م

معراج اندیشه

۴ عضو
با هم ندار بودیم. هرازگاهی که همدیگر را میدیدیم می نشستیم کنار هم، سر حرفمان باز میشد. میان صحبت هایی که از هر دری میکردیم.یک دفعه دیدم رفت توی خودش. پرسیدم: چی شده آقای رئیسی؟!رئیسی گفت: رفته بودم نجف، حرم امیرالمؤمنین با دل شکسته رو کردم به ضریح و گفتم: آقا من هرچی میام اینجا هرچی صداتون می زنم، شما که جواب منو نمیدید، شما که بهم رو نمیکنید منم دیگه چیزی ازتون نمیخوام. میرم یه گوشه ی این حرمتون زیارت میکنم نمازم رو میخونم و بعدشم زحمت رو کم میکنم.رفتم کنج حرم ایستادم به نماز. یک دفعه دیدم یکی میزنه به پشتم و میگه: کار برای خدا کنید ما هم هواتون رو داریم. نمازم رو زود تموم کردم سر برگردوندم که ببینم کیه دیدم هیچ کسی دور و برم نیست!با بغض میگفت. با حرفی که از ته قلبش میزد.آقای مروی امیرالمؤمنین جواب من دل شکسته رو داد.راوی:حجت السلام والمسلمین احمد مرویمنبع:کتاب سلیمانی عزیز#داستان_توسل_امیرالمومنین_شهدا#شهید_ابراهیم_رئیسی#ناب
═══════✾┈┈✾┈┈✾═══════undefinedمعراج اندیشه
undefinedفهرست مطالب بصیرتی@Meraje_Andishe1undefinedفهرست مطالب اخلاقی و سبک زندگی@Meraje_Andishe2روبیکا | ایتا

۱۳

۵:۵۴