی داغ و حاجبادامی از ما پذیرایی کند. سردش بود و منتظر مشتری دو نفره نشسته بود. کمی جلوتر ایستادیم. مه رقیقی فضا را پوشانده بود. از دوردست صدای سهتاری به گوش میرسید جانبخش و آرام. شاید کسی در تنهایی خود در یکی از آپارتمانهای آن طرف خیابان نوازندگی میکرد. پیش خود گفتم موسیقی زنده هم دارد!پیاده شدیم و به سمتش رفتیم. ما را که دید به پهنای صورت خندید. بفرما! خوش آمدید! چه بهموقع؟ حوصلهام سر رفته بود باباجان!منتظر سفارش نماند. دو چایی برایمان ریخت. بوی هل میداد. پولکی و حاجبادامی هم از قبل در قندانهای قدیمیاش آماده داشت. چه خوب بود! این که میگویند عشق، مقدس است، راست است واقعا! انگار همه دست به دست هم داده بودند تا این عشق مقدس را برای ما جشن بگیرند. یکی ساز میزد. یکی چایی و حاجبادامی تعارف میکرد و طبیعت هم که سنگ تمام گذاشته بود. جامع اضدادی بود آن شب؛ سرمای هوا و گرمای عشق با هم، همآوا شده بودند. بیجهت نبود که فرمود:در بهار عشق، دِی آمد عجب شد فصل سردروی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد!
۱۶ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۳:۵۷
بانو ایندیرا گاندی از پدرش، جواهر لعل نهرو، پرسید: در جنگ چه اتفاقی میافتد؟
پدرش پاسخ داد: آموزش و اقتصاد فرو میریزد.
گفت:
بعد از فروپاشی آموزش و اقتصاد چه رخ میدهد؟پدرش پاسخ داد: اخلاق فرو میپاشد.ایندیرا دوباره پرسید:و اگر اخلاق هم فرو بپاشد چه میشود؟پدرش با نهایت حکمت گفت:چگونه انسان میتواند در کشوری زندگی کند که اخلاق در آن نابود شده است؟انسان میتواند در هر جامعهای با کمبودهایی چون غذا، اقتصاد، یا امکانات رفاهی کنار بیاید، اما نبودِ اخلاق را تاب نمیآورد! زیرا در آنهنگام، فرومایگان و پستطینتان مسلط میشوند، آداب و قوانین و خیر از میان میرود، همهچیز به جنگل میماند، و در نتیجه، زندگیِ شرافتمندانه تقریباً ناممکن میگردد.۱
اینکه نزد مردمان، معروف شده که «زن، رازدار نیست و نمیتواند اسرار خود و همسر و خانواده را محفوظ بدارد»، عمومیت ندارد. آفرینش زن اینگونه نیست که توان رازداری را نداشته باشد. زنان بافضیلت، مانند مردان بافضیلت، «اسرار مگو» را نمیگویند و رازهای محرمانه را محترم میشمارند و زنان بیفضیلت، مانند مردان بیفضیلت، رازهای پنهان را آشکار میکنند و اسرار محرمانه را حرمت نمینهند.خداوند که آفرینندۀ زن و مرد است، فرموده است:«هُنَّ لِباسٌ لَكُم وَ أَنتُم لِباسٌ لَهُنَّ»؛۲آن زنان، لباس شما مرداناند و شما مردان، لباس زناناید.یکی از معاني لباس، در این آیه، رازپوشی و نگهداری اسرار است.آری؛ طبیعت زنان چنین است که از مردان، پرسخنترند و طاقت رازنگهداری ايشان کمتر است، امّا فطرت ایشان چنین نیست که افشاگر اسرار باشند؛ بر طبیعت نیز با مراقبت و تمرین، میتوان غلبه کرد.بر ریحانگان لازم است که رازهای زندگیشان را فاش نکنند و بهویژه، اسرار همسرشان را نزد هیچکس برملا ننمايند؛ حتی نزد نزدیکترین کسان و حتی نزد مادر خود.اسراری که باید نزد ریحانه محفوظ بمانند، بسیارند؛ امّا دو گونۀ دانهدرشت آنها، یکی عیبهای پنهان همسر است و دیگری رازهای درون خانواده. افشای عیبهای پنهان همسر، سبب کسر شأن او و شکستن اقتدار او و ریختن آبروی اوست؛ و افشای اسرار درونی خانواده، موجب دخالتهای دیگران و ربوده شدن اختیار زندگی از دست همسران است، که هردو زیانبار است.نگاهبانی از حرمت و حریم زندگی و همسر، از وظایف حتمی ریحانه است. البته مرد نیز در این باره وظایفی مانند زن دارد، امّا سخن اکنونی ما با ریحانگان است.
اوسّاحيدر، بنّايي است ماهر. همسرش زهرا خانم، زني است فهيم. درآمد اوسّا، كفاف هزينههای زندگیشان را میكرد؛ امّا از قضای روزگار، بازار كار اوسّاحيدر كساد شد. او ديگر نمیتوانست هزينههای زندگی را تأمين كند. گاهي چند روز میگذشت و از مطبخشان دودی برنمیخاست. خوراكشان نان بود و آب.منزل ايشان نزديك خانهٔ والدين زهرا خانم بود. مادرخانم برای دخترش دلسوزی میكرد؛ غذایی میپخت و دختر و دامادش را به سفرهاش دعوت میكرد. امّا هر وقت برای بردن دختر و دامادش به منزلشان میآمد، میديد قابلمهٔ غذاپزیشان روی اجاق است؛ میجوشد و بوی خوش از آن برمیآيد.زهرا خانم به مادرش میگفت: «غذای ما حاضر است. شما بفرماييد بر سفرهٔ ما.» مادر بازمیگشت و زهرا خانم اجاق را خاموش میكرد و با اوسّاحيدر نان و آب میخوردند؛ چون در قابلمه چيزی جز آب و ادويهٔ خوشبو نبود.چند ماه بر اين منوال گذشت تا اينكه كار اوسّا دوباره رونق گرفت. حالا اين زهرا خانم بود كه غذا میپخت و پدر و مادرش را بر سفرهشان دعوت میكرد.
۲۳ آذر ۱۴۰۴
۱. خاطرات ایندیرا گاندی؛ نخستوزیر، سیاستمدار و یکی از برجستهترین رهبرانِ هند.۲. سورهٔ بقره، آیه ۱۸۷.
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۱۶:۰۸
۲۵ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۴۹
حاکمان دانا از جنگ پرهیز میکنند، نه از ترس شکست، بلکه به دلیل نگرانی از ویرانی کشورشان، حتی در صورت پیروزی. آنها میدانند که جنگ، حتی با پیروزی، هزینههای سنگین و جبرانناپذیری بر ملت تحمیل میکند. ویرانهای که جنگ به جا میگذارد، پیروزی را بیارزش میکند. ویرانی و اندوه مردم، حتی در پیروزی، شکست است.
وقتی اسکندر مقدونی به چین رسید، در محل فرماندهی لشکر، با سردارانش مشغول گفتوگو بود که دربان آمد و گفت:فرستادهٔ پادشاه چین بر در است و اجازه ورود میخواهد، او را به درون آوردند.بایستاد و گفت: چیزی که برای گفتن آن آمدهام برنمیتابد که دیگری نیز بشنود. اسکندر حاضران را مرخص کرد و شمشیر آخته برگرفت و گفت: بگو هر چه میخواهی.گفت: من پادشاه چین هستم، نه فرستادهٔ او!اسکندر گفت: چه شد که از جان باک نداشتی و به نزد من آمدی؟گفت: چون میدانم از کشتن من بهرهای نخواهی برد.اسکندر دانست که مردی با خِرد است. پس گفت:باج سه سال چین را میخواهم تا بروم.گفت: بپذیرم. اما مردم من، مرا بکشند که چنین ثروتی به تو دادهام.اسکندر گفت: اگر باج یک ساله بستانم چه شود؟گفت: بهتر باشد و گشایش بیشتر. بپذیرفت و سپاس گزارد و برفت.
بامداد که شد سپاهی گران از چینیان گرداگرد اسکندر را بگرفته بود. چنان که اسکندر و سپاهش از محاصره و نابودی ترسیدند. اسکندر، به پادشاه چین گفت: نیرنگ زدی؟شاه چین گفت: نه!این سپاه را آوردم تا بدانی که اگر با تو بر صلح نهادم، از ناتوانی نبود. هراس ویرانی سرزمینم حتی در صورت پیروزی را داشتم.اسکندر را خوش آمد و گفت: چون تو مردی، هرگز خوار نشود و باج نپردازد.از گرفتن باج درگذشتم و میروم.شاه چین گفت: زیان نخواهی دید.اسکندر از چین بازگشت. شاه چین دو برابر آنچه گفته بود برایش فرستاد.
چین تنها سرزمینی بود که از هجوم اسکندر ویران نشد. زیرا فرمانروای چین تا دیر نشده با آن جهانگشای مغربی وارد مذاکره شد.این کمترین فایده مذاکره است با دشمن.میهن و مردمانش میستایند، آن کس را که با تدبیر نیکو، شرِّ جنگ را از سر میهن بگرداند.
جنگ، چون طوفانی بیرحم، هر آنچه از مهر و آبادانی ساخته شده را در هم میکوبد و جز خاکستر غم و ویرانی بر جای نمیگذارد.
۲۹ آذر ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۶:۴۰
(افسوس...)
دربارهٔ این نوشته و گزارش و تحلیل خانم دوستی، فراوان سخن داریم. اکنون این مطلب را میخوانیم و در پست بعدی، پارهای از دیدگاههایمان را بیان میکنیم.به خواست خدا.
حیف شد!
سال رسیدگی: ۱۴۰۳–۱۴۰۴مرجع: دادگاه خانوادهٔ کرجمدت زندگی مشترک: ۷ سالفرزند: نداردنوع طلاق: طلاق به درخواست زوجه (عسر و حرج روانی)نظر غالب کارشناسان: «طلاق حیف بود»
مهدی و نرگس، با عشق ازدواج کردند. نه سنتیِ صرف، نه هیجانیِ خام. هر دو شاغل، تحصیلکرده و از نظر اقتصادی، مستقل. اختلافاتشان از همان سال اول شروع نشد؛ از سال چهارم، آرام و نامحسوس ظاهر شد.مهدی، کمحرف بود، نه سرد، نه بیمسئولیت؛ فقط «درونگرا».نرگس اما نیاز به حرفزدن داشت.وقتی ناراحت میشد، میخواست بحث کند، حل کند، تمام کند.هربار که نرگس گلایه میکرد، مهدی سکوت میکرد؛ نه برای بیاحترامی، بلکه چون بلد نبود واکنش نشان بدهد.نرگس، سکوت را اینطور ترجمه میکرد:«براش مهم نیست.»مهدی، گلایه را اینطور میشنید:«هیچوقت کافی نیستم.»سالها این ترجمههای اشتباه، روی هم انباشته شد.
{ادامه دارد}
۵ دی ماه ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۱:۰۶
بعضی دردها از فقر نمیآیند، از جنگ نمیآیند، حتی از طلاق هم نمیآیند.از «سرزنش» میآیند؛ از آن لحظهای که انسان، بهجای آغوش، با قضاوت روبهرو میشود.این داستان روایت زنی است که هرگز به حق خود نرسید؛ حقِ فهمیدهشدن.
درِ خانه که باز شد، صدای لولای زنگزدهاش مثل نالهای کوتاه در راهرو پیچید. دختر ایستاد. دستش هنوز روی دستگیره در بود و نگاهش خیره به تاریکی نیمهجانِ سالن. بوی کهنهٔ فرشها، بوی چای مانده، بوی خانهای که سالها حرف ناگفته داشت، یکباره روی سینهاش آوار شد.قدم اول را که برداشت، سیلی فرود آمد. نه فقط بر گونهاش؛ بر تمام ماههایی که ساکت گریسته بود.مادر فریاد میزد. صدایش از دیوارها بالا میرفت و به سقف میخورد و برمیگشت، چند برابر، خشنتر:«همسایهها چی میگن؟!میگن دخترت طلاق گرفته!تو چه کار کردی؟!واقعاً از مهران جدا شدی؟!ای دخترِ بیلیاقت، احمق...!چرا به ما نگفتی؟!اون سفر چند ماهه برای همین بود، نه؟خونه نداشتی شبها بخوابی؟از بس بیعرضهای…راستشو بگو!طلاق گرفتی یا نه؟میدونم…برای آرزوهات این کارو کردی.از اولشم فقط درس و دانشگاه…سرت تو کتاب بود.خیلی خودخواهی!»دختر حرفی نزد. دهانش باز میشد، اما صدا راهش را پیدا نمیکرد. اشکها، بیاجازه، یکییکی فرو میریختند. چشمهایش به در خیره مانده بود؛ انگار هنوز امید داشت اگر نگاهش را برندارد، بتواند به همان لحظهٔ ورود برگردد، قبل از سیلی، قبل از فریاد. با صدایی که بیشتر شبیه شکستگی بود تا پاسخ، گفت: «نمیخواستم سرزنش بشم.»مادر دست بر سر کوبید. هایوهویش به سقف رسید.پدر و خواهر، بیآنکه چیزی بگویند، دست دختر را گرفتند. او را به اتاق بردند؛ اتاقی کوچک، با پردهای که نور عصر را خفه میکرد و تختی که گوشهاش فرو رفته بود، درست مثل دلِ دختر.دختر ماجرا را گفت. پدر خشمگین شد؛ خشمش تند و ساکت بود، مثل آتشی زیر خاکستر. اما آرام، شمرده و حسابشده از خانواده خواست که دیگر دختر را سرزنش نکنند.
ادامهٔ مطلب را در پست بعد بخوانید.
۲۰:۰۳
ادامهٔ مطلب*
*چند سال گذشت.نه آنطور که آدمها میگویند: «زمان همهچیز را حل میکند».زمان فقط یاد داد چطور با بعضی دردها زندگی کند، بیآنکه هر روز نامشان را صدا بزند.دختر—حالا زنی مستقل—در آپارتمانی کوچک زندگی میکرد. پنجرهای داشت رو به خیابانی شلوغ؛ جایی که زندگی، بیوقفه عبور میکرد و از کسی اجازه نمیگرفت. صبحها، نور کمرنگ آفتاب روی میز کارش میافتاد؛ روی کتابها، روی لپتاپ، روی فنجان قهوهای که اغلب سرد میشد، چون ذهنش جلوتر از زمان میدوید.مادر پیرتر شده بود. موهایش سپید، کمرش کمی خم، صدایش آهستهتر. دیگر فریاد نمیزد. اما بعضی سکوتها، جای فریاد را گرفته بودند. دیدارهایشان کوتاه بود. چای مینوشیدند. از قیمتها حرف میزدند. از درد زانو. اما هیچکدام از آنها از آن روز حرف نمیزدند؛ از سیلی، از پاکت، از شبی که دختر فهمید برای زنده ماندن، باید فاصله بگیرد.دختر یاد گرفته بود مرز بکشد؛ نه با دعوا، نه با قهر. با فاصلهای محترمانه و سرد؛ مثل دیواری شیشهای که میشود دید، اما لمس نه!گاهی شبها، وقتی خسته به خانه برمیگشت، کفشهایش را در میآورد و لحظهای میایستاد. نه بهخاطر پاهایش؛ بهخاطر آن کودکِ قدیمی درونش که هنوز میخواست بشنود: «حق با تو بود.» اما دیگر منتظر شنیدنش نبود.
تلفن زنگ خورد.صدای خواهر؛ کوتاه، گریان و بیمقدمه: «آبجی، مامان...»
دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر میکرد که چه جملههایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»شب، وقتی به خانه برگشت، کفشهایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکتتر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دستهایش را روی صورتش گذاشت. گریهاش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سالها پیش، پشت همان در، با گونهای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمتهایی که کشیدهاند، با همهٔ شببیداریها و دلنگرانیها، گاهی بلد نیستند بیسرزنش دوست بدارند.و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زندهماندن از یک کودکیِ ناتمام میکنند.از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش میکرد، چیزی در شانههایش سنگین میشد.نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخمهایی نامرئی، که هیچکس نمیدید، اما وزنشان آنقدر بود که گاهی راهرفتن را سخت میکرد.دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:بعضی عشقها نه با مرگ تمام میشوند،نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم میمانند.
۷ دی ۱۴۰۴
رسانههایمان در فضای مجازی 
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
از ادمینهایمان سپاسگزاریم.#مریم_یوسفی_عزت
دختر کنار قبر ایستاد. نه گریه کرد، نه فریاد زد. فقط به این فکر میکرد که چه جملههایی هرگز گفته نشدند؛ «حق با تو بود.»شب، وقتی به خانه برگشت، کفشهایش را درآورد و وسط اتاق ایستاد. خانه ساکت بود؛ ساکتتر از همیشه. ناگهان چیزی درونش شکست. نه با صدا، با فروپاشی. روی زمین نشست. دستهایش را روی صورتش گذاشت. گریهاش آمد، اما نه برای مرگ مادر؛ برای دختری که سالها پیش، پشت همان در، با گونهای داغ و دلی لرزان ایستاده بود.او فهمیده بود که بعضی مادرها، با همهٔ زحمتهایی که کشیدهاند، با همهٔ شببیداریها و دلنگرانیها، گاهی بلد نیستند بیسرزنش دوست بدارند.و بعضی دخترها، تمام عمرشان را صرفِ زندهماندن از یک کودکیِ ناتمام میکنند.از آن پس، هر بار که کسی او را سرزنش میکرد، چیزی در شانههایش سنگین میشد.نه خاطرهٔ مادر؛ بلکه میراث او. زخمهایی نامرئی، که هیچکس نمیدید، اما وزنشان آنقدر بود که گاهی راهرفتن را سخت میکرد.دختر ادامه داد. زندگی کرد. اما با این حقیقت تلخ:بعضی عشقها نه با مرگ تمام میشوند،نه با بخشش؛ بلکه به شکل زخمی خاموش برای همیشه روی دوش آدم میمانند.
۷ دی ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۰۴
۱. ایشان نوشتهاند: «حیف شد».آری؛ واقعاً حیف شد. چرا باید زوجی به این نیکویی، به این آسانی، از هم جدا شوند؟ اصلاً زمینهای برای طلاق نبود. برخی از «نابلدی»هایشان را میشد یادشان داد. پارهای از «کوتاهی»هایشان را، میشد جبران کرد. این «حیف شدگی»، اصلاً آسان نیست. یک زندگی، فروپاشیده است؛ یک آقا داغان شده است؛ یک خانم، که بخشی از جوانیاش را در این زندگی هزینه کرده، اکنون دلمرده شده و آیندهاش نامعلوم است؛ یک ستون از استوانههای ساختمان جامعه، فروشکسته است. این یک افسوس بزرگ است و خسارتی دیرجبران یا بیجبران.
۲. و نوشتهاند: «سوء تفاهم مزمن».سوء تفاهم یعنی «بد فهمی»، «اشتباه فهمی». آری؛ در رابطهٔ مهدی و نرگس، «دیرفهمی بود» و «کمتوجهی». این را نیز بیفزاییم: اگر مهدی دیر میفهمید، اما نرگس نیز دیر میفهماند و گاهی اشتباه میفهمید. چرا وقتی همسرمان اندکی درونگرا است، ما بیشتر تلاش نکنیم تا به او «بفهمانیم»؟ چرا باید «سکوت» را به «برایش مهم نیست» ترجمه کند یا «هیچ وقت کافی نیستم»؟ این ترجمههای اشتباه، وقتی انباشته شوند، نتایج اشتباهی به بار میآورند. گریهٔ مهدی نشان میدهد که نیاز به توجه و توضیح بیشتر دارد.
۳. و نوشتهاند: «مزمن».مزمن یعنی کهنه شده، دیر فهمیده شده، دیر توجه شده. آری؛ چرا باید سوء تفاهمها ۵ سال انباشته شوند و به غدهای سرطانی بدل شوند؟ مگر راه بسته بود؟
۴. نیز نوشتهاند: «نقطهٔ شکست».ما با مجادله، سخت مخالفیم؛ حتی یک کتاب در این باره نوشتهایم: «نبرد بیبرنده». اما مجادله یعنی نزاعهای بیهوده، نه گفتوگوهای آرام و عاقلانه. آفرین به مهدی که اهل دعوا نیست، اما برای عدم گفتوشنود با همسرش به او آفرین نمیگوییم. از نرگس هم گلهمندیم که چرا گذاشت این آتش، خاموش شود؟ آیا نمیشد به اجاق گرم رابطهشان بدمد؛ دمیدن عاقلانه و مهرورزانه؟ آیا نمیشد این مرد آرام و کمسخن را به وجد آورد؟
۵. نیز نوشتهاند: «مشاوره».مشاوره، در رشد روانی و اخلاقی همسران و پیشگیری فروپاشی زندگی، نقشی شایان دارد، اما «مشاورهٔ اختیاری»، با مشاورانی دانا و توانا، نه «مشاورهٔ اجباری»، با مشاورانی که قطعهای از پازل پروندهٔ طلاق را شکل میدهند. این بنده هیچگاه به این مشاورههای اجباری و قانونی و دادگاهی، نظر خوشی نداشتهام و ندارم. برخی از پدیدهها اجباربردار نیست. مشاورهٔ اجباری، به کار پروندهٔ اجباری میآید، نه زندگی اخلاقی. هدف این مشاورههای دادگاهی و این مشاوران، تکمیل پرونده است، نه ساماندهی زندگی. باید دید چرا نرگس میگوید «من خستهتر از آنم که دوباره بسازم»، نه اختتام پرونده. آیا نمیشد از خستگی نرگس کاست؟ آیا نمیشد به او انرژی و انگیزه داد؟ آیا نمیشد به مهدی نشاط داد؟ البته که میشد و میشود.
۶. سخن دیگر نویسنده، «دیرهنگام» است.آری؛ مشاوره، مانند مراجعهٔ به پزشک است که باید «بههنگام» باشد. اگر دیرهنگام شد، ممکن است بیماری، مزمن شود و کار به کارد جراحی بکشد. مشاورهٔ بههنگام است که ثمرههای فرخنده دارد، اگرچه از «دیرهنگام» نیز ناامید نیستیم.
۷. رأی دادگاه.این رأی، زودهنگام بود. چه خوب بود که قاضی، قلم را بر زمین میگذاشت، اندکی میاندیشید، مهدی و نرگس را به مشاورهٔ «بیرون از دادگاه»، نزد مشاوری دانا و توانا میفرستاد و کار را به دقت دنبال میکرد. دادن رأی بر طلاق، شاید آسان باشد، اما زندگیای را ویران میکند. از این رو آرام باشیم و یادمان باشد که:«القَاضِی عَلی شَفِیرِ جَهَنَّم»؛ ۱قاضی، بر لب پرتگاه جهنم است.
۱۰ دی ماه ۱۴۰۴
۱. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۹۳
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۱۰
قحطی خدا آمده؛نه آنگونه که آسمان بسته باشد و باران نبارد، بلکه آنگونه که دلها بستهاند و نام خدا فقط در حاشیهها میچرخد؛ در سخنرانیها و در شعارها هست، اما در قضاوتها و اولویتها، در مصلحتسنجیها و در لحظههایی که سود بر حق میچربد، غایب است.
قحطی خدا آمده؛ در لحظههایی که حق روشن است، اما سکوت امنتر. و نامش را عقلانیت میگذارند. خدا در اینجا نه انکار میشود، نه نفی؛ فقط در صف انتظار میماند.
قحطی خدا آمده؛ در روابط؛ وقتی مهربانی شرطی میشود، انصاف وابسته به منفعت، و حلالیتگرفتن فقط تا جایی معتبر است که غرور زخمی نشود. خدا هست، اما نه در رفتار؛ فقط در نیتهای ادعایی که هرگز به عمل نمیرسند.
قحطی خدا آمده؛قلمها سنگیناند، اما نه از بار حقیقت، بلکه از وسوسهٔ دیدهشدن. کماند آنان که بنویسند و پیش از هر چیز نپرسند چه سودی دارد، چه رتبهای میآورد و کجا چاپ میشود.
قحطی خدا آمده؛ در علم و قلم؛ آنجا که حقیقت قربانی جهتگیری میشود، دادهها به نفع نتیجه خم میشوند و پژوهش، پیش از آنکه کشف باشد، ابزار تثبیت جایگاه است. خدا از متن بیرون میرود و فقط در مقدمهها باقی میماند.
قحطی خدا آمده؛ و آدمها دست هم را میگیرند نه برای برخاستن، بلکه برای بالا رفتن. دست درویش را میبینند، اما نگاهشان از روی آن میلغزد؛ مبادا مسئولیتی به دلشان چنگ بزند.
قحطی خدا آمده؛برخی آنچنان درگیر تأمین معیشت میشوند و گاه در انباشتِ بیپایانِ درآمد، پسانداز و ماشینهای چندگوناگون غرق میمانند که جایی برای خدا باقی نمیگذارند. گاهی برای رسیدن به این معیشت، دروغ گفته میشود، حقی نادیده گرفته میشود و گناه عادی جلوه میکند؛ انگار خدا باید صبر کند تا اوضاع بهتر شود، حسابها پر شود و وقت اضافه بیاید.
قحطی خدا آمده؛ در تربیت؛ وقتی کودک یاد میگیرد موفق باشد، اما نه عادل؛ قوی باشد، اما نه مسئول. ارزشها آموزش داده میشوند، اما زیسته نمیشوند و خدا به یک درس حفظی تقلیل مییابد.
قحطی خدا آمده؛ در عبادتهای بیاثر؛ جایی که مناسک زیاد است، اما تغییر کم. دعا خوانده میشود، اما رفتار همان میماند. خدا صدا زده میشود، اما جدی گرفته نمیشود.
قحطی خدا آمده؛و ایمان از زیستن به گفتن تبعید شده است. دیگر کسی برای خدا چیزی را از دست نمیدهد؛ همه میخواهند با نام او چیزی به دست آورند.
قحطی خدا آمده؛ و شاید خدا هنوز هست، اما ما دیگر برایش جایی نگذاشتهایم. قحطی خدا آمده، نه چون خدا کم شده، بلکه چون ما یاد گرفتهایم بدون او هم کارمان راه میافتد.
۱۴ دی ۱۴۰۴
ایتا|[تلگرام](https://t.me/mazaheriesfahani_ir) |[اینستاگرام](https://www.instagram.com/mazaheriesfahani_ir/)|[واتساپ](https://chat.whatsapp.com/BpyiDMgYf3JD3d0wC6Jj81) |[بله](https://ble.ir/mazahereee)|[روبیکا](https://rubika.ir/azzabanmoshaver)|[سروش](https://splus.ir/mazaheriesfahani_ir)|[وبلاگ](http://mazaheriesfahani.blog.ir/)|[اندیشوران حوزه](https://mazaheri.andishvaran.ir/fa/ScholarMainpage.html) | از زبان مشاور
۲۰:۳۷