م

معراج اندیشه

۴ عضو
اوایل پاییز ۱۳۳۳ همسرم علی اکبر و عده ای از بستگان می خواستند به کربلا بروند. من سـه ماهه باردار بودم. شـش ماه مانده بود که پسـرم به دنیا بیاید. برای همین علی اکبر نمیخواسـت مرا همراه خود ببرد. پدرم هم مخالفت کرد. اما با اصرار زیاد من آنها قبول کردند. خلاصه از شـهر رضـای اصـفهان آماده ی حرکت شـدیم. راه سـخت بود و ماشـین هم فرسـوده سـختی راه را به همراه علی اکبر تحمل کردم. اما با رسـیدن به شـهر کاظمین حالم بد شـد و دل درد عجیبی گرفتم. غروب به کربلا رسـیدیم هشـت روز در اتاقی که اجاره کرده بودیم بستری شدم. بعد از هشت روز به دکتر مراجعه کردیم او پس از معاینه گفت: به احتمال زیاد بچه مرده.خیلی ناراحت شدم. شب جمعه بود با علی اکبر به حرم رفتیم. گوشه ای نشستم و با گریه و زاری به آقا گفتم: آقا بچه ام تقصیری نداشت. این من بودم که به عشق شما سر از پا نشناخته و پا در جاده ی خطر گذاشتم. می ترسـم اتفاقی برای این طفل افتاده با شـد و نتوانم آن دنیا جواب گو باشـم. من شـفای بچه ام را از شـما میخواهم و به دکتر هم کاری ندارم. به اتاق خودمان برگشتیم. با رسیدن به خانه از شدت خستگی خوابم برد. در خواب، بانوی بزرگواری دیدم که در صحن ابراهیم مجاب در کنار حرم امام حسین(ع)به سراغم آمد. این بانو لباس عربی به تن داشت. بعد بچه ای را که در آغوشش بود به من داد و گفت: بیا بچه ات را بگیر بعد از تعریف این رؤیای صـادقه مادر شـوهرم گفت: ان شـاء الله که فرزندت سـالم اسـت. فقط نیت کن که اگر پسـر بود اسمش را محمد ابراهیم بگذاری.دیگر اثری از درد و بیماری در خود ندیدم باز هم به پزشکان مراجعه کردم. آنها پس از معاینه انگشت به دهان ماندند. بعـد از چهـار مـاه بـه ایران برگشـتیم در روز دوازده فروردین ۱۳۳۴ فرزنـدمـان بـه دنیـا آمـد و نـامش را محمـد ابراهیم گذاشتیم.محمد ابراهیم همتمنبع: کتاب تا کربلا
#داستان_توسل_امام_حسین_شهدا(برای زنده ماندن ) #شهید_محمد_ابراهیم_همت
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۰

۸:۵۶