چه اوضاعی بود. تانک دشمن آمده بود روی جاده با دوشکا و با شلیک توپ اجازه ی هیچ حرکتی به ما نمی داد. وضعیت بدی بود. همه نیروها خسته بودند چند بار میخواستند با آر پی جی تانک را بزنند ولی نشد. پیشـروی گردان مختل شـده بود اما باید کاری میکردیم رضـا از جا بلند شـد و چند نارنجک برداشـت به سـرعت حرکت کرد. صـدای رگبار تیربار عراقی ها و صـدای تیراندازی ازسـنگرهای آنها قطع نمی شـد. هوا هنوز تاریک بود. منتظر رضا بودیم تا برگردد اما خبری نشد. با خودم گفتم: رضا دیگر برنمی گردد. دقایقی بعد صـدای انفجار چندین نارنجک تمامی سـنگرهای فعال عراقی ها را از کار انداخت بعد صـدای مهیبی آمد و تانک دشمن هم منفجر شد. بچه ها با خوشحالی آماده ی پیشروی شدند اما من به فکر رضا بودم. او بود که با این شجاعت به میان دشمن رفت. او با پرتاب نارنجک توانسـته بود سـنگرهای دشـمن را منهدم کند. حتی توانسـته بود یک نارنجک به داخل تانک دشـمن بیندازد. از همه سراغ او را میگرفتم اما هیچ کس فکر نمی کرد که او زنده باشد. یکباره رضـا را دیدم با همان قد و قامت کشـیده و اسـتوارش به میان بچه ها بازگشـت خیلی خوشـحال شـدم به اسـتقبالش رفتم. بعد از دقایقی با بقیه ی بچه ها حرکت کردیم. عملیات والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا و به مراحل نهایی خود رسیده بود. وقتی در حال استراحت بودیم یکی از رفقا (شهید جمال) برای من از رضا گفت. اینکه او در عملیاتهای مختلف آنقدر شجاعت از خود نشان داده که شده مسئول دسته پیشمرگهای گردان. بعد ادامه داد: میدونستی رضا شفا یافته ی حضرت زهرا(س)است؟!تعجب کردم. او ادامه داد: رضـا ارومیان فرزند نماینده ی مردم ارومیه در مجلس اسـت. رضـا در همان سـال اول انقلاب به کردستان رفت و مشغول مبارزه با ضد انقلاب شد. به پیشنهاد فرماندهان قرار شد که رضا به سازمان گروهکهای ضد انقلاب نفوذ کند او هم استادانه وارد عمل شد. حدود شش ماه در ستاد حزب بود و اخبار آنها را انتقال می داد. او یکی از زبده ترین نیروها بود. گذشت تا اینکه مسئولان حزب به او شک میکنند و جلسه ای برای نحوه ی برخورد با او برگزار میکنند. رضـا متوجه ماجرا می شـود یک دفعه به جلسـه ی سـران حزب وارد می شـود و همه را به رگبار میبندد چند نفر از سـرکرده های حزب را می کشـد و بعد پا به فرار میگذارد، او را تعقیب میکنند. رضـا مجروح میشـود. بعد هم از بالای تپه ای می افتد و در میان برف محو میشود! تعقیب کنندگان از کنارش عبور میکنند ولی متوجه او نمیشوند. نیمه های شب رضا به هوش می آید. او خودش را از زیر برف بیرون میکشد. بعد به سمت پاسگاه نیروهای ایرانی کشان کشان می رود.او را به بیمارستان میبرند ولی متأسفانه از هر دو یا فلج میشود. مدتی بعد رضا را به ارومیه می آورند او زندگی جدیدی را روی صندلی چرخ دار آغاز می کند.سـال بعد ودر روز عاشـورا او را با برانکارد به حسـینیه ی شـهر می آورند. رضـا در میان عزاداری و گریه به خواب میرود. در عالم خواب مادر سادات حضرت زهرا(س)را می بیند که به نزد او می آید و می فرمایند بلند شو. رضـا می گوید نمیتوانم پاهایم فلج شـده. آن بانوی بزرگوار پارچه ی سـیاهی را بر روی پاهای رضـا قرار میدهد و میگوید بلند شو. رضا از خواب بر میخیزد متوجه پارچه سیاهی میشود که بر روی پاهایش قرار دارد! یک دفعه رضا از جا بلند میشود دیگر هیچ مشکلی در پاهای خود حس نمی کند جمعیت هم به سوی او هجوم می آورند و .... از آن روز هم در جبهه ها حضور دارد. عملیات والفجر 8 بزرگترین ضـربه را به ارتش بعثی صـدام وارد کرد. همه خوشـحال بودیم که تمام اهداف تعیین شـده آزاد شده.اما در آخرین روز این عملیات یک اتفاق دیگر هم رخ داد. رضـا ارومیان فرمانده دسـته پی شـمرگ گردان، شـفایافته ی حضرت زهرا(س)به زیارت مادرش رفت.منبع: کتاب مهر مادر#داستان_ملاقات_فاطمه_زهرا_شهدا#داستان_شجاعت_شهدا#شهید_رضا_ارومیان#ناب
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
معراج اندیشه
فهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1
فهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════
۱۵
۱۰:۳۳