آقای رفیق دوست میگفت:مقداری زیلو در خانه آقا بود، آنها را جمع کردیم و فروختیم یک مقدار هم من از پول شخصی خودم گذاشتم که برای آقا فرشی تهیه بکنیم.رفتیم فرش ها را عوض کردیم وقتی انداختیم و پهن کردیم آقا تشریف آوردند و گفتند: این ها چیست آقا محسن؟ گفتم: فرش ها را عوض کردیم، گفتند: اشتباه کردید که عوض کردید.بروید و همان فرش ها را بیاورید.با هزار مکافات فرش ها را پیدا کردم و آوردم توی خانه انداختیم.من آن فرش را دیده بودم وقتی رفته بودم در خانه آقا واقعا یک زیلویی که نخ هایش در آمده بود.منبع:۱_سیمای رهبری،معاونت آموزش و نیروی انسانی نهضت۲_همانصفحه۳۶،کتاب: گل های باغ خاطره═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
معراج اندیشه
فهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1
فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا
۴
۳:۲۸