بله | کانال دکتر محمد حاجی یوسفی
عکس پروفایل دکتر محمد حاجی یوسفید

دکتر محمد حاجی یوسفی

۱۴ عضو
حافظ » غزلیات »غزل شمارهٔ ۱۸۷
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَدنیازِ نیمْ شبی دفعِ صد بلا بِکُنَدعِتابِ یارِ پری چهره عاشقانه بکشکه یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکندز مُلک تا ملکوتش حجاب بردارندهر آن که خدمتِ جامِ جهان نما بکندطبیبِ عشق مسیحا دَم است و مُشفِق، لیکچو دَرد در تو نبیند که را دوا بکند؟تو با خدایِ خود انداز کار و دل خوش دارکه رحم اگر نکند مُدَّعی خدا بکندز بختِ خفته ملولم، بُوَد که بیداریبه وقتِ فاتحهٔ صبح، یک دعا بکندبسوخت حافظ و بویی به زلفِ یار نَبُردمگر دِلالتِ این دولتش صبا بکند

۱۰:۰۲

دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
« دوستی » نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
-دانسته-
بیازارد!


در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار،
هر سخن ، هر رفتار،
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است .


گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس


زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت


آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد
رنج می باید برد
دوست می باید داشت


با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روح تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ، عطر افشان
گلباران باد
فریدون مشیری

۱۰:۴۰

thumbnail

۱۷:۳۰

thumbnail

۶:۰۸