م

معراج اندیشه

۴ عضو
حاج آقا، پدر شـهید، می گفت: »یک روز محمد آمده بود مرخصـی گفت: بابا خیلی دلم گرفته. خیلی دلم می خواهد بروم مشهد، پابوسی آقا امام رضا.گفتم خـب بـابـا چنـد روز دیرتر برگرد جبهـه برو مشـهـد زیـارت آقـا گفـت: نـه همـه ی بچـه هـا در جبهـه دلشـان میخواهد بروند زیارت امام رضا ولی نمی توانند بروند. من هم مثل آنها. نرفت. از طرفی دفاع از کشور واجب تر است. آقا هم بیشتر راضی است که من در جبهه باشم.محمد بعد از آن راهی کردستان شد. در همان جا مشغول فعالیت شد. حدود یک ماه بعد هم شهید شد. محمـد به شـهـادت رسـیـد ولی ما خبر نداشـتیم آن روز مادرش خیلی بی تابی می کرد. عجیـب بی قرار بود. انگـار چیزهایی را فهمیده بود. وقتی در منزل را زدند مادر شـهید در را باز کرد. من هم آمدم دم در بچه های سـپاه بودند. از حالتشـان و طرز صحبت کردن و بغضشان فهمیدم قضیه چیست. دیگر نفهمیدم چه شد. مادرش خیلی بی تاب بود. بالاخره محمد تنها پسر ما بود. هر چه بگویم نمی توانید بفهمید که پدر و مادر چه حالی پیدا می کنند وقتی جوانشـان را از دسـت میدهند؛ آن هم جوانی مؤمن و با تقوا مثل محمد. به ما گفتند: بیایید در معراج شهدا و جنازه ی شهیدتان را تحویل بگیرید. ما هم مقدمات کار را آماده کردیم وقتی رفتیم دیدیم جنازه ی پسرم نیست. مسئول مربوطه تحقیق و پرس و جو کرد.گفتند: جنازه ی شهید اشتباهی رفته مشهد. شـاید آنها می گفتند اشـتباهی ولی کاملا دقیق بود. او دعوت شـده بود به مشـهد. در آنجا هم کنار حرم مولایش طواف داده شده بود. ما هم برای تشـییع و آوردن پیکرش راهی مشـهد شـدیم. در آنجا وقتی وصـیت نامه ی محمد را خواندیم عبارت عجیبی نوشته بود: پدرم و مادرم، اگر برایتان ممکن است مرا کنار امام رضا(ع) دفن کنید. ما هم بر حسب علاقه و وصیت محمد گفتیم همان مشهد کنار مرادش امام رضای دفنش کنیم بعد از آن ما از کرمانشاه آمدیم مشهد، کنار امام رضا و کنار تنها پسرمان سرمان، محمد.منبع: کتاب کبوتران حرم#داستان_توسل_امام_رضا_شهدا (برای دفن در مشهد)#شهید_محمد#ناب
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۱

۱۶:۵۹