بله | کانال مـِقدامه
عکس پروفایل مـِقدامهم

مـِقدامه

۱.۱ هزار عضو
«ما را به سخت جانی خود، این گمان نبود»
می‌بینید آقای خامنه‌ای؟ که ما چقدر بزرگ شدیم؟ چند هفته گذشته از نبودن شما و ایران به برکتِ وجود شما همچنان ایران است. که دهانِ حیرت عالم از اقتداری که شما برای ایران‌مان ساختید، باز مانده. که پسرهاتان از همان ثانیه‌ی اول با غیرتِ علوی و تعصب آریایی‌شان از پای لانچرها تکان نخوردند. که دخترهاتان از همان یکشنبه‌ ۱۰ اسفند، حوالی ظهر اشک را پاک کردند و بغض را فرو خوردند و مشغول شدند. سیاهی زدیم. شهر را عزادار کردیم. همه‌ی عالم را خبردار کردیم.
که اگر چه سیاه به تن داریم، اگر چه بزرگِ قبیله‌مان را گرفتند، لیکن ما فرزندانِ ایستادگی هستیم. لالایی مادرهامان هیهات من‌الذله بوده. قوتِ پدرهامان اشداء علی الکفار. حالا هر روز مشغولیم. هرشب مجاهدیم. کوهی روی سینه‌مان است از درد و غم و بهت. ولی ما بزرگ شده‌ایم. خیلی بزرگ. آنقدر بزرگ که حالا ما صاحب عزاییم. می‌بینید حالِ این روزهای فرزندان ایران را آقای خامنه‌ای...؟ما امتِ همیشه داغدارِ دائما زخمی...
undefinedخانم آنا نعمتی
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۷:۰۰

دست‌اندازی‌های فتح!
آرام باش قلبِ من؛ مگر یادت نیست سخن آن بزرگی که معتمدِ قلب‌های آزادگان جهان است، چه بود؟ به‌ یادآور صدای آرامش‌بخشش را که می‌گفت:«آرام باشید. این چیزهایی که شما می‌بینید، این‌ها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قله است.»مشتاق‌تر می‌شوم تا مصمم‌تر کلمات را نوش جان کنم:«هیچ انتظار نباید داشت که اگر ما می‌خواهیم برویم به قله‌ی توچال یا قله‌ی دماوند، در راه چاله نباشد، سنگ نباشد، باد نباشد، دود نباشد، گاز نباشد؛ مگر می‌شود؟ اما داریم می‌رویم، عمده این است.»
دریافتم، فتحِ قله‌های بلند، فراز و نشیب‌هایی دارد؛ هر چقدر ارزشمند‌تر، موانع سنگین‌تر و گاه حتی شکننده. اما او با اطمینان می‌گوید؛ آنگاه که تسلیم نشوی و در مسیرِ حرکت باشی، یعنی در راهِ کامیابی و پیروزی قدم برداشته‌ای. هنوز منتظرم؛ منتظرم تا با شنیدن جملات آخر، مُهرِ آرامش را بر قلبِ بی‌تابم، بکوبانم:«اصلاً نگران نباشید، این حوادث وجود دارد؛ اگر این حوادث نبود باید تعجب می‌کردید.» سخن چنان روشن است که حتی نیاز به تفسیر هم ندارد. در ساده‌ترین و بهترین قاب، چون روشناییِ ماه در آسمان تاریک.
حالا همه می‌دانیم، پیوندِ سخنانش از باوری آسمانی بوده؛ باوری که نشان از نقطه‌ی اتصالِ محکم به کلام خداوندِ قادر دارد. ای قلبِ من! آرام باش که «الخيرُ في مٰا وَقَعْ»؛ فقط کافی‌ست در جریان حق جاری و استوار بمانی...
برگرفته از گفت‌وگوی رهبر شهید به مناسبت برگزاری ششمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت و رونمایی از تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «وقتی مهتاب گم شد».
undefinedخانم ملیکا نعمت‌الهی؛ دانشجوی دانشگاه شیراز
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۹:۱۵

حتماً برای شما هم پیش آمده که غمگین باشید اما دقیق یادتان نیاید برای چه...دلتان تنگ باشد اما علت اصلیش را ندانید، من هم دلتنگ بودم و نمی‌دانستم برای چه و یا که...گذشت، علت را پی نگرفتم و سرگرم کارهایم شدم،تا اینکه وقتی داشتم عکس آقای شهیدمان را نگاه می‌کردم و زوم کرده بودم تا بهتر ببینم، ناگهان، در حالی که به عکس خیره شده بودم یادم افتاد علت اصلی دلتنگی‌هایم چیست.
انگار که خبر از اول به من داده شده باشد، انگار که دلتنگی و من بی‌محابا چشم‌درچشم شده باشیم و ناگهان راه گلویم را بگیرد، انگار که دلم یکهو یادش آمده باشد که راستی خیلی وقت است شما را ندیده‌ام؛ نه خبری از دیدار رمضانی بود، نه روز درخت‌کاری، نه عیدفطر و نه لحظات بعد از سال تحویل، انگار که زمان ایستاده است...
می‌گویند همه چیز در این دنیا شعور دارد و می‌فهمد، وقتی به آن نهالی فکر می‌کنم که امسال قرار بود به دستان با برکت شما در خاک کاشته شود و جان بگیرد، دلم حتی برای آن نهال هم می‌سوزد، یا آن نهال‌هایی که پیش از این در این سالها کاشته بودید و زیر آسمان ایران پرافتخار و عزیزمان سربلند کرده بودند و بزرگ شده بودند چه؟حتماً آنها هم سخت دلتنگ و غمگینند...
اما دلتان قرص آقای شهید عزیزمان که هم فرزند برومندتان آقا سید مجتبی حفظه‌الله و هم ما مردم که خود را نیز فرزندان شما می‌دانیم، از این خاک، از این آسمان و از این نهال‌ها و شجره طیبه و پرچمی که از دست شما و امام راحل به دست ما رسید تا پایِ جان حراست و محافظت می‌کنیم.
با اشک‌هایمان که از فراق شما جاریست این شجره را آبیاری می‌کنیم، با خونمان که آماده ریخته شدن برای گرفتن انتقام از آن جانیان است و با قلبمان که برای اسلام و خدا می‌تپد از این شجره‌ی طیبه‌ی "جمهوری اسلامی ایران" پاسداری می‌کنیم باذن الله.
undefinedخانم سیده زهرا ضجاجی
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۹:۲۰

ایران یا اسلام؟
قبل‌تر‌ها به جز در روزهای راهپیمایی و مناسبت‌های مهم حس خاصی به پرچم ایران نداشتم. البته حس خاص که می‌گویم یعنی محبت قلبی و اشک و اعتقاد. صرفا پرچم وطنم بود که دوستش داشتم؛ معمولی. بعد از اتفاقات دی ماه و حجم عظیم سوزاندن پرچم و حوادث دانشگاه‌ها، کمی به آن حساسیت پیدا کردم. در ذهنم این سوال می‌گشت که خب این تکه پارچه چه آسیب و ضرری برای شما داشت و چه فشاری به دشمنان وارد کرد که حتی در ساحت مقدس دانشگاه هم با آن سختی و مشقت آتشش زدید و بعد هم برای سوختنش ذوق کردید؟
حالا اما می‌فهمم "نماد" یعنی چه. لحظه‌ای که صدای الله‌اکبر بالا می‌رود و دسته دسته پرچم‌ها که تعدادشان از آدم‌ها بیشتر است به چپ و راست تاب می‌خورند و قطر‌ه‌های اشک از چشمانم سرازیر می‌شود، می‌فهمم "نماد وطن" یعنی چه. می‌فهمم همه حول محور یک چیز بودن چه حسی دارد. می‌فهمم وطن داشتن، وابسته به مکانی بودن، مادرانگی، حب قلبی و ولایت یعنی چه. حالا کم آمدن همین تکه پارچه را در سطح شهر درک می‌کنم.
این روز‌ها زیبا‌ترین حس دنیا همین است که ۲۲ الله‌اکبر در هوای بالای سرم چرخ بخورد و با سنگینی میله‌ی پرچم مچ دستانم درد بگیرد و حس کنم من هم علمدارم‌، علمدار حرم. حرمی که آن عزیزِ از دست رفته به نگاه داشتنش تاکید کرده بود، حتی در وصیتش. همین تکه پارچه‌ی سه‌رنگ هم مشکل دشمن ما نبوده و نیست، راستش اینکه می‌گویند مشکلشان صرفا وطن است را قبول ندارم. وگرنه که پرچمِ نمادین آن بخت برگشته‌ی در تبعید ابدی، آن پیر پسر مفلوک هم سه رنگ است.
من فکر می‌کنم اتفاقا مشکلشان همان الله وسط رنگ سفید پرچم است. آن الله‌ است که دمار از روزگار خائنین و منافقین درآورده، در گوشه و کنار و عیان و پنهان می‌شنویم اتفاقا مشکل همین اسلام است؛ ایران اسلامی. چیزی که سید و قائد عزیزِ ما سی سال پیش در جنگ هشت ساله گفته بود، اینکه وطن و اسلام دو چیز در هم تنیده اند. همین تکه پرچم با الله میانش شده خار چشم بی‌وطن‌ها.
و چه خوشحالم که در دست می‌گیرمش، چه سرزنده‌‌ام از نعره زدن الله اکبر در خیابان، چه سربلندم از بودن در این حرم اسلامی. که امیدوار باشم همین تکه پرچم و الله‌ش بشوند کفنم و در پیشگاه حضرت ولیعصر (عج) سرافرازم کنند.
undefinedخانم نیایش هاشمی؛ عضو بسیج دانشجویی دانشگاه تهران مرکز
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۶:۳۰

thumbnail
رهبر شهید انقلاب، آیت الله العظمی سیدعلی حسینی خامنه‌ای( رضوان الله علیه) :
این انقلاب و نظامی که به وجود آمد، از اوّل با دشمنی‌های سخت مواجه بود... از روز اوّل این هارت‌و‌هورت‌ها علیه جمهوری اسلامی بوده تا امروز؛ قریب چهل سال است. هیچ غلطی نتوانستند بکنند. این نهال را آن‌وقتی که یک ترکه‌ی نازک بود روی زمین، نتوانستند بکَنند، امروز تبدیل شده به یک درخت تناور؛ [مگر] میتوانند بکَنند؟ غلط میکنند. میگویند میخواهیم نظام جمهوری اسلامی را تغییر بدهیم؛ خب کِی بوده که شما نخواسته‌اید این کار را بکنید؟ همیشه خواسته‌اید، همیشه سرتان به سنگ خورده. ... آنها خواسته‌اند نظام جمهوری اسلامی را ساقط کنند، [امّا] یکی یکی در حسرت این آرزو به گور رفتند. شما ببینید از اوّل انقلاب، [تعداد] این کسانی که در آرزوی نابودی جمهوری اسلامی بودند و حالا از این دنیا با حسرت و با ناکامی رفتند در اعماق جهنّم، چقدر است. ۱۳۹۶/۳/۲۸
#به‌جمهوری‌اسلامی‌ایران‌گفته‌ایم‌آری🇮🇷#تا‌انقلاب‌مهدی‌نهضت‌ادامه‌دارد✊🏻
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۴:۰۶

thumbnail
عشقی چنین میانه‌ی میدان
به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌کرد. مردم از نوزاد تا پیر، به خیابان آمده بودند. هرکسی که در قاب تلویزیون نمایان می‌شد، صدایش پر بود از حس غرور و چشمانش پر از عزت و میهن دوستی‌. این دل‌های برانگیخته و جان‌های آزاده، او را برد به روزگار نوجوانی خود، به سال ۵۷. مردمی را به یاد آورد که برای رسیدن به آرمان، جان خود را در میان گذاشته بودند، حتی گلوله نمی‌توانست آن عشق و صدا را خاموش کند. یک ایران الله‌اکبر می‌گفت و پیش‌ می‌رفت و همین فریاد الله‌اکبر بود که گام‌هایشان را استوار و قلب‌هایشان را مطمئن می‌کرد.
قرص مسکنش را در کیف کوچیک قدیمی‌اش گذاشت که هرجا درد پایش بی رحم‌تر شد، کم نیاورد و ادامه دهد. روسری مشکی‌اش را محکم بست، چادرش را زیر بغل جمع کرد، عصایش را برداشت و به راه افتاد. مرغ دلش در خانه ماندن را تاب نمی‌آورد. می‌رفت از مردم مومن نفس بگیرد، می‌رفت تا در خیابان حیات پیدا کند، زنده شود.
به میدان رسید. آنچه را که می‌دید و درک می‌کرد را کدام دوربین می توانست انقدر عمیق به تصویر بکشد؟ این حس را، این هوا را چگونه می‌توان از پشت یک قاب بی جان لمس کرد؟ خانمی را دید که قرآن به دست گرفته بود و رزمندگان خیابان را از زیر آن عبور می‌داد، کمی آن طرف‌تر مردی میان‌سال اسپند دود کرده بود و صلوات می‌فرستاد‌. کودکانی که تا چند روز پیش نمی‌شد به راحتی از پای بازی بلندشان کرد، میدان داری می‌کردند و شعار می‌دادند. با خود گفت امام شهید در میان جمعیت است و فرماندهی می‌کند، یقین دارم...
آرام و آهسته راه می‌رفت اما بلند و پر صلابت شعار می‌داد‌. همه‌ی مردم باز یک جان شده بودند، همگی ایران شده بودند. درد پایش بیشتر می‌شد، اما با خود عهد کرده بود نگذارد هیچ‌چیز و هیچ‌کس او را از این رسالت مقدس باز دارد. حتی اگر پا همراهی نکند، دل که همراه باشد، به جای همه‌ی اعضا و جوارح می‌نشیند. گوش، دل می‌شود. حنجره، دل می‌شود. پا، دل می‌شود.
ناگهان صدای انفجاری شنیده شد. مردم نه ترسیدند و نه فرار کردند، فقط مشت‌هایشان را محکم‌تر گره کردند و بلند‌تر الله‌اکبر گفتند. اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید. این عظمت و عزت را چه کسی جز خدا به این مردم بخشیده؟ چه کسی جز امام خمینی و امامِ شهید آن را معماری کرده است؟
با خود گفت: این‌ها، فرزندان همان انقلاب ۵۷ هستند که گلوله‌ی طاغوت سینه‌ی رفیقشان را می‌شکافت ولی قدم‌هایشان سست نمی‌شد و هراسی نداشتند و با الله‌اکبر پیش می‌رفتند، هنوز هم همینطور است. ای مردم مسلمان، الله‌اکبرتان را فراموش نکنید. الله‌اکبر شما بود که هیچ سلاحی در مقابل آن طاقت نیاورد. دشمن هرچه داشته باشد، در مقابل این سلاح عاجز و بی‌دفاع است.
undefinedخانم زهرا ایرجی؛ ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه سراسری اصفهان
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۴:۱۰

thumbnail
تهران، پایتخت ام‌القرای مقاومت
پایتخت ام‌القرای مقاومت، نامی است که امروز، عجیب بر پیکره‌ی تو می‌نشیند. گویا مردمانت جان‌ها را سپر کرده‌اند که پاینده و سرزنده بمانی، و عَلَم ایران اسلامی را بر قله‌ها به اهتزاز درآوری...
جنگ رمضان زخم‌های سختی بر جان تو زد و انسان‌های شریفی را که در دیار تو زیست می‌کردند از تو گرفت. صداهای مهیب، آرامش تو را به‌ هم زد و دلهره برجان فرزندان تو انداخت، اما همه‌ی اینها، نه تنها بر اعتبار تو خدشه‌ای وارد نکرد بلکه امروز خیلی از گذشته زیباتر و دوست‌داشتنی‌تر شده‌ای. کوچه‌های زخم خورده‌ات حالا بوی شلمچه و فکه و طلائیه به خود گرفته‌اند. خیابان‌هایت بوی خدا می‌دهند.
مردمان دلاورت، کمی از دلاور مردان و دلاور زنان خرمشهر و اهواز و آبادان در دفاع مقدس هشت‌ساله ندارند. رزمندگانت، استوار به عشق وطن ایستاده‌اند و تو امروز سمبل ایستادگی و دلاوری شده‌ای. امروز نه تنها همه‌ی ایران، که همه‌ی جهان‌اسلام و آزادی‌خواهان جهان به تو افتخار می‌کنند. البته ناگفته نماند که شرف المکان بالمکین؛ این عزت و شرف امروز تو، بخاطر مردمانی است که حسین‌وار ایستادگی کرده‌اند، از های و هوی دشمن نهراسیدند و تو را به یک پایتخت مقاوم و سرزنده و با نشاط تبدیل کردند، پایتختی که در اوج سختی بوی حیات می‌دهد و در اوج غم از دست دادن‌ها، چون کوه ایستاده است.
مردمانی که طبق گفته امام شهیدشان مبعوث شده‌اند برای حوادث بزرگ. آری، مردم ایران مبعوث شده‌اند تا پوز دشمنان خدا را به خاک بمالند ان‌شاءالله و مردم تهران پرچم‌داری کردند تا علم پایتخت زمین نیفتد. چه روزها که خطر را بالای سر خود دیدند، اما به جای ترس و فرار بانگ الله‌اکبر سر دادند. چه نیکو مردمانی، چه نیکو ‌پایتختی و چه نیکو کشوری. مزد این استقامت‌ها و پایداری‌ها، عزتمندی تو در مقابل چشمان تمام جهانیان است که گوارای وجودت باشد.
و امروز تو در ذهن همه حق‌طلبان و آزادی‌خواهان، پایتخت مقاومت هستی که درس آزادی و آزادگی را برای تمام نسل‌های بعد از خودت باقی گذاشته‌ای. تو پرچمدار هستی و در کنار تو سایر استان‌ها و شهرهای این سرزمین هم وفادارانه ایستادگی کرده‌اند، مقتدرانه به میدان آمده‌اند، و همگی دست در دست هم ایران را یکپارچه سرافراز کرده‌اید، و هر کدامتان مصداقی شدید از پایداری و از عشق به وطن. به گونه‌ای صحنه را رقم زدید و پای‌کار هستید که هیچ‌کس در دل پایتخت، نگرانی‌ای برای سایر شهرها ندارد. سایر شهرها هم نگرانی‌ای از بابت همدیگر ندارند. مرزنشینان آماده‌اند، پایتخت‌نشینان آماده‌اند، شهرهای صنعتی آماده‌‌اند، شهرهای زیارتی آماده‌اند و ایران یکپارچه آماده است برا رویارویی با دشمنان اسلام و نظام اسلامی.
دست مریزاد به ایران یک پارچه، دست مریزاد به ایران متحد، و هزاران بار شکر که عَلَم اسلام در دستان مردمانی است که عاشقانه پای‌کار حق ایستاده‌اند. ان‌شاءالله خداوند کام این سرزمین را، کام این پایتخت را، کام امت‌اسلام را با پیروزی شیرین بگرداند.
undefined خانم مبینا شجاعی؛ ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه علم‌وصنعت
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۶:۳۰

thumbnail
میقات یاران
به مقر آمده‌ام. به قرارگاه آرام‌وقرار گرفتنِ این‌ شب‌هایم، به میقاتِ یارانِ انقلابی، به مجمعِ عهدِ جمعی‌. سوز سرما، صورتم را سیلی می‌زند؛ پوست تنم را مورمور‌ می‌کند و چشم‌هایم را می‌سوزاند‌. ضربِ شَسْتِ سرما هرچقدر هم که سنگین باشد‌، حریفم نمی‌شود‌. مُشْتَش را می‌خوابانم‌. پیروز نهایی این نبرد، منم‌. در همین حین که عقربه‌های ثانیه‌شمار و دقيقه‌شمار، دنبال هم می‌دوند؛ تعدادمان هم بیشتر می‌شود‌. انگار می‌کنم قطره‌ای بازیگوشم که از لای انگشتان ابر سُر خورده و به خیل دوستانش در رودخانه رسیده.
حضور دختربچه‌های روسری‌به‌سَرِ کاپشنِ صورتی‌پوشِ پرچم‌به‌دست، بیش از همه به چشم می‌آید‌. محله در مشت‌مان و خیابان در قُرُقِ‌مان است‌. یک‌ سر، مردان شعار سر می‌دهند. یک سر، زنان مشت‌ گره‌کرده حواله آسمان می‌کنند. دختربچه‌ها هم در بهشت برزخی میان پدران و مادران، پرچم ایران تکان می‌دهند. همان پرچم‌هایی که چوب‌شان از قد آن‌ها بلندتر است‌. شب‌‌، پشت شب، ساعت‌، پی ساعت، نفس‌به‌نفسِ سرما نفس زدن، دست بالا نگه داشتن و پرچم تکان دادن، حتما که کار سختی است آن هم برای دست‌های کوچک، ظریف و لطیفی که پیش‌ از این سنگین‌ترین وزنه‌ای که به خود دیده‌‌‌اند، کیف و کوله مدرسه‌‌شان بوده‌. اما حالا، شب‌هاست که این‌ دست‌ها با چوب پرچم و سرما خو گرفته‌اند‌ تا اجنبی‌جماعت به پروراندنِ خیال‌ِ خامِ باطل خو نکند‌.
درست است که روزهاست‌ دَرِ مدارس تخته شده و دانش‌آموزان و مادران‌ ستم‌کش‌شان به مَدْرَس مجازی، اجباری کوچانده‌ شده‌اند؛ اما شب‌هاست که کف خیابان‌های شهر برای آزادگان، کلاس درس حضوری برپاست. هر شب، روی تخته سیاه خیابان، یک مشق نقش می‌بندد: تا پای جان برای ایران‌. از تنفس هوای سرد، تیغه بینی‌ام یخ زده و دردناک شده. سرما، دست روی رگِ غیرتِ سینوسم گذاشته. کم مانده تا باد و عود کند‌. سرما چه خیال کرده؟ از میدان به در کردنم‌ را در خواب ببیند‌. خیسی نرم و لطیفِ مخملی، مهمان پیشانی‌ام می‌شود‌. به بالا نگاه می‌کنم‌. دلِ شَبَقِ آسمان گرفته‌؛ هوای گریه دارد‌. کم‌کم‌ اشک‌های آسمان بر گونه‌ زمین جاری می‌شود و جوی خشکِ کنارِ جدولِ خیابان، احیاء. جوی، جان می‌گیرد و آب از دلش روان می‌شود‌. باد که می‌وزد، زیبایی پرچم سه‌رنگ‌مان بیشتر می‌شود‌. حالا، سبز، سفید و سرخ‌ِ رقصان در آغوش باد، بیش از هر زمان دیگری دلبری می‌کند‌.
گوشه خیابان، رو به جماعت قدردان و پاسبان، در جایگاه ساده و بی‌تَکَلُّفْی‌ که نه خبری از باند و اسپیکر‌های غول‌آسا هست و نه نشانی از پس‌زمینه‌ای آرایش‌شده با بنر و اسپیس‌های غول‌پیکر، حاج‌آقا میکروفون به دست گرفته و با سلام و صلوات شروع می‌کند‌. لب‌های مرطوب از اشک‌های آسمان به عطرِ دلنشینِ ذکرِ شریفِ صلوات معطر می‌شود‌. حاج‌آقا در اولین جمله‌اش به مردمِ غیور و با‌جرئت ‌‌و‌ جسارتِ جنت‌مکانِ ایرانِ عزیز مرحبا نثار می‌کند‌. اراده مردمی که باد و باران و طوفان نمی‌شناسند را تحسین می‌کند و می‌گوید: زمانه امروز، درست مانند زمانه پیغمبر(ص) و حضرت ابی‌عبدالله علیه‌السلام است‌. شمایی که روزی شعار سر می‌دادید: ای‌ کاش، بودم کربلا. می‌شد سرم از تن، جدا. امروز، به امام و رهبر شهید خود اقتدا کردید‌ و به شعارها، جامه‌ عمل پوشاندید‌. باران شدت می‌گیرد‌. نورِ زرد‌رنگِ تیرِ چراغِ برق، روی تنِ خیسِ آسفالتِ سردِ کف‌ِ خیابان می‌درخشد‌. کمی دیگر وسط خیابان بایستیم، چادرهای خیسِ آب به کف سَرِمان می‌چسبد و روی سر، سنگینی می‌کند. به‌سمت مقبره مطهر شاه ابوالحسن معروف به شاه‌مرد راه می‌افتیم‌. مسیر را پیاده گَزْ می‌کنیم‌. جماعتی زن چادر سیاه‌ به‌ سَریم که پشت سر مرد‌ها، سیاهی شب را می‌شکافیم‌ و جلو می‌رویم‌.
جایی در بین جمعیت، میخ‌ِ سیاه‌ چادرِ نگاهم کوفته می‌شود‌؛ زن‌ جوانی‌ست‌ با پوششی متفاوت‌. چند سالی‌ست که سی‌سالگی را پشت سر گذاشته. مانتوی آبی کارْبُنی به تن دارد‌. شال سبزِ کم‌رنگِ رنگ‌پریده‌اش، فراموش کرده بلوطی‌های تُرْد و تازه جلوی سرش را محجوب کند‌. بچه به بغل دارد‌. یک‌سال و چند ماهه است‌. حسابی بچه را بقچه‌پیچ کرده‌. مادر است دیگر؛ در سوز و سرما، مهرش در کاپشن آبی آسمانی با طرح گل بابونه و آستر حوله‌ای سفید، کلاه پشمی نخودی‌رنگ و شلوار گرم سورمه‌ای خلاصه می‌شود که به تن کودک پوشانده. سوژه نا‌بی است. محال است بگذارم از چنگم دربرود‌. از فکرم می‌گذرد: صیاد، هرچقدر هم که ماهر باشد، پیش‌ از آن که صید کند، خود صید می‌شود‌. به‌سمتش‌، پا تند می‌کنم‌. جلوی روسری‌ام را صاف و چادرم را تراز می‌کنم‌. سلام و حوال‌پرسی گرمی هدیه می‌کنم‌.
#ادامه_دارد
undefined<img style=" />undefinedخانم یاسمن باعثی؛ ادوار بسیج دانشجویی استان خوزستان
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۳:۴۵

میقات یارانبخش دوم
قبول باشدی می‌گویم‌. در همین حین به‌سرعت، موبایل را از اعماق کیفم بیرون می‌کشم‌ و دوربین را باز می‌کنم‌. حرف را ادامه می‌دهم‌ و می‌گویم: موقع بارش باران یکی از مواقع استجابت دعاست‌. رو به دوربین چه دعایی می‌کنید؟ لب‌هایش به لبخند ملیحی کِش می‌آید‌. کودکِ در آغوشش را از این شانه به آن شانه می‌برد‌ و با همان لبخند زیبا رو به دوربین می‌گوید: امیدوارم کشورمان همیشه سربلند و پیروز باشد و برای رزمندگان اسلام و همه کسانی که برای امنیت میهن‌مان تلاش می‌کنند؛ آرزوی موفقیت دارم‌. ضبط را پایان می‌دهم‌. این فیلم را گرفتم تا یادم بماند در بزنگاه‌های تاریخی و تنگه‌های اُحُد زمانه، چه شیرزنانی با چه پوششی پشتِ پرچمِ کشورمان درآمدند که میهن‌دوستی، در خاک ایمان ریشه می‌دواند‌. دعای خیرِ هم‌ولایتی‌ باغیرتم مختصر بود؛ اما موجز و مفید‌. از اعماق بطن‌ها و دهلیز‌های قلبم می‌خواهم که نامه دعایش به مهر و امضای باری تعالی مَمْهور شود و خداوند فرشتگانی را به رسیدگی عریضه الهی‌اش امر کند‌.
زیرصدای‌ مکالمه گرم و صمیمی شبانه‌مان، صدای حسین طاهری‌ست که می‌خواند: «هانْسی گروهون بِلَه مولاسی وار، شیعه‌لَرین حضرت عباسی وار». برای شیرخواره‌ای که به بغل دارد، خیر می‌خواهم و عاقبت به‌خیری‌. گرم تشکر می‌کنم و صمیمانه خداحافظی. با جمعیت، یکی می‌شوم‌. کم مانده تا به مقصد برسیم‌. به مقبره شاه‌مرد که نزدیک می‌شویم‌، نوبت حامد زمانی می‌رسد که میان‌داری کند‌. قطعه الکترون را می‌خواند‌. مدت‌هاست که صدایش را در تجمعاتِ این چنینی نشنیده‌ام‌. برایم جالب است بدانم نواهایی که امشب در دالان و دهلیزهای گوش‌‌های‌مان پیچیده را مدیون سلیقه موسیقیایی‌ چه کسی هستیم؟ حالا دیگر سیاهی‌لشکر اسلام رسیده جلوی مقبره شاه‌مرد.
همین اول کار از بیرون آستان، عرض ارادت می‌کنیم‌. زن‌ها دسته‌دسته‌ وارد می‌شوند‌. خَلْعِ نَعْلین‌ می‌کنیم و بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى می‌شویم‌. همین که داخل می‌شوم و پا روی فرش سرخ می‌گذارم، هُرْمِ دلپذیرِ هوای گرم به استقبالم می‌آید‌. بخاری روشن است و هوای داخل، به‌ غایت مطبوع‌. زن‌ها و کودکان، چهارزانو زده دورتادور شبستان نشسته‌‌اند‌. به‌ سختی، دیوار خالی برای تکیه دادن پیدا می‌کنم‌. اولین دیوار که شکار نگاهم می‌شود، به‌ سمتش پا تیز می‌کنم‌. هنوز، خوب جاگیر نشده‌ام. هنوز، صورتم نمناک است‌ و چادرم خیس که سینی چای داغِ خوش‌رنگ‌ و لعابی جلویم سبز می‌شود‌. قلاب نگاهم را بالا می‌‌کشم‌. چه‌خوش روزی‌ام! شاه‌ماهی، صیدم شده‌.
دخترکِ نُه‌، ده‌ساله‌ای‌ است‌ که تازه‌تکلیف‌ شده‌؛ این را شلوارِ جینِ یخی، پیراهنِ آستین‌بلندِ کِرِم، شال خاکستری و موهای دم‌اسبی بلند بیرون‌ریخته از پشت شال می‌گوید‌. ظریف و لطیف، بفرمایید می‌گوید و چای تعارفم‌ می‌کند‌. درنگ نمی‌کنم‌. همراه با تشکرِ با‌محبت و دعای سعادت، انگشتان سرما‌زده‌ام را به گرمای لیوان چای پناه می‌دهم‌. لیوانش پلاستیکی است و محکم؛ از همان لیوان‌های چای که در قطار و طَیّاره می‌دهند دست مسافران‌. چای داغ و لیوان پلاستیکی، ترکیب توصيه‌شده‌ای نیست؛ برای عافیتِ تن‌وبدنِ آدم، ضرر و برای طبیعت، مخاطره دارد‌. اما همین هم لنگه‌کفش است در بیابان‌. لب‌سوز و لب‌دوز بودنِ چای، نامرغوبی لیوانش را غبار می‌نشاند‌. نفس عمیقی می‌کشم‌. قُلُپِ اول چای را می‌نوشم‌. کامم را گرم می‌کند‌. حالا دیگر، نَم‌ِ صورتم خشک شده و یخ تیغه بینی‌ام، آب‌.
صحبت زن‌ها گل انداخته‌ و کودکان سرگرم بازیگوشی‌اند‌. زندگی زیر آتش جنگ و موشک‌باران هم ادامه دارد‌؛ این همان چیزی‌ست که قائد شهیدمان‌ از ما خواست‌. با خیال راحت، قُلُپ بعدی چای را می‌نوشم‌. بالاخره هرچه که باشد، پیروز این میدان، ما هستیم‌.
undefinedخانم یاسمن باعثی؛ ادوار بسیج دانشجویی استان خوزستان
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۶:۵۳

thumbnail
«برادرم از همه ما سبقت گرفت» جمله‌ای بود که برادر بزرگ شهید حسین با حسرتی آمیخته به غرور زمزمه کرد. سپس صدایش را صاف کرد تا ما را بیشتر با منش و زیست‌ شهیدانه او آشنا کند.
در لبیک به توصیه مهربانانه رهبر انقلاب، مسیر دید و بازدید‌های نوروزی را از خانه شهدا می‌گذراندیم که در هشتم فروردین ماه، افتخار دیدار خانواده شهید حسین شیرآسب نصیبمان شد.
علی و فاطمه‌ی دوقلو که مغموم دریافت بعضی مسئولیت‌های سنگین پدر در دهه سوم زندگی خود بودند؛ حالا بیش از هر زمان دیگری به جای خالی پدر فکر می‌کردند. شاید در تقسیم وظایف، فرناز ته‌تغاری، که غایب مجلس کوچک ما بود را هم در نظر گرفته بودند که حتی ذره‌ای سختی متوجه مادر نشود.
دوباره تمرکزم را به حرف‌های برادر می‌کشانم: حسین از همان سال‌های جوانی، پیش از دیگران راه خدمت را یافته بود؛ مردی پرتلاش، فعال و همیشه آماده. هرجا کاری از دستش برمی‌آمد، بی‌درنگ قدم پیش می‌گذاشت. در مسجد، بی‌هیچ توقعی، قرآن پخش می‌کرد، سفره می‌انداخت و هر مسئولیتی را با دل و جان بر عهده می‌گرفت. عشق او به اربعین نیز زبانزد خانواده بود؛ هر سال نزدیک اربعین، بی‌قرار می‌شد و دلش پر می‌زد برای رفتن. برادر، از روزهای حضور او در کردستان نیز یاد می‌کند؛ روزهایی که حسین هشت ماه داوطلبانه آنجا خدمت کرد. وقتی خبری از حسین نبود، دل خانواده به‌خصوص پدر، بیشتر نگران شد.
همسر شهید، گوی روایت را دست می‌گیرد و در بازگو کردن مهربانی‌های آقا حسین کم نمی‌گذارد:«هرچی از مهربونیش بگم کم گفتم، دل و زبونش یکی بود. برای ما خیلی محبوب بود ولی فکرش رو نمی‌کردم اینقدر محبوب مردم باشه.»
و بعد انگار که اجازه یافته باشد بار سنگین روی دلش را زمین بگذارد، به تعریف روز شهادت می‌پردازد: «سه‌شنبه بود، دوازدهم اسفند. دلشوره داشتم. مداحی برای رهبر پخش کردم و گریه می‌کردم. من برای رهبر خیلی عزاداری کردم، خیلی ناراحت بودم می‌گفتم حیف شد. اما آن‌روز نمی‌دانستم هم برای رهبر دارم گریه می‌کنم و هم برای خودم. بعدازظهر قرآن خواندم و بعد مشغول کارهای خانه شدم. همسرم گفتند می‌روم بیرون؛ حدود چهار و نیم بعدازظهر بود. من هم مثل همیشه فکر کردم برای کارهای روزمره رفته‌اند، چون معمولاً نمازشان را مسجد می‌خواندند و ۷برمی‌گشتند. اذان شد، نمازم را خواندم و افطار کردم، اما خبری از ایشان نشد. خیال کردم شاید مثل همیشه برای راهپیمایی رفته‌اند؛ چون گاهی از مسجد به راهپیمایی می‌پیوستند و یکی دو ساعت بعد برمی‌گشتند. اما هرچه گذشت، نیامدند. دلشوره‌ام بیشتر شد.»
با چشمانی مصمم، ادامه داد:«برای سحری بچه‌ها چیزی آماده کردم، اما باز هم نیامدند. برادرشان زنگ زد و گفت ناحیه بسیج را زده‌اند. همان‌جا بود که ترسم بیشتر شد. با دخترم تماس گرفتم و از دلشوره‌ام گفتم. همین که به خانه رسید تماس‌های پی‌در‌پی‌اش با پدرش را شروع کرد. اما جواب بوق خوردن‌های پشت تلفن بی‌پاسخی بود. خودم را دلداری می‌دادم که شاید تلفنش را بیصدا کرده و متوجه تماس‌ها نشده. ساعت ۱۱:۳۰ شب آقای ناشناسی جواب تماس ما به تلفن همسرم را می‌دهد: «پدرتون شهید شده فردا برید بهشت زهرا تحویل بگیرید.»شهید را به خواست خودشان در کنار مزار پدر و مادرش در لواسان به خاک سپردیم. تنها مایه آرامش من، شهادت ایشان است. خدا را برای این شهادت بارها شکر کرده‌ام. زندگی مشترک ۳۲ ساله‌ ما با شهادت ایشان متبرک شد.»
پسر شهید با افتخار، از پدرش چنین یاد می‌کند:«پدرم واقعاً برایم کم نگذاشت. رفت و پشتم خالی شد. “علی بابا” از دهانش نمی‌افتاد. ما را سربلند کرد...»
به وقت رفع زحمت و خداحافظی، ذهنم سراسر فراموشی است. فراموشی خود، فراموشی آدم‌ها، فراموشی هر چه غیر اثر «پیام شهیدان برای آراستن درست زندگی»...به زنده بودن شهید می‌اندیشم که چگونه با دست باز بر ما اثر می‌گذارد. دلگرمی دادنش را حس می‌کنم. حرکتم را امید می‌دهد و تلاشم را کمک. از او می‌خواهم به حق پیمانی که با خدایش بست، عهدم را با خودش پاسداری کند. مرا که در دامنه‌ی قله شهادت با او آشنا شدم،‌‌ تمرین سبک پیمودن مسیر بدهد و تا قله بکشاند، ان‌شاءالله.
undefinedخانم زهرا طهمزی‌اقدم؛ ادوار بسيج دانشجویی علوم‌ پزشکی شهید بهشتی
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۲:۴۶

عملیات صورتی
فکرش را بکن. وسط اتاق عملیات پنجه بر گلوی ابلیس فشردن نشسته‌ای و جزئیات عملیات مشخص شده. فرمانده می‌گوید: بسم الله، یاعلی. پسرم تا یادم نرفته ۱۰ کیلو هم رنگ صورتی بخر بیار. هاج و واج نگاه می‌کنی که وسط این همه نارنجی آتش، صورتی دیگر چه می‌گوید؟که فرمانده می‌خندد و می‌گوید: مگه ندیدی دختر خانوم دستور دادند با موشک صورتی شخم بزنیم؟و فیلم آن قند و نبات را به تو نشان می‌دهد.
به یاد دخترک خودت، از پشت گوشی، صورتش را نوازش می‌کنی. رنگ‌ها که آماده شد، شروع می‌کنی به رنگ کردن آن ابابیل ابرهه‌کشی که قرار است طومار آن ابرهه‌ای که مجموعه تمام طواغیت است را در هم بپیچد. زیر لب می‌گویی: به یاد صورتی رنگین‌کمان کیان پیرفلک، به یاد صورتی کلاهی که آقای شهید به آن دختر شهید هدیه داد. به یاد عروسک صورتی زیر آوار ۲۳ خرداد، به یاد ریحانه کاپشن صورتی کرمان، به یاد کوله پشتی صورتی مدرسه میناب، به یاد دخترک بی‌پناه صورتی‌پوش آن جزیره لعنتی...
برادر قهرمانم که پیش ما گمنامی و پیش فرشتگان خوشنام؛ برای جنگ با این‌هایی که رویاهای صورتی فرزندانمان را می‌کشند، با همین موشک صورتی بزن که خوب می‌زنی. خدا یاورت باشد دلاور. باشد که فرود بیاید بر سر آنان که می‌خواستند آزادی دروغین برای دخترهایی بیاورند که مردان جنگشان وسط معرکه، برایشان موشک رنگ می‌کنند. آزادی‌ای که نتیجه‌اش فقط پریشانی گیسوان دخترمان است...
undefinedخانم صبا تکبیری؛ عضو بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا(س)
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو دختران دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۹:۳۰

در بهار شور انگیز ۴٠۵، در بیش از چهل سال و در بیش از چهل و چند روز مقاومت ملی ایرانیان، او به مادران حاضر در خیابان می‌گفت، نام دختران در گهواره‌شان را بگذارند، "ایران"...
متن کامل در ویژه‌نامه مقدامه به مناسبت روز ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر به زودی منتشر می‌شود.
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۸:۲۵

نشریه مقدامه شماره هفتم.pdf

۱.۵ مگابایت

آنچه در هفتمین شماره نشریه مقدامه میخوانید:
undefined️نامه‌ای به دختران جهان
undefined️زن ایرانی، در رتبه‌ی اول لیگ قهرمانان
undefined️دختران جریان دانشجویی و موشک‌های صورتی‌اش!
undefinedمتن مربوط به هر یک از عناوین را می‌توانید در این شماره از نشریه بخوانید.
مقدامهundefinedصدای دختران جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۲۰:۱۲

thumbnail
این شب‌ها
اهل معنا می‌گویند: زندگی یک ریتم ساده نیست؛ زندگی جرقه‌های ناگهانی است که در دل اتفاقات رخ می‌دهد و گاهی معنای زندگی در دل حوادث خودش را نشان می‌دهد و انسان جداشده از معنا را به حقیقت آن باز می‌گرداند و آشتی می‌دهد‌‌. در این روزها و شب‌ها حوادث هر اندازه هم برای ما تلخ و بعضا طاقت‌فرسا است اما معنای زندگی ما را عمیق‌تر و حتی واضح‌تر کرده است و ثبات قدم را در ما تقویت کرده است.
شهر‌ها و محلات رنگ و بویی نو به خود گرفته‌اند و نوعی جدید از کنش در عرصه‌ی اجتماع را در خود جای داده‌اند. مردمی که تا همین چند ماه پیش به دلایل شرایط سیاسی و امنیتی کشور به غیر از شعارها و تحلیل‌ها و اطلاعات کذبی که مولدشان ضد انقلاب بودند را نشنیده بودند، این شب‌ها و روزها کلماتی متفاوت از آنها را به صورت مستمر در ساعاتی خاص می‌شنوند.
و امتی که پس از بعثت همزمان با ورود به فصل جدید انقلاب اسلامی ایران، در حال رشد در ابعاد مختلف هستند. و جامعه‌ای که در حال نشان دادن لایه‌های پنهان از خود است و این بحران ساخته شده توسط دشمن خونخوار به واضح کردن جامعه‌ای که تحلیل و اطلاعاتش از آن اشتباه بوده است، منتهی شده است. و برخی مدعیان صف اول در حال نظاره به آن فریب خوردگان پشیمانی هستند که ناامید از دشمن شده‌اند و از ظلم او می‌گویند و از عشق به وطن می‌سرایند و به اهل تحلیل گزاره‌هایی برای نتیجه‌گیری درست از مردم ایران ارائه می‌دهند.
از این پس چه خواهد شد؟آیا ما قبرستان‌نشینان عادات سخیف بیرون آمده از منجلاب روزمرگی، قادر خواهیم بود که این لحظات استثنایی تاریخ وطنمان را قدر بدانیم و به دین پیوند زنیم یا دوباره قرار هست به اعماق گذشته پرتاب شویم و دستاوردهایمان را قدر ندانیم؟
انسجام، اتحاد و وحدت، یکرنگی، گفت‌و‌گو، همدلی، دوستی، مواسات و هزار واژه‌ی زیبای دیگر قابل تحقق است و اگر بخواهیم همراه با الگوگیری از وقایع این روزها به زیباترین شکل ممکن می‌توانیم بیش از این در جامعه‌ی خودمان محقق کنیم، اگر بخواهیم.
undefinedخانم هانیه سادات جعفری‌تنها؛ ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه الزهرا(س)
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجوییundefined@meghdameh_eslamenab

۱۳:۳۰

thumbnail
زنان حاضر در صحنه، دوشادوش مردان، نه عقب‌تر
در هر برهه‌ی زمانی صحنه و میدان آماده‌ی نقش آفرینی آحاد مردم بوده و هست. خرد و جوان و پیر، زن و مرد و...، برای اثبات آن، کافی است کمی تاریخ را مرور کنی.
اگر حوصله تاریخ را هم نداری، قرآن این را نشان می‌دهد. داستان آسیه و فرعون، که آسیه همسر شقی‌ترین فرد زمانه‌اش بود اما سعادت‌مند‌ترین شد. و همسر حضرت لوط را بنگر که همسر سعادت‌مندترین فرد عصر خود بود، اما از شقی‌ترین‌ها گشت.
باید تکلیف را شناخت و سمت آن حرکت کرد‌ آن‌وقت میبینی تکلیف تو رزم میانه میدان است و همچو اباالفضل عباس(ع) روانه‌ی میدانی. و گاهی تکلیف تو همچون زینب کبری(س) پرستاری است، صبر است، تبیین و رجز‌خوانی است.
و یا چون زین‌العابدین(ع) مأمور به رزم نکردنی و باید ببینی دنبال تکلیف قدم برمی‌داری یا اینکه برای نفس خویش قدم می‌گذاری؟
آن‌وقت اگر لازم شد با همین حجابت اسلحه برمی‌داری همچون خانم مرضیه حدیدچی دباغ که به فرمان امام فرمانده سپاه همدان می‌شوی اما اثرگذاری خود را محدود به اسلحه ندانی؛ که هرکه را میدانی است. و آن‌وقت که تکلیف تو این اسلحه نیست؛ جزع و فزع نمی‌کنی و هرچه تکلیف شد اطاعت می‌کنی.
آن وقت به امر ولی، هر شب در خیابان حاضر می‌شوی، همسر و برادر و پدر خویش را روانه‌ی میدان می‌کنی نه اینکه سنگ باشی برای پایشان. وقتی تو حاضر می‌شوی، بچه‌هایت را بچه‌های انقلاب تربیت می‌کنی؛ در میدان تبیین حاضر می‌شوی، زندگی‌ات را با دغدغه‌های انقلاب تنظیم می‌کنی و خلأ‌ها را پر می‌کنی.
دغدغه‌های سلامت جامعه، اقتصاد، سیاست هر باری که توانستی برمی‌داری! و آنجا که شد دانشمند، استاد دانشگاه، معلم، پرستار، نماینده مجلس، خبرنگار، نویسنده، نظامی و...و تو زن طراز انقلاب هستی، در هر نقشی.
undefinedخانم سیده زینب حسینی مطلق؛ ادوار بسیج دانشجویی علوم پزشکی شهید بهشتی
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۴:۰۷

thumbnail
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه؟!

این‌هایی که اسلحه به دست توی میدان رجز می‌خوانند، چفیه‌ها را به سر بسته‌اند و رو گرفته‌اند، می‌بینید؟ همین‌هایی که مشت‌هایشان با خشم بالا می‌آید و بر سر دشمن می‌نشیند، را می‌گویم. این‌ها همان دخترانی هستند که سازمان ملل برای حل مشکلاتشان روز نامگذاری کرده است.
سال‌ها دست و پا زده بودند بگویند دختران ایرانی موجوداتی ضعیف و سرخورده و ناتوان و محتاج ترحم‌اند. تفاله‌های سازمان ملل تا چند ماه پیش نگران آزادی‌شان بودند! پادوهای داخلی‌اش تمام ایران را می‌گشتند تا شاید دختری مظلوم و رنج دیده از سختی روزگار را نماینده زنان ایران جا بزنند و روضه زن ستیزی بخوانند و علم فمینیسم برپا کنند.
اما جمهوری اسلامی همه چیزش خرق عادت است.وقتی سایه جنگ بالای سر ماست و دشمن تهدید کرده می‌خواهد به ایران حمله زمینی کند، دختران، همان موجودات سرخورده و ضعیف از نظر آنها، آمده‌اند کف میدان تا صدای تشت رسوایی دشمن دروغگو در عالم بپیچد.
روز دختر در این سرزمین روز قدرت‌نمایی گردآفریدست نه گدایی ترحم به سبک سیندرلا. دختران تحصیل‌کرده و توانمند ایرانی، آمده‌اند بگویند: آی رزمندگان اسلام! دلتان قرص! اگر از جنازه مردان گذشتند ما نخواهیم گذاشت این خاک به دستشان بیفتد. روی جنازه‌های ما هم حساب کنید!
۲۹ فروردین ۱۴۰۵/میدان کوثر کرمان
undefinedخانم فرزانه حبیبی؛ ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت ایران
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جريان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۷:۲۰

بازارسال شده از اسلام ناب
thumbnail
undefined فرزندان عزیز من! ما امروز دولت مقاومتیم؛ نظریه مقاومت در برابر دشمن قوی‌پنجه را تبلیغ و ترویج کنید...
undefinedتیـزر دوره مجازی میـراث خامنه‌ای
undefined تاریخ برگزاری:۷ تا ۱۶ ارديبهشتهر روز ساعت ۱۶ تا ۱۸
undefinedجهت ثبت نام از طریق لینک اقدام فرمایید.
#میراث_خامنه‌ای#میراثی_برای_آینده
undefined @mirasekhameneiundefined@eslamenaab_ir

۱۲:۱۳

thumbnail
اخراج آمریکا از منطقه خاورمیانه؛ بازگشت اختیار به ملت‌ها
خاورمیانه با نفت و دلار تعریف نشد؛ با ملت‌هایی زنده ماند که هرگاه اراده کردند، معادلات قدرت را تغییر دادند. حضور آمریکا در منطقه، نه برای امنیت ملت‌ها، بلکه برای مدیریت منافع خود و تثبیت نظمی تحمیلی بوده است؛ نظمی که بر ناامنیِ کنترل‌شده، وابستگیِ ساختاری و تفرقه‌ی راهبردی استوار است. در این چارچوب، اخراج آمریکا از منطقه نه یک شعار احساسی، بلکه یک ضرورت راهبردی است.
واقعیت این است که حضور آمریکا، گره‌گشا نبوده؛ خودِ گره بوده است. از جنگ‌ها و بی‌ثباتی‌های ممتد تا تقویت شکاف‌های قومی و مذهبی، همه نشان می‌دهد که «امنیت وارداتی» نه‌تنها پایدار نیست، بلکه هزینه‌زا و بحران‌آفرین است. کشورهایی که امنیت خود را به آمریکا گره زده‌اند، بیش از آنکه احساس ثبات کنند، در معرض تهدیدهای پیچیده‌تر قرار گرفته‌اند.
اخراج آمریکا یعنی پایان یک الگوی معیوب: الگویی که در آن، امنیت منطقه به نیروهای خارجی سپرده شده و در مقابل، استقلال سیاسی و اقتصادی کشورها تضعیف شده است. گلوگاه این تحول، تغییر محاسبات در کشورهای منطقه است. تا زمانی که برخی دولت‌ها، ماندن آمریکا را ضامن بقای خود بدانند، این چرخه ادامه خواهد یافت. اما هنگامی که هزینه‌های این وابستگی "از بی‌ثباتی داخلی تا تحمیل اراده‌های خارجی" بر منافع آن پیشی بگیرد، معادله تغییر خواهد کرد.
آمریکا در منطقه، بازیگری است که بیش از آنکه «بماند»، در حال «مدیریت خروج» است. نشانه‌های این وضعیت را می‌توان در کاهش تعهدات مستقیم، انتقال بار امنیتی به متحدان محلی و تمرکز بر رقابت‌های کلان‌تر جهانی دید. این یعنی فرصت برای ملت‌ها و دولت‌های منطقه تا جایگزین این نظم فرسوده را طراحی کنند.
اخراج آمریکا، به‌معنای خلأ قدرت نیست؛ به‌معنای بازتوزیع قدرت است. قدرتی که باید به ملت‌ها، همکاری‌های منطقه‌ای و سازوکارهای بومی امنیت بازگردد. منطقه‌ای که خود بتواند امنیت خود را تعریف کند، دیگر نیازی به قیم خارجی نخواهد داشت.
در این مسیر، نقش ملت‌ها تعیین‌کننده است. همان‌گونه که در بزنگاه‌های تاریخی، حضور مردم مسیر تحولات را تغییر داده، در این مرحله نیز افکار عمومی بیدار و مطالبه‌گر می‌تواند دولت‌ها را به بازنگری در روابط وادار کند. منطقه بدون آمریکا، منطقه‌ای با امکان تنفس مستقل است. جایی که همکاری جایگزین وابستگی، و منافع مشترک جایگزین رقابت‌های تحمیلی می‌شود.
در نهایت، این یک انتخاب تاریخی است: ادامه‌ی زیستن در سایه‌ی قدرتی بیرونی، یا ایستادن بر ظرفیت‌های درونی. خاورمیانه زمانی به ثبات واقعی می‌رسد که سرنوشتش در پایتخت‌های خودش نوشته شود، نه در اتاق‌های تصمیم‌گیری فرامنطقه‌ای.
undefinedخانم یاسمن کیومرثی؛ ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه علوم‌پزشکی مازندران
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۶:۱۰

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل مـِقدامهم

مـِقدامه

بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته رامرغ رمیده را به شکر خنده رام کن
اینک هزار دست تمنّا گشوده بیندست کرم گشاده به رسم کرام کن
undefinedامام شهید
میلاد امام رضا(ع) جانمان مبارکundefined
thumbnail
پیمانی ریشه‌دار، از جنس ایمان
حزب‌الله لبنان، نامی که وقتی به گوش می‌رسد، روح و جانمان طراوت تازه‌ای می‌یابد، قلبمان شوق جانانه‌ای پیدا می‌کند و حس غرور و غیرت در وجودمان شعله‌ور می‌شود. آخر ما تمام خواهران و برادران لبنانی‌مان در خط مقاومت را عاشقانه دوست داریم، و آن‌ها را از خود و پاره‌ی تنمان می‌دانیم. و به راستی که آنها دوست داشتنی‌اند. همواره وفادارنه پای حق و پرچم‌دار جبهه حق، جمهوری اسلامی، ایستاده‌اند. به وقت پیکار، برادرانه به خط مبارزه رفته‌اند و به وقت تبیین، خواهرانه از ایران و حکومت حق طلبش گفته‌اند.
آن‌ها در محبت و عشق به قائد شهیدمان، در ولایت‌پذیری از آن پیر فرزانه، اگر از ما ایرانی‌ها جلوتر نبوده باشند قطعا هیچگاه عقب‌تر نبوده‌اند. زمانی که از حضرت آقای شهیدمان صحبت می‌کردند، گویا تمام وجودشان را برای عشق بازی در رکاب نائب حضرت ولی‌عصر(عج) به میان آورده بودند و گوش به فرمان فرامین دلنشین او بودند. در سوگ او حزب‌الله عزیز و مقاوم، چونان که پدر از دست داده باشد به غم نشست و در یاری فرزندان ایران اسلامی از هیچ کمکی دریغ نکرد.
پیمان ایران و لبنان به ویژه پیمان با حزب‌الله ناگسستنی است؛ پیمانی است از عمق جان، با نهایت وفاداری، پیمانی که ریشه‌ای از جنس ایمان دارد. و پیوند این دو برادر مبارز به لطف حق و با مدد حضرت حجت هیچگاه از بین نخواهد رفت. در طوفان‌های لبنان، ایران چون کوهی استوار پشت حزب‌الله می‌ایستد و در طوفان‌های ایران، حزب‌الله همچون سدی محکم در برابر دشمنان ایران قد علم می‌کند.
آن‌گاه که حملات خبیثانه و دژخیمانه‌ی رژیم صهیونیستی علیه لبنان، به‌ویژه حزب‌الله سرافراز، شدت گرفت، رهبر عزیزمان فرمودند: «حمایت از لبنان فرض است.» و ایران، یکپارچه برای ادای این تکلیف به میدان آمد. دلیر زنان ایران‌ زمین طلاهای خویش را در راه خدمت به اسلام و جبهه‌ی مقاومت اهدا کردند و پویش‌های مردمی شکل گرفت. فراخوان‌های گروه‌های جهادی آغاز شد و همگان با عنوان کمک به حزب‌الله پای کار آمدند. مردم از هیچ کمکی فروگذار نکردند؛ از مال و تجهیزات گرفته تا خوراک و پوشاک، هر آنچه نیاز بود فراهم کردند و به دست گروه‌های مختلف سپردند. جوانانی غیور نیز برای رساندن این اقلام راهی لبنان شدند و در کنار حزب‌الله ایستادند.
پس از شهادت سید حسن نصرالله، آن سید بزرگواری که همواره بر پایبندی به رهبر معظم انقلاب اسلامی و راه حق جمهوری اسلامی و اسلام تأکید داشت، دولتمردان ایران نیز ارادت خود را به لبنان و آن سید عزیز ابراز کردند. در میانه‌ی بحران و آتش لبنان، امثال دکتر محمدباقر قالیباف و شهید علی لاریجانی برای التیام دل برادران خویش به آن سرزمین دلاورپرور سفر کردند. و حقیقتاً از پیروان جبهه‌ی حق، از ملت و دولتی که دل در گرو محبت حسین‌بن‌علی (ع) دارند، جز این انتظاری نمی‌رود.
امام شهیدمان که پس از شهادت سید حسن نصرالله، با وجود همه‌ی خطراتی که متوجه ایشان بود، نماز جمعه‌ی نصر را برپا کردند و حماسه آفریدند، از حزب‌الله گفتند و از سید عزیز نصرالله؛ مقتدرانه در برابر دشمنان ایستادند و پدرانه آغوش محبت خویش را به روی لبنان گشودند. ما نیز به پیروی از ایشان، با تمام وجود در کنار خواهران و برادران لبنانی خود ایستاده‌ایم و از هیچ چیز هراسی نداریم. حتی اگر روزی گفته شود که برای دفاع از حزب‌الله عزیز و مقاوم باید جان فدا کرد، لحظه‌ای درنگ نخواهیم کرد.
و دشمنان جبهه‌ی مقاومت، فرعون‌های زمان، خیال خامِ این‌که ایران اسلامی دست از حمایت جبهه‌ی مقاومت، به‌ویژه حزب‌الله عزیز، بکشد را باید از ذهن‌های پلیدشان بیرون کنند؛ و برادری و پای‌کاری، وفاداری و رشادت‌های ایران و لبنان برای یکدیگر را باید گوشه‌ی ذهن‌های مریض‌شان حَک کنند؛ و تا زمان، زمان است و زمین، زمین، فراموش نکنند و بدانند که امت اسلام چون کوه در کنار یکدیگر هستند و شانه‌به‌شانه‌ی یکدیگر، ایستادگیِ حسینی خواهند کرد‌.
undefinedخانم مبینا شجاعی؛ ادوار بسیج دانشجویی دانشگاه علم‌وصنعت
مقدامهundefinedصدای دختران پیشرو جریان دانشجویی undefined@meghdameh_eslamenab

۱۵:۴۹