محمدحسین شهبازی
#یادداشت بسم الله الذی عَلّم بالقلم... میخوام برم نماز آقا...
امروز روی منابر به همه گفتم: «فردا میرم نماز آقا»
جملهای که همیشه تو دلم یه شادی خاص داشت، یه شوقِ دیدن چهرهٔ آرامشبخش آقا، یه حسِ اینکه باز قراره پشت سرش بایستم، تکبیرش رو بشنوم، اون لحظهٔ زیبای اقتدا… ولی... ولی وقتی این جمله رو تکرار میکنم، انگار یکی یهو میکوبه تو قلبم! مکث میکنم… نفسهام گیر میکنه… چون همیشه «نماز آقا» نمازی بود که خودش میخوند... نماز عید فطر، نماز عید قربان، نمازی که خودش پیشرو بود، خودش قنوت میگرفت، خودش لبهاشو تکون میداد و ما پشت سرش آروم اشک میریختیم... اما این بار… این بار وقتی میگیم «میریم نماز آقا»، یعنی باید بریم برای پیکر آقا نماز بخونیم
یعنی اون کسی که ما همیشه به عشق ایستادن پشت سرش میرفتیم، این بار خودش روی دوشهاست… این واقعیت مثل یه سیلیِ محکم هر لحظه تکرار میشه! مگه میشه روزی برسه که ما نماز آقا رو بخونیم؟! اما خودش پیشرو نباشه؟! جانکاهتر از همه میدونی کجاست؟! هر بار که آقا خودش برای یارانش، برای بقیه، نماز میت میخوند، وقتی به جملهٔ «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَيْرًا» میرسید، بغضش میشکست و اشکش جاری میشد؛ و همهمون گریه میکردیم... اما فردا با چه دلی، با چه رویی و با چه بغضِ حنجرهسوزی قراره این جمله رو برای خودِ آقا تکرار کنیم؟! چهجوری دلم میاد که این جمله رو راجع به خودِ آقا بگم؟! خدایا انگار دارم با دستای خودم، پناهِ آوارگیهام رو به خاک میسپارم. فردا دیگه نماز نیست، فردا قیامتِ دلِ ماست؛ اونی که تا بود، هیچکدوممون حسِ یتیمی نمیکردیم، حالا خودش روی دستهاست و ما بیپناه، باید براش نماز بخونیم...
ای خدا، چطور باور کنم؟! فردا وقتی میگم «نماز آقا»، انگار دارم بند بندِ وجودم رو، آخرین امیدم رو، با هر تکبیر بدرقه میکنم؛ این نماز نیست؛ ضجهٔ ابدیِ ماست برای کسی که تا ابد جاش تویِ صفِ اولِ نمازِ ما خالی میمونه... این نماز میت برای او نیست! او که شهید شد و زندهتر از گذشته است! این نماز میت ماست که مُردیم و داریم خودمان را تشییع میکنیم... فی امانِ الله یا شهیدَ الله
#محمدحسین_شهبازی سحر ۱۴ تیر ۱۴۰۵ در انتظار نماز میت خودمان
پیوستن: ایتا | بله | ویراستی | روبیکا | آپارات
۱.۱K
۰:۵۷