بله | کانال میقات ☫
عکس پروفایل میقات ☫م

میقات ☫

۳۴۲ عضو
thumbnail
شجاعت نترسیدن نیست..
یحتمل باید معلمتان خواستار انشایی با موضوع « شجاعت » می‌بوداحتمالا تو با همان دستان کوچک در آن روز که باران می‌بارید و شیشه‌های کلاستان را از گرد و غبار پاک می‌کرد در زنگ انشایی که در آن غرق شده بودی؛ شروع به نوشتن کردیکلی پیش خودت فکر کردی چه می‌توانی بنویسی که بچه‌هایتان را متوجه معنای شجاعت که نه.. مفهوم آن بکنی آخر تو می‌دانستی شجاعت چیزی نیست که انسان بتواند با گذرزمان بدستش بیاورد تجربه نمی‌خواهد، سن و سال نمی‌شناسدتو شجاع بودی؛ شجاعت می‌دانستی که با این جمله شروع کردی« شجاعت نترسیدن نیست، بلکه [ آدم باید بتواند در برابر] دشواری‌ها ایستادگی کند »
حالا به این عکس نگاه می‌کنم به نامت که بالای صفحه می‌درخشد و به واژه‌هایی که در میان آواردرکنار هم مرتب چیده شده‌انددرست گفتی کیان.. شجاع بودن یعنی همان که گفتی؛ حتی اگر زندگی آوار شد بر سرتسطر اول زندگی‌ات را با به‌نام‌خداشروع کنی و در سطر آخر خم به ابرو نیاوری
| @mighaat |

۱۵:۲۲

همینطور که کنار خیابان ایستاده بودمخانم کهن‌سالی که از صورتش مشخص بود دل خوشی ندارد زیر لب زمزمه کرد « تفکر سیاسی ندارن وایسادن اینجا فقط حرف می‌زنن »من در آن لحظه فقط ذهنم در کلمه‌ی " تفکر سیاسی " قفل شده بودکه با صدای خانم جوانی که موهایش دورش ریخته بودبه خود آمدم رو به من کرده بود « چاییِ ما رو می‌خورن غرم می‌زنن»چقدر به جانم نِشَست این ما ..مایی که با هراعتقادی پشت کشورمان را خالی نکرده‌ایم!
| @mighaat |

۲۰:۱۸

بگذار فرعون به ارتش پنهانیو رسانه‌‌های مبهوت کننده‌اش ببالداو نمی‌داند دنیا همیشه،از قصر فرمانبردار نیستهر فرعونی دریایی انتظارش را می‌کشددریایی که برای مؤمنان گشایشو برای زورگویان طوفان می‌شود نیل همانقدر به عصای موسیٰ وفادار است؛ که با زیاده‌خواهی فرعون خشمناک!
| @mighaat |

۱۱:۱۴

thumbnail
کوچکترین سرباز شدی..
[نه نه نه.. یکم پا تو بیار جلوتریکم اونور تر.. آفرین بیا مامان..بدو بیا..]
همیشه حسرت مادر شدن را داشتمدوست داشتم اگر روزی مادر شدم فرزندم را طوری تربیت کنم که روزی از این مرز و بوم دفاع کندپشت وطنش باشد..حرمت را نگه دارد..تمام مادران دوست دارند؛اگر کودکشان روزی متوجه اطرافش شد فرزند صالحی باشد عاقبت بخیر شود..اما من علاوه بر تمام آن‌ها عاشق جزئیاتت بودم..مشتاق بودم در آغوش بگیرمت و بالای سرت زیارت ارباب را از سر بگیرمراه رفتن را برایت هجی کنماولین بار خودم تو را متوجه حرف زدن بکنموقتی می‌گویی «مامان» درکنارت باشمدستت را بگیرم و در خیابان‌ها پرسه بزنم
حالا که می‌دانم خیرترین عاقبت برایت رخ دادهدلتنگ‌تر از همیشه هستم برایت فرصت آن نشد که راه بروی.. حرف بزنی..یا لبخندی کنج لبت سبز شودمی‌خواستم از خاکت دفاع کنیچه زود با همان قنداق خونی‌اتکوچکترین سرباز شدی..
| @mighaat |

۱۵:۵۴

چادرش همسوی باد شده بود؛پسرش را با دست چپ محکم به سینه چسبانده و با دست راستش پرچمیرا بالا نگه داشته بود اگر جریان را نمی‌دانستمگمان می‌کردم رهگذریست که بر بلندای آنجا ایستاده..اما او همسر کسی بود که تشییعش می‌کردند!چه صبری دارند؛آن‌ها که برگزیده می‌شوند..
| @mighaat |

۱۴:۴۱

حالا که زیاده‌خواهان زمانهدست به دامان ما شده‌اندباید بدانند همان ملتی هستیم کهقرن‌هاست تاریخ را به تماشا نشانده‌ایم؛تا ببیند چگونه در کشاکش بلاهابا "یاعلی" ورق را برگردانده‌ایمو دست به زانو از حیدر مدد می‌جوییم
| @mighaat |

۱۴:۱۶

thumbnail
آخر ذوقش برای پایان داستان نیمه‌کاره کور شد..
زمانی که فکر می‌کنم چه اتفاقی افتادهدلم آشوب می‌شود من کارهای نکرده‌‌ی زیادی داشتم!هنوز درست و حسابی به حرف‌هایش گوش نداده‌‌امهنوز از خواهشش برای خریدن بازی چندی نگذشته..بازی نخریده‌ام برایش..هنوز از آن روز که می‌خندید و خنده‌اش به وجودم می‌نشست تا بگوید وقت آن شده خانه را ترک کنیم چیزی نگذشته است بیرون نرفته‌ایم.. قدم نزده‌ایم..به حرفش گوش نکرده‌امحتی سر آن لباس‌ها هم همیشه دعوا می‌کردیمآن‌ها را هم سرجایش نگذاشتمهنوز آن کتاب را کامل برایش نخوانده‌امآخر ذوقش برای پایان داستان نیمه‌کاره کور شد نمی‌دانم آن روز که از من خواست تا در درس کمکش کنمچه شد؟! فهمید؟! یا در دلش به زمین و زمانبد و بیراه گفت از اینکه[ این چه خواهریست من دارمچرا نمی‌فهمد من چه می‌گویم؟!] اصلا تا به حال شده بود درکش کنم؟! خواسته‌اش را فهمیده بودم؟!
چرا اینگونه شد پس؟!چرا نیست تا تمام هوار هایش را به جان بخرم؟! شاید دیر شده خیلی دیر فهمیده‌ام که چقدر کم بودم برایشبعضی وقت‌ها کلمات کم می‌آیندچگونه باید فریاد زد غم نبودن را؟!
| @mighaat |

۲۰:۵۳

یادم می‌آید روزی را که لبخند به لب ساعت‌ها منتظر می‌ایستادم چندین بار آن خیابان را متر می‌کردمتا بالاخره زمانش برسد و ببینم روی‌ماهتان رابرقی که در چشم آدم‌های آن اطراف می‌دیدم، آنقدر عجیب بودکه گویی می‌خواستند بعد از سال‌ها به مراد دلشان برسند
حالا که آنجا قدم می‌زنم؛ هر طرف را که می‌بینم کسی بی‌اختیار، اشک بر گونه‌هایش جاری شده دیوارها پر شده از عکس‌.. از گل.. از نوشته.. نوشته‌هایی که جگرم را آتش می‌زند[ -قرار بود عقدمو بخونی آقا.. خیلی زود رفتی-ببخشید که دیر فهمیدم کی بودی-آقا حلالمون کن-پدر عزیز برای شهادت ماهم دعا کن-رهبر شهیدم؛ روز قیامت ما رو شفاعت کن]در تک‌تک کوچه‌های شهر پیدا می‌شویددر گریه‌های کسی که قرار بود خطبه‌ی عقدش را بخوانیددر پشیمانی آنکه دیر متوجه حقیقت شددر تمنای شفاعت ما که جا مانده‌ایم..
با این حال معلوم است؛ غلط بود آنکه می‌گفتنداز دل برود هرآنکه از دیده برفت..
در ضیافت امسالتان.. برای ماهم دعا کنید
| @mighaat |

۱۱:۳۹

اگر گذرت به کوچه‌هایی از شهر افتاد که هنوز بوی جنگ می‌دهند خوب گوش کن.. هنوز لابه‌لای آن همه سنگ و خاک و آجر صدای خنده‌های دختری را می‌شنوی که هیچ ویرانه‌ای نمی‌تواند آن را از بین ببرد!قصه‌ی دختران ما قصه‌ی عروسک‌های زیر آوار مانده نیستقصه، قصه‌ی آن دخترانی‌ست که نامشان را شهید می‌خوانند قصه‌، قصه‌ی آن دخترانی‌ست که چندی می‌شود دیگر پشت و پناهشان را ندارنداما از میان همان آوارها گلدانی را برداشته‌اند تا با آب دادن به آن ثابت کنند زندگی یعنی صبر و ایستادگی این‌ها همان ستاره‌های دنباله‌داری هستندکه در این پنجاه و اندی شب تاریکی را برای‌مان روشن می‌کردند؛تا مبادا راه را گم کنیم..
| @mighaat |

۱۴:۲۰

میقات ☫
اگر گذرت به کوچه‌هایی از شهر افتاد که هنوز بوی جنگ می‌دهند خوب گوش کن.. هنوز لابه‌لای آن همه سنگ و خاک و آجر صدای خنده‌های دختری را می‌شنوی که هیچ ویرانه‌ای نمی‌تواند آن را از بین ببرد! قصه‌ی دختران ما قصه‌ی عروسک‌های زیر آوار مانده نیست قصه، قصه‌ی آن دخترانی‌ست که نامشان را شهید می‌خوانند قصه‌، قصه‌ی آن دخترانی‌ست که چندی می‌شود دیگر پشت و پناهشان را ندارند اما از میان همان آوارها گلدانی را برداشته‌اند تا با آب دادن به آن ثابت کنند زندگی یعنی صبر و ایستادگی این‌ها همان ستاره‌های دنباله‌داری هستند که در این پنجاه و اندی شب تاریکی را برای‌مان روشن می‌کردند؛ تا مبادا راه را گم کنیم.. | @mighaat |
من بافتن موی سر را خیلی خوب بلدم؛اما با یک دست نمی‌شوددودستی باید ببافند..(:-[شهید] خامنه‌ای
| @mighaat |

۲۰:۵۹

thumbnail
حالا زندگی‌ام شده آبی..
چند روزی می‌شود که چشمانم پر می‌شود دستم را روی‌ سینه‌‌ام می‌گذارمنفس عمیق می‌کشمحالا چشمانم اطراف را می‌بینداما دوباره.. به ثانیه نکشیدهدنیا تار می‌شودسهم من از دنیا همیشه همین بوده استبغض برای چیزهایی که هیچ‌گاه نداشتم‌شانفکر می‌کنم اگر تو کنارم بودی اگر آن ذوق زیبایت را که لابد برای دیدن هدیه‌ای بود که مدت‌ها منتظرش بودی لمس می‌کردم اگر به مدرسه می‌رفتی و من معلمت بودماگر روزی.. اتفاقی تورا در کوچه پس کوچه می‌دیدمچقدر من را آزار می‌داد که حالا لحظه‌ای فراموشم نمی‌شوی؟!لابد تو شلوغ‌ترینشان بودی که می‌خواستی این‌قدر تنها بمانیچطور باید فراموش کنم تو پسری بودی با چهره‌ای به‌یادماندنی که از آن فقط پلیوری مانده آبی رنگ؟!چقدر باید گریه کنم برایت؟!چقدر باید صبور بود؟!
حالا زندگی‌ام شده آبی هرطرف که سر می‌چرخانماز آن قاب فقط آبی چشمم را می‌گیردبه چشمم می‌خورد و دوباره یادم می‌آیدچقدر مظلوم بوده‌ای چقدر حق زندگی از تو و دوستانت گرفته شد چقدر می‌توانستی موفق شوی
لعنت به آن‌ها که حتی چشم دیدن شما را هم نداشتند..!
| @mighaat |

۱۱:۱۴

thumbnail
اگه صدا صدای منهنفس نفس تو..بزار اون خوش‌غیرتاش بدوننکه دل.. دیگه دل نیست.. دیگه دل نمی‌شهنه دیگه.. این واسه ما دل نمی‌شه!
| @mighaat |

۲۰:۵۵

میقات ☫
undefined چه محرمی شده، این رمضان! نبود کسانی را دیدیم که انگار هیچ‌کس به ذهنش خطور هم نمی‌کرد؛ روزی نباشند! هر خانه‌ای که مورد اصابت قرار گرفت داغی بود بر روی دل‌هایمان اما امان از آن سحر.. سحر هولناکی که یتیممان کرد دیگر سحرها را بیدار نمی‌شوم ترس است دیگر یک بار به جان آدم می‌نشیند و .. تمام تمام؟ دیگر ما نباید منتظر آن باشیم که بیایی و بگویی "هیچ چیز نباید باعث ناامیدی‌تان شود"؟ که بیایی بگویی "این‌ها حوادثِ راه رسیدن به قله است"؟ دیگر نمی‌آیی ایستاده از تک تک‌مان تشکر کنی؟ شهید شده‌ای تا من بفهمم برای دوست داشتن وقت کم است تا بفهمم آن روز ها که سر کلاس بحث می‌شد باید جانب داری می‌کردم باید دهانم را باز می‌کردم باید می‌گفتم شماها همه چیز را نمی‌دانید شما نمی‌دانید‌ این مرد چقد رئوف و مهربان است چقد زحمتمان را کشیده‌ شهید شده‌ای تا من بفهمم کم کاری کرده‌ام برایت به بچه‌هایمان نفهماندم چه کسی بودی که هنوز هم به حساب نمی‌آورنت راستش را بخواهی پشیمانم با تک تک سلول های وجودم، پشیمانم اما حالا دیگر پشیمانی سودی ندارد! ما مردم ناشکری هستیم.. تلاش‌هایت را نادیده گرفتیم چند سال با اضطراب چشم برهم گذاشتی و شب را صبح کردی؟ حالا اینگونه بهتر است.. هم ما قدر تورا بیشتر می‌دانیم هم تو راحت‌تر می‌خوابی.. پیش اربابت برایمان دعا کن.. پیروز میدان می‌شویم با دعاهایتان! | @mighaat |
thumbnail
تو مهم بود بمانی.. که نماندی.. رفتیجان که باید برود.. سفت به من چسبیده
| @mighaat |

۱۰:۳۱

thumbnail
حرف‌های خادم مدام در ذهنم می‌چرخد زمانی که محو گنبد شده‌امزمانی که بندهای کفشم را محکم می‌کنم زمانی که به‌دنبال گوشه‌ای دنج برای دو رکعت نماز می‌گردم تا در آن موج راه افتادهمن هم جایی داشته باشم «او انیس النفوس است»انیس النفوس.. مونس جان‌ها.. فرقی نمی‌کند جانِ یک آدم باشد یا دلخوشی یک کودکحالا دیگر وقتی کفش صورتیِ کوچکی درون کفش‌داری می‌بینمبرایم عجیب نیستمی‌دانستم در این حریم هرکسی اذن ورود دارد!حتی اگر آدم نباشد..
| @mighaat |

۹:۲۱

و عجب حلاوتی دارد مرگ
اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد!

چراغ‌های شهر از آن بالا مثل دانه‌های تسبیح پاره شده؛ روی زمین پخش هستندو ما حتی از آن دانه‌ها هم کوچکتر
در تاریخ نظامی‌گری، مفهومی وجود دارد به نام نقطه‌ی بازگشتخلبان‌ها وقتی از این نقطه می‌گذرند دیگر نه به سوختشان توجه می‌کنندو نه حتی به بازگشتتمام فکر و ذکرشان می‌شود مقصداطلاعات روی کاغذ می‌گفت که احتمال زنده ماندن کم است؛ زمانی که وارد این راه می‌شوی اما چیزی که کاغذها متوجه‌اش نمی‌شدندتفاوت میان مردن و فدا شدن بودمردن، شتری‌ست که مقابل خانه‌ی همه می‌نشیند؛ جوانی که در خواب می‌میرد یا حیوانی‌که زیر چرخ ماشین می‌رودهر دو تمام می‌شونداما فدا شدن مردن قشنگی‌ست برای زنده ماندن یک سبک
جایی خوانده بودم که در جنگ‌های نابرابر آن چیزی که دشمن را زمین می‌زندبمب و موشک و قدرت نظامی‌ ما‌ نیست؛توجه نکردن به از دست دادن جان استزمانی که آن‌ها با کسی روبرو می‌شوندکه مرگ را حلاوت می‌داندبزرگترین سلاحشان به یک شوخی بی‌نمک تبدیل می‌شوددرواقع دشمن را خلع سلاح می‌کند
فکر می‌کنم انسان، به اندازه‌ی آن چیزی که حاضر است برایش بمیرد؛ قیمت داردکسی که برای مال می‌میرد، قیمتش مال استکسی که برای حق پایداری می‌کندقیمتش می‌شود راهی که انتها ندارد..
| @mighaat |

۹:۴۷

thumbnail
کاش اینگونه نمی‌شداینگونه نمی‌رفتی اینگونه تنهایمان نمی‌گذاشتی
چه ولوله‌ای‌ست اینجا همه به سر و صورتشان می‌زنندهمه چه با حسرت به بتنی که سد راهمان شدهتا ببینیم آن روضه‌ی مصور رانگاه می‌کنندپسری که دست آخر دلش نیامد پایش راه را ادامه می‌داد اما دستش از روی بتن برداشته نشده بودتا بنویسد [ این رسمش نبود] راست می‌گفت این چه مدل آوارگی بود که بر سرمان خراب شد؟!در پس‌کوچه‌های کشور دوست بر لب جوی آبی که دیگر خشکیدهبرروی زمین سفت تکیه بر آهن‌پاره‌ای که نگه داشته خانه‌‌ای نصفه نیمه را همه منتظرند.. حیران و واماندهمنتظر آقایی که بجای گعده‌ایهرساله‌ که در حسینیهبه بهانه‌ی روز معلم برپا بود حالا انتخاب کرده‌است ما را از بالا تماشا کندتا بلکه بعضی‌ها بفهمند؛ که بوده
چه کشور دوستی بودی عزیز از دست رفته‌..(:
| @mighaat |

۱۹:۰۷

thumbnail

۱۹:۰۷

thumbnail
روزها می‌گذرد و هرروزبه ذهنم خطور می‌کند آن موقع‌ها که در جبههبرای حفظ کردن ذره‌ای از خاک از جانمان می‌گذشتیمآن‌ موقع‌ها که خودمان جنازه‌های دوستانمان را با بدن‌هایی متلاشی شده عقب می‌آوردیمبرایشان ماتم می‌گرفتیم تا عمق جانمان گریه بود و گریهاما مانده بودیمآرزویمان بود شهید شویمتا شاید تیکه‌ای از وجودمان هم بشود سدی برای پیشروی دشمنآن موقع‌ها که روزها گرسنه و تشنه بودیمهیچ‌گاه فکر نمی‌کردمتک‌تک‌ بروند و من را با خودشان نبرندمن بمانم و یار همیشگی‌ام [شیمیایی]گمان نمی‌کردم با این وضعیت دوباره قسمت شود دفاع از وطن..حالا که نفسی هست که هنوز بالا می‌آیدپس جایز است از خود گذشتن!
| mighaat |

۱۰:۱۵

تا دم آخر می‌خونم...m4a

۰۰:۱۴-۱۱۷.۴۱ کیلوبایت
حالم می‌شود همان بغضی‌ که دیگر توان ماندن در گلو را نداردمی‌شود همان مکث چند ثانیه‌ایزمانی که اسمتان می‌آیدلحظه‌ای که وجودم میان چشم‌های خیس پسر و شعارش معلق می‌ماندو من مجبورم با نگاهی که به زمین دوخته شدهرسوایی دلم را جمع و جور کنم
| mighaat |

۱۹:۴۷

thumbnail
همیشه برایم آغوش، آسان‌ترین راه ابراز محبت بودهجایی که نه کلامی رد و بدل می‌شودنه توقعی را ایجاب می‌کندنه نگاهی که معذب کندکوتاه است و بی‌واسطه به دل می‌نشیند
اما حالا.. اینجا منتظر نِشَسته‌امتا تو بیدار شوی.. تا درآغوش نگیرمتاین‌بار من، تنها بشنومت، نگاهت کنمو این لحظه را آنقدر کِش بدهم که کوتاه نباشد. دیگر نمی‌خواهم چیزی به دل من بِنْشیند.می‌خواهم هرچه تو بگویی باشد.روح تو را نوازش کندشاید اگر سهم من فقط شنیدن باشدبیشتر بمانی در کنارم.اما انگار این سکوت، سنگین‌تر از تمام حرف‌هایی‌ست که نزده‌ایم.باد می‌پیچد لای پرچم سه‌رنگی که بوی گلاب می‌دهد. دستم را پیش می‌برماما نیمه‌راه متوقفش می‌کنم؛ یادم می‌افتد که قول داده بودم این‌بار فقط تماشایت کنمیادم می‌آید همیشه می‌گفتی[آدما وقتی حرف می‌زنن، بخشی از خودشون رو از دست می‌دن.]و حالا تو تمام خودت را محکم در دست گرفته‌ای‌ تا چیزی از دست ندهی. اطرافم شلوغ است. صدای شیون می‌آید، صدای قرآن، صدای کفش‌هایی که روی خاک کشیده می‌شوند.. اما برای من، جهان در همین چند سانتی‌متری تو تمام شده است.فکر می‌کنم اگر همین حالا، فقط یک بار دیگر اسمم را صدا بزنی، من تمامآغوش‌های جهان را به دنیا می‌بخشم. من قانع می‌شوم به همین فاصله، به همین نگاه، به همین که باشی و من در دورترین نقطه‌ی اتاق، فقط نفس کشیدنت را بشمارم.سرم را نزدیک می‌برم، نه برای آغوشفقط برای اینکه چیزی زمزمه کنم و به گوش تو برسد [دیدی؟ دیدی سرم رو پایین ننداختم، این‌بار تمام‌قد وایسادم تا تماشات کنم.حالا دیگه وقت بیدار شدن نیست؟!]اما تو آرام‌تر از آنی که به این خواهش‌ها تن بدهی. و من تازه می‌فهمم، گاهی بیشتر ماندن، سهم آدم‌هایی مثل تو نیست؛ سهم تو پرواز بود و من، شمردن ثانیه‌هایی از آخرین آغوشمان که در هوا معلق ماند و هیچ‌وقت نفهمیدم؛چگونه تمام شد؟!
| mighaat |

۱۷:۴۶