آن روزها در روستایمان گروهی داشتیم به نام «جوانان مؤمن طیردبا» بیشترمان نوجوانهای ده پانزده ساله بودیم.یک روز تصـمیم گرفتیم مسـجد روسـتا را نقاشـی کنیم؛ اما هیچ پولی نداشـتیم. اهالی روسـتا هم به چند نوجوان بازیگوش اعتماد نمی کردند چهار روز بعد، عماد با رنگ و وسایل نقاشی آمد پیش ما و گفت: این هم وسایل نقاشی. دیگه منتظر چی هستید؟بعداً فهمیدیم آن چهار روز را در یکی از باغ های پرتقال، کارگری کرده و پول رنگ و و سـایل نقاشـی را به دسـت آورده اسـت. برای پسـربچه ای در آن سـن و سـال یک روز پرتقال چینی هم کار طاقت فرسـایی بود چه برسـد به چهار روز! منبع: کتاب یادگاران#داستان_روحیه_جهادی_شهدا#داستان_کمک_به_مسجد_شهدا#داستان_کارفرهنگی_شهدا#لبنان_شخصیت_شناسی_شهیدمغنیه_روحیه_جهادی#لبنان_شخصیت_شناسی_شهیدمغنیه_کمک_به_مسجد#لبنان_شخصیت_شناسی_شهیدمغنیه_کارفرهنگی#نوجوان#شهید_عماد_مغنیه
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
معراج اندیشه
فهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1
فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
۱۷
۱۱:۴۹