م

معراج اندیشه

۴ عضو
قبل از عملیات والفجر هشت بود، همراه با احمد رفته بودیم شناسایی. این آخرین شناسایی بود. باید تا عمق مواضـع دشـمن میرفتیم و برمیگشـتیم درسـت درهمان محوری که تا سـاعاتی دیگر نیروهای ما از آنجا عملیات را آغاز می کردند. نهرابو عقاب پر از موانع بود خیلی آهسـته و آرام وارد نهر شـدیم به هر زحمتی بود از موانع عبور کردیم و جلو رفتیم. همه ی مواضـع و سـنگرهای دشـمن شـناسـایی شـد. موقع برگشـت عجله داشـتیم که هر چه سـریع تر به نیروهای خودی ملحق شویم. در راه برگشت در میان موانع مختلف از جمله سیمهای خاردار، موانع خورشیدی و .... گیر افتادیم.در میان موانع طوری گیر افتاده بودیم که نه راه پیش دا شـتیم نه راه پس. از طرفی فا صـله ی ما با سـنگرهای عراقی بسیار کم بود. هر لحظه ممکن بود نگهبانهای عراقی متوجه حضور ما بشوند. در میان همه این مشکلات آب اروند نیز بالا آمد. تا مرگ فاصله ی چندانی نداشتیم. اما از همه بدتر این بود که ما اسیر دشمن شویم این اتفاق یعنی لو رفتن عملیات.در یک لحظه به دلم خطور کرد که به مادر رزمندگان حضرت زهرا(سلام الله علیها) توسل پیدا کنم. لحظه ای بعد احسـاس کردم که راه برای من باز شـده من توانسـتم از میان موانع خارج شـوم. اما و ضـعیت احمد خیلی بحرانی بود. او حسابی گیر افتاده بود. به رغم میل باطنی اما به تو صـیه احمد سـریع به سـمت نیروها برگشـتم ناراحت بودم من نتوانسـتم هیچ کاری برای دوست عزیزم انجام دهم. من او را تنها میان دشمن گذاشته بودم. احمد جولائیان اعزامی از بوشهر بود از نیروهای زبده ی اطلاعات لشکر 1۹ فجر بود. مدت ها با هم رفیق بودیم. سـخت ترین دوره های غوا صـی را سـپری کردیم. او مدت کوتاهی بود که نامزد کرده بود برای همین خیلی سـربه سرش میگذاشتیم. به سـرعت در حال دویدن بودم میخوا سـتم سـریع خودم را به نیروهای خودی برسـانم در این حال همه ی فکرم پیش احمد بود. یک باره احسـاس کردم که یکی از عراقی ها به دنبال من اسـت. با خودم گفتم حتما احمد را گرفته اند و حالا دنبال من آمده اند. سریع وارد آب شدم. خودم را مخفی کردم وقتی او نزدیک شـد کمی سـرم را از آب بالا آوردم در تاریکی شـب نمیتوانسـت من را ببیند اما من او را خوب شناختم. خودش بود؛ احمد. در مسیر برگشت وقتی از محدوده ی خطر دور شدیم به احمد گفتم: چی شد؟! چطور نجات پیدا کردی؟ نمی توانست حرف بزند اشک امانش نمی داد. دقایقی بعد به من از نجات خودش این گونه گفت:نمیدانم هر چه تلاش کردم بی فایده بود. من نتوانسـتم از شـر سـیمهای خاردار رها شـوم لحظه به لحظه وضـعیت بدتر میشد.هر چه تکان میخوردم توجه دشمن به سمت من بیشتر جلب می شد. از همه کس و همه جا نا امید شدم به ائمه متوسل شدم. هر کاری می توانستم کردم اما نشد. یک باره یادم افتاد که ایام فاطمیه است. با تمام وجود از حضرت خواستم مرا یاری کند. نذر کردم گریه کردم و ..... در همان موقع احسـاس کردم کسـی از پشـت لباس من را گرفت او به راحتی من را از میان موانع بیرون کشـید و به کنار اروند آورد آن حالت را در هوشیاری کامل حس کردم.احمد به اینجا که رسید از من خواست تا زنده است این ماجرا را نقل نکنم. سـاعاتی بعد به همراه نیروهای گردانهای خط شـکن راهی سـاحل اروند شـدیم. با گردان غواص به آن سـوی آب رفتیم و منتظر شروع عملیات شدیم. لحظات بسـیار سـختی بود اضـطراب را در چهره ی همه نیروها می دیدیم. احمد آرام آرام ذکر میگفت لحظاتی بعد با دسـتور فرماندهی عملیات شـروع شـد. بچه های ما خیلی سـریع سـنگرهای دشـمن را از بین بردند و به سـمت شـهر فاو حرکت کردند. من به همراه دیگر نیروهای اطلاعات لشـکر فجر در میان نخلسـتانها بودیم دژ اصـلی عراقی ها را پیدا کردیم ما توانستیم با پرتاب نارنجک از دشمن تلفات زیادی بگیریم.از اینکه توانسـته بودیم کارمان را دقیق انجام دهیم خیلی خوشـحال بودم در همین حال یکی از بچه های اطلاعات را دیدم ظاهری گرفته داشـت وقتی از او علت گرفتگی اش را سـؤال کردم بی مقدمه گفت: احمد جولائیان، دلاور بوشـهری اطلاعات شهید شد.منبع: کتاب مهرمادر#داستان_توسل_حضرت_زهرا_شهدا#شهید_احمد_جولائیان
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۴

۶:۴۴