م

معراج اندیشه

۴ عضو
شخصی از بزرگان شیعه نقل میکند که من در خدمت پدرم بودم. ایشان مهمان داشت و من در کنار مهمان پدرم نشسته بودم. مرد مهمان خسـته بود. همین طور که چرت میزد یک باره عمامه از سـرش افتاد. من متوجه شـدم که زخم عمیقی بر سـر میهمان پدرم می با شـد. گویا ضـربه ی عمیق شـمشـیر به فرق او خورده بود!! سـاعتی بعد که بیدارشـد از ایشـان سـؤال کردم این زخمی که بر سـر شـماسـت به خاطر چیسـت؟ ایشـان نگاهی به چهره ی من انداخت و گفت: این ضـربه ای است که در جنگ صفین بر سر من وارد شده. با تعجب گفتم: چطور ممکن اسـت؟! از زمان جنگ صـفین قرن ها گذشـته مگر می شـود؟ میهمان که تعجب من را دید رو به پدرم کرد و گفت: سـال ها قبل می خواسـتم برای سـفر راهی شـهر دیگری شـوم من تنها بودم. در مسـیر جاده قرار گرفتم و از شـهر دور شدم. کمی جلوتر شـخصـی را دیدم که او هم تنها راهی سـفر بود. خودم را به او رسـاندم. سـلام کردم و گفتم برادر میتوانم با شما همسفر باشم. او هم سلام کرد و خوشحال شد و گفت بفرمایید. در طی راه با هم حرف می زدیم. نمی دانم چه شد که حرف از جنگ صـفین به میان آمد. هم سـفر من یک باره با عصـبانیت شـمشـیرش را بیرون کشـید و گفت ای کاش من در صفین بودم.هم سفرم مکثی کرد. بعد در حالی که دندانهایش را از عصبانیت روی هم فشار می داد گفت: ای کاش در صفین بودم و در کنار معاویه با علی می جنگیدم و شمشیرم را از خون علی سیراب می کردم فهمیدم که او از افراد ناصبی است. آنها که هنوز بغض مولا را در دل دارند. من هم که عاشـق مولا امیر المؤمنین(ع)بودم بدون معطلی گفتم: من هم دوسـت دا شـتم که در صـفین حضـور داشـتم و مولایم امیرالمؤمنین(ع) را یاری می کردم. هم سـفر من فهمید که من از شـیعیان هسـتم. بسـیار غضـبناک شـد و گفت: حالا هم دیر نشده فکر کن این بیابان صفین است بعد شمشمیر را به سوی من گرفت و گفت: از خودت دفاع کن. من نه قدرت او را دا شـتم و نه شـمشـیر مناسـبی که بتوانم با او مقابله کنم. او یک باره حمله کرد و من مشـغول دفاع شـدم. بعد از چند بار دفاع کردن ضـربه شـمشـیر او روی فرق من خورد و من روی زمین افتادم خون شـدیدی از سـر من جاری بود. با خودم گفتم الان سـرم را از بدن جدا می کند. در حال بی هوشـی بودم که احسـاس کردم یک نفر سوار بر اسب به من نزدیک شد. مردی نورانی از اسب پیاده شد و دستی به سر من کشید. دسـت او مرهمی بر زخم من بود. دیگر خون نمی آمد! بعد هم ایشـان سـوار اسـب شـد و به دنبال آن هم سـفر ناصـبی رفت. من نگاهی به آنها انداختم آن شخص با ضربه ی شمشیر خود سر از تن آن مرد تا به کار جدا کرد. بعد به سـراغ من آمد. درد سـرم کاملا خوب شـده بود. ایشـان به من گفت: در آیه ی ۴۰ سـوره ی حج آمده: خداوند یاوران خود را یاری می کند. شـما هم ما را یاری کردی ما هم شـما را یاری کردیم. بعد به من فرمودند: اگر از این زخم سرت سؤال کردند بگو که در جنگ صفین بر سر تو وارد شده.منبع:کتاب فدائیان ولایت#داستان_ملاقات_امیرالمومنین_شهدا#ارزش_نیت (برابری نیت و عمل)
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۲

۶:۲۶