آره
۱۰:۱۲
🫣سعید والکور🫣
بسیار ترسناک
کسانی که ناراحتی قلبی دارند نبینند
زیر 18سال
#آدمین_Dark🖤
۱۳:۳۰
۲۰:۵۷
#شروع_فعالیت_مدیر
۱۶:۴۲
#سعید_والکور #ܡُܥࡅ࡙.ܝ #زیر_۱۳_سال_نبینه #لایک_فراموش_نشه . #اعلانات_کانال_را_روشن_کنید🫂🎃 .https://ble.ir/mdjgshk
۱۶:۴۴
#سعید_والکور #ܡُܥࡅ࡙.ܝ #زیر_۱۳_سال_نبینه #لایک_فراموش_نشه . #اعلانات_کانال_را_روشن_کنید🫂🎃 .https://ble.ir/mdjgshk
۱۶:۴۵
لایک کنید
۱۶:۵۰
های دارکام
#Dark
۱۶:۰۵
ببخشید بچ ها یه چن وقتی فعال نبودم
از این به بعد فعالیت آغازه
#Dark
۱۱:۱۰
لایک پلیز
۱۱:۳۹
۱۴:۴۰
۱۵:۰۰
سعید والکور 🦾ترسناک۱۰۰٪
نقاشی هایی که نفرین شدن
🧨لایک نکنی شطان کنارته
#Dark🕷
۹:۲۹
۲۲:۳۳
۹:۴۶
مامان همیشه وقتی میخواستم بخوابم موهام و نوازش میکرد.. این کارش خیلی آرامش بخش بود.این احساس وقتی تغییر کرد که این کارش بعد از مرگش هم ادامه داشت ....#Dark
۱۱:۲۵
۱۱:۲۶
سلام اسم من شیداس تمام این چیزایی که میگم واقعیت داره این قضیه مال پارساله که موقع امتحانات بود و یکی از فامیلامونم از شانس عروسیش بود منو دختر عمومم چون امتحان داشتیم مجبود بودیم نریم و دوتایی بمونیم تو باغ عموم و درس بخونیم و خلاصه مارو گذاشتن تو باغ عموم اونجام ته شهر بود یجورایی متروکه بود خلاصه ما هم اونا که رفتن شروع کردیم بع درس خوندن بعد چند ساعت دختر عموم گفت بسه دیگه بیا فیلم ترسناک ببینیم منم قبول کردم وقت خواب که شد دختر عموم گفت من تو اتاق میخوابم منم گفتم من تو حال میخوابم تو اتاق راحت نیستم من روی کاناپه خوابیده بودم و صدای چیک چیک اب ظرف شویی نمیذاشت بخوابم مجبور شدم برم از انباری جعبه ابزارو بیارم و شیرو سفت کنم وقتی که رفتم زیر زمین احساس کردم یه چیزی داره اونجا تکون میخوره زیر زمینم لامپ نداشت گوشیمو در اوردم و با چراغ قوه همه جارو بررسی کردم چیزی نبود فقط صدا میومد جعبه ابزارو برداشتم و شیرو صفت کردم فکر این که اون چی بود تو زیر زمین نزاش بخوابم تصمیم گرفتم بازم برم رفتم دیدم صدا های بیشتری میاد بین وسایل سرمو خم کردم دیدم زیر کفشم پر از خونه وقتی سرمو بلند کردم دیدم یه چیزی بهم زل زده اون خیلی ترسناک بود همون لحظه با تمام قدرت دویدم قلبم داشت درمیومد اومدم تو راهرو اسم دخدر عمومو صدا زدم بلند ستاااااااااایــــــــــش ستاااااایــــــــــــــش بیا بیرون از کلبه ستاااااااایــــــــــش هر چقدر داد زدم نشنید نتونستم ولش کنم رفتم داخل کلبه داد زدم ستاااااایــــــــــش ولی بازم نشنید با کلی ترس وارد اتاق شدم دیدم رفته زیره پتو پتورو از سرش برداشتم دیدم کلن رنگش پریده انگار کسی خفش کرده بعد دیدم انگار یه چیزی داره ستایشو میکشه پتو رو انداختم کنار دیدم یه دسته خونیه من از بازو های ستایش گرفتم نتونه ببرتش و اونم از پاهاش میکشید زورم نرسید و ول کردم از شدت فشار و با سرعت بسیار زیادی اونو با خودش برد منم کلی جیغو داد کشیدم و از اون ورم صدای جیغو داد میومد با سرعت فرار کردم سمت ماشین و دیدم از پشت یه نفر صدام میزنه شیدااااا شیداااا وایسا برگشتم دیدم ستایشع با وحشت گفتم تو زنده ای گفت منظورت چیه باید فرار کنیم اینجا جای امنی نیس منم ماشینو روشن کردم بهش گفتم که تورو بردن و... گفت من وقتی صدای جیغو داده تورو شنیدم و تو اتاقم صدا میومد فرار کردم تو جنگل خیلی تعجب کردم ولی خلاصه از شر اینا خلاص شدیم و رفتیم توی یه هتل#Dark
۱۱:۲۷
سکه های کشف شده مربوط به دوره های زمانی مختلف#Dark
۱۱:۲۷
سلام بچ من#Dark هستم و از این به بعد فعالیت میکنم
۱۰:۵۸