م

معراج اندیشه

۴ عضو
پست نگهبانی اش افتاده بود نیمه شب. سر پست نشسته بود رو به قبله و مراقب اطرافش بود. تو حال خودش بود نماز و ذکر و.... با خودش زمزمه می کرد. ساعتی گذشت نفر بعدی رفت پست را تحویل بگیرد. دید مهدی با صورت افتاده روی زمین. خیال کرد رفته سجده هر چی صدایش زد صدایی نشنید. جلو رفت دید تیر خورده توی پیشونی اش و شهید شده.نحوه ی شهادت او خیلی ما را اذیت میکرد هم تنها شهید شده بود و هم ما نفهمیده بودیم. خیلی ناراحت بودیم تا اینکه یک شب آمد به خواب یکی از بچه ها و درباره ی شهادت خودش حرف زد و گفت: نگران من نباشید همین که تیر خورد به پیشانی من، به زمین نرسیده افتادم توی آغوش آقا امام حسین و...منبع: کتاب تا کربلا
#داستان_ملاقات_امام_حسین_شهدا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۳

۷:۳۸