بله | کانال بخوان مادرانگی نه مادر خواندگی
عکس پروفایل بخوان مادرانگی نه مادر خواندگیب

بخوان مادرانگی نه مادر خواندگی

۴۶۸ عضو
thumbnail
پنجشنبه‌ها صبح فقط یک کار داشتیم؛ اونم کاردرمانی ریحون زیبای خونمون undefined اون پنجشنبه که رفتم، آقای کاردرمان دوباره کارشونو با گریه‌ی دخترک شروع کردن.
رفتم مددکاری تا شماره ملی یکی از بچه‌ها رو بگیرم برای شیر خشک. یکی از مددکارها گفت: «پس چرا تکلیف ریحانه رو مشخص نمی‌کنید؟» من با تعجب گفتم: «من باید کاری کنم؟» undefined دیگه حرف تو حرف شد و ادامه پیدا نکرد.
زنگ زدم به بهرویشی‌ها. گفتم: «برای پرونده‌ی ریحانه ما بایستی چکار کنیم؟» تمام دعام این بود که بگن: برو برای فرزندخواندگیش اقدام کن. و قرار شد بهم خبر بدن.
روزها به سختی، ولی شیرین داره می‌گذره. هر روز و هر لحظه‌ش برام دنیایی لذت و درسه undefinedundefined
یه روز بعدازظهر با زهرا خانم، مامان دخترک موفرفری، صحبت می‌کردیم. گفتن برای آمنه هم دیدار گذاشتن. این روزا برای هر دیدار گریه می‌کنیم و دعا می‌کنیم، دلداری می‌دیم و یه مسیری رو تجربه می‌کنیم که پر از ......ما همون چند نفر اول گروه‌مون بودیم که با اطمینان با تک‌تک افراد صحبت می‌کردیم و با اشتیاق دعوت‌شون می‌کردیم به این ماجرای پرماجرای پررنج... undefined از پناه بودن می‌گفتیم، از مادری کردن، از تجربه‌ی تازه، از دلبستگی، از وابستگی، و از دل کندن... undefined
اون زمان می‌گفتیم: این رنج جدایی به بخشیدن آرامش به یک انسان می‌ارزه. undefined و الان اون رنج بهمون نزدیک‌تر شده بود.
زهرا خانم گفت برای آمنه دیدار گذاشتن، و هر دو فقط گریه می‌کردیم. واقعاً نمی‌دونستم چی بگم و چطور این مادر رو آرام کنم. فقط این جمله رو گفتم: «دعا می‌کنم امام عصر دست محکم روی قلبتون بکشن...» undefined
زهرا خانم روز دیدار، با یکی از دوستان مشترک رفتن شیرخوارگاه. بعد از اونجا اومدن منزل ما. تا خواستیم گریه کنیم، بچه‌ها کلی چالش ایجاد کردن و نشد... ما هم از گریه صرف‌نظر کردیم و کلی صحبت کردیم. دوقلوها رفتن از آقای فلافل‌فروش محله برای ناهار فلافل گرفتن undefinedundefined
با دوستان گفتیم: «از این به بعد هر کی خواست بره دیدار، بعدش بیاد اینجا. یه فلافل مهمان ما، مراسم گریه‌کنون، و بعدش سبک بشه و بره سراغ زندگی...» undefined
از روز دیدار، خانواده در یک شرایط خاصی وارد می‌شد: هم باید خودش رو آماده‌ی جدایی می‌کرد، هم روی بچه‌ها و خانواده و اطرافیان کار می‌کرد، و هم انتظار می‌کشید کی روز جدایی می‌رسه...
نزدیک اربعین هست و همسر زهرا خانم رفتن کربلا. همه‌ی دعامون اینه جدایی آمنه زمانی که پدرشون نیستن نیفته... undefinedundefined

ادامه دارد...

۲:۴۲

thumbnail
یادمه اولین روز مصاحبه، جزو اولین سؤال‌هامون این بود: «می‌شه با این بچه‌ها بریم کربلا؟» و جواب، خیر بود... undefined
نزدیک اربعین بود. به هر کی می‌رسیدیم، داشت از سفر کربلا می‌گفت؛ کی می‌رن، با کی عازم هستن، چند روزه... بعد از چهارده سال، انگار امسال از سفر اربعین جا‌مانده بودیم. ولی مدام در دلم دعا بود: «امام حسین، می‌شه یه کاری، یه معجزه‌ای، یه تبصره‌ای... ما این فرشته‌ها رو ببریم کربلا؟» undefined
انقدر دلم می‌خواست با بچه‌ها بریم که فکرش هم قند توی دلم آب می‌کرد. نمی‌دونم می‌شه یا نه...
توی گروه مدام از هم می‌پرسیدیم: کی می‌ره؟ کی هست؟ چند نفر بهم پیشنهاد دادن: «ریحانه پیش ما، نریمان پیش من باشه... شما با خیال راحت یک هفته‌ای برو و برگرد.»
اما... دوستم که نریمان جانم دو روزی پیش‌شون مهمان بود، مدام در تماس بودیم. الحمدلله با موافقت همسر و خانواده وارد طرح میزبان شدن. کارهای مصاحبه، مشاوره و پزشک انجام شد. از تمایل زیادشون به گرفتن میزبانی نریمان می‌گفتن. خیلی به نریمان علاقمند شدن. همسرشون گفتن: «ای کاش بشه نریمان بیاد پیش‌مون. هم ما این بچه رو دوست داریم، هم کمک به دوست‌تون می‌شه؛ یعنی ما.»
هرچند فکر کردن به رفتن نریمان هم قلبمو به درد می‌آورد، ولی تمایل این خانواده و اضافه شدن یک خانواده به این طرح و آرامش بیشتر نریمان خیلی برام اهمیت داشت. باید پای روی نفس و قلبم می‌ذاشتم...
خودم با خانم لهجه مشهدی موسسه صحبت کردم و پیشنهاد میزبانی جدید نریمانم رو دادم undefined دوستم آخرین مرحله کارشون یعنی کمیته رو هم شرکت کردند و الحمدلله نامه‌ی تأییدیه رو گرفتن. هر زمان که می‌خواستن، من باید نریمان رو می‌بردم بهزیستی و تحویل میزبان جدید می‌شد.
بچه‌ها خیلی از دستم ناراحت بودن بابت این تصمیم، ولی همگی صحبت کرده بودیم و باید آماده‌ی این اتفاق می‌شدیم undefined
نریمان یه عادت خیلی خاص داشت؛ وقتی می‌خواست بخوابه، صورتشو می‌ذاشت روی قلبم. صدای نفس‌هاش برام لذت‌بخش‌ترین موسیقی جهان بود. گرمای نفس‌هاش منو آروم می‌کرد و بهم توان و انرژی می‌داد undefined
دوستم و همسرشون تصمیم داشتن برن کربلا و گفتن اگر امکانش هست، بعد از اربعین نریمان بره پیش‌شون.
نریمان از اولین روزی که اومد و خونه‌ی ما رو پرنورتر کرد، سینه‌ش خس‌خس بدی داشت. اون ایام خس‌خس‌ها بیشتر شده بود. یک بار دوستم بردش دکتر متخصص ریه؛ دارو و اسپری... بهتر نشد. بعد دو بار خودم بردمش پیش دکتر همیشگی بچه‌ها.
خیلی دوست داشتم از خانواده‌ی ما هم یک نفر نماینده بشه و در راهپیمایی اربعین شرکت کنه. خیلی به همسرجان اصرار کردم: «لطفاً شما با دوقلوها برو. خیالت از بچه‌ها راحت باشه، من و ساجده بانو هستیم.» الحمدلله قبول نکردند و نرفتن.
یک شب، هر دو گوش نریمان عفونت شدید کرد. من اصلاً در عمرم چنین چیزی ندیده بودم undefined هر دو گوش، چند دقیقه یک بار پر از عفونت می‌شد. بچه تب و درد و گریه...
جوری شد که همسرجان به یکی از دوستان‌شون که کادر درمان هستن تماس گرفتن تا بیاد کمک. چون کسی نبود بچه‌ها رو بسپریم، با هم بردن بیمارستان. دوست‌شون اومد کمک و دو تایی رفتن بیمارستان کودکان.
تلفنی داروها و روند درمان رو توضیح دادم. داروها تغییر کرد و چند ساعت بعد برگشتن منزل.
همسرم تعریف می‌کرد وقتی کد ملی و فامیلی نریمان رو خواستن، یادشون نبوده و فکر کردن بچه دزدیه undefined ولی وقتی همسرم توضیح می‌ده ماجرا چیه، خواستن هزینه‌ی ویزیت رو هم پس بدن undefined
دو روز بعد هم بیمارستان تکرار شد تا از عفونت گوش و روند درمانش مطمئن بشیم. و تمام مدت شکر می‌کردم که همسرجان هستن و من در این شرایط دست تنها نموندم. و از الطاف امام حسین، این‌بار برای نطلبیدن‌مون شاکر بودم undefinedundefined
ادامه دارد..
@mizbanininia

۲۱:۱۷

thumbnail
همه‌ی دوستان خیلی دلتنگ کربلا بودیم: دلتنگ چای عراقی undefinedدلتنگ گرمای مهران و عرق ریختن در مشایه undefined دلتنگ هلابیکم یا زوار دلتنگ شلوغی بین‌الحرمین دلتنگ لنگان‌لنگان رفتن در ورودی کربلا...
دلتنگی شیرینی بود، ولی ما به نرفتن عادت نداشتیم. کارمون شده بود پای تلویزیون و رادیو، روضه‌ی اربعین گوش بدیم و اشک بریزیم... undefined
گوش نریمان بهتر شده بود، ولی همچنان خس‌خس سینه‌ش ادامه داشت. وقتی می‌خواستیم اسپری‌شو بزنیم، همگی با هم بسیج می‌شدیم و بچه‌ها شکلک درمی‌آوردن تا بچه گریه نکنه undefined
توی گروهی که با مادران میزبان داریم، از دلتنگی‌هامون می‌گفتیم و دعا می‌کردیم. انگار انتظار معجزه داشتیم... خب، معجزه که برای خدا کاری نداشت. ولی تقدیر به رفتن ماها نبود.
فاطمه بانو پیشنهاد دادن همگی یه‌جا جمع بشیم و روضه‌ی دسته‌جمعی داشته باشیم. قرار شد بریم خونه‌ی خودشون. دوقلوها باشگاه داشتن، ساجده بانو رفته بود هیئت زوار. از قضا باشگاه دوقلوها روبروی منزل فاطمه‌جون اینا بود، پس می‌شد روی کمک‌شون حساب باز کنم.
ماشین از اسنپ گرفتم و به کمک بچه‌ها رفتیم. زود رسیده بودیم. دو نفر از مهمان‌ها بودند: مامان اروند جان و یک مهمان دیگه که ایشون دو تا فرزندخوانده از بهزیستی گرفته بودند. فرصتی برای گپ زدن داشتیم.
کم‌کم مهمان‌ها می‌رسیدن و بعضی‌هامون همدیگه رو از اسم بچه‌هامون می‌شناختیم: – عه! شما مامان نریمان؟ – عه! شما مامان پناه‌جون؟ – عه! سهراب...
یکی از مامان‌ها ماساژ بلد بودن. توی گروه گفته بودم نریمان سینه‌ش خرابه و بچم خیلی اذیته. چند تا از مامان‌ها هم این مشکل رو داشتن. یکی از مامان‌ها گفت: «روغن و زیرانداز بیارید تا بچه‌ها رو ماساژ بدم.»
اولین بچه، نریمانم بود. اصلاً گریه نکرد، کلی کیف کرد undefined یکی‌یکی بچه‌ها به نوبت می‌رفتن برای ماساژ. خونه پر شده بود از بوی بچه، کلی مامان، و کلی‌تر بچه‌جوونی undefinedundefined صدا به صدا نمی‌رسید.
چند تا دوست جدید پیدا کردیم. چند تا دوست مجازی‌مونو از نزدیک دیدیم و بغل کردیم و بهم خدا قوت گفتیم.
آقا سید، همسر رفیقم، روضه‌خوان مجلس پرنور اون روز بودن. طرفای ساعت پنج با دخترهاشون از راه رسیدن. هدی‌سادات و حسنی‌سادات رفتن سراغ ریحان‌جونم. منم روضه رو نریمان به بغل گوش کردم undefined
روضه از حضرت علی‌اصغر شروع شد و رسید به حضرت علی‌اکبر، و با روضه‌ی قتلگاه تمام شد... جان ما هم تمام شد undefined
آقا سید دو روزی بود از کربلا برگشته بودن. ایشون همیشه دلی روضه می‌خونن؛ خودشون گریه می‌کنن و می‌خونن و مستمع رو سیراب می‌کنن. اون روز جوری از دوری و فراق زار می‌زدند که ما نرفته و حسرت‌به‌دل زیارت، پای روضه حسابی دل سبک کردیم.
الحمدلله که بساط گریه برای ارباب بود تا جان ندهیم undefined چون غرق نعمتیم... الحمدلله undefinedundefined

۲:۳۹

thumbnail
با مادران میزبان زیادی صحبت کردم و در ارتباطم از احساسات شون پرسیدماز میزان علاقه شوناز برکات این دوراناز سختی های دوراناز محبت ها از دغدغه هاپای حرف خیلی هاشون بودماز لذت شنیدن خنده بچه‌ها از انرژی که صرف این بچه ها کردناز نیت هاشونپای گریه خیلی از مادران میزبان بودم با هم گریه کردیم.با هم ذوق کردیم باهم .....کودکانی را دیدم که فقط با نوازش مادرانه روح زخمی خود را التیام دادند.دوران شیرین پر از اعجایب پر از شگفتی پر از سختی و دعای همه ما مادران میزبان، خود شکوفایی در مسیر زیبا بوده و این مسیر جز با مادری و مادرانگی میسر نمی شود.
روزتون مبارکundefinedundefinedundefined
undefined انشاالله نگاه و لطف ویژه حضزت مادر شامل احوال شما دست بوست شما هستم.#ام-سلمانundefinedundefinedundefined
@mizbanininia

۱۱:۱۴

thumbnail

۱۱:۱۴

thumbnail
دوستان کم‌کم از سفر رویایی برمی‌گشتن. با آب‌وتاب در گروه‌ها صحبت کربلا بود و گرمای امسال… و ما جامانده‌ها و قصه‌های خودمان undefinedundefined
فاطمه‌سادات در گروه اعلام کردند روضه دارن، گفتن اعلام حضور کنید. خیلی دلم روضه می‌خواست، اما با بچه‌ها نمی‌تونستم برم. روزشو چک کردم، دیدم ساجده‌بانو کلاس ندارن و دوقلوهام هستن.
چون تازه بیماری سخت بچه‌ها تمام شده بود، در گروه نوشتم: «اگر دوستی مریض شده ما شرکت نمی‌کنیم، چون بچه‌های من یکم ضعیف هستن و زود ویروسی چیزی باشه رو هوا می‌گیرن.» دو تا از دوستان همون موقع اعلام کردن: «ما مریض شدیم، نمی‌آییم. بقیه راحت باشید.»
ساعت چهار ظهر دعوت بودیم. چون مسیر مرکز تهران بود و پر ترافیک، یک ساعت زودتر اسنپ گرفتم.
به موقع رفتیم پایین. ده دقیقه صبر کردیم، ماشین نرسید. بیست دقیقه شد، باز هم نرسید. چند تماس گرفتم؛ هر بار می‌گفتن «دو دقیقه دیگه می‌رسم» ولی خبری نمی‌شد.
هوا خیلی گرم بود. بچه‌ها کلافه شده بودن. کمرم تاب نداشت. ریحانم فقط بغل منو می‌خواست. سلمان با دوقلوها بود. نریمانم بغل آجی‌جون undefinedundefined
خانم و آقای همسایه داشتن چند تا بنر روی دیوار نصب می‌کردن؛ مسافر از کربلا داشتن. ما اما از گرما و کلافگی بچه‌ها و انتظار طولانی، چند بار خواستیم برگردیم بالا… ولی راننده هی پیام می‌داد: «یک دقیقه دیگه می‌رسم.» پنج دقیقه می‌گذشت و نمی‌رسید.
چون اون ایام اینترنت مشکل داشت، به بچه‌ها می‌گفتم: «صبر کنید، راننده مقصر نیست…» و امیدوار بودم برسه. چون زمان طولانی منتظر بودیم و ایشون مدام قول می‌دادن، وجدانم قبول نمی‌کرد سفر رو کنسل کنم.
بالاخره ماشین پیچید و اومد جلوی در پارک کرد. تا جمعیت ما رو دید، گفت: «من شما رو نمی‌رسونم.»
پرسیدم: «چرا؟» گفت: «چون تعدادتون زیاده.»
توضیح دادم: «آقا من یک مادر و سه تا نوزادم. نمی‌تونم دو تا ماشین بگیرم. شما این‌همه ما رو منتظر گذاشتید، من اخلاقاً سفر رو لغو نکردم، خیلی هم منتظر موندم… اینجا برامون سخت بود.»
ولی ایشون اصلاً گوش نمی‌کرد. پاشو گذاشت روی گاز و… در اوج ناباوری ما رو به مقصد نرسوند undefinedundefined
انقدر ناراحت شدم… ناراحتیم از اذیت شدن بچه‌ها بود، نه چیز دیگه.
سریع درخواست ماشین دادم. این‌بار اینترنت خوب بود. یک راننده سفر رو پذیرفت؛ هفت دقیقه باید منتظر می‌موندیم.
بالاخره ماشین رسید. سوار شدیم. خیلی دیر رسیدیم. روضه تمام شده بود.
یکی از مهمان‌ها مدام «احسنت» می‌گفت و قربون‌صدقه‌ی بچه‌ها می‌رفت undefined (فکر می‌کردن من به شیوه‌ی زودپزی شش تا بچه با فاصله‌ی چهار پنج ماه به دنیا آوردم! undefined)
محمدمهدی و علیرضا میکروفن به دست برامون مداحی کردن. الحمدلله همون مقدارم روزی‌مون شد undefinedundefined
بعدش چون مهمان زیاد نبود، دوقلوها با محمدمهدی و علیرضا رفتن پارک‌شهر. و ما موندیم و سه تا بچه‌ی خسته و خواب‌آلود...
چای روضه خوردیم. یکم صحبت کردیم. فاطمه‌سادات از علاقه‌ش به طرح میزبان و تصمیمش برام گفت.
انقدر موندیم تا آقای پدر موقع برگشت از سرکار اومدن دنبال‌مون. الحمدلله شد که یک روضه، به برکت وجود بچه‌ها، ما رو مهمان خودش کرد undefinedundefined
ادامه دارد...
#ام_سلمان#روضه

۱۸:۵۲

thumbnail
حوالی بعد از ظهره دوقلوها رفتن باشگاه ساجده بانو رفتن هیئت زوار و من مانده ام تنهای تنهاالبته همچین تنهای تنها که نه با یه آ. سلمان undefinedبا یه ریحانه گلی گلیundefinedبا یه نریمان زیباundefinedهر سه خواب دارن دارم تلاشمو می کنم بخوابنسوره واقعه روشن کردم آخه همیشه با اون صوت می خوابن ریحانه روی پام نریمان توی بغلمسلمانم محکم چسبیده به پام کم کم داره چشم هاشون سنگین میشه ریحانه باید نوازش بشه تا بخوابه نریمانم قنداق پیچ کردی لای چفیه مخصوص کربلای اقای پدر خودمم دارم واقعه را تکرار می کنم هر سه شهید شدن undefinedاصلا به خودم نمی دیدم صحنه را ببینمانقدر ذوق کردم undefinedundefined عکس گرفتم ارسال کردم گروه دوستانیکی نوشت جایزه به خودت چی میدی؟فکر کردم و گفتم حتما یه چایی داغآخه منه عاشق چایی و نسکافه یادم نمیومد آخرین باری که چایی داغ خورده بودم کی بودundefinedدیگه یاد گرفته بودم هر روز سر ساعت یک ظهر شروع میکردم به شهید کردن سه وروجک خونمون🥹
کم کم داره باورم میشه باید از پسرک زیبای دوست داشتنیم جدا بشیم.دوستم از سفر اربعین برگشتن و دارن کارهای اداری انجام میدن تا انشالله به عنوان میزبان نریمان جانم برن پیش شونساجده ازم دلخورهمحمد حسین خیلی ناراحتهمحمد سجاد چون با ریحانه رابطه ش بهتره حرفی نمیزنه و انگار با قضیه رفتن نریمان راحت تر کنار اومدهبا هم در تماس بودیم و در جریان کارهاشون بودم.سیلی که به واسطه یک خانواده به جریان میافته و این اتفاق شیرین بین آدم های بیشتری به جریان در میاد منو راضی میکرد و با خودم کنار اومده بودم امانت داری تو تا اینجا بود اجازه بده تا بقیه هم بچشنتولد همسر جان بود با بچه ها کیک تولد گرفتیم و خونه رو مرتب کردیم و همه چیز آماده یک تولد جانانه بود از دوستم خبر رسید فردا بریم شیر خوارگاه و تحویل بچه را انجام بدیمundefinedدلم بی قرار بود و هر بار بهش فکر میکردم بغضی میشدم ولی به بچه ها می گفتم باید اینکار اتفاق بیفته تولد تحت شعاع رفتن نریمانم قرار نگرفت به همه خوش گذشت آقای پدر جشن تولد چهل و دو سالگی شونو با شش تا بچه تجربه کردند.وسیله پسر جانم مرتب بود همه رو جمع کرده بودم و گوشه پذیرایی گذاشتمانگار بچه ها تازه باور کردند رفتن نریمانموundefinedفردا صبح به بچه ها گفتم قرآن آوردن و پسر جانم در بغلم از زیر قرآن رد شدیم و به همان قرآن سپردمش و حرکت کردیم سمت شیرخوارگاه در گوش بچم حرف میزدم و مدام می گفتم من تا ابد دوست دارم و همیشه سعی میکنم با دعاهام مراقبت باشم منو یادت می مونه نریمان جانم ؟و مطمئن بودم یادش می مونهundefinedرسیدیم و یک راست رفتم اتاق میزبانیهنوز دوستم نرسیده بودن چند دقیقه نشستم ایشون به اتفاق همسر و دخترشون اومده بودنسلام و زیارت قبولی گفتم و امضاها انجام شد خانم مددکار یک کریر آورده بودن برای نریمان من بچه رو بذارم بخوابه ولی من تا لحظه آخر نمی خواستم از بغلم تکون بخورهلحظه ای که می خواستم بچه رو تحویل بدم بغض راه گلومو بست همسر دوستم گفتن خانم ما سعی می‌کنیم زود به زود ببینیدش و دلتنگ نشید.وقتی کارمون تمام شد و رفتیم سوار ماشین شدیم دیدم داخل ماشین یک کریر هست برام سوال شد که چرا کریر ؟؟!!نریمان از سن کریر بزرگتر شده بود می خواست سینه خیز بره و خطرناک بود ولی نپرسیدم چون نمی خواستم دخالتی داشته باشم .رسیدیم جلوی منزل ما همسر دوستم کریر رو از ماشین آوردن پایین و موقع خداحافظی گفتم پس کریر چی؟اون ها گفتن مگه برای شما نیست برای بچه آورده بودید؟؟و من undefinedundefined نهمن فکر کردم برای شماستundefinedیک کریر از شیرخوارگاه به همین راحتی دزدی کرده بودیمundefinedundefinedالبته کاملا نخواستهundefined🫠🫣من اصرار اجازه بدید من دو روز دیگه میرم برای کار درمانی ریحانه جون ولی بنده خداها همون موقع برگشتن و تحویل دادنما همین قدر دزدان شریفی هستیمundefinedundefinedخلاصه که رفتن نریمان مصادف شد با یک اتفاق بامزه و دوباره دوقلوها نریمانو دیدن و خداحافظی کردیم و بچه رو سپردیم به خدا و برای خودش و خانواده جدیدش دعای خیر بدرقه کردیمundefined
ادامه دارد

۲۲:۱۷

thumbnail
نریمانِ جانم از پیش ما رفت... لحظات سختی بود؛ از لحظه‌ی تصمیم، حفظ ظاهر شاداب و پرنشاطِ مامان پنج فرزند، و شروع سؤال‌هایی که اصلاً فکرشم نمی‌کردم. و حالا غم نبودن نریمانم، و آن‌همه سؤال‌های زیاد و اذیت‌کننده:
- چرا نریمان رفت؟ - چرا رفت میزبانی؟ - چرا پیش شما نموند؟ - چرا نرفت فرزندخواندگی؟ - اون خانواده چند تا بچه دارن؟ ...
انقدر سؤال‌های ریز و درشت، بارها و بارها تکرار شد. سوگ اون دوران یک طرف، پاسخ دادن به اون همه آدم هم یک طرف...
شبی که بچم نریمان رفت، انگار یک طرف قلبم کنده شد undefined اون شب وقتی همه خوابیدن، از بغض پنهان‌شده‌ی ظهر تا اون زمان، فقط می‌تونستم پناه ببرم به سجاده و بس.
کتیبه‌ی یا حسین متبرک به ضریح ارباب پیش روم بود، و نوری از پنجره‌ی آشپزخانه روی آن را روشن کرده بود؛ منو در خودش غرق کرد undefined انگشت اشاره‌مو انقدر با دندان‌هام فشار داده بودم تا صدای گریه‌م در اتاق نپیچه. مگه می‌شد به غیر از حسین گریه کرد؟ مگه می‌شد برای لحظات جدایی اربابم با علی‌اصغرش گریه نکنم؟
گریه‌هام، نفسم، همه‌ی زندگی نریمانم، همه‌ی هستیم... به فدای حسین و بس undefined نریمانی که از وقتی اومد، فقط برای من گریه برای ارباب هدیه آورد. و حالا که رفته، چه قشنگ گریه‌هام جهت‌دار شد... الحمدلله undefined
چه شب‌هایی شد... حضور بچه‌ها و شب‌بیداری‌هاشو دوست داشتم. و حالا شب‌ها و گریه‌های پای سجاده‌هاشم دوست دارم undefined
من و خانوادم یک بار جدایی نریمان رو چشیده بودیم و خیلی سخت بود. اون زمان فقط یک شب پسرم مهمان ما بود. ولی حالا بعد از سه ماه، از پیش‌مون رفت. با تمام سختی‌ها، دلم آروم بود و از تصمیمم ناراضی نبودم.
چون هرچقدر من تلاشمو می‌کردم تا آغوش امنی برای پسرم باشم، ولی آغوش مامان وحیده پر از داشته‌هایی بود که انجامش برای من سخت بود. و نمی‌خواستم با خودخواهی اون‌ها رو از نریمانم بگیرم. اگر تصمیمم غیر از این بود، غیر مادرانه بود... و به این ایمان داشتم undefined
چهارشنبه روزی، پسر جان رفت در آغوش خانواده‌ی مهربانی، سفره‌ی رزقش را پهن کند.
فردای همون روز به همسرجان گفتم: «اگر نرم کربلا، دق می‌کنم.» با تعجب گفتن: «کربلا با ریحانه که نمی‌شه.» گفتم: «می‌دونم... بریم کربلای نزدیک. بریم حرم عبدالعظیم.»
صبح زود، یکی‌یکی بچه‌ها رو بیدار کردیم و رفتیم. حرم خیلی خلوت بود.
تا اون زمان ریحانه چهار دست‌وپا نمی‌رفت، فقط سینه‌خیز می‌رفت. توی حرم دیدم یک لحظه حالت چهار دست‌وپا به خودش گرفته undefined انقدر ذوق کردم، ملت فکر کردن ما خانواده‌ی ندیدبدید بچه‌ایم 🫣undefined
گوشی به دست دنبال بچه بودم، بلکه یه بار دیگه انجام بده... ولی نه، که نه. باید تا ساعت یازده برمی‌گشتیم، چون دخترجونم کاردرمانی داشت.
... ادامه دارد

۲۱:۲۱

thumbnail
کاردرمانی دخترکِ جان خوب پیش می رفت انقدر برامون مهم بود و همه اعضای خانواده برای انجام تمرینات همکاری داشتن.یکی از بازی های ثابت مون شده بود تمرینات ریحانه بانوundefinedبوسیدن روی دست و پای ریحانه برای اینکه دست ها و پاها رها بشن تمرین دادن دست هاحرکت پاهاتقریبا همگی جلوی ریحانه سعی میکردیم چهار دست و پا بریم تا کم کم نتیجه بدهنریمان جانم رفته و حال هممون گرفته ست هر کاری می کنیم یکی مون میگه اکه نریمان بوددیگه انگار هممون حفظ شدیم این جمله رو همگی با هم تکرار میکنیم اگه نریمان بود undefinedچقدر باید بغض مو می خوردم تا بچه ها بهم نریزنیکی دو روز از رفتن نریمانم گذشته تکیه داده بودم یه مبل و از دور نگاهم به ریحانم بود یک لحظه دیدم به حالت چهار دست و پا دو قدم رفت و دوباره سینه خیز ادامه داد از خوشحالی نفسم بالا نمیومدundefined تا خواستم بلند بلند اعلام کنم آی دنیا ببینید ریحانمundefinedدیدم دوقلوها با هم داد زدن مامان مامان ریحانهدلم می خواست ثبت کنم چه لحظه زیبایی بودچقدر ما منتظر بودیم این صحنه رو ببینیمundefinedانقدر قربون صدقش رفتم و بوووس بارونش کردیم .دوست داشتم تکرار بشهدیگه از دخترک چشم بر نمی داشتیماینار که بریم کاردرمانی با خبر خوب میرمundefinedالحمدالله ریحانه شروع کرد به چهار دست و پا و این یعنی یک پیشرفت بزرگundefinedبه آقای سخایی می گفتم اگه یه روز ریحانه بانوی من راه بره کل شیرخوارگاهو شیرینی میدمیعنی میشد؟باید تلاش مونو میکردیم.کار جدیدمون شروع شده بود مسابقه چهار دست و پایی پرش چهار دست و پاییدعوای چهار دست و پایی و...undefinedundefinedاز پس زانوی پاره بر نمیاییمundefinedنمیدونم ریحانه داشت پیشرقت میکرد یا بچه ها داشتن پس رفت میکردن؟!!!undefinedundefinedیه موقع میدیم سلمان کلا داره چهار دست و پا میره، بابا بچه بلند شو اینا تمرینه ولی کو گوش شنواچطوری اینو به سلمان تفهیم کنیم🫣همه ی این بازیا و تمرین ها انگار جواب بود دخترک تلاش میکرد و هر روز تعداد قدم های به قول دوقلوها بع بعی شundefined بیشتر میشد.
#ام_سلمان#میزبان#ریحانه_بانو

@mizbanininia

۲۱:۳۶

thumbnail
لیلا جون دادا سلمان یکی از اون فرشته هایی که خدا برامون فرستاده تا خیلی خیلی کمک حالمون باشههر روز ما منتظریم صدای زنگ آیفون بیاد تا بچه ها شیرجه بزنن سمتش و بگن سلمان ببین کی اومده؟؟ریحانه از میز گرفته و ایستادهدنیای ما داره زیباتر میشه همگی با هم تشویق میکنیم یه ذره یه ذره باهاش حرکت میکنیم.طبق معمول صدای آیفون به صدا در اومد دوقلوها دویدن روی مبل و در را باز کردن ولی در ورودی را فراموش کردن باز کنن انقدر مشغول تشویق دختر جونی بودیم کلا فراموش کردیم کسی اومده پشت در واحدلیلا بعدا تعریف میکنه یک صدا همگی با هم می خوندید ریحانه ریحانه، ریحانه ریحانهماشاالله ریحانهصدای دست و خنده انقدر زیاده چند بار در میزنه ولی ما متوجه نمیشیم بنده خدا برمی گرده و میره منزل شون🫣undefinedلیلا جون ببخشخودت میدونی چه حال و هوایی توی خونمون حاکمه دیگهپیشرفت دختر جان همه ما رو به وجد آورده مدام دنبال راهی هستیم تا ریحانه زودتر راه بیفته و کیف مون کوک تر بشهیکی از دوستانم گفتن من واکر چوبی دارم می خواستم بخرم ایشون اعلام کردن دارن با همسر جان و ریحانه بانو رفتیم تحویل گرفتیم.انقدر بازی با این وسیله برای ریحانه جذاب بود تا چند روز محو شده بودجالب اینجا بود سلمان می نشست داخل واکر و ریحانه سعی میکرد هل بدهundefinedهمین شد که دختر جان قدم برداشتن یاد گرفتundefined🥹و دنیای ما رنگارنگ تر شد.ریحانه قدم بر می داشت انگار داره قله رو فتح میکنهاگه بگم همه زندگی مون در این چند روز فقط شده تمرین راه رفتن ریحانه بیراه نگفتم.
ادامه دارد...
#ام_سلمـــان#من_خوشبخت_ترین_بودم#خوش_به_حال_سلمان😎
@mizbanininia

۲۱:۳۶

thumbnail
رفته بودم برای کار درمانی اقای سخای از روند ریحانه بانو خیلی راضی بودن و همیشه منو امیدوار میکردن و می گفتن زحماتتون جواب میده ولی من می گفتم اگر که بشه لطف خداست و بسچقدر این روند درمان دخترک برامون تلنگر بود.چهار تا بچهخیلی شکرها کرده بودیمولی خیلی شکرها هم بدهکار بودیمو اصلا فراموش کرده بودیم باید سر این موارد هم شکر کنیم.خدایا به همه آنچه من آگاه بودم و همه آنچه من متوجهش بودم و شکر بابت هر آنچه ما ندیدیم و به چشم ما نیامد.شکر شکر شکریکی از کارکنان شیرخوارگاه گفتن انگار موافقت شده شما کارهای فرزندخواندگی ریحانه را انجام بدهید.من......من نمی تونم توصیف کنم از حال قلبمundefinedمن انگار در آسمان ها بودم انگار در جایی محو شدم و هیچ صدایی نیستانقدر خوشحال بودمفقط می خندیدممن در دو حالت فقط می خندم یا خوشحالییا اوج اعصبانیتولی اون لحظه اوج خوشحالی من بودسریع دفتر کاردرمانی آنه جونو امضا کردم و برگشتم خونهسر راهم هفت تا بستنی خریدمتا بچه ها درو باز کردند گفتم امروز با آنه جون براتون شیرینی خریدیم.محمد سجاد آبجی جونو از من گرفتن و رفتن جلوی کولر تا باد خنک بخوره ریحانم عاشق چیزهای شیرین بودمخصوصا بستنیزیر انداز پهن شد و ریحون و دادایی نشستن روشانقدر که روی لباس و صورت و زیر انداز بستنی خورد بود خودشون نخورده بودنundefinedنمی دونستم به بچه ها جریانو بگم یا نهرفتم اتاق، زنگ زدم همسر جانالو بابایی یه خبر ویژه دارمچیه خیرهگفتم امروز ریحونو بردم کاردرمانیخبگفتن انگاری می تونیم اقدام کنیم برای فرزندخواندگیهمسر جان خیلی محکم گفتن منکه بهت گفته بودم این دختر از پیش ما نمیرهتا تلفنم قطع کردم از موسسه بهم زنگ زدنیه خبر خوب داریمخیره بفرمایید خانم دکتر موافقت کردن با توجه به شرایط ریحانه جان شما برای فرزند خواندگی اقدام کنید.من گفتم بله الان از اونجا میام و خیلی خوشحالم حالا ما چه اقدامی انجام بدیم؟ایشونم گفتن هیچی ما نامه میدیم تشریف ببرید پزشکی قانونییا حسین یا حسین از اینکه از کابوس جدایی ریحانه رها میشماز اینکه به اون دیدارها دیگه فکر نمی کنماز اینکه ریحانه آروم تر شده و قراره بغل من جای امنش باقی بمونه خیلی خوشحالم میکردانگار از یه کابوووووس طولانی دارم رها میشمو اولین چیزی که تصورش میکردم و خیلی خیلی حالمو خوب میکرد روزی رو تصور میکردم همه کارها انجام‌ شده و منو ریحانه داریم میریم کربلاحرم آقا و همه اون مداحی هایی که توی این پنج ماه باهم زمزمه کردیم در مسیر حرم ارباب با هم بخونیم و سینه بزنیم.به خدیجه و زهرا خانم جریانو گفتم.چند روز دیگه باید می رفتم شیرخوارگاهرقتم طبقه بالا......ادامه دارد....#ام_سلمان#ریحانه_بانو#طرح_میزبانی#فرزند_خواندگی#تو_مرا_جانو_جهانی_چه_بدانی_چه_ندانی

۲۱:۳۳

thumbnail
رفتم طبقه‌ی بالا تا دفتر حضور کاردرمانی دخترجان رو امضا کنم. چشمم خورد به دو تا خانم. دوست بهرویشی بهم گفت: «این دوستان منتظر تحویل بچه هستن؛ خانم بعد از بیست سال ازدواج، از امروز طعم مادری رو می‌چشه...»
رفتم نزدیک‌تر، سلام کردم. هر دو پر از استرس بودن. یکم صحبت کردیم، متوجه شدم خاله‌ی یکی از دوستان هستن undefined
اون خانم جوان، به ظاهر دختر خانم میان‌سال می‌خورد، ولی خودش رو معرفی کرد و گفت: «من همراه خالم اومدم برای تحویل بچه.» کلی صحبت کردیم. بنده‌خدا تجربه نداشتن؛ از هر چیزی که به ذهن‌شون می‌رسید، می‌پرسیدن. منم نشستم و کامل توضیح دادم.
خانم انقدر استرس داشتن که مدام می‌گفتن: «من چطوری بچه رو ببرم حمام؟ نه نه، من که نمی‌تونم... حتماً به خواهرم می‌گم بیان کمک.»
چند بار بهشون گفتم: «راه اینه... به خودتون فرصت بدین، حتماً تجربه کنید. شما از پسش برمیاید.» انقدر استرس داشتن که مدام دستشون توی هم قفل می‌کردن تا لرزش دست‌شون مشخص نشه. دست‌شونو گرفتم توی دستم و گفتم: «حتماً که خوش به حال این پسرمون شده‌ها... خوش به حالش که مادری مثل شما روزیش شده. و خوش به حال شما که روزی‌تون از این بچه‌ها شده.»
لبخندی زد و گفت: «همسرمم خیلی خوشحاله.» ازشون پرسیدم: «وسیله خریدید؟» گفتن: «هم آره، هم نه.» گفتم: «هرچی نداری بگو؛ ما مامانای میزبان یه موقع وسیله‌ای نداشته باشیم، بهم می‌رسونیم. من از پسرم کلی وسیله و لباس پسرونه دارم، می‌تونم برسونم دستتون.» خیلی خوشحال شدن و استقبال کردن.
کاش وقت بود با هم بیشتر صحبت می‌کردیم. الحمدلله آروم‌تر شده بودن.
با اومدن صدای پا، هر سه برگشتیم به سمت چپمون. بله... خانم کیانی، بچه به بغل. مادر نتونست از جا بلند بشه. خواهرزاده رفت جلوتر و پسرک رو بغل کرد و قربون‌صدقه‌ش رفت. خانم فقط اشک می‌ریخت.
از ذوق، با دستای لرزان گوشی‌شونو درآوردن، از صورت بچه عکس گرفتن و زنگ زدن به همسرشون. با اشک و لبخند می‌گفتن: «بالاخره بچه رو آوردن... بچه بغل زهراست...» قطع کردن و نشسته، بچه رو بغل کردن و مدام اشک چشم‌شونو پاک می‌کردن.
نمی‌تونستم اون صحنه رو رها کنم و بلند بشم بیام. من اینجا چه می‌کنم؟ من چرا باید این صحنه رو ببینم؟
خیلی وقته دیگه اتفاقات دور و برم برام بی‌اهمیت نیست. آدمای اطرافم برام مهم شدن. خیلی وقته دارم از رد شدن جلوی شیرخوارگاه و بی‌تفاوتی به اون، استغفار می‌کنم.
از ذوق اون خانم، ذوق کردم. از خوشحالی‌شون، خوشحال شدم. از دیدن اشک‌شون، چشم‌هام بارید.
بلند شدیم و هرکی راه افتاد به سمت مسیر خودش. من، بعد از پنج بار تجربه‌ی مادری، از شنیدن خبر فرزندخواندگی ریحانه چقدر خوشحال شده بودم. و این مادر، تقریباً همزمان با من ازدواج کرده بود و چقدر آه و حسرت کشیده بود تا به امروز، تا این لحظه روزیش بشه.
این فکرها شد برام دغدغه‌ی جدید... و منو رها نکرد...
ادامه دارد...
#ام_سلمان#ریحانه#انتظار_مادری#فرزندخواندگی#بچه‌های‌تحت_درمان
@mizbanininia

۲۱:۴۶

thumbnail
خونه زینب روضه دعوت بودیم.با حکیمه جون هماهنگ شدم بریم.بچه ها رو آماده کردم.دوقلوها باشگاه داشتن من با سلمان و ریحون جون رفتیم.تا رسیدیم فاطمه خانم دختر دوستم ریحانه بانو را از بغلم گرفتن و رفتن اتاقسلمانم رفت پیششونمن با اشاره خدیجه رفتم سمت پاسیو روضه رو از اونجا گوش دادیمخودمون روضه خوندیم و با روضه خون زار زدیمخیلی حس و حال عجیب غریبی بود.یه انتظار یه بلا تکلیفی یه طوفان عجیبی اومده بود سراغ موناز روضه های توی خونمون گفتیم و گریه کردیم.گریه کردیمگریه کردیمزینب چند بار اومد تا خواست چیزی بگه حال زار مارو دید چیزی نگفت و رفت بیرون اونجا به هم گفتیم فقط دعا کنیمدعا کنیم هر چی خیره برای این طفل معصوم ها پیش بیاد.روضه تمام شد.یکم بعد رفتیم و با دوستان خوش و بش کردیم یکی از دوستان بهم گفت ریحانه اهل کجاست ؟پرسیدم چطور؟گفت من میگم اهل....دیدم تقریبا درست میگهبعد پرسید مشکل خانوادش چی بوده؟چند وقته توی شیرخوارگاه اومده؟و......؟؟؟؟من ترجیحم سکوت بود.فقط گفتم ترجیح میدم وقتی بچم هست چیزی درباره ش نگمالبته حتی وقتی نیست هم نمی گمو اکثرا جوابم برای این سوال ها این بود خب هر کدام از این بچه ها زندگی شون یه فیلم سینمایییکی اعتیادیکی جدایی والدینیکی...یکی دیگه.....چه فرقی داره مهم اینه که الان سعی میکنیم جاشون خوب و امن باشه.اون دوستمون از شرایط یکی از بچه ها مطلع بودناز اون بچه پرسیدنمن با ذوق گفتم اون که برا خودش آقایی شده، ماشاءالله بزرگ شده و یه مامان مهربون روزیش شدهتا عکس شو نشون دادمگفت: ای وای چرا بی حجابمن جواب دادم چرا این همه داشته هاشو نمی بینی فقط این یک مورد را دیدیاین خانم کلی شرایط مثبت برای این بچه داره و کلی خدمات دادهزمان جنگ من خودم به پنجاه تا بیشتر از دوستان به شدت محجبه خودم تماس گرفتم حاضر نشدن بچه ها را مهمان کنن ولی این خانم حاضر شد این کار را انجام بده خدا هم یه نگاه ویژه میکنه براشون مطمئنم.بحث جدی تر شد.رفت و برگشت داشت.در آخر گفتم یک کلام بگماین بچه ها نورنو هر جا رفتن یه اثری از خودشون گذاشتن خود این خانم برام تعریف میکردن که من سال ها ناخن هام کاشته بود و اصلا حاضر نبودم خانم نکارم ولی یک ماه قبل از اومدن این بچه به خونمون اصلا نمیدونم چرا و چطور یک شبه تصمیم گرفتم و رفتم ناخن هامو در آوردم.و الان حکمت این کارمو میبینم به خاطر پسرم بوده و اصلا ناراضی نیستم.به دوستم گفتم اولین اثر و تغییر این بچه در مادرش این بوده و من از اینکه ایشونو معرفی کردم به این طرح اصلا ناراضی نیستم و خیلی خوشحالم چون حال خوب بچه را میبینم و اثر وجود بچه در اون خانواده را هم میبینم.
ادامه دارد....
#خدایا_آغوش_منو_سبک_نکن#میزبانی#مادرانگی_نه_مادر_خواندگی
@mizbanininia

۲۱:۰۸

سلام علیکمهستین آیا undefined

۱۹:۲۳

thumbnail
از موسسه تماس گرفتنهمون خانوم نویسنده که از مشهد تشریف آورده بودن تا از مادران میزبان مصاحبه کنن و شما نبودید دوباره برنامه شون جور شده و اومدن تهران اگر شرایط دارید یک قرار ملاقات بگذاریم.انقدر روزهای شلوغی داشتم ولی همون روزها خواهرم اومده بودن منزل مون ازشون خواهش کردم مراقب بچه ها باشن تا من برم شیرخوارگاه قرار شد یک ظهر اونجا باشم و گفته بودند نهایت یک ساعت طول میکشهسر ساعت رسیدم.رفتم طبقه سوم شیرخوارگاه آقای مسئول و خانم مسئول بودند.سلام و احوال پرسی کردیم و رفتیم در اتاقی که غرق نور بود و پشت یک میز چوبی بزرگ نشستیم.خانم خانی خیلی خانم آرام و خوش رویی بودند.انگار چندسالی بود می شناختم شون خیلی خوش برخورد و مهربان بودند.با آرامش تمام شروع کردند به پرسشمعرفی مختصری کردمو قصه ی منو از سن نوجوانیم پرسیدناول قصه از یک توسل و آرزو شروع شد.ادامه داشت تا اینکه خانم کارمند بهزیستی وارد اتاق شدند و عذر خواهی کردند ساعت اداری تمام شده بود و باید می رفتن و ما انگار قصد تمام کردن قصه را نداشتیم.ادامه دادیم ... قصه به جایی رسید که هر دو گریه امان مان نداد.همان زمان گوشی تلفنم زنگ خورد.ساجده بانو بود.جواب دادممامان باید زودتر بیایی خونه خاله اینا می خوان برنگفتم سعی میکنم زودتر بیام.ادامه دادیم و یک ساعت شد سه ساعتو در آخر مجبور شدم جاهایی را خلاصه کنم و یا عبور کنم تا به برسم به خانهاما با آقای مسئول یک کار کوچک داشتم.قرار شد مامان آوا را هماهنگ کنم تا فردا مهمان امام رضایی مان بروند منزل شونصحبتم با آقای مسئول با چند سوال شروع شد.و ایشان مثل همیشه در کمال آرامش پاسخ دادنما در دور راهی بزرگی گیر کرده بودیم.و نیاز به مشاور کسی داشتیم که در این مسیر تجربه بیشتری داشتند.از ماموریت خانواده میزبان پرسیدماز اینکه چقدر حق دارند در بهبودی بچه ای نقش داشته باشند و بخواهند برای سرپرستی آن بچه تصمیم بگیرند.راستش دیگ نور آن اتاق به چشمم نمی آمد انقدر ضعف وجودمو گرفته بود می خواستم تقاضا کنم آبی شکلاتی هر آن فکر میکردم اگر معده ی من سوراخ نشود حتما از سرگیجه می افتنم.سر جمع صبحتم با ایشان یک ربع شد.ولی فکر میکنم جواب سوال هایم را گرفته باشم.سریع خداحافظی کردم تا برسم به دکه نزدیک شیرخوارگاه رسیدم ولی از آفتابی که روی سرم یود و ضعفم وجودم نتوانستم بایستم سریع ماشیم سوار شدم تا برسم خونهمغزم کار نمی کردم.رسیدم خونه برق ساختمان قطع شده بود.کلید انداختم در ورودی باز کردم چشمم خورد به گلدان های بی رمق ازشون عذر خواهی کردم و رد شدمآسانسور کار نمی کرد.از پله ها بالا رفتمتا رسیدم در واحد به گوشی نگاه کردم ساعت چهار و نیم بود.در زدمولی تا بچه ها بخوان بیان باز کنن خودم کلید انداختمصدای جیغ سلمان و ریحانه بلند شدکدومش شون زودتر بهم برسن جلوی در نشستم از شدت ضعف و گرما توان نداشتم بلند بشمهمون جا هر دوشونو بغل کردم و چلوندمشون و از خواهرم عذرخواهی کردم ولی گفتم که حضورش برام غنیمت بود.اون بنده خداها منتظر بودند من برسم تا برن منزل شون ولی برق نبود که ماشین از پارکینیگ بره بیرونخدا الحمدالله همه چیزو چیده یود تا من زیاد شرمنده شون نشم.
ادامه دارد...
@mizbanininia#میزبانی#طرح_میزبانی#مصاحبه#نور_یادت_همه_شب_در_دل_ما_چو_کهکشان_جاریست

۲۰:۵۲

thumbnail
بارها در جلسات گفته بودم ای کاش میشد روند بهبود بچه ها و رشدشونو به تصویر کشید.دو ماه بعد از اومدن ریحان بانو به خونه قاصدکی مون گوشیم به یک باره هنگ کرد و برگشت به تنظیم کارخانه و همه اطلاعاتم از جمله عکس و فیلم هام حذف شد. خیلی دردناک بود فکرشم ناراحتم میکرد اون همه خاطره و ثبت شون به یک باره از دستم رفت.به دوستان بهرویشی گفتم من دوستان عکاس زیادی دارم می تونم معرفی کنم تا به مرور از بچه ها عکس هایی بگیرند.از قضا یکی از مامان های میزبان عکاس بودند و با ایشون صحبت شده بود با خانواده ها هماهنگ کنند برای عکاسی از بچه هاایشون دوستِ دوستم بودند و من چند باری تلفنی باهاشون صحبت کرده بودم در نوبت تحویل کودک بودند و خیلی مشتاق اما هنوز روزی شون نشده بود.یه بعد از ظهری تماس گرفتند فردا ساعت یازده صبح هستید بیام برای عکاسی نیم ساعت بیشتر هم طول نمی کشهبا هم هماهنگ کردیم.فردا شد و من از صبح زود دارم تر و تمیز میکنم ولی کارها پیش نمیره چون ریحانه بانو فقط بغل و اصلا روزی زمین نمی مونه تا از کنارش می خوام بلند بشم دستاشو باز میکنه و گریهمحمد حسین شما اسباب بازیامحمدسجاد جان شما سفره صبحانهسلمان بالش بره اتاقسلمان ماشین نیار مامان با همین اسباب بازیا بازی کنریحانه مامان من اینجام ببین ماماااااانریحانه خانمریحاااانه من دارم اب بازی میکنمریحانه من بلندشم اومددددم پیشتنه فایده ندارهساعت ده و بیست دقیقه گوشی تلفنم زنگ خورد نوشتم خانم حسنی دوست عطیه جون متقاضی میزبانundefinedخب چه کنم باید یادم میموند دیگه🫣من نیم ساعت دیگه پیش شما هستم
چشمم به ساعت بود و وضع خونهundefinedیا حسین بچه ها مهمان مون نیم ساعت دیگه می رسندوقلوها مثل جت دارن وسیله جمع میکننundefined دادا هم پشت سرشون دوباره میاره انگاری بازی جدیده undefinedسلمان مامان بیا با منو ریحانه کتاب بخونیمبیا عکس آقا بابا شیره رو ببین محمد حسین میگه برو ببین مثل شیره قوی بشیولی دادا می خواد بازی داداشاشو بازی کنه محمد سجاد داره جارو می کشه ولی سلمان رفته نشسته روی جارو برقی بیچاره میزنه از روش تا حرکت کنه اونم نالش دراومده به جای حرکت خاموش میشه طفلیمحمد سجاد داره از کوره در میره که محمد حسین ورود میکنهمن سلمان و با جارو هل میدم شما تند تند تند جارو بکشمن لباس ریحانه بانو عوض کردم قرار بود با لباس خونگی باشن منم یه سرهمی تمیز برداشتم و تن دخترم کردمرنگش روشن بود خیلی بهش میمومد.ریحانه توی اتاق با دادایا سرگرم شد من سریع اومدم آشپزخونه یه شربت درست کنم.طبق عادت همیشگی چای درست کردم.چشمم به ساعت بود صدای ریحانه نمیاد خب الحمدالله سرش گرمهمحمد حسین داره تی میکشهبیست دقیقه گذشته من میوه گذشتم روی اپن آشپزخونهصدای زنگ آیفون اومدبچه ها همگی رفتن سمتشیه خانم جوان کوله پشتی به دوش و از گرما رسیده خواستم کمک شون کنم ولی ماشاءالله خیلی سریع خودشون وسیله هاشونو آماده کردند.رفتم یک لیوان شربت بریزمشنیدم خانم حسنی میگن، همین طوری عکس بگیرم؟جواب دادم بله گفتن با لباس خونه باشه برا همین منم یه لباس راحتِ تمیز تنش کردمایشون با بچه به بغل اومدن آشپزخونه و گفتن می خواین یه آب بزنم به صورتشخواستم بگم تازه شستم ......دیدم کل صورت دخترک با کاکائو یکی شدهundefinedundefinedتازه فهمیدم اون چند دقیقه سکوت ریحانه خانم برا چی بوده چون داداش جونشون با کاکائو ایشونو سرگرم کرده بودهانقدر خجالت کشیدم چشمم به لباس بچه نبودایشون گفتن با همین لباس ؟منم گفتم بله همین الان عوض کردم خوبه به نظرمایشونم چیزی نگفتن و شروع کردن به عکاسیما کلی تلاش کردیم سلمان نرن توی کادرریحانه خانم به دوربین نگاه کننو از خانم عکاس جان تقاضا کردم یک عکس قدی هم از دختر جانم بگیرنآخه دخترم فقط از یک انگشتم می گیره و ایسته و قدم بر میداره دوست داشتم اون هم ثبت بشه undefinedالحمدالله عکاسی انجام شد و نیم ساعته جمع شد.هرچی خواهش کردم بمونه برای نهار یا یه میوه میل کنن قبول نکردند گفتند باید برن منزل یکی دیگه از دوستان میزباندرو بستیم و یه نفسی کشیدم که الحمدالله بخیر گذشتundefined که چشمم خورد به .....چشم تون روز بد نبینهلباس دخترک مون پر از کاکائوundefinedای ریحانهآی محمد حسینچرا بهم نگفتیدبا این لباس ......؟بنده خدا خواستن بگن لباس کثیف شدهولی...هیچی اون همه تلاش کردیم تهش شد عکاسی با لباس کاکائوییundefinedباور کنید من مامان کثیف و نامرتبی نبودم ولی الان شدمundefined
ادامه دارد....@mizbanininia
#نور_یادت_همه_شب_در_دل_ما_چو_کهکشان_جاریست#ای_نامت_از_دل_و_جان_در_همه_جا_به_هر_زبان_جاریست

۲۰:۵۹

Default Gift Icon

پاکت هدیه

عکس پروفایل بخوان مادرانگی نه مادر خواندگیب

بخوان مادرانگی نه مادر خواندگی

اللَّهُمَّ عَجِّل لِوَلِيِّكَ الْفَرَج undefined
thumbnail
خیلی وقت بود برای این تاریخ لحظه شماری میکردیم.با همسر جان قرار داشتیم منتظر بودم دختر جان و من آماده تا آقای پدر تشریف بیارن بریم خریدundefinedچه خریدیundefinedاز اونجایی که ما از اولین مغازه هر چی لازم داریم می خریمولی اینبار چند تا پاساژ چند طبقه بچگانه فروشی رفتیم و دست خالی برگشتیم.با وسواس دنبال بهترین لباسی که برا ریحون جوونم دوخته بودن می گشتیم ولی هیچ کدومو دوست نداشتیم.طبقه اول یکی از پاساژها چند لباسی دیدم خیلی دوسش داشتم.به همسر جان اشاره کردم اگه به اندازه ریحانه باشه همینundefinedرفتیم داخل مغازهپرسیدم از این لباس به اندازه دختر ما موجود هست؟خانم فروشنده گفتن: اون لباس ترک هست وارداتیه ببینید چقدر دوخت عالی پارچه که نگم....دیگه بقیه شو نشنیدیم به هم نگاه کردیم و تشکر و خداحافظی خانم فزوشنده... چی شد؟؟! پسند نشد؟؟گفتم نه عزیزم خیلی زیبا بود ولی دنبال لباس ایرانی زیبا هستیم اگر دارید نشونم بدید.به نظرم با کلی سوال و چالش تنها گذاشتیم شون...کلا از اون منطقه اومدیم بیرون به همسر جان گفتم ببین کجا لباس خوشگل دخترم و گذاشتن کنار ما بریم برش داریمundefinedرفتیم سمت میدون شهدااولین مغازه لباس بچگانه فروشی اولین پیراهن دخترونه که دیدم چشمام قلبی شدundefinedتا همسر جان پارک کنن رفتم داخل و پرسیدم آقا از این پیراهن اندازه دخترم موجود دارید؟جواب دادند بله یک دونه ازش دارم برای یک سالundefinedهمسر جان اومدن و کارت کشیدن و با یه لباس زیبا رفتیم سمت خونه از روزهای قبلمبا دختر جان و دوقلوها کلی بالا پایین کردیم تا به رنگ واحد برسیمبالاخره بنفش تصویب شده بود.دوقلوهای کوچک را سپردیم به آقای پدر، با دوقلوها بزرگ تر رفتیم مغازه جینگیل پینگیل فروشیاگه بگم سی چهل رنگ بادکنک داشت بیراه نگفتمتاره اونجا بود که بین دو برادر اختلاف افتاد از کدام رنگ بنفش خرید کنیمundefinedرسیدیم به انتخاب شمارهدوقلوها چند بار به آقای فروشنده می گفتن شماره یک می خوایمرنگش بنفش باشهانقدر صدای موسیقی بلند بودآقا متوجه نمی شدنآخرش متوجه شدیم یکِ بنفش ندارنبرادران عزیز داشتند از رنگ بنفش منصرف میشدن که یک بنفش از اون ته یه رخی نشون داد و بنده را نجات داد.undefined🫠بادکنک ها آماده شدنکیک سفارش دادیم.خونه مرتب شدهundefinedundefined یعنی نگم که تا لحظه آخر داری جمع میکنی ولی باز توی یه عکس یه لنگه جوراب پیدا میشه🫣undefinedنزدیکای ساعت هشت شب بود آقای پدر رفتن کیک رو بگیرندیدم زنگ آیفون خورداول فکر کردیم بابا جان هستنولی نههدی سادات و بشری سادات و مامان اشرف بفرما زدیم تشریف آوردن داخلگفتن چون امروز تولد ریحانه بود ما تصمیم گرفتیم بیاییم براش هدیه شو بدیم.مام خیلی خوشحال شدیم چون تنها نبودیم زنگ زدیم به الهام رفیق شفیقم مامان هدی و بشری ساداتگفت نیم ساعت دیگه می رسهمنم تا چایی براه کنم و ظرف میوه بچینماونام از راه رسیدنآقای پدرم با کیک رسیده بودنو همه چی آماده برای جشن تولد دختر عزیزتر از جان ما، ریحانه بانوundefinedتا اومدیم عکس بگیریم دیدم هدی از پاکت هدیه یه بسته در آوردخاله .... ما یه لباس برای مهمونمون خریده بودیم (مهمون یعنی مهمانی که قرار بود از بهزیستی بیاد خونشون )ولی مهمان ما نوزاد نشد برای همین تصمیم گرفتیم این لباسو بیاریم برای ریحانه جون خاله هفتصد خریدیمخیلی خوشگله میشه تنش کنیم؟من بله چرا که نهاون لباسی که خریده بودیم قسمت نشد شب تولدش بپوشه به جاش هدیه سادات ها روزیش شد.شب بیاد موندنی شد الحمدالله و ریحانه و سلمان که هر دوشون می خواستن شیرجه بزنن توی کیک undefinedریحانه #شهریور ماهی خودمundefined
ادامه دارد...#میزبانی#ریحانه#تولد_یک_سالگی
@mizbanininia

۲۰:۳۰

از اینکه اینجا صبور هستید و تاخیر بنده را در نوشتن تحمل میکنیدممنون تون هستم.
undefinedundefinedundefined

۲۰:۳۱

thumbnail
دومین دورهمی مامان های میزبان در شیرخوارگاه بود چند تا مامان بیشتر نبودیم و فرصت خوبی بود برای کپ و گفتبه آقای کاردرمان دخترکِ جان تماس گرفتم استثنا این هفته به جای پنجشنبه دوشنبه بریم برای ادامه درمان و ایشونم همیشه لطف داشتند و همراهی کردند و اینطوری برای من یک تیر و دو نشان بود.هم کاردرمانی ریحانه جانم هم دورهمی مامان هاundefinedتا رسیدم پشت در اتاق کاردرمانی ریحانه بانو دوباره شروع به گریه کرد اقای سخایی با شوخی همیشگی شون گفتن باز این دختر بد اخلاق اومد. اومده دوباره سرمونو با گریه هاش ببره ریحانه اصلا توجه نداشت و طبق معمول از شروع کار گریه کرد دیگه اخرای کاردرمانی برای من لذت بخش شده چون تمرین راه رفتن میکنهدر اتاق نیمه باز بوددو تا از مامان های میزبان به گریه ریحانه کنجکاو شده بودن و اجازه گرفتن و اومدن پیش من نشستنیکی شون از گریه های ریحانه ناراحت بود گفتم نه اصلا ناراحت نباشید چون نتیجه ش شیرینه من تحمل می کنم و تمام لحظات کاردرمانی براش سوره عصر می خونم.آقای سخایی گفتن بنشینم روبروی ایشون و یک فاصله دو متری از خودشونو ریحانه را روی پا نگه میداشتن و هدایت میکردن به سمت من حرکت کننمنو اون دو مادر ریحانه را تشویق میکردیم، ولی ریحانه خیلی مقاومت میکرد و اصلا نمی خواست روی پا بایستهلای در اتاق باز بود در همین رفت و برگشت ریحانه به پیش من و کار درمان و تشویق دوستان، سه نفر هم اضافه شدن یک آقا و دو خانم جواناونها هم شروع به تشویق ریحانه کردند.شاید سی چهل بار ریحانه رفت و برگشت و بلاخره تسلیم شد و دو قدم به تنهایی برداشت و اشک شوق هممون هدیه ریحانه به ما بود.قرار شد این تمرین را مدام در خانه انجام بدیم تا انشالله ریحانه بتونه راه بره با اون دو مادر راهی طبقه بالا شدیم.اون آقا و خانم ها اومدن سراغ مون و کلی سوال داشتناولین سوالی که پرسیدن این بود شماها که بچه ندارید اومدی سراغ بچه های بهزیستی؟یه نگاه بهم کردیممن گفتم من چهار تا بچه دارمیکی از مامان ها گفتن من یکیدوستم سمیه گفتن من دو تااون خانم که هنوز اسم شونو نمیدونستم گفتن من بچه ندارمیه سوال دیگهشماها همگی پولدار هستید؟نه حتما زندگی متوسطی داریمدیگه سوال هاشون انقدر طول کشید که خانم مسئول اومدن و ما رو نجات دادن و رفتیم سمت دیگه شیرخوارگاه کلی با هم صحبت کردیم و آشنا شدیم.مامان مهدیه همون روز مهدی جانو تحویل گرفته بود و از سال ها انتظارش برای داشتن اولاد گفت و از حس قشنگ مادری که الان روزیش شده و دوست دیگه مون متوجه شدم جاری یک دوست عزیزم هستن و کلی خوشحال شدم از آشنایی شون و سمیه بانو که اومده بودند دلو به دریا زده بودند و می خواستن وارد طرح میزبان بشنمهدی جز بچه های تحت درمان حساب میشدن و قرار بود اون خانم خوشرو و مهربون برای همیشه مادر مهدی قصه ما باشن و من اون روز چقدر برام درس داشت و چیزهایی متوجه شدم و یاد گرفتم که قبل از اون شاید خیلی به چشمم نمیومد.و الان چند ماهی از اون روز گذشته و من از داشتن مهدیه بانو و مادر دار شدن مهدی جان بسیار خوشحال بود و هر بار اسم شونو به هر واسطه ای در تلفن همراهم میدیم لبخند روی لبم مهمان میشد تا اینکه امروز .....خبر خیلی ناگوار و تلخ بود ..ولی ما تسلیم به رضای پروردگار هستیممهدی کوچولو مهمان علی اصغر امام حسین (ع) شدنمهدی جان سلام ویژه ما رو برسون به حضرت رباببه مادر حضرت موسیبه حضرت هاجر لطفا در محضر این بزرگوران برای آرامش دل مامان مهدیه جان و پدرتان دعا کندلمون غم دارهولی میدونیم به آرامش ابدی رسیدیما هوای مامان تو داریم توام مارو فراموش نکن لطف کنید برای آرامش قلب این مادر و پدر داغدار، سوره عصری هدیه به قلب نازنین حضرت صاحب زمان عج قرائت بفرمایید.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
@mizbanininia
#مهدی

۱:۱۰