سالهای اول جنگ بود. من می رفتم و در تاریکی شب جمعه بر می گشتم. دل خوشـی من مادر به این بود که شـب جمعه کنار فرزندم باشـم. تا اینکه یک شـب جمعه وقتی به خانه برگشـتم و خوابیدم بلافاصله پسـرم، علی اکبر، را دیدم! بسـیار زیباتر از قبل شـده بود با خوشـحالی به اسـتقبالش رفتم. علی اکبر کنارم نشـسـت و با ادب سـلام و احوالپرسـی کرد بعد از کمی صـحبت به من گفت: مادر، خواهشـی از شـما دارم. میشـود شما شبهای جمعه سر مزار من نیایید؟! با تعجب گفتم برای چی؟ من خیلی سـختی میکشـم تا خودم رو به بهشـت زهرا برسـونم. وقتی هوا تاریک می شـه با هزارعالم بدبختی بر می گردم. پسـرم بی مقدمه ادامه داد مادر آخه شـب جمعه که می شـه من با همه ی شـهدا می ریم خدمت آقا ابا عبدالله(ع) در کربلا نمی دونی چه حالیه. همه دور آقا حلقه میزنن و... اما همین که میخوام کنار آقا در میان جمع شـهدا بنشـینم مولای ما به من میفرماید: برگرد شـما مهمان داری، برو پیش مادرت. پسـرم تا این حرف را زد از خواب پریدم. از هفته ی بعد یا صـبح های جمعه می رفتم یا ظهر پنج شنبه تا اینکه مدتی بعد به خواب یکی از دوستان آمد و گفت: از مادرم تشکر کن و بگو پسرت ملازم رکاب امام حسین است.
#داستان_ملاقات_امام_حسین_شهدا
منبع:کتاب تاکربلا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
معراج اندیشه
فهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1
فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا
#داستان_ملاقات_امام_حسین_شهدا
منبع:کتاب تاکربلا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
۱۲
۶:۲۹