بله | کانال اینجا یک منبر دیجیتال است.!
عکس پروفایل اینجا یک منبر دیجیتال است.!ا

اینجا یک منبر دیجیتال است.!

۱۹۱عضو
بسم الله...با توجه به بحث پیرامون حکم فقهی «حرمت ساخت، انباشت و استفاده از سلاح‌های کشتار جمعی» که مدتی است محل بحث و سؤال دوستان شده ، نکاتی را از زاویه نگاه یک دانش‌آموخته فقه خدمتتان ارائه می کنم. برای این کار، مراجعاتی به متون مرجع فقه، ادله طرفین و مبانی اصول فقه داشته ام که منظم و ساده ارائه می کنم :
1- منظور از سلاح کشتار جمعی چیست؟سلاح‌های غیر متعارف یا کشتار جمعی، تسلیحاتی است که شمار زیادی از انسان‌ها را بدون تفکیک نظامی و غیرنظامی، و نیز مهار ناشده از بین می‌برد. بنابراین اصطلاح سلاح کشتار جمعی شامل سلاح‌های هسته‌ای، شیمیایی و بیولوژیک می‌شود.

2- فقها درباره حکم فقهی سلاح کشتار جمعی چه دیدگاهی دارند؟موضوع دو بخش دارد:همه فقها به اجماع، «استفاده» از سلاح کشتارجمعی را حرام می‌دانند. این حکم از فقهای متقدم همچون علامه حلی و شهید ثانی تا فقهای متاخر همچون آیات عظام مکارم شیرازی، جوادی آملی و سبحانی یکسان است.درباره «ساخت و انباشت» سلاح‌های کشتار جمعی به قصد ارعاب دشمن، اختلاف نظر وجود دارد. عموماً آن را نیز حرام می دانند اما برخی به جواز ساخت و انباشت حکم داده اند.

3- چگونه ممکن است فقها درباره مسائل نوپدیدی مثل سلاح‌های کشتار جمعی حکم بدهند؟اولاً موضوع سلاح‌های کشتار جمعی در فقه، موضوعی نوپدید نیست و با روش‌های مختلف در طول تاریخ وجود داشته است. مثل مسموم کردن گسترده آب رود برای قتل‌عام مردم یک شهر؛ثانیاً بیان حکم یک موضوع، متوقف بر نوپدید نبودن آن نیست. این کار با استفاده از قواعد عام فقهی و انطباق آن بر موضوعات نوپدید انجام می‌شود.
4- مبنای فقها برای حکم به حرمت سلاح کشتار جمعی چیست؟در فقط قاعده‌ای وجود دارد که مقدمه واجب، واجب است. مثلا چون نماز واجب است، وضو هم واجب می شود. با این مقدمه، با توجه به اینکه اقامه دین و احکام دین بر هر مسلمان واجب است. مقدمه این واجب، که تشکیل و حفظ دولت اسلامی باشد نیز واجب است. مقدمه این مقدمه واجب، ایجاد قدرت بازدارندگی است که از مصادیق آن داشتن ارتش و ساخت سلاح و... است. بنابراین همه این مصادیق نیز از باب مقدمه واجب، واجب خواهد بود. علاوه بر این دلیل عقلی، ادله نقلی برای اثبات وجود تسلیحات وجود دارد که معروفترین آن آیه «واعدوا لکم ما استطعتم من قوه...» است.اما این وجوب، مطلق نیست و قیودی دارد. در احکام جهاد، برخی از اصول وجود دارد که وجوب تسلیح را مقید می‌کند. الف- وجوب تفکیک نظامیان از غیر نظامیان و حرمت کشتار افراد غیر متعرضب- ضرورت تناسب میان سلاح و هدفج- حرمت افساد فی الارض از طریق تهدید بشریت و هلاکت حرث و نسلبرای همه این موارد، ادله عقلی و نقلی وجود دارد که عبور می کنیم. نتیجه مقید شدن حکم وجوب این می‌شود که: قدرت بازدارندگی از طریق داشتن داشتن ارتش و ساخت سلاح واجب است مگر در سلاح کشتار جمعی که حرام است.از این گذشته، افرادی که علاوه بر استفاده، ساخت و انباشت سلاح کشتار جمعی را حرام می دانند دو استدلال دارند:الف- ساخت و انباشت سلاح هسته‌ای به دلیل آثار زیست محیطی مصداقی از هلاکت حرث و نسل است و حرام است.ب- ساخت و انباشت سلاحی که دشمن می‌داند هرگز استفاده نمی‌شود، بازدارندگی ندارد.
5- آیا ممکن است به دلیل مصلحت، حکم حرمت سلاح کشتار جمعی، در زمانی، استثناء شود؟احکام فقهی دو دسته هستند. در برخی از آنها عنصر زمان دخالت ندارد. این احکام ابدی و تغییر ناپذیر هستند مثل وجوب نماز یا حرمت دزدی. اما احکامی که عنصر زمان در آنها دخالت دارد (مثل احکام قضایی که برای فصل خصومت است، یا احکام حکومتی یا احکام ثانویه که در تعارض مصادیق است) با تغییر شرایط، حکم تغییر می‌کند.با توضیحی که در مصادر حکم تسلیحات کشتار جمعی بیان شد، معلوم است که این حکم یک حکم فقهی است نه یک حکم حکومتی یا قضایی. بنابراین اساسا عنصر زمان در آن دخالتی ندارد که با مصالح تغییر کند.
6- آیا «تقیه» می‌تواند یکی از دلایل فقها برای حکم به حرمت سلاح کشتار جمعی باشد؟ به عبارت دیگر آیا ممکن است بیان کننده حکم حرمت سلاح کشتار جمعی بر اساس مصلحتی تقیه کرده و حکمی که حقیقی نیست را بیان کرده است؟تقیه به این معنا است که هرگاه فرد یا جریانی به ناحق مورد تعرض قرار گرفت، به گونه‌ای که متجاوز قصد تجاوز به حقوق مسلم آن فرد یا جریان را دارد، فرد مورد تجاوز می‌تواند از تاکتیک مناسب استفاده کند و خود را از تعرض نابه‌حق برهاند. البته این تاکتیک مورد استفاده، نباید مصداق ظلم به دیگران یا خونریزی باشد. «اذا بلغ الدم فلا یجوز التقیه»بنابراین در مورد سلاح کشتار جمعی که ذاتاً با هلاکت حرث و نسل عجین است، تقیه معنا ندارد.


#اینجا_یک_منبر_دیجیتال_است@menbar_digital.

۱۴:۴۴

thumbnail
بسم اللهبرای آیت الله...وقتی در اصفهان کودکی متولد می شود او را سر دست می‌گیرند و به خیابان کمال می‌برند تا آیت الله در گوشش اذان بگوید؛ تا «خوش آتیه» شود.کودکان اصفهانی وقتی بیش از اندازه بدقلقی می کنند دستشان را می گیرند و به خیابان کمال می‌برند تا آیت الله با چشمان نافذش به آنها نگاه کند و دستی بر سرشان بکشد تا «آرام» بگیرند.دختران اصفهانی اگر برایشان خواستگاری بیاید که او را بپسندند تا زمانی که به خیابان کمال نروند و «مصلحت» شان را از آیت الله نپرسند سر سفره بله نمی گویندمردان اصفهانی تصمیمات سخت خود را در خیابان کمال میگیرند وقتی که آیت الله دلشان را «قرص» کرد.
اما سه سال است «خیابان کمال» آن خیابان همیشگی نیست.قلب مردم اصفهان در خیابان کمال «لطمه» دیده استلطمه ای که «لا یسـُدُها شیء»
پی نوشت:عکس مربوط به حوالی سال ٧۴ است.سالهای اول طلبگی.و البته در «خیابان کمال»


@menbar_digital#اینجا_یک_منبر_دیجیتال_است

۱۹:۳۳

thumbnail
بسم الله برای آیت الله...لا یسدها شیء

@menbar_digital#اینجا_یک_منبر_دیجیتال_است

۱۹:۴۳

thumbnail
undefined آن شب، شیفتۀ دین پدر شدم!
undefined اول. تازه نه سالم تمام شده بود. شب ٢١ ماه مبارک رمضان داشتیم آماده می‌شدیم برای احیای شب قدر. مراسم مسجد شهداء -مسجد بزرگ شهر- را پدر برگزار می‌کرد. او امام جمعه و نمایندۀ ولی فقیه در شیراز بود. مسجد شلوغ می‌شد. هر سه شب، من و برادرها هم همراه مادر و پدر به مسجد می‌رفتیم.
ساعت ٩ شب، پدر داشت وضو می‌گرفت. رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا همۀ ما باید حرف‌های یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟». پدر نگاهی به من کرد و مسح سرش را کشید. ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه نمی‌توانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمی‌تونم برای کسی که نمی‌بینمش کاری انجام بدم». پدر مسح پایش را کشید و نشست کنار من.
- خب برو ببین خدا کیه!
- از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو می‌شناسید برام بگید تا بشناسم.
پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه و نشاند کنار خودش. برایم از خدا گفت، مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد.
- حاج آقا، مگر مسجد نمی‌روید؟ دیر می‌شود. بقیه حرفتان را بگذارید برای فردا.
- میدانم اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.
مادر با تعجب به من و پدر نگاه کرد و گفت: «حاجی، پس تکلیف این جماعتی که آمده‌اند احیا چه می‌شود؟ نمی‌توانی به آن جمعیت بگویی من باید بحث را برای دخترم تمام کنم!».
پدر بلند شد و رفت سمت تلفن: «درستش می‌کنم».
شماره گرفت و با کسی حرف زد. تلفن را گذاشت و دوباره شماره گرفت و حرف زد. مادر چشمانش خیره به پدر مانده بود. چیزهایی که می‌شنید را باور نمی‌کرد.
پدر رو کرد به مادر و گفت: «درستش کردم؛ یکی از دوستان به جای من می‌رود مسجد برای برگزاری مراسم احیاء. شما هم با پسرها بروید احیاء. من با فاخره در خانه می‌مانم. می‌خواهیم تا صبح حرف بزنیم».
نمی‌دانستم چه باید بگویم. از این که بی‌موقع سؤال کرده بودم، کمی از دست خودم دلخور شدم، اما از این که پدر مراسم احیایش را به خاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد خیلی خوشحال بودم.
تا سحر با پدر حرف زدیم تا وقتی که مادر و برادرها از مسجد آمدند. اصلاً حرفی نزد که «امشب شب دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا به خاطر تو به مسجد نرفتم. پدر با این کار، من را تمام عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی که در آن تربیت شده بود.
undefined دوم. چند ماه پس از ازدواجمان، برای اولین بار به مشهد رفتیم. اولین زیارتمان، هنگام اذان مغرب بود. به صحن که رسیدیم، همسرم دوید و خودش را به جماعت رساند. من ماندم و موبایلی که نداشتم و تکلیفی که معلوم نبود. بعد از نماز به دست و پا افتادم که از کسی موبایلی بگیرم و زنگ بزنم و وعده کنم...... بعداً در هتل همسرم گفت: این را بدان که اولویت من «دین» من! است.
undefined سوم. البته که دین اولویت اول است. البته که اجازه نداریم به بهانه همراهی دیگران، حدود الهی را زیر پا بگذاریم. البته که باید اطرافیانمان را به دعا و زیارت و بقیه مناسک دینی عادت بدهیم، البته که رسیدن به مغز دین، بدون پاس کردن پوسته دین غیر ممکن است، اما......اما باید همت‌مان مغز دین باشد!!یا علی مدد!

پی نوشت: کتاب «من فاخره هستم» را بخوانید

<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>undefined شناسه:https://ble.ir/menbar_digital

۶:۳۳

thumbnail

۶:۳۳

thumbnail
بسم الله...امروز خیلی راه رفتم. آنقدر که انگشتان پایم درد گرفت، قلبم هم...راه رفتن خوب است. همیشه خوب بوده است. همیشه به درد می‌خورد. وقتی که فقیری و کرایه تاکسی گران تمام می‌شود. وقتی ثروتمندی و چربی‌های بدنت با راه رفتن آب می‌شود. وقتی سنگ کلیه داری، وقتی هولتر بسته‌ای، وقتی افسردگی داری...اگر دیر شده و در ترافیک گیرکرده‌ای باید مسیر را راه بروی. اگر زمان داری و میخواهی لِخ‌لِخ بروی که زیادی زود نرسی، باید راه بروی. اگر بخواهی فکر کنی می‌توانی راه بروی. اگر بخواهی از فکر خالی شوی و بتوانی شب بخوابی باز هم باید راه بروی. بچه‌هایی که نمی‌خوابند را باید بغل بگیری و راه ببری. وقتی می‌خواهید خوابت نبرد هم باید راه بروی.برای احساس کردن زندگی،باید در شلوغی خیابان‌ها راه بروی و برای از یاد بردن آزار و بی مهری مردم باز هم باید راه بروی. وقتی جوانی. وقتی پیری. وقتی هنوز بچه ای، باید راه بروی.وقتی راه بروی انگشت‌های پایت درد می‌گیرد. اگر انگشت پایت به جایی بخورد، بیشتر درد می‌گیرد. اصلاً فلسفه وجودی بعضی از چیزها این است که جلوی پایت باشند تا موقع راه رفتن، پایت را درد بیاورند. اصلاًتر!!! فلسفه بعضی از چیزها این است که هرکس که قصد راه رفتن دارد را مأیوس کنند.امروز برای دانشجویان جدید الورود، درباره راه رفتن حرف زدم. درباره درد انگشتان. درباره قلب درد. درباره بعضی از چیزها...
یک تذکر لازم: اصل این نوشته از کتاب پرنده من است که تغییراتی در آن داده‌ام
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!https://ble.ir/menbar_digital

۹:۲۳

thumbnail
این یک عکس تزیینی نیست!!
مهندس علی‌بیک، از قبل از انقلاب مهندس بود. آن زمانی که دیپلم، آقایِ دیپلم بود، علی‌بیک فوق‌لیسانس داشت. سوادش، حرف زدنش، رفتارش و در یک کلام، «بودنش» به اندازه‌ای خاص بود که در محله بیدآبادِ دهه شصت، وقتی می‌گفتند «آقای مهندس» همه می‌فهمیدند: علی‌بیک.دوازده ساله بودم که آقای مهندس من را کنار کشید و گفت قرآن خواندن بلد نیست و اگر فی‌المثل در مسجد جلسه قرآنی باشد، به بهانه‌ای می‌پیچاند و در آبدارخانه خودش را به کتری و استکان مشغول می‌کند تا جلسه تمام شود و کسی نفهمد آقای مهندس، بلد نیست بدون غلط قرآن بخواند. گفت قرآن خواندن من را شنیده و خوشش آمده. خواهش کرد کمی از فرصت تابستانم را به او اختصاص دهم و روزهای زوج، ساعت دو تا دو و نیم، به او قرآن خواندن یاد بدهم. تأکید کرد کسی از ماجرا خبردار نشود تا مهندس علی‌بیک، برای مردم بیدآباد، آقای مهندس باقی بماند.لحنی که با آن کلمات «فرصت تابستان» و «روزهای زوج» و «اختصاص دادن» را ادا کرد، مسحورم کرده بود. آنقدر که به فکرم نرسید درباره قرآن خواندن من اغراق می‌کند و آنقدرها هم خوب نیستم.از همان فردا، عملیات مخفیانه شروع شد. ظهرهای زوج، با احتیاط خانه را می‌پیچاندم و سر قرار مسجد می‌آمدم. کمی صبر میکردم تا علیرضا پسر اشرف‌آغا، که همیشه موی دماغ برنامه بود، از مسجد بیرون برود و کمی دور شود تا وارد شبستان شوم و پشت ستون دوم، به آقای مهندس، که همیشه قبل از من رسیده بود، روخوانی قرآن درس بدهم. همیشه اول من یک آیه می‌خواندم تا یاد بگیرد و بعد او مثل من، آیه را تکرار می‌کرد. آقای مهندس انصافاً فراگیر باهوشی بود. قواعدی که می‌گفتم را زود یاد می‌گرفت و گاهی قواعدی درباره قرائت قرآن که از جاهای دیگر شنیده بود را می‌گفت که برایم جالب بود. حتی گاهی من کلمه‌ای را اشتباه می‌خواندم و او در تکرارش، آن را درست می‌خواند. آخرش هم زودتر من را روانه می‌کرد و خودش صبر می‌کرد که با فاصله برود تا کسی ما را با هم نبیند.آن تابستان که معلم قرآن آقای مهندس بودم، برای من خاص‌ترین تابستان نوجوانی‌ام بود.
ماه‌ها بعد، در زیرزمین مسجد، با میز پینگ پنگ بسیج محل مشغول بازی بودیم که علیرضای اشرف آغا، با جواد دعوا کرد. مسئله سر این بود که جواد که کنار میز ایستاده بود، تور را کشیده بود و یک امتیاز که باید به نفع علیرضا می‌شد، به نفع اکبر شده بود. وقتی علیرضا به جواد فحش داد و اکبر، او را هل داد، دعوا بالا گرفت. جواد که به زور جلوی گریه‌اش را گرفته بود و در عین حال می‌خواست بقیه بدانند چه آدم خاصی است، فریاد زد: می‌دانید من کی هستم؟ من رفیق شش دونگ آقای مهندس هستم. آنقدر که نیم ساعت از فرصت تابستانم را به آقای مهندس اختصاص داده‌ام تا قرآن خواندن یاد بگیرد. آن طور که... به اندازه‌ای که...کلمات جواد محکم‌تر از هر سیلی به رویمان می‌خورد. عملیات محرمانه با آقای مهندس فقط مال من نبود. آقای مهندس از ساعت یک تا یک و نیم به محسن قرآن خواندن یاد می‌داد و از یک و نیم تا دو به علیرضای اشرف آغا. بعد از آن به من و بعدش به جواد. روزهای فرد هم برای مهدی و یاسر و محمدرضا و داریوش بود.

پی‌نوشت اول: امروز این داستان را برای بچه‌های مسجد دانشگاه تعریف کردم. خواهش کردم نیم ساعت از فرصت شنبه‌هایشان را به یادگرفتن روان‌خوانی قرآن اختصاص بدهند. شکر خدا بیش از دویست نفر این کار را کردند.پی‌نوشت دوم: این عکس تزیینی نیست. اینجا مسجد زیبای دانشگاه علم و صنعت استپی نوشت سوم: شادی روح شهید مهندس حسن علی‌بیک، که رنگ خاصِ نوجوانی من و بسیاری از بچه‌های محله بیدآباد بود، فاتحه‌ای بخوانید.

undefined شناسه:https://ble.ir/menbar_digital
#اینجا_یک_منبر_دیجیتال_است

۱۹:۳۷

thumbnail
بسم الله...ایشان حاج اکبر خبوشانی است، همان نجاری که منبرهایش در کشور مشهور است...ایشان حاج اکبر خبوشانی است. سرگروه نجارهای جهادی، همان کسانی که برای ساختن سه هزار تابوت، تاکید می‌کند: سه هزار تابوت برای جوانان شهرشان داوطلب شدند...ایشان حاج اکبر خبوشانی است، کسی که حسین، بزرگترین پسرش را در همین تابوت‌ها برایش آوردند...ایشان حاج اکبر خبوشانی است، کسی که زمینی که برای ساختن خانه‌ی پسر تازه دامادش تهیه کرده بود را، حسینیه کرد. همان‌جایی که وقتی پشت بلندگویش تقاضایی برای جبهه مطرح می‌شد، فردا آماده بود...ایشان حاج اکبر خبوشانی است، یکی از هزار و پنجاه مردی که فرزندشان را دادند تا حماسه ۲۵ آبان اصفهان را بسازند...ایشان حاج اکبر خبوشانی است، یک اسطوره! پیرمردی که نشان داد نسل حبیب بن مظاهر ادامه دارد

فمنهم من قضیه نحبه و منهم من ینتظر...

@menbar_digital#اینجا_یک_منبر_دیجیتال_است

۱۷:۵۴

thumbnail
بسم الله...پدری از پسر خود پرسید: چه باری را می توانی بلند کنی؟ پسر گفت: بار ده کیلویی. پدر پوزخند زد و گفت: من هم سن تو بودم پانزده کیلو را بلند می‌کردم. توان خوردن چند نان را داری؟ پسر گفت: سه نان. پدر ناامیدانه نگاه کرد و گفت: من هم سن تو بودم پنج نان میخوردم. چند سال داری؟ پسر گفت: ده سال. پدر ادامه داد: من هم سن تو بودم سیزده سال داشتم... برای دانشجویان دهه هفتاد، شانزده آذر فصل جلسات سیاسی بود. فصل مناظره و نشریات. فصل پرسش و پاسخ با مسئولان و در یک کلام بهار جنبش دانشجویی. برای دانشجویان امروز؛ اما شانزده آذر فصل اردو و تفریح است. فصل نقاشی خیابانی و شهر بازی، فصل استندآپ کمدی...
واقعا نمیدانم این تغییر، عادی و طبیعی است یا خطرناک و حرکتی رو به قهقراء؟ حرکتی از جنس تبدیل شدن «سامسونت دانشجویی» به «کوله دانشجویی»؛ یا تغییری از جنس «مرگ جنبش دانشجویی»؟ ما هم سن شما که بودیم؛ پانزده کیلو بار بلند میکردیم و پنج نان میخوردیم. سامسونت داشتیم اندازه چمدان و شانزده آذر آنقدر مناظره می کردیم که دهانمان از شدت داد زدن کف می‌کرد. ما هم سن شما که بودیم؛......
به هر حال “روزتان مبارک”
پی نوشت:البته از حق نگذریم برنامه‌های خوب دانشجویی، در این هفته کم نیست. منظورم از این نوشته، نق زدن نبود. توجه دادن به برادران و خواهران دانشجوست برای صیانت از جنبش دانشجویی...ولی خدا وکیلی بعضی از برنامه‌ها را هیچ کجای دلم نمی توانم جا بدهم🫠🫠🫠
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>https://ble.ir/menbar_digital

۸:۰۰

thumbnail

۸:۰۰

thumbnail

۸:۰۰

thumbnail

۸:۰۰

thumbnail
بسم الله...واقعیت دانشگاه علم و صنعت، چهارصد نفری هستند که در اعتکاف، در نُسُکی‌ترین مراسم ممکن، شرکت کردند.واقعیت دانشگاه علم و صنعت، ماهواره‌ای بود که چند روز پیش به فضا فرستاده شد.واقعیت دانشگاه علم و صنعت، بیش از هزار نفری است که هر روز در مسجد دانشگاه، نماز جماعت می‌خوانند.واقعیت دانشگاه علم و صنعت، و بقیه دانشگاه‌های ایران، حقایق آشکاری است که به آنها عادت کرده‌ایم.
<اینجا یک منبر دیجیتال است.!>
undefined شناسه:https://ble.ir/menbar_digital

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶

thumbnail

۸:۰۶