م

معراج اندیشه

۴ عضو
بعـد از عملیـات آمـده بود مرخصـی روی بـازوش رد یـک تیر بود کـه درش آورده بودنـد و کم کم می رفـت کـه خوب بشود. جای تعجب داشت. اگر توی عملیات مجروح شده بود تا بخواهند عملش کنند و گلوله را در بیاورند خیلی طول میکشید همین را به خودش هم گفتم. گفت: قبل از عملیات تیر خوردم.کنجکاوی ام بیشتر شد با اصرار من شروع کرد به گفتن ماجرا:تیر که خورد به بازوم بردنم یزد توی یکی از بیمارستانها بستری شدم. چیزی به شروع عملیات نمانده بود دیرم میشد که هر چه زودتر از آنجا خلاص شـوم دکتری آمد معاینه کرد و گفت باید از بازوت عکس بگیرن. عکس که گرفتند معلوم شـد گلوله مابین گوشـت و اسـتخوان گیر کرده تو فکر این چیزها و تو فکر درد شـدید بازوم نبودم فقط میگفتم من باید برم خیلی زود. دکتر هم میگفت شما باید عمل بشین خیلی زودتر.وقتی دید اصـرار دارم به رفتن، ناراحت شـد عکس را نشـانم داد و گفت: این رو نگاه کن گلوله توی دسـتت مونده کجا میخوای بری؟ به پرستارها هم سفارش کرد و گفت مواظب ایشون باشید، باید آماده بشه برای عمل این طوری دیگر باید قید عملیات را میزدم. قبل از این که فکر هر چیزی بیفتم، فکر اهل بیت علیهم السـلام افتادم و فکر توسـل. حال یک پرنده را داشـتم که توی قفس انداخته باشـندش. حسـابی ناراحت بودم و حسـابی دلشـکسـته شـروع کردم به ذکر و دعا. توی حال گریه و زاری خوابم برد؛ دقیقا نمی دانم، شـاید هم یک حالتی بود بین خواب و بیداری به هر حال توی همان عالم جمال ملکوتی حضـرت ابوالفضـل(ع)علیه را زیارت کردم آمده بودند عیادت من خیلی قشـنگ و واضـح دیدم که دست بردند طرف بازوم حس کردم که انگار چیزی را بیرون آوردند، بعد فرمودند بلند شو، دستت خوب شده. با حالت استغاثه گفتم پدر و مادرم فدایتان من دستم مجروح شده، تیر داره دکتر گفته که باید عمل بشم. فرمودند: نه تو خوب شدی حضـرت که تشـریف بردند من از جام پریدم و به خودم آمدم انگار از خواب بیدار شـده بودم. دسـت گذاشـتم روی بازوم درد نمی کرد! یقین داشتم خوب شدم. سریع از تخت پریدم پایین سر از پانمیشناختم. رفتم که لباسهام را بگیرم ندادند. گفتند: کجا؟ شما باید عمل بشی. گفتم من باید برم منطقه، لازم نیست عمل بشم. جر و بحث بالاگرفت بالاخره بردنم پیش دکتر پا توی یک کفش کرده بود که مرا نگه دارد. هر چه گفتم مسؤولیتش با خودم قبول نکرد. چاره ای نداشـتم جز این که حقیقـت را بهش بگویم کشـیـدمش کنـار و جریان را گفتم باور نکرد و گفت: تا از بازوت عکس نگیرم نمی گذارم بری.گفتم: به شرط این که سر و صداش رو در نیاری. قبول کرد و فرستادم برای عکس. نتیجه همان بود که انتظارش را داشتم توی عکسی که از بازوم گرفته بودند، خبری از گلوله نبود.منبع: کتاب خاطرات نرم کوشک
#داستان_توسل_به_حضرت_عباس_شهدا#شهید_عبدالحسین_برونسی#ناب
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۴

۱۰:۲۷