بله | کانال رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]
عکس پروفایل رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]ر

رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]

۱۹۶ عضو
‌‌«  بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحیم undefined  »
وإن يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر ويقولون إنه لمجنون وما هو الا ذكر للعالمين...

۱۶:۵۱

thumbnail
شروع رمان : مهمان ناخوانده . .undefinedundefined
با خوندن پارت اول عاشقش میشی
ژانر: #عاشقانه #ممنوعه #فانتزی #درام #گی #بی‌ال
لینک رسمی چنل های نویسنده: @mihman_nakhandheنویسنده: آنون...undefined
رمان دارای صحنه های فوق‌العاده هیجانی میباشدundefinedundefinedundefinedundefinedپارت گذاری فقط در همین چنلundefinedundefinedپایان خوشundefined
[هرگونه کپی، پیگرد قانونی داردundefined]ناشناسم:https://ble.ir/Message_bot?start=7vtq5cAWOzNJn98QIkMX

۱۶:۵۳

thumbnail
دست‌هایم را بالا می‌برم و در تاریکی، خطوط آن صورت را لمس می‌کنم — شاخ‌های تاب‌خورده، لبخندی که از آتش جهنم روشن‌تر است. این گناهِ من است: عشق ورزیدن به هیولایی که خود از تاریکی سر برآوردم. نه بهشت او را می‌خواهد، نه جهنم جای به او می‌دهد — و من، میان این دو بی‌رحم، عاشق شعله‌ای شده‌ام که قرار بود بسوزاندم، نه گرمای زندگی در وجودم بدمد.
برای دیدن خلاصه رمان، کلیک کن←

خلاصه رمان


_لینک_(↼_↼)☜ : @mihman_nakhandhe༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۱۷:۴۹

•••#Part_1
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهباور نمی کردم که دارم چنین کاری انجام می دهم، در این آپارتمان کوچک، گیر افتاده وسط کلی نمک ریخته شده روی زمین ، شمع چیده شده و پرده‌ها محکم کشیده شده، تا اتاق را در تاریکی فرو ببرند.
–این احمقانه‌س...
می‌دانم که احمقانه‌ است. اما کار بهتری برای انجام دادن ندارم..
اگه دوستم به من التماس نکرده بود، از همان اول هم این احضار شیطان را انجام نمی‌دادم. ناله ای سر دادم.. دوست داشتم که بفهمم شیاطین وجود دارند یا نه، اما مادرم از پیدا کردن این همه کثیفی خوشحال نمی‌شود..
به احتمال زیاد شیطان واقعی کسی نیست جز مادرم، زمانی که این همه کثیفی را ببیند..
گذشته از این، این روش ها جواب نخواهد داد.. مطمئنم که جواب نمی‌دهد.. شیاطین داستان‌هایی هستند که برای ترساندن بچه‌های دردسر ساز و مجبور کردن انها برای کمتر شیطنت‌ کردن استفاده می شود، یا حداقل من اینگونه فکر می‌کنم..
حتی اگه هم جواب میداد.. اوضاع بد میشد؟
شانه ای بالا انداختم. نه، شاید می‌تونستم یکم پول بخوام تا بتونم بقیه‌ی دانشگاهم رو راحت بگذرونم..؟
بالاخره با یک آه عمیق، کتاب قدیمی و دست دومی را که دوستم به عنوان یه کتاب احضار برایم توصیف کرده بود، برمی‌دارم و شروع به خواندن می‌کنم:
–ای جهنم عمیق و پیچ و تاب‌خورده، گناهکاران فاسد خود را که از آتش و گوگرد و یدّا، یدّا، هر چه ساخته شده‌اید، بیرون بیاورید...
بلافاصله با شنیدن صدای خود که این کلمات رو می‌خوانم، سکوت می کنم..
تف.. صدایم مانند یه نوجوان مضطرب است. کسی در اطرافم نیست که شاهد این باشد، با این حال از همین حالا احساس احمق بودن می‌کنم. یک نگاه دیگر به اطراف اتاق می‌اندازم، لب‌هایم رو محکم به هم فشار میدهم..
–دارم چیکار می‌کنم؟
اما من که تا اینجا اومده بودم.. بهتره تا آخرش هم برم.. با بی‌توجهی به معنی کلمات، دوباره شروع به خواندن ورد می‌کنم. این بار با یک ریتمی ثابت و بدون وقفه. و وقتی کارم تموم میشود، چشمام رو باز می‌کنم که ببینم..
...هیچی.
البته.
–عالیه! وقتمو تلف کردم...
با ناراحتی که در سینه‌ام جمع شده بود و با عجله کمی از نمک، گوشه‌ی حلقه احضاری که خود درست کرده بودم را پاک می‌کنم.
در حالی که از جایم بلند می‌شدم غر زدم،
–شرط بندی مسخره..! باید زودتر اینا رو جمع کنم قبل از اینکه مامانم بیاد...
یک آن، شمع‌های لبه‌ حلقه فوران کردند.. آنقدر بالا رفتند که به سقف رسیدند. ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشتم و قلبم از ترس شروع به تپیدن کرد، آنقدر عقب رفتم، که پشتم به دیوار آپارتمان ۴۰ متری‌ان خورد..
–لعنتی....
انرژی سنگینی از مرکز آن شمع‌ها حس می‌کردم چشم‌های گشاد شده از ترس، حیرت و هیجانم را به وسط آن شمع ها دوختم که کم‌کم یک جسم شروع به شکل گرفتن در وسط آن شمع‌ها کرد بود، شدت تپیدن قلبم چندین برابر شد..
و هر ثانیه شکل واضح‌ و واضح تر می شد...
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۱۷:۵۲

•••#Part_2
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهآتش شمع‌ها یک آن به رنگ بنفش تیره درامد و در مرکز حلقه، سایه‌ی غول‌پیکری شروع به پیچیدن کرد. هوا سرد و سنگین شد، انگار تمام اکسیژن اتاق را مکیده بودند. موهای پشت گردنم سیخ شدند، ولی نتوانستم چشم از او بردارم. کم‌کم جسم کامل شد.
اول شاخ‌های خمیده و سیاه رنگی که از بین شعله‌ها بیرون زده بودند، سپس موهای که انگار از تاریکی شب بافته شده بودند و بعد... چشمان قرمز و درخشانی که مستقیما در چشمانم خیره بودند.
قدش تقریباً به سقف خراب آپارتمان ما می رسید، با بال‌های باز و تیره ای که دود شمع‌ها را به حرکت درمی‌آورد. بدنش عضلانی و خط‌دار بود و یک ردای سیاه گشاد که از شونه‌هاش آویزون بود. صورتش... صورتش با آن فک تیز و لب‌های پر، یه چیزی بود بین یه فرشته‌ی سقوط‌کرده و یه کابوس زنده.
نفسم بند آمدد. این... این واقعی بود.
یک صدای عمیق و مسخره‌کننده در فضای کوچک اتاق پیچید. او یا هر چه که بود، سرش را کج کرد و با کنجکاوی نگاهم کرد. یک پایش، با پنجه‌ای تیز که از زیر شلوار گشادش پیدا بود را، از حلقه نمک بیرون گذاشت.شکمم به هم پیچید.
–...چی...؟؟
فقط می توانستم این را از میان دندان های به هم فشرده شده ام، بیرون بدهم. دستانم ثابت به دیوار پشت چسبیده بودند، ولی پاهایم میلرزیدند.
نه از ترس مردن، از شوک واقعی بودن این صحنه. تمامی باورهایم، در آن لحظه پودر و پوچ شدند، و به جای انها، وحشتی سرد به زیر پوستم خزید.
–تو... تو واقعی هستی..
بیشتر شبیه یک زمزمه بود، سوال نبود، یک بیانیه بود، انگار در حال تکرار یک واقعیت هستم.
دیو لبخندی شیطانی زد و یک قدم دیگر جلو آمد. فاصله‌ی مان، کمتر از سه متر شد. بوی گوگرد و یه چیز شیرین و گندیده فضا رو پر کرده بود.
+البته که من واقعیت دارم، و تو مرا صدا زدی، حالا... تو ای احضار کننده جدید، میتوانی مرا بخوانی..
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۲۰:۱۸

رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]
••• #Part_2 ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻ #مهمان_ناخوانده آتش شمع‌ها یک آن به رنگ بنفش تیره درامد و در مرکز حلقه، سایه‌ی غول‌پیکری شروع به پیچیدن کرد. هوا سرد و سنگین شد، انگار تمام اکسیژن اتاق را مکیده بودند. موهای پشت گردنم سیخ شدند، ولی نتوانستم چشم از او بردارم. کم‌کم جسم کامل شد. اول شاخ‌های خمیده و سیاه رنگی که از بین شعله‌ها بیرون زده بودند، سپس موهای که انگار از تاریکی شب بافته شده بودند و بعد... چشمان قرمز و درخشانی که مستقیما در چشمانم خیره بودند. قدش تقریباً به سقف خراب آپارتمان ما می رسید، با بال‌های باز و تیره ای که دود شمع‌ها را به حرکت درمی‌آورد. بدنش عضلانی و خط‌دار بود و یک ردای سیاه گشاد که از شونه‌هاش آویزون بود. صورتش... صورتش با آن فک تیز و لب‌های پر، یه چیزی بود بین یه فرشته‌ی سقوط‌کرده و یه کابوس زنده. نفسم بند آمدد. این... این واقعی بود. یک صدای عمیق و مسخره‌کننده در فضای کوچک اتاق پیچید. او یا هر چه که بود، سرش را کج کرد و با کنجکاوی نگاهم کرد. یک پایش، با پنجه‌ای تیز که از زیر شلوار گشادش پیدا بود را، از حلقه نمک بیرون گذاشت. شکمم به هم پیچید. –...چی...؟؟ فقط می توانستم این را از میان دندان های به هم فشرده شده ام، بیرون بدهم. دستانم ثابت به دیوار پشت چسبیده بودند، ولی پاهایم میلرزیدند. نه از ترس مردن، از شوک واقعی بودن این صحنه. تمامی باورهایم، در آن لحظه پودر و پوچ شدند، و به جای انها، وحشتی سرد به زیر پوستم خزید. –تو... تو واقعی هستی.. بیشتر شبیه یک زمزمه بود، سوال نبود، یک بیانیه بود، انگار در حال تکرار یک واقعیت هستم. دیو لبخندی شیطانی زد و یک قدم دیگر جلو آمد. فاصله‌ی مان، کمتر از سه متر شد. بوی گوگرد و یه چیز شیرین و گندیده فضا رو پر کرده بود. +البته که من واقعیت دارم، و تو مرا صدا زدی، حالا... تو ای احضار کننده جدید، میتوانی مرا بخوانی.. ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻
یه پارت هدیهبرای شروع رمان

۲۰:۱۹

•••#Part_3
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهچشمانم از حدقه بیرون زده بود، نفس‌هایم بریده‌بریده بالا می‌آمد و سرمایی یخ‌زده در جانم دویده بود، گویی خون در رگ‌هایم از حرکت ایستاده. با چشمانی گرد و بی‌رمق، خیره مانده بودم به آن موجود عظیم‌الجثه — دیو — که با هیبت خوفناک خود مقابلم قد برافراشته بود.
فکرها پی در پی، چونان طوفانی هراسناک در سرم درگیر بودند: این غیرممکن است. توهم است. از خستگی، کار زیاد و یا کم‌خوابی است، یا شاید... مغزم بازی درمی‌آورد.اما نه، او آنجا بود. واقعی. ایستاده در چند قدمی‌ام.
دست‌هایی که به دیوار پناه برده بودند، لرزیدند. صدای عمیق‌ و تاریکش هنوز در گوشم می‌پیچید و بوی گوگرد بینی‌ام را می‌سوزاند. خدای من... واقعی است. لعنت به این واقعیت.
زیر لب، با صدایی که به‌زحمت محکمش کرده بودم، گفتم:
– من... من ب‍-بهت اجازهٔ حرکت ندادم.. ا-از.. از دایره ن‍-نیا بیرون ..
نگاهم بر نمک‌های پاشیده بر زمین افتاد — حلقه‌ای که موقع عقب‌نشینی، بخشی از آن بی‌دفاع پاک شده بود. قلبم چون پتکی بی‌امان در سینه می‌کوبید. اگر بیرون بیاد چی؟ اگر حمله کنه؟ اگر..
دیو سرش را اندکی کج کرد، با همان لبخند تباه‌کننده‌اش، و یک گام به جلو برداشت. پنجه‌های تیزش روی چوب خشک زمین صدایی چون خراش مرگ بر جا گذاشت.
– تو من را فراخواندی. قوانین را می‌دانی، نه؟
گلویم را صاف کردم. هراسم را پشت نقاب خشم پنهان نمودم — همان سپر قدیمی و بی‌دوام روحم.
– من هیچ قانونی نمی‌دانم.
با طعنه گفتم، هرچند لرزش صدا خیانتکارانه آشکار بود. – و تو... تو فقط یک توهمی. که از گرسنگی، یا شاید... شاید از کپک های این آپارتمان..
اما حتی خودم هم به این دروغ باور نداشتم. آن موجود بسیار واقعی‌تر از هر خیال و کابوسی بود.
لبخند دیو عمیق‌تر شد، و در تاریکی، چشمان سرخش چون اخگر جهنم درخشید. با صدایی نرم و زهرآگین گفت:
– اگر من توهمم... پس چرا این‌قدر می‌لرزی؟
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۱۸:۳۱

•••#Part_4
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهدندان‌هایم را به هم فشردم، حس لرزش دست‌هایم را نادیده گرفتم و اجازه ندادم ترس بر وجودم مسلط شود. یاد گرفته بودم که در مواجهه با ترس ها، بهترین دفاع، حمله است — یا حداقل، وانمود کردن به بی‌تفاوتی
نفس عمیقی کشیدم، بوی گوگرد را تا عمق ریه‌هایم فرستادم و سعی کردم همان لبخند سرد و بی‌خیال همیشگی را بر لبانم بنشانم.
– از سرماس. این خراب‌شده همیشه سردعه.
با لحنی بی‌تفاوت گفتم و دستانم را در جیب هودی فرو بردم، انگار تنها نشانهٔ لرزشم همین سرمای گزنده بود. اما نگاهم همچنان در چشمان سرخ دیو قفل بود.
– و راستش، اگر دیوی باشی، خسته‌کننده به نظر می‌رسی. انتظار چیزی ترسناک تر داشتم.
شانه ای بالا انداختم. با این همه، ضربان قلبم از شدت اضطراب، در سینه‌ام به وضوح شنیده می‌شد. باید اوضاع را تحت کنترل درمی‌آوردم.
اگر واقعاً او را احضار کرده بودم، پس حتماً قوانینی در کار بود. کتاب... کتاب چه می‌گفت؟
– چرا مرا خواندی؟
دیو دوباره پرسید، و کمی به جلو خم شد. قامت بلندش، سایه‌ای غول‌آسا بر من و دیوار پشت سرم افکند. بال‌هایش آرام تکان می‌خوردند و گردبادی کوچک از خاکستر شمع‌ها را برمی‌خیزاندند.
– انسان‌ها وقتی ما را می‌خوانند، خواسته‌ای دارند. ثروت؟ قدرت؟ انتقام؟
لبخندش عمیق‌تر شد.
– یا شاید خواسته‌های کوچیکتری؟ مثلاً... شهریه دانشگاه؟
چشمانم لحظه‌ای از تعجب گشاد شد. از کجا می‌دونه؟ اما فوراً حالت تدافعی به خود گرفتم.
– من هیچی از تو نمی‌خواهم.
محکم گفتم.
– این فقط یه... یه اشتباه بود. یک شرط‌بندی احمقانه. پس می‌تونی به همون جهنم که ازش اومده‌ای، برگردی.
– دیگه خیلی دیر شده، فانی کوچولو~...
صدای دیو، کم‌جان و تقریباً آوازگونه بود.
– وقتی دایره شکسته شد، وقتی آن نمک را پاک کردی، من آزاد شدم. حداقل توی این دنیا. و حالا...
یک گام دیگر به جلو برداشت، اکنون کمتر از دو متر بین ما فاصله بود.
– حالا به تو متصل شده‌ام. تا آخر عمر.
احساس کردم خون از صورتم پر کشید. تا آخر عمر؟ متصل شده‌ایم؟ این از هر کابوسی که می‌توانستم تصور کنم، بدتر بود.
– چی میگی؟!
صدایم کمی بلندتر از حد معمول شد.
– وصل؟ منظورت چیه؟؟
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۱۸:۵۵

رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]
••• #Part_4 ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻ #مهمان_ناخوانده دندان‌هایم را به هم فشردم، حس لرزش دست‌هایم را نادیده گرفتم و اجازه ندادم ترس بر وجودم مسلط شود. یاد گرفته بودم که در مواجهه با ترس ها، بهترین دفاع، حمله است — یا حداقل، وانمود کردن به بی‌تفاوتی نفس عمیقی کشیدم، بوی گوگرد را تا عمق ریه‌هایم فرستادم و سعی کردم همان لبخند سرد و بی‌خیال همیشگی را بر لبانم بنشانم. – از سرماس. این خراب‌شده همیشه سردعه. با لحنی بی‌تفاوت گفتم و دستانم را در جیب هودی فرو بردم، انگار تنها نشانهٔ لرزشم همین سرمای گزنده بود. اما نگاهم همچنان در چشمان سرخ دیو قفل بود. – و راستش، اگر دیوی باشی، خسته‌کننده به نظر می‌رسی. انتظار چیزی ترسناک تر داشتم. شانه ای بالا انداختم. با این همه، ضربان قلبم از شدت اضطراب، در سینه‌ام به وضوح شنیده می‌شد. باید اوضاع را تحت کنترل درمی‌آوردم. اگر واقعاً او را احضار کرده بودم، پس حتماً قوانینی در کار بود. کتاب... کتاب چه می‌گفت؟ – چرا مرا خواندی؟ دیو دوباره پرسید، و کمی به جلو خم شد. قامت بلندش، سایه‌ای غول‌آسا بر من و دیوار پشت سرم افکند. بال‌هایش آرام تکان می‌خوردند و گردبادی کوچک از خاکستر شمع‌ها را برمی‌خیزاندند. – انسان‌ها وقتی ما را می‌خوانند، خواسته‌ای دارند. ثروت؟ قدرت؟ انتقام؟ لبخندش عمیق‌تر شد. – یا شاید خواسته‌های کوچیکتری؟ مثلاً... شهریه دانشگاه؟ چشمانم لحظه‌ای از تعجب گشاد شد. از کجا می‌دونه؟ اما فوراً حالت تدافعی به خود گرفتم. – من هیچی از تو نمی‌خواهم. محکم گفتم. – این فقط یه... یه اشتباه بود. یک شرط‌بندی احمقانه. پس می‌تونی به همون جهنم که ازش اومده‌ای، برگردی. – دیگه خیلی دیر شده، فانی کوچولو~... صدای دیو، کم‌جان و تقریباً آوازگونه بود. – وقتی دایره شکسته شد، وقتی آن نمک را پاک کردی، من آزاد شدم. حداقل توی این دنیا. و حالا... یک گام دیگر به جلو برداشت، اکنون کمتر از دو متر بین ما فاصله بود. – حالا به تو متصل شده‌ام. تا آخر عمر. احساس کردم خون از صورتم پر کشید. تا آخر عمر؟ متصل شده‌ایم؟ این از هر کابوسی که می‌توانستم تصور کنم، بدتر بود. – چی میگی؟! صدایم کمی بلندتر از حد معمول شد. – وصل؟ منظورت چیه؟؟ ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻
دو پارت امشب تقدیم نگاهتون🤍

۱۸:۵۶

•••#Part_5༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخوانده
–منظورم اینه که نمی‌تونم زیاد ازت دور بشم، حداقل تا مدتی.
دیو شانه اش را بالا انداخت، انگار دارد در مورد آب و هوا صحبت می کند.
–به خاطر اون تکه نمکی که خراب کردی.. احضار کمی با مشکل اتفاق افتاد...
دیو به ان قسمت حلقه احضار نگاه کرد،
–و مجبورم از دستوراتت پیروی کنم، تا حدی. قوانین احضار این‌طوریه. ولی نگران نباش، من... مشاور خوبی می‌تونم باشم، فانی~~
–مشاور؟
با خنده‌ای تلخ پرسیدم.
–تو یه دیوی. از جهنم. من به مشاورت نیاز ندارم.
–همه نیاز دارن.
دیو دستش را دراز کرد، دستی با انگشتان بلند و ناخن‌های تیز، انگار می‌خواهد صورتم را لمس کند.
–مخصوصاً یه آدم کوچولو که دوستش مجبورش کرده یک دیو احضار کند، مادرش بیمارِه و پول کافی واسه پرداخت قبض بعدی آب رو نداره~
مثل مار به عقب خزیدم، پشتم دیگر کاملا به دیوار چسبید. چطور می‌دونه؟ در مورد مامانم... در مورد قبض‌ها...

دیو قهقهه ای زد و جواب داد، انگار سوالم را شنیده بود.
–راه های خودمو دارم فانی~~
چشان قرمزش برق زد.
–و ببین... من واقعاً می‌تونم کمک کنم. فقط یه قرارداد کوچیک...
–هیچ قراردادی در کار نیست.
با خشم بریده بریده گفتم. حالا دیگر ترس جای خودش را به خشم داده بود، خشم آشنا و راحت‌تر.
–من ازت هیچی نمی‌خوام. و تو هم قراره همین الان از جلوی چشمم ناپدید بشی!
–متأسفم.
دیو با اغراق ادا کرد و دستش رو روی سینه اش گذاشت.
–این طوری کار نمی‌کنه. تا وقتی تو زنده‌ای، من اینجام.
نگاهش در اتاق کوچک و محقر چرخید.
–و راستش... جای بهتر از این هم سراغ دارم. ولی خب، بهش عادت می‌کنم~
احساس کردم سرم دارد می چرخد. این واقعی بود. واقعاً اتفاق افتاده بود. من یک دیو احضار کرده بودم — یه دیو واقعی، با شاخ و دم و بال — و حالا ان دیو قرار بود تو آپارتمان کوچک و تنگ من، کنار مادر بیمارم زندگی کند؟ مادرم. اوه خدا... مامانم!
–باید... باید بری.
سعی کردم محکم به نظر برسم، ولی صدایم شکسته بود.
–نمی‌تونی.. مامانم نباید تو رو ببینه. اون..
–نگران نباش.
دیو حرفم را قطع کرد.
–فقط تو می‌تونی منو ببینی. واسه بقیه نامریی هستم. مگر این که بخوام دیده بشم~~
لبخند شیطانی‌اش برگشت.
–پس می‌تونم همینجا بمونم. شاید تو اتاقت؟ یا شاید تو هال؟ فکر کنم مبل رو ترجیح بدم..
نگاهی به در اتاقم انداختم، اتاقی به اندازه یک کمد، که به زحمت تخت و میزم در آن جا می‌شد... این اتفاق نخواهد افتاد، نمی‌گذارم.
–خب..
بالاخره گفتم، با صدایی خسته و تسلیم شده.
–خب... پس تا وقتی که اینجایی... هیچ کاری نکن. صحبت نکن. حتی حرکت نکن. فقط... ناپدید شو. یا هر کاری می‌تونی بکن که نبیننت..
–آه، ولی این خیلی حوصله سر بره...
دیو شکایت کرد، ولی در جایش ماند.
–و راستش، گرسنه ام، انسان‌ها معمولاً چی می‌خورن؟
–نه!
سریع گفتم
–هیچی بهت نمی‌دم. و الان باید اینجا رو تمیز کنم قبل از این که مامانم بیاد..
ولی قبل از این که بتوانم حرکت کنم، صدای کلید در قفل درب آپارتمان بلند شد. صدایی مانند صدای ناقوس مرگ بود.
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۱۰:۲۷

رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]
••• #Part_5 ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻ #مهمان_ناخوانده –منظورم اینه که نمی‌تونم زیاد ازت دور بشم، حداقل تا مدتی. دیو شانه اش را بالا انداخت، انگار دارد در مورد آب و هوا صحبت می کند. –به خاطر اون تکه نمکی که خراب کردی.. احضار کمی با مشکل اتفاق افتاد... دیو به ان قسمت حلقه احضار نگاه کرد، –و مجبورم از دستوراتت پیروی کنم، تا حدی. قوانین احضار این‌طوریه. ولی نگران نباش، من... مشاور خوبی می‌تونم باشم، فانی~~ –مشاور؟ با خنده‌ای تلخ پرسیدم. –تو یه دیوی. از جهنم. من به مشاورت نیاز ندارم. –همه نیاز دارن. دیو دستش را دراز کرد، دستی با انگشتان بلند و ناخن‌های تیز، انگار می‌خواهد صورتم را لمس کند. –مخصوصاً یه آدم کوچولو که دوستش مجبورش کرده یک دیو احضار کند، مادرش بیمارِه و پول کافی واسه پرداخت قبض بعدی آب رو نداره~ مثل مار به عقب خزیدم، پشتم دیگر کاملا به دیوار چسبید. چطور می‌دونه؟ در مورد مامانم... در مورد قبض‌ها... دیو قهقهه ای زد و جواب داد، انگار سوالم را شنیده بود. –راه های خودمو دارم فانی~~ چشان قرمزش برق زد. –و ببین... من واقعاً می‌تونم کمک کنم. فقط یه قرارداد کوچیک... –هیچ قراردادی در کار نیست. با خشم بریده بریده گفتم. حالا دیگر ترس جای خودش را به خشم داده بود، خشم آشنا و راحت‌تر. –من ازت هیچی نمی‌خوام. و تو هم قراره همین الان از جلوی چشمم ناپدید بشی! –متأسفم. دیو با اغراق ادا کرد و دستش رو روی سینه اش گذاشت. –این طوری کار نمی‌کنه. تا وقتی تو زنده‌ای، من اینجام. نگاهش در اتاق کوچک و محقر چرخید. –و راستش... جای بهتر از این هم سراغ دارم. ولی خب، بهش عادت می‌کنم~ احساس کردم سرم دارد می چرخد. این واقعی بود. واقعاً اتفاق افتاده بود. من یک دیو احضار کرده بودم — یه دیو واقعی، با شاخ و دم و بال — و حالا ان دیو قرار بود تو آپارتمان کوچک و تنگ من، کنار مادر بیمارم زندگی کند؟ مادرم. اوه خدا... مامانم! –باید... باید بری. سعی کردم محکم به نظر برسم، ولی صدایم شکسته بود. –نمی‌تونی.. مامانم نباید تو رو ببینه. اون.. –نگران نباش. دیو حرفم را قطع کرد. –فقط تو می‌تونی منو ببینی. واسه بقیه نامریی هستم. مگر این که بخوام دیده بشم~~ لبخند شیطانی‌اش برگشت. –پس می‌تونم همینجا بمونم. شاید تو اتاقت؟ یا شاید تو هال؟ فکر کنم مبل رو ترجیح بدم.. نگاهی به در اتاقم انداختم، اتاقی به اندازه یک کمد، که به زحمت تخت و میزم در آن جا می‌شد... این اتفاق نخواهد افتاد، نمی‌گذارم. –خب.. بالاخره گفتم، با صدایی خسته و تسلیم شده. –خب... پس تا وقتی که اینجایی... هیچ کاری نکن. صحبت نکن. حتی حرکت نکن. فقط... ناپدید شو. یا هر کاری می‌تونی بکن که نبیننت.. –آه، ولی این خیلی حوصله سر بره... دیو شکایت کرد، ولی در جایش ماند. –و راستش، گرسنه ام، انسان‌ها معمولاً چی می‌خورن؟ –نه! سریع گفتم –هیچی بهت نمی‌دم. و الان باید اینجا رو تمیز کنم قبل از این که مامانم بیاد.. ولی قبل از این که بتوانم حرکت کنم، صدای کلید در قفل درب آپارتمان بلند شد. صدایی مانند صدای ناقوس مرگ بود. ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻
•••#Part_6༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهبدنم منجمد شد و مانند مجسمه خشکم زد. قلبم آنقدر بلند می‌زد که فکر می کردم دیو حتماً صدایش را می‌شنود. نگاهم با وحشت به سمت در دوید، بعد به دیو، بعد به شمع‌های روشن و نمک‌های پخش شده روی زمین.
وقت کافی برای جمع کردن همه چیز نداشتم. اصلاً وقت نداشتم.
صدای قفل که چرخید، حرکت کردم. با دو قدم سریع پریدم وسط دایره و با پا شروع کرد به پخش کردن نمک‌ها. شمع‌ها را با عجله، و با دست خاموش کردم – بی‌توجه به سوختن نوک انگشتانم.
–هی... کمک کن... با صدای خش‌دار و وحشت‌زده به دیو خش خش کردم.
–یه کاری کن... شمعا رو... هر کاری می‌تونی...
دیو با همان آرامش عذاب‌دهنده‌اش سرش را کج کرد و لبخند زد. اما بعد دستی کشید و ناگهان همه شمع‌ها همزمان خاموش و ناپدید شدند، بی‌دود و بی‌صدا. نمک‌های روی زمین هم همراه با شمع ها گم شدند، انگار هرگز نبوده‌اند.
در باز شد. مادرم وارد شد، زنی خسته، با موهای جوگندمی که چند تار افتاده بود روی چهره‌ی مهربانش که سعی می‌کرد خستگی را پشت لبخند پنهان کند.
–پسرم؟ خونه‌ای؟ چرا توی تاریکی هستی؟
چراغ راهرویژ پشت سرش روشن بود، اتاق را در نوری کم رنگ فرو برد.
هنوز نفس نفس می‌زدم. تلاش میکردم خودم را کنترل کنم. ناخودآگاه نگاهم به جایی افتاد که دیو ایستاده بود – هنوز آنجا بود، با آن لبخند مسخره، دست‌هایش را روی سینه جمع کرده بود و مثل کسی که دارد یک کمدی تماشا می‌کند به صحنه نگاه می‌کرد.
–هیچی... مامان.
صدایم خش دار بود. سرفه‌ای کردم. و گلویم را صاف کردم.
–داشتم... یه فیلم می‌دیدم. چراغا رو خاموش کرده بودم.
ابروی نازکش را بالا برد، شک کرد. مثل همیشه نمی توانستم چیزی را از او پنهان کنم.
–فیلم؟ این موقع روز؟
مادرم کیفش را گذاشت زمین و نگاهش را به من دوخت. خسته تر از چیزی بود که بخواهد گیر بدهد.
–رنگت پریده. حالت خوبه؟ مریضی؟
–نه... نه مامان. خوبم. فقط... یه کم خسته‌ام. کار امروز سخت بود.
مادرم نزدیکتر آمد. دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت. گرما و مهربانی همیشگی. بی‌اختیار چشم‌هایم را بستم. برای یک لحظه کوتاه احساس امنیت کردم.
ولی بعد صدای خش‌خش آرامی آمد. چشم باز کردم، و دیو را دیدم که به سمت مادرم خم شده، چشمان قرمز کنجکاوش را به صورتش نزدیک کرده، انگار دارد زنی را که تا حالا ندیده مطالعه می‌کند.
خون در رگ هایش به جوش آمد. غریزه محافظتی‌ام فعال شد.
–مامان...
دست مادرم را آرام از روی پیشانی‌ام کنار زدم.
–برو استراحت کن. من برات چای می‌آرم. حتماً خسته‌ای.
مادرم کمی مکث کرد، مثل همیشه نگران.
–مطمئنی خوبی؟ می‌تونم شام درست کن–
–نه. نه. خودم انجام می‌دم. تو برو بشین.
حرفش را قطع کردم.
مادرم با تردید رفت سمت هال. وقتی رفت، برگشتم سمت دیو و با خشم نگاهش کردم. با قدم‌های بلند رفتم جلو و با مشت به سینه‌ی برهنه دیو کوبیدم – یا حداقل سعی کردم.
دستم از میان بدنش رد شد، انگار به دود ضربه زده باشم.
دیو ابرو بالا انداخت و قهقهه بلندی سر داد.
–خشونت‌آمیز... ولی من دست‌زدنی نیستم، فانی. حداقل تا وقتی که نخوام~
مشتم را گره کردم. از ناتوانی. از درماندگی.
با صدای خش‌دار و آرام تا مادرم نشنود، زمزمه کردم
–به مادرم نزدیک نشو. می‌فهمی؟ نزدیک. نشو.
دیو با خونسردی کامل شانه ای بالا انداخت.
–من فقط نگاه می‌کردم. جالبه. این انسان... خیلی واست مهمه، نه؟
دندان قروچه ای کردم
–جواب منو بده. بهش نزدیک نمیشی، باشه؟
دیو با اغراق آهی کشید و دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد.
–از صدمه زدن که می‌تونم. ولی نمی‌زنم. فعلاً. مگه این که تو بهم فرمان ب‍ـــ–
–هیچ دستوری نمی‌دم. فقط... ازش دور بمون.
دیو نگاهی به هال انداخت، جایی که صدای تلویزیون قدیمی مادرم از آن می‌آمد. بعد برگشت سمت من،
–خب... این که حوصله‌سر بر نیست. پسر مامانی بازی می‌کنیم.
لبخند پلیدی زد.
–راستی... غذا چی شد؟ گفتم گرسنه‌ام.
نفس عمیقی کشیدم. داشتم دیوانه می‌شدم. یک دیو در اتاقم، مادرم در هال، و خودم گیر کرده بین این دو دنیا. و هیچ چاره ای نداشتم جز این که... ادامه بدهم.
–برو تو اتاق من.
با خشونت زمزمه کردم.
–بمون اونجا تا بیام. اگر مادرم ببینت...
–نمی‌بینه. گفتم فقط تو می‌بینی.
و با این حرف، انگار که در هوا راه برود، بی‌صدا به سمت اتاقم حرکت کرد و از در بسته رد شد، درست مثل اینکه دیوار و در برایش وجود نداشتند.
من ماندم با قلبی که کوبیدنش را حس می‌کردم و ذهنی که هنوز باور نمی کرد این اتفاق واقعی است.
دستم را روی صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. بعد رفتم سمت آشپزخانه و مشغول درست کردن چای برای مادرم شدم و بعد از دادن آن به مادرم که حالا به اتاقش رفته بود، به سمت اتاقم رفتم و در باز کردم. امید داشتم که تمام آنها خیال باشد و هیچ چیزی در اتاق منتظرم نباشد.
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۱۰:۲۸

رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]
••• #Part_6 ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻ #مهمان_ناخوانده بدنم منجمد شد و مانند مجسمه خشکم زد. قلبم آنقدر بلند می‌زد که فکر می کردم دیو حتماً صدایش را می‌شنود. نگاهم با وحشت به سمت در دوید، بعد به دیو، بعد به شمع‌های روشن و نمک‌های پخش شده روی زمین. وقت کافی برای جمع کردن همه چیز نداشتم. اصلاً وقت نداشتم. صدای قفل که چرخید، حرکت کردم. با دو قدم سریع پریدم وسط دایره و با پا شروع کرد به پخش کردن نمک‌ها. شمع‌ها را با عجله، و با دست خاموش کردم – بی‌توجه به سوختن نوک انگشتانم. –هی... کمک کن... با صدای خش‌دار و وحشت‌زده به دیو خش خش کردم. –یه کاری کن... شمعا رو... هر کاری می‌تونی... دیو با همان آرامش عذاب‌دهنده‌اش سرش را کج کرد و لبخند زد. اما بعد دستی کشید و ناگهان همه شمع‌ها همزمان خاموش و ناپدید شدند، بی‌دود و بی‌صدا. نمک‌های روی زمین هم همراه با شمع ها گم شدند، انگار هرگز نبوده‌اند. در باز شد. مادرم وارد شد، زنی خسته، با موهای جوگندمی که چند تار افتاده بود روی چهره‌ی مهربانش که سعی می‌کرد خستگی را پشت لبخند پنهان کند. –پسرم؟ خونه‌ای؟ چرا توی تاریکی هستی؟ چراغ راهرویژ پشت سرش روشن بود، اتاق را در نوری کم رنگ فرو برد. هنوز نفس نفس می‌زدم. تلاش میکردم خودم را کنترل کنم. ناخودآگاه نگاهم به جایی افتاد که دیو ایستاده بود – هنوز آنجا بود، با آن لبخند مسخره، دست‌هایش را روی سینه جمع کرده بود و مثل کسی که دارد یک کمدی تماشا می‌کند به صحنه نگاه می‌کرد. –هیچی... مامان. صدایم خش دار بود. سرفه‌ای کردم. و گلویم را صاف کردم. –داشتم... یه فیلم می‌دیدم. چراغا رو خاموش کرده بودم. ابروی نازکش را بالا برد، شک کرد. مثل همیشه نمی توانستم چیزی را از او پنهان کنم. –فیلم؟ این موقع روز؟ مادرم کیفش را گذاشت زمین و نگاهش را به من دوخت. خسته تر از چیزی بود که بخواهد گیر بدهد. –رنگت پریده. حالت خوبه؟ مریضی؟ –نه... نه مامان. خوبم. فقط... یه کم خسته‌ام. کار امروز سخت بود. مادرم نزدیکتر آمد. دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت. گرما و مهربانی همیشگی. بی‌اختیار چشم‌هایم را بستم. برای یک لحظه کوتاه احساس امنیت کردم. ولی بعد صدای خش‌خش آرامی آمد. چشم باز کردم، و دیو را دیدم که به سمت مادرم خم شده، چشمان قرمز کنجکاوش را به صورتش نزدیک کرده، انگار دارد زنی را که تا حالا ندیده مطالعه می‌کند. خون در رگ هایش به جوش آمد. غریزه محافظتی‌ام فعال شد. –مامان... دست مادرم را آرام از روی پیشانی‌ام کنار زدم. –برو استراحت کن. من برات چای می‌آرم. حتماً خسته‌ای. مادرم کمی مکث کرد، مثل همیشه نگران. –مطمئنی خوبی؟ می‌تونم شام درست کن– –نه. نه. خودم انجام می‌دم. تو برو بشین. حرفش را قطع کردم. مادرم با تردید رفت سمت هال. وقتی رفت، برگشتم سمت دیو و با خشم نگاهش کردم. با قدم‌های بلند رفتم جلو و با مشت به سینه‌ی برهنه دیو کوبیدم – یا حداقل سعی کردم. دستم از میان بدنش رد شد، انگار به دود ضربه زده باشم. دیو ابرو بالا انداخت و قهقهه بلندی سر داد. –خشونت‌آمیز... ولی من دست‌زدنی نیستم، فانی. حداقل تا وقتی که نخوام~ مشتم را گره کردم. از ناتوانی. از درماندگی. با صدای خش‌دار و آرام تا مادرم نشنود، زمزمه کردم –به مادرم نزدیک نشو. می‌فهمی؟ نزدیک. نشو. دیو با خونسردی کامل شانه ای بالا انداخت. –من فقط نگاه می‌کردم. جالبه. این انسان... خیلی واست مهمه، نه؟ دندان قروچه ای کردم –جواب منو بده. بهش نزدیک نمیشی، باشه؟ دیو با اغراق آهی کشید و دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد. –از صدمه زدن که می‌تونم. ولی نمی‌زنم. فعلاً. مگه این که تو بهم فرمان ب‍ـــ– –هیچ دستوری نمی‌دم. فقط... ازش دور بمون. دیو نگاهی به هال انداخت، جایی که صدای تلویزیون قدیمی مادرم از آن می‌آمد. بعد برگشت سمت من، –خب... این که حوصله‌سر بر نیست. پسر مامانی بازی می‌کنیم. لبخند پلیدی زد. –راستی... غذا چی شد؟ گفتم گرسنه‌ام. نفس عمیقی کشیدم. داشتم دیوانه می‌شدم. یک دیو در اتاقم، مادرم در هال، و خودم گیر کرده بین این دو دنیا. و هیچ چاره ای نداشتم جز این که... ادامه بدهم. –برو تو اتاق من. با خشونت زمزمه کردم. –بمون اونجا تا بیام. اگر مادرم ببینت... –نمی‌بینه. گفتم فقط تو می‌بینی. و با این حرف، انگار که در هوا راه برود، بی‌صدا به سمت اتاقم حرکت کرد و از در بسته رد شد، درست مثل اینکه دیوار و در برایش وجود نداشتند. من ماندم با قلبی که کوبیدنش را حس می‌کردم و ذهنی که هنوز باور نمی کرد این اتفاق واقعی است. دستم را روی صورتم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. بعد رفتم سمت آشپزخانه و مشغول درست کردن چای برای مادرم شدم و بعد از دادن آن به مادرم که حالا به اتاقش رفته بود، به سمت اتاقم رفتم و در باز کردم. امید داشتم که تمام آنها خیال باشد و هیچ چیزی در اتاق منتظرم نباشد. ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻
بچها من یه مشکلی برام پیش اومدنتونستم دیروز پارتا رو بزارم امروز گذاشتم

۱۰:۲۸

•••#Part_7༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهنگاهم بی‌حرکت به آن موجود — واقعاً یک دیو — که ناگهان در وسط زندگی ام ظاهر شد، دوخته شده بود.
در اتاق کنار پنجره ایستاده و ه بیرون خیره بود و تقریبا نصف فضای اتاق را اشغال کرده بود.
–فکر می کردم...
با صدایی آرام اما محکم، تلاش می‌کرد لرزش صدایش را کنترل کند.
–فکر می‌کردم این چرندیات جواب نمیده. ولی... حالا که اینجایی، یه سوال دارم.
سعی کردم ایستادگی کنم و مستقیم به آن چشمان قرمز نگاه کنم.
–اینکه... واقعا می‌تونی پول دربیاری؟ مثلاً برای بقیه‌ی شهریه‌م؟ خودت گفتی ..
با لحنی خالی از هر گونه امید بود پرسیدم.
دیو سرش را کج کرد و یک خنده زیرلبی از او شنیده شد. بال هایش به آرامی تکان می‌خوردند و بوی گوگرد و چیزی شیرین‌تر دوباره در هوای کوچک اتاق پخش شد.
–پول؟
با حرکتی نمایشی دستش را تکان داد.
–البته که می‌تونم. یک قرارداد ساده. چیزی که می‌خوای رو می‌گیری.
چشمانش برقی شیطانی زد.
نفس عمیقی کشیدم، اما نگاهم سرد و بی‌اعتنا شد.
–یک قرارداد.
با لحنی که بیشتر شبیه تکرار بود تا سوال. می‌دانستم چه می‌گوید. کتاب‌ها، فیلم‌ها… همه دربارهٔ قیمت روح حرف می‌زدند.
–درسته.
دیو یک قدم جلوتر آمد، قد بلندش سایه‌ای تیره روی من انداخت.
–آرزوت رو برآورده می‌کنم. و وقتی عمرت به سر رسید…
لبخندش عمیق‌تر شد.
–روحت مال من خواهد بود.
به زدم، دهانم ناگهان خشک شد. یک قدم عقب رفتم،
–من..‌ من که اینو به زبون نیاوردم... چطور..؟
دیو خندید. یک خنده عمیق و گرم که کمی غیرطبیعی به نظر می رسید.
–دیوی مثل من قدرتای خاصی داره، کوچولو~
انگشتان درازش را به سمت شقیقه خودش برد.
–ذهن تو... خیلی شلوغه. پر از نگرانی پول و دانشگاه و مامان.
چشمک زد.
–یه جوری زمزمه می‌کنه.

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. فقط خیره مانده بودم، مغزم سعی می‌کرد این واقعیت جدید را پردازش کند: این موجود نه تنها واقعی بود، بلکه افکارم را هم می‌خواند.
چرخیدم و به سمت میز کوچک درون اتاق رفتم که روی آن چند اسکناس و سکه پراکنده بود. دستم را به جیب شلوارم برد و یک کارت اعتباری فرسوده بیرون آوردم. سپس برگشتم و نگاهی سرد به دیو انداختم.
–قرارداد نه.
گفتم، صدایم خشک و محکم بود.
–من روحم رو برای هیچ چیز نمیدم. ولی اگه واقعاً می‌تونی کاری کنی... الان این کارت رو پر کن. همین الان.
کارت را به سمتش گرفت. یک درخواست مستقیم، بی‌حاشیه و بدون معامله.
دیو بی خیال شانه ای بالا انداخت.
–چرا باید این کار رو بکنم؟
–چون مثل اینه که قراره یه مدتی هم‌اتاقیم باشی.
کارت را پایین آوردم و نگاهم را به اطراف اتاق دوختم. اتاقی که نیاز به رنگ‌آمیزی داشت، مبل کهنه، کتاب‌های روی زمین. سپس دوباره به چشمان قرمز آن موجود نگاه کردم.
–و من عادت ندارم یه چیز بی‌فایده رو دور و برم نگه دارم. اگه پول دربیاری، حداقل یه جورایی مفید میشی.

دیو آهی کشید که بیش از حد نمایشی بود.
–تو اگه صاحب بهتری بودی، شاید انگیزه‌ای برای کار کردن پیدا می‌کردم.
با این حال، انگشتش را به سمت کارت نشانه گرفت. کارت در هوا سوسویی زد و نوری زودگذر از آن ساطع شد.
–بفرما. محدودیت اعتبار تا آخر ماه بالا رفته. حالا، یه چیزی برام بیار تا بخورم. خسته شدم. این قدرت زیادی ازم برد..
نگاهم را به کارت دوختم. برای یک لحظه به شوخی، تقلب یا هر فریب دیگری فکر کردم. اما دیوها قرار بود در معاملات خود صادق باشند، درست است؟ فقط به بهای بسیار گزافی.
کارتم را به جیبم برگرداندم و از اتاق بیرون آمدم و دوباره به آشپزخانه کوچک رفتم. خم شدم و از کابینت زیر سینک، یک بسته چیپس نیمه‌باز درآوردم. بسته را محکم به سمت دیو، که پشت سرم خارج شده بود پرتاب کردم.
–بیا، اینم غذا.
༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻

۲۰:۰۳

•••#Part_8༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻#مهمان_ناخواندهناگهان بال های دیو ناپدید شد. و روی صندلی، به آن لم داده و طوری که یک پایش، روی پای دیگرش بود ظاهر شد، در حالی که بسته چیپس در دستش بود،
–این چیه؟
به او خیره شدم. واقعاً یک دیو، با آن ظاهر ترسناک و قدرتش، روی صندلی کهنه‌ام نشسته بود و بسته چیپس را مثل یک چیز عجیب و غریب نگاه می‌کرد.
–چیپس.
کوتاه و مختصر جواب دادم
–سیب زمینی برش خورده، سرخ شده، با نمک و سرکه.
کمی مکث کردم و با کنجکاوی پرسیدم
–تو قبلاً هیچ وقت غذای انسانی نخوردی؟
دیو نیم نگاهی بهم انداخت،
–آخرین باز نزدیک به یه قرن و نیم پیش بود که روز زمین بودم غذای انسانی خوردم. زمین تا الان کلی تغییر کرده.
پاسخ برایم غیرمنتظره بود. ناخواسته مجبور شدم این واقعیت را پردازش کنم که این موجود قرن‌ها است که وجود داشته.
کمی سکوت سنگین شد.
–پس... بذار حدس بزنم.
به سمت یخچال قدم برداشتم و در آن را باز کردم
–همه چیزهایی که می‌شناسم، اون موقع ها وجود نداشتن.
یک بطری نوشابه، یک بسته شکلات و باقی‌مانده‌های پیتزای دیروز را بیرون آوردم و روی پیشخوان گذاشتم
–بیا. مزه‌شون رو ببین. حداقل تا زمانی که بفهمم چیکار باید باهات بکنم، حوست پرت میشه.
دیو بسته چیپس را با احتیاط بالا برد و یک عدد از آن را برداشت. آن را زیر نور کم اتاق چرخاند انگار در حال بررسی چیزی عجیب است و سپس در دهانش گذاشت.
برای لحظه‌ای چهره‌اش بی‌تفاوت بود، اما ناگهان چشمان گدازه‌ایش کمی گشادتر شد. بقیه بسته را یک‌باره به داخل دهانش خالی کرد.
من که شاهد این صحنه بود و ابروهایم در هم فرو رفت. این دیوِ به ظاهر ترسناک، حالا شبیه یک بچه‌ی حریص شده بود که برای اولین بار شکلات می‌خورد.
–خوب... حدس می‌زنم خوشت اومد.
با بی‌تفاوتی گفتم و بطری نوشابه را به سمتش هل دادم
–اینم امتحان کن. ولی ممکنه قند و گازش برات زیاد باشه.
دیو بطری را گرفت، درب آن را بدون باز کردن، با یک نگاه، باز کرد. بعد یک جرعه بزرگ نوشید. فوراً سرفه کرد و چند حباب از بینی و حتی گوش‌هایش بیرون زد.
هک-پفو!
–این... چه چیز ترسناک و شیرینی است؟!
با صدایی گرفته فریاد زد، اما بطری را محکم در دستش نگه داشت، انگار که هرگز رهایش نمی‌کند. چشمانش هنوز از تعجب گرد بود.
نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یک خنده کوتاه و خفه از گلویم بیرون آمد که بلافاصله مشت گره کرده‌ام به سمت دهانم رفت تا آن را پنهان کند.
–بهش می‌گن نوشابه، نوشابه گاز دار.
توضیح دادم و کمی سرم را تکان داد. سپس روی زمین، کنار کابینت نشستم و سرم را به پشتی آن تکیه داد.
–پس... واقعاً نمیتونی بری؟
پرسیدم، صدایم کمی آرام‌تر شده بود.
نگاه دیو، طعنه آمیز به من دوخته شد
–نه، مثله اینکه تا آخر عمر تو بهت بسته شده ام. و نمی تونم بیشتر از یک فاصله معین از تو دور بشوم
آه بلندی کشیدم و سرم را به کابینت پشت سرم کوبیدم و به سقف نگاه کردم.
–عالیه. فقط عالیه.
لحظه‌ای سکوت کردم.
–پس مجبوری هر جا من می‌رم بیای. دانشگاه، سر کار، همه جا.
چرخیدم و با نگاهی جدی به او نگاه کردم.
–ولی قانون شماره یک: هیچ‌کس نباید بفهمد تو چی هستی. مخصوصا مادرم.
بسته از روی میز به سمت دیو پرواز کرد. دیو سرش را تکان داد،
–باشه.
–قانون شماره دو...
مکثی کردم، و کمی در فکر فرو رفتم
–نباید به کسی صدمه بزنی. و از قدرت‌هات، مخصوصاً ذهن‌خوانی، روی مردم بی‌گانه استفاده نکنی. و اگر لازم شد ازشون استفاده کنی، باید اول از من اجازه بگیری.
نگاهی تیز به او انداختم
–قرار نیست خرابکاری کنی و منم به خاطر کارای تو گیر بیفتم.
–قانون شماره سه...
کمی مکث کردم و به بسته پیتزایی اشاره کردم که دیو داشت آن را باز می‌کرد.
–اگه میخوای از چیزهای دیگه بخوری، اول از من اجازه بگیر. نمی‌خوام مامان فکر کنه یه موش کور توی خونه داریم.
سپس بلند شدم.
–حالا بلند شو. باید برات یه جا برای خواب درست کنم.

۲۰:۰۳

رمان [مهمان ناخوانده | Uninvited guest]
••• #Part_8 ༺───◦◦◦───༻༺───◦◦◦───༻ #مهمان_ناخوانده ناگهان بال های دیو ناپدید شد. و روی صندلی، به آن لم داده و طوری که یک پایش، روی پای دیگرش بود ظاهر شد، در حالی که بسته چیپس در دستش بود، –این چیه؟ به او خیره شدم. واقعاً یک دیو، با آن ظاهر ترسناک و قدرتش، روی صندلی کهنه‌ام نشسته بود و بسته چیپس را مثل یک چیز عجیب و غریب نگاه می‌کرد. –چیپس. کوتاه و مختصر جواب دادم –سیب زمینی برش خورده، سرخ شده، با نمک و سرکه. کمی مکث کردم و با کنجکاوی پرسیدم –تو قبلاً هیچ وقت غذای انسانی نخوردی؟ دیو نیم نگاهی بهم انداخت، –آخرین باز نزدیک به یه قرن و نیم پیش بود که روز زمین بودم غذای انسانی خوردم. زمین تا الان کلی تغییر کرده. پاسخ برایم غیرمنتظره بود. ناخواسته مجبور شدم این واقعیت را پردازش کنم که این موجود قرن‌ها است که وجود داشته. کمی سکوت سنگین شد. –پس... بذار حدس بزنم. به سمت یخچال قدم برداشتم و در آن را باز کردم –همه چیزهایی که می‌شناسم، اون موقع ها وجود نداشتن. یک بطری نوشابه، یک بسته شکلات و باقی‌مانده‌های پیتزای دیروز را بیرون آوردم و روی پیشخوان گذاشتم –بیا. مزه‌شون رو ببین. حداقل تا زمانی که بفهمم چیکار باید باهات بکنم، حوست پرت میشه. دیو بسته چیپس را با احتیاط بالا برد و یک عدد از آن را برداشت. آن را زیر نور کم اتاق چرخاند انگار در حال بررسی چیزی عجیب است و سپس در دهانش گذاشت. برای لحظه‌ای چهره‌اش بی‌تفاوت بود، اما ناگهان چشمان گدازه‌ایش کمی گشادتر شد. بقیه بسته را یک‌باره به داخل دهانش خالی کرد. من که شاهد این صحنه بود و ابروهایم در هم فرو رفت. این دیوِ به ظاهر ترسناک، حالا شبیه یک بچه‌ی حریص شده بود که برای اولین بار شکلات می‌خورد. –خوب... حدس می‌زنم خوشت اومد. با بی‌تفاوتی گفتم و بطری نوشابه را به سمتش هل دادم –اینم امتحان کن. ولی ممکنه قند و گازش برات زیاد باشه. دیو بطری را گرفت، درب آن را بدون باز کردن، با یک نگاه، باز کرد. بعد یک جرعه بزرگ نوشید. فوراً سرفه کرد و چند حباب از بینی و حتی گوش‌هایش بیرون زد. هک-پفو! –این... چه چیز ترسناک و شیرینی است؟! با صدایی گرفته فریاد زد، اما بطری را محکم در دستش نگه داشت، انگار که هرگز رهایش نمی‌کند. چشمانش هنوز از تعجب گرد بود. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. یک خنده کوتاه و خفه از گلویم بیرون آمد که بلافاصله مشت گره کرده‌ام به سمت دهانم رفت تا آن را پنهان کند. –بهش می‌گن نوشابه، نوشابه گاز دار. توضیح دادم و کمی سرم را تکان داد. سپس روی زمین، کنار کابینت نشستم و سرم را به پشتی آن تکیه داد. –پس... واقعاً نمیتونی بری؟ پرسیدم، صدایم کمی آرام‌تر شده بود. نگاه دیو، طعنه آمیز به من دوخته شد –نه، مثله اینکه تا آخر عمر تو بهت بسته شده ام. و نمی تونم بیشتر از یک فاصله معین از تو دور بشوم آه بلندی کشیدم و سرم را به کابینت پشت سرم کوبیدم و به سقف نگاه کردم. –عالیه. فقط عالیه. لحظه‌ای سکوت کردم. –پس مجبوری هر جا من می‌رم بیای. دانشگاه، سر کار، همه جا. چرخیدم و با نگاهی جدی به او نگاه کردم. –ولی قانون شماره یک: هیچ‌کس نباید بفهمد تو چی هستی. مخصوصا مادرم. بسته از روی میز به سمت دیو پرواز کرد. دیو سرش را تکان داد، –باشه. –قانون شماره دو... مکثی کردم، و کمی در فکر فرو رفتم –نباید به کسی صدمه بزنی. و از قدرت‌هات، مخصوصاً ذهن‌خوانی، روی مردم بی‌گانه استفاده نکنی. و اگر لازم شد ازشون استفاده کنی، باید اول از من اجازه بگیری. نگاهی تیز به او انداختم –قرار نیست خرابکاری کنی و منم به خاطر کارای تو گیر بیفتم. –قانون شماره سه... کمی مکث کردم و به بسته پیتزایی اشاره کردم که دیو داشت آن را باز می‌کرد. –اگه میخوای از چیزهای دیگه بخوری، اول از من اجازه بگیر. نمی‌خوام مامان فکر کنه یه موش کور توی خونه داریم. سپس بلند شدم. –حالا بلند شو. باید برات یه جا برای خواب درست کنم.
دو پارت امشب تقدیم نگاهتون🩵
ببخشید بابت تاخیر

۲۰:۰۵