در حین عملیات به سختی مجروح شد ترکش خورده بود به سرش. با اصرار او را به بیمارستان صحرایی بردیم. می گفت: کسی نفهمد من زخمی شدم. همین جا مداوایم کنید. می خواست روحیه ی نیروها خراب نشود. دکتر گفت: این زخم عمیق است، باید کاملا مداوا و بعد بخیه شود. برای همین بستری شد. از بس خونریزی داشت بیهوش شد.مدتی گذشت. یک دفعه از جا پرید گفت: بلند شو باید برویم خط هر چه اصرار کردیم بی فایده بود. بالاخره همراه ایشان راهی مقر نیروها شدیم. در طی راه از ایشـان پرسـیدم: شـما بیهوش بودی، چه شـد که یک دفعه از جا بلند شـدی و ... هر چه می پرسـیدم جواب نمیداد. قسـمش دادم. گفتم: به من بگویید که چه شـد؟ نگاهی به چهره ی من انداخت و گفت: میگویم به شـرطی که تا وقتی زنده ام به کسی حرفی نزنی. بعد خیلی آرام ادامه داد وقتی توی اتاق خوابیده بودم یک باره دیدم خانم فاطمه زهرا(س) آمدند داخل اتاق.به من فرمودند چراخوابیدی؟ گفتم سرم مجروح شده نمی توانم ادامه دهم. حضرت زهرا(س)دستی به سر من کشیدند و فرمودند: بلند شو بلند شو، چیزی نیست برو به کارهایت برس. وقتی حاج احمد به منطقه برگشت در جمع نیروها گفت: من تا حالا شـکی نداشـتم که در این جنگ ما برحق هسـتیم ولی امروز روی تخت بیمارسـتان این مو ضـوع را با تمام وجود درک کردم.منبع: کتاب مهر مادر#داستان_ملاقات_فاطمه_زهرا_شهدا#شهید_حاج_احمد_کاظمی
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
معراج اندیشه
فهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1
فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2ایتا |
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
۱۴
۱۰:۳۰