م

معراج اندیشه

۴ عضو
دیگه رمقی برامون نمونده بود. این خدا بود که ما رو می آورد. باقی مانده گروهان من تیر خورده بودند و علیل بودند. خودم هم از پا ترکش خورده بودم تازه باید با این وضـعیت یک خط از دشمن رو می شکافتیم تا به عقب می رسیدیم. لنگ لنگان و آهسـته اومدیم بالا. رسـیدیم به یک رشـته کانال و سـنگرای عراقی که بالای سـرمون قرار داشـت. توان درگیری نداشتیم. چون برای خدا جنگیده بودیم، خدا هم کمکمون کرد. من نگاه کردم بالای سـر خودم دیدم یک زیر پیرهن سـفید از لب کانال بالا اومده و تکون میخوره سـمت چپ رو هم دیدم یک پیرهن سـفید دیگه تکون میخورد رفتم روی کانال دیدم پنج نفر دیگه نشـسـته اند داخل. برای یه لحظه فکر کردم یا ما باید اسـیر اونا بشـیم یا اونا اسـیر ما. دور و بر شـون پر بود از نارنجک و سـلاح، حتی با یه کلت کمری میتونسـتند ستون مجروح ما رو اسیر کنند. گفتم:«خدایا، تو ما رو در چشـم این عراقیا بزرگ کردی» جرئت کردم یه داد سـرشـون کشـیدم و یه کلاش برداشـتم از لب کانال بلافاصله هفت نفر شـون دسـت بالا بردند و هلهله کنان افتادند جلو. خودم هم خنده ام گرفته بود جلو هفت تا عراقی بودند و همگی سالم و پشت سرم چند نفر از نیروهام که همه شون مجروح بودند.
#داستان_امید_به_خدا_شهدا#داستان_نصرت_الهی_درشرایط_سخت_شهدا#شهید_علی_چیت_سازیان
راوی: شهید علی چیت سازیان (مصاحبه)منبع:کتاب دلیل
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۴

۹:۵۷