م

معراج اندیشه

۴ عضو
در یکی از روزهای ماه محرم همراه عباس و چند تن از خلبانان، ماموریت حساس و مشکلی را انجام داده و به پایگاه برگشته بودیم. به اتفاق عباس ساختمان عملیات را ترک کردیم. در جلو ساختمان ماشین آماده بود تا ما را به مقصد برساند. عباس به راننده گفت: پیاده می رویم. شما بقیه بچه ها را به مقصد برسانید.من هم به تبعیت از عباس سوار نشدم و هر دو به راه افتادیم. پس از دقایقی به یکی از خیابانهای اصلی پایگاه رسیدیم. صدای جمعیت عزادار از دور به گوش میرسید. کم کم صدا بیشتر شد. عباس به من گفت: برویم به طرف دسته عزادار.بر سرعت قدمهایمان افزودیم. پرچمهای دسته عزادار از دور پیدا بود. خوب که دقت کردم، دریافتم که هرچه به جمعیت نزدیکتر میشویم، چهره عباس برافروخته تر می شود. در حال پیش رفتن بودیم که لحظه ای سرم را برگرداندم. دیدم عباس کنارم نیست. وقتی برگشتم دیدم مشغول درآوردن پوتین هایش است. ایستادم و نگاهش کردم.او به آرامی پوتین و جوراب را از پا درآورد، آنگاه بند پوتین ها را به هم گره زد و آن را به گردن آویخت. سپس بی اعتنا از کنار من عبور کرد. با دیدن این صحنه، بی اختیار به یاد حر بن یزید ریاحی هنگامی که به حضور امام شرفیاب می شود، افتادم. او در حالی که داشت به دسته عزادار نزدیک میشددستهایش را از آستین درآورد و بالاتنه لباس پروازش را دور کمر گره زد با گامهای تندتری از من فاصله گرفت. من که بی اختیار محو تماشای او بودم نگاهم همچنان به عباس بود که سعی داشت به میان جمعیت برود. او چند لحظه بعد در میان انبوه عزاداران بود. با صدای زیبایش نوحه میخواند و جمعیت، سینه زنان و زنجیرزنان به طرف مسجد پایگاه میرفتند.من تا آن روز گاهی در ایام محرم دیده بودم که بعضی پابرهنه عزاداری می کنند؛ ولی ندیده بودم که فرمانده پایگاهی با پای برهنه در میان سربازان و پرسنل عزاداری و نوحه خوانی کند.منبع: کتاب پرواز تابینهایت#داستان_توسل_عزاداری_برای_اهل_بیت_شهدا#شهید_عباس_بابایی
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2ایتا |

۱۶

۱۰:۴۷