بله | کانال |مُحاج|
عکس پروفایل |مُحاج||

|مُحاج|

۳۹ عضو
«نقطه ضعف»
آفتاب تیزی که هیچ جوره به ماه آذر نمی‌آید، روی فرش پذیرایی خانه پهن شده. سر ظهر است اما انگار نور آفتاب خانه را بدتر کدر و بد رنگ کرده. شده شبیه عکس‌های تولیدی هوش مصنوعی که همه چیز به ظاهر مرتب است اما هرچه نگاه می‌کنی یک چیزی سر جای درستش نیست و تصویر روح ندارد.صدای مهدی رسولی از خانه همسایه می‌آید که دارد می‌خواند: «پاشو اینجوری منو نده عذاب، کَلِّمینی. بری از پیشم می‌شم خونه خراب، کَلِّمینی» صدای آرام هق هق زن همسایه می‌آید. «یه کمی حرف بزن علی نمیره. حرف رفتن نزن علی می‌میره»...از شنیدن ترکیب صدای مداحی و گریه مرضیه خانم با آفتابی که به جای ابر و باران مهمان ناخوانده شده دلم می‌گیرد. از روی مبل بلند می‌شوم و خودم را کجکی می‌اندازم روی زمین. دقیقا همان جایی که آفتاب روی فرش ولو شده، من هم ولو می‌شوم. از دیوار مشترکمان با همسایه فاصله گرفته‌ام اما صدای مرضیه خانم را همچنان می‌شنوم. حتما صدای گریه‌اش بلندتر شده. دلم به حالش بیشتر می‌گیرد. دو هفته پیش که حلوا بردم دم در منزلشان، ازم عذرخواهی کرد که گاهی صدای گریه‌اش می‌آید. گفتم «وقتی گریه می‌کنی دوست دارم بیام پیشت.» گفت «نیا. بذار راحت گریه کنم.» خودم تنهایی گریه کردن را دوست دارم، اما از دیدن تنهایی اشک ریختن دیگران به هم می‌ریزم. ساعد دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم. صدای مهدی رسولی جایش را به صدای عبدالباسط داده که سوره کوثر را تلاوت می‌کند. نمی‌دانستم عبدالباسط این سوره را هم مجلسی خوانده. اشکی که توی چشمم آتش راه انداخته بود، راه خودش را پیدا کرده و تا لاله گوشم می‌دود. از انتخاب همسایه تعجب می‌کنم. تا به حال نشنیده بودم عبدالباسط گوش بدهد. توی ذهنم پازل می‌چینم و حل می‌کنم. مثلا شاید پسرش عکس‌های مادربزرگش را زده پشت سرهم و این سوره‌ها را رویش گذاشته. یا شاید با این تلاوت کلیپی از مراسم ختم مادربزرگ درست کرده. پسرش جوان است و اهل این کارها. از این همه فکر و خیال سرم گز گز می‌کند. دستم را به میز تلویزیون می‌گیرم و بلند می‌شوم. از یخچال خرمایی برمی‌دارم و می‌گذارم گوشه لپم. با دست دیگرم همزمان به مامان زنگ می‌زنم. می‌دانم تا صدایش را بشنوم دنیا برایم قابل تحمل‌تر می‌شود. تا مامان جواب بدهد خودم را می‌رسانم به اتاق کار که کنج خانه است. دوست ندارم مرضیه خانم صدای درد دلم با مامان را بشنود.مادر نقطه ضعف همه آدم‌هاست. دوست ندارم روی این نقطه ضعفش دست بگذارم...
#اُمُّنا_زهرا

@moh_haj | مُحاج •

۹:۵۱

|مُحاج|
«نقطه ضعف» آفتاب تیزی که هیچ جوره به ماه آذر نمی‌آید، روی فرش پذیرایی خانه پهن شده. سر ظهر است اما انگار نور آفتاب خانه را بدتر کدر و بد رنگ کرده. شده شبیه عکس‌های تولیدی هوش مصنوعی که همه چیز به ظاهر مرتب است اما هرچه نگاه می‌کنی یک چیزی سر جای درستش نیست و تصویر روح ندارد. صدای مهدی رسولی از خانه همسایه می‌آید که دارد می‌خواند: «پاشو اینجوری منو نده عذاب، کَلِّمینی. بری از پیشم می‌شم خونه خراب، کَلِّمینی» صدای آرام هق هق زن همسایه می‌آید. «یه کمی حرف بزن علی نمیره. حرف رفتن نزن علی می‌میره»... از شنیدن ترکیب صدای مداحی و گریه مرضیه خانم با آفتابی که به جای ابر و باران مهمان ناخوانده شده دلم می‌گیرد. از روی مبل بلند می‌شوم و خودم را کجکی می‌اندازم روی زمین. دقیقا همان جایی که آفتاب روی فرش ولو شده، من هم ولو می‌شوم. از دیوار مشترکمان با همسایه فاصله گرفته‌ام اما صدای مرضیه خانم را همچنان می‌شنوم. حتما صدای گریه‌اش بلندتر شده. دلم به حالش بیشتر می‌گیرد. دو هفته پیش که حلوا بردم دم در منزلشان، ازم عذرخواهی کرد که گاهی صدای گریه‌اش می‌آید. گفتم «وقتی گریه می‌کنی دوست دارم بیام پیشت.» گفت «نیا. بذار راحت گریه کنم.» خودم تنهایی گریه کردن را دوست دارم، اما از دیدن تنهایی اشک ریختن دیگران به هم می‌ریزم. ساعد دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم. صدای مهدی رسولی جایش را به صدای عبدالباسط داده که سوره کوثر را تلاوت می‌کند. نمی‌دانستم عبدالباسط این سوره را هم مجلسی خوانده. اشکی که توی چشمم آتش راه انداخته بود، راه خودش را پیدا کرده و تا لاله گوشم می‌دود. از انتخاب همسایه تعجب می‌کنم. تا به حال نشنیده بودم عبدالباسط گوش بدهد. توی ذهنم پازل می‌چینم و حل می‌کنم. مثلا شاید پسرش عکس‌های مادربزرگش را زده پشت سرهم و این سوره‌ها را رویش گذاشته. یا شاید با این تلاوت کلیپی از مراسم ختم مادربزرگ درست کرده. پسرش جوان است و اهل این کارها. از این همه فکر و خیال سرم گز گز می‌کند. دستم را به میز تلویزیون می‌گیرم و بلند می‌شوم. از یخچال خرمایی برمی‌دارم و می‌گذارم گوشه لپم. با دست دیگرم همزمان به مامان زنگ می‌زنم. می‌دانم تا صدایش را بشنوم دنیا برایم قابل تحمل‌تر می‌شود. تا مامان جواب بدهد خودم را می‌رسانم به اتاق کار که کنج خانه است. دوست ندارم مرضیه خانم صدای درد دلم با مامان را بشنود. مادر نقطه ضعف همه آدم‌هاست. دوست ندارم روی این نقطه ضعفش دست بگذارم... #اُمُّنا_زهرا • @moh_haj | مُحاج •
.دوست داشتم «شعبه بله» مُحاج رو هم راه بندازم.دیدم چه وقتی بهتر از الآن که با نام مادر شروع بشهundefined

۹:۵۳

«مرگ بر دیکتاتور!»
مرگ بر دیکتاتوری که به زورِ چماق، مرد مغازه دار را مجبور می‌کند تا مغازه‌اش را ببندد!مرگ بر دیکتاتوری که از کیلومترها آن‌طرف‌تر، فراخوان می‌دهد تا بچه مردم را به خیابان بکشاند و می‌گوید به هیچ‌کس رحم نکنید!
مرگ بر دیکتاتوری که از دخترهایی که تنها جرمشان چادری بودن‌ در دانشگاه است، عکس می‌گیرد و در فضای مجازی منتشر می‌کند و به آن‌ها ناسزا می‌گوید،
مرگ بر دیکتاتوری که دستور می‌دهد اتوبوس‌های BRT را تخریب کنند. حق مردم ضایع می‌شود و فردا کسی نمی‌تواند به کارش برسد؟ برایش مهم نیست!
مرگ بر دیکتاتوری که فراخوان تعطیلی دانشگاه می‌دهد و از دانشجوهایی که بی توجه به فراخوان، درس برایشان مهم است فیلم می‌گیرد تا در خوابگاه حسابشان را برسند،
مرگ بر دیکتاتوری که گونی برنج را وسط خیابان پاره می‌کند تا در این گرانی، گران‌تر شود و به دهان هیچ‌کس نرسد،
مرگ بر دیکتاتوری که دم از آزادی عقیده می‌زند اما مساجد و حسینیه‌ها را آتش می‌زند،
مرگ بر دیکتاتوری که ادعای اقتصاد دارد اما شعار براندازی می‌دهد،
مرگ بر دیکتاتوری که با خشونت‌هایش اعتراض اقتصادی مردم را به حاشیه می‌کشاند،
مرگ بر دیکتاتوری که همه‌ی این‌ها را در فضای مجازی عادی جلوه می‌دهد، و روایت ناز و گوگولی از این خشونت‌ها منتشر می‌کند! و جز این روایت را دروغ می‌داند!
@moh_haj | مُحاج •

۸:۰۵

thumbnail
راستش من از اول انقدر شیفته‌ات نبودم. من از اینکه منسوب به تو بشوم هم ابا داشتم. توی دانشگاه به دوست‌هایم می‌گفتم من بچه بسیجی نیستم! تو فقط برایم یک رهبر دینی محترم بودی.رابطه من از اولش با تو اینگونه نبود، همه چیز از اغتشاشات ۹۸ شروع شد. هرچه توهین‌ها به تو تندتر شد، من بیشتر از تو خواندم و به آن فکر کردم. سپر احساساتم زود در برابرت افتاد اما سئوال‌ها در ذهنم ادامه داشتند. جنگ من را اهلیِ تو کرد. آن روزی که تحقق آن جمله‌ات را دیدم که اگر در سوریه نجنگیم، باید در کرمانشاه و همدان بجنگیم، به حکمتت یقین پیدا کردم.حالا وسط این آشوب و جنگ خیابانی، دقیقا همان روزهایی که گفتند هدفشان تویی و می‌خواهند از ما بگیرندت، آمده‌ای وسط میدان. می‌دانم محدثه‌های زیادی این صحنه را می‌بینند و اگر کمی فکر کنند، سپرشان در برابرت می‌افتد و اهلی‌ات می‌شوند...دیروز حکمتت را دیدم، و امروز شجاعتت را.من این بار سپر نداشته‌ام را هم در برابرت انداخته‌ام.

@moh_haj | مُحاج •

۱۲:۰۹

امروز یه دیالوگی زیر یکی از پست‌های اینستا خوندم واقعا تا ظهور مجدد دایناسورها یادم نمی‌ره!
یه ایرانی خارج از کشور نوشته بود که نگران پدر و مادرمم. نمی‌دونم داخل کشور اقلام خوراکی هست؟(انگار ما داریم کارپت گاز می‌زنیم اینجا)بعد یکی دیگه جواب داده بود که با رسیدن اولین موشک آمریکا، مواد غذایی زیاد میشه!

واقعا نمی‌دونستم آمریکا می‌خواد موشک بده اسنپ که موادغذایی رو زودتر برسونه دستمون undefined

۲۱:۳۳

روز چهارم جنگ و روز سومی که ...«هنوز نمی‌دونم چی باید بهش بگم!»
امروز حالم بهتر بود. دو روز گذشته را در بهت و شوک گذراندم. همیشه همینم. در مواجهه با سوگ اول شوکه می‌شوم، بعد مسخره بازی می‌کنم و بعد آنقدر گریه می‌کنم تا بپذیرم. بعدها که کمی حالم به حال آدمی‌زاد نزدیک شد باید یک دور حالات این روزهایم را مرور کنم. ببینم چه شد که برای سید حسن از همان ثانیه اول گریه کردم اما برای آقا اینطوری نشد. عملا اشکم نمی‌آمد. احتمالا همان قضیه شوک بوده و این‌ها.امروز کمی به خودم آمدم. انگار بدنم یک چیزهایی را دارد می‌پذیرد. بعد از مدت‌ها با علی مثل همیشه از در و دیوار حرف زدم. بعد غذا پختم و کمی کارهای خانه را مدیریت کردم. صبح تصمیم گرفتم هر روز به همه اعضای خانواده‌ام زنگ بزنم. امشب که متن آقای جواهری را خواندم هم، تصمیم گرفتم هر روز به چندتا شماره‌ لیست گوشی زنگ بزنم و احوالشان را بگیرم، بدون در نظر گرفتن عقاید سیاسی و مذهبی‌شان. نمی‌دانم چه‌قدر توان این کار را دارم. اما دوست دارم هم دل‌گرمی باشم برایشان، هم شاید توانستیم کمی از اتفاقات کشور با هم گفت‌وگو کنیم.سرشب برای نماز رفتیم مسجد علی بن ابیطالب و بعد رفتیم راهپیمایی خودرویی و بعد هم تجمع. واقعا این انقلاب، انقلاب مستضعف هاست!‌ اکثر ماشین هایی که همراهمان هستند همه کوییک و پراید و ساینا است. گران ترینشان یک تارا است و یک ماشین خارجی که اسمش را نمی‌دانم. البته آنقدر مسیر خودرویی طولانی است که همه ماشین‌ها را نمی‌توانم ببینم، اما اکثریت اینطور اند. از یک محله قدیمی و سنتی گذشتیم. یک پیرزن کرد در خانه برایمان دست تکان داد و ما هم با ذوق برایش دست تکان دادیم. از حالت دست هایش فهمیدم دارد دعایمان می‌کند. چند خانه پایین‌تر هم پسری شلوارک به پا آمده بود در خانه. خیلی خشمگین بود و عصبی. دستش را برد دور دهان که شعار بدهد. ترسیدم از اینکه چه جملاتی ممکن است از دهانش خارج شود. اما گفت مرگ بر آمریکا و الله اکبر. برای او هم در داخل ماشین علامت پیروزی گرفتیم. خانه که برگشتیم، حاج آقای طباخیان در تلویزیون از جنگ احزاب می‌گفت که رجز مومنین خطاب به مشرکین «حم. لاینصرون» بوده. خیلی به دلم نشست، انگار تکمیلی بر رجز «انّ نصرالله قریب» بود.بعد هم تلویزیون شروع کرد به پخش مستند غیر رسمی درمورد آقا و دیدارهایشان با اهالی کتاب و فرهنگ. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. آمدم توی اتاق و گریه کردم. از اینکه گریه می‌کنم خوشحالم. این یعنی دارم تلاش می‌کنم سوگ را بپذیرم. آقای طباخیان می‌گفت رزمندگان اسلام مرگ را در کوله خودشان داشتند. احساس می‌کنم همه ما همین شده‌ایم. بعد از آقا دیگر با مرگ غریبه نیستیم. امروز برای اولین بار در زندگیم غسل شهادت کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد این کار را انجام بدهم. دارم تلاش می‌کنم از مرگ نترسم و از تعلقاتم ببرم. کار سختی است، خیلی سخت.
تا ببینیم خدا چه می‌خواهد برای فردا.
سه شنبه ۱۲ اسفند ۴۰۴
۱۳ ماه رمضان

#روزنگار_جنگ

۲۱:۳۷

روز پنجم و ششم جنگ
این دو روز سعی کردم بیشتر در جمع خانواده باشم و از اتاقم فاصله بگیرم. واقعا حضور در جمع آدم را آرام‌تر می‌کند. غم بزرگ به تنهایی تحمل نمی‌شود.بعد از شهادت حضرت آقا، بیشتر از همیشه فهمیدم که خداوند پیش مومنان چون مومن و مسلمان و بر حق اند، دست قرض ندارد. وگرنه چرا باید در اوج جنگ حضرت آقایمان شهید شود و ما هی امتحان پشت امتحان را تجربه کنیم؟ تازه هنوز قبول شدن در آزمون ولایت پذیری از رهبر جدید مانده!این روزها روی یک نخ باریکی معلق‌ام.از دیدن موشک‌ها و اجتماعات مردم خوشحالم اما هم‌زمان نگرانم و می‌ترسم که ما جامعه مومنین به خودمان غرّه شویم، یادمان برود اثرگذار واقعی خداست و خدا هم قربانش بروم احساس کند باید دوباره گوش‌مالی‌مان بدهد‌. خدا که تعارف ندارد با ما، چیزی هم پیشمان قرض ندارد(همین چند روز پیش برای بار هزارم ثابتش کرد!)کاش می‌شد بلندگویی دست بگیرم و در گوش همه هر لحظه تکرار کنم که ما فقیریم و اثرگذار واقعی خداست.
دیشب باید مثل سال‌های پیش بابا مراسم افطاری می‌گرفت و آقا جلسه شعر. فرصت هردو را از دست دادیم. شاید خودخواهی باشد اما خیلی خوشحالم که علی پارسال توانست در جلسه شعر آقا شرکت کند و پشت سرش نماز بخواند. از اینکه یک نفرمان این توفیق را داشته، خوشحالم و فکر کردن به آن آرامم می‌کند‌.
امشب را نتوانستم در تجمعات شرکت کنم. حس عجیبی است. احساس می‌کنی یک جمعی یک جایی دارند برای حفظ مملکت تلاش می‌کنند و تو از آن محرومی. دلم واقعا به یادشان پر می‌زد. با اینکه امروز عصر کمی برف آمد و تا شب باران شدیدی بود، مردم باز هم پای کار بودند. دمشان گرم!
فردا اولین نماز جمعه در این جنگ است.آخرین نماز جمعه جنگی را که رفتیم، همه مردم اشک می‌ریختند و عمر طولانی حضرت آقایشان را طلب می‌کردند. حالا فردا باید برای عمر طولانی‌ ایده‌اش دعا کنیم... این روزها همه چیز روی دور تند است و اصلا فرصت ته نشین شدن اتفاقات را به آدم نمی‌دهد.
چهارشنبه و پنج‌شنبه، ۱۳ و ۱۴ اسفند ۴۰۴
۱۴ و ۱۵ ماه رمضان

#روزنگار_جنگ

۲۳:۰۸

روز هفتم جنگ
حالا هفت روز از جنگ گذشته. مرور اخبار جنگی، دیگر کم‌ترین اهمیت را برایم دارد. داریم خوب می‌زنیم و می‌خوریم. جنگ است دیگر. این جنگ یک نبرد وجودی و ایدئولوژیک است. ما را دارند به اسم شیعه علی بن ابیطالب می‌زنند و از اینکه اسمم بین اسامی شیعیان علی(ع) قاطی شده، خوشحالم.شش روز از وقتی فهمیدیم آقایمان را شهید کرده‌اند هم می‌گذرد. تازه دو روز است مجاری اشک‌هایم روان شده و عین عزادارهای آدمی‌زادی گریه می‌کنم. با دیدن هر تصویر و فیلمی از آقا اشک‌هایم سرازیر می‌شود، اما بیشتر از همه وقتی می‌بینم آقا دستی روی شانه‌ی کسی گذاشته‌اند یا به صورت جانبازی نگاه می‌کنند قلبم می‌گیرد. احساس می‌کنم خیلی بی‌چاره‌ام که ولی خدا روی زمین را ندیده‌ام و موج صدایش توی گوش و بعد، تک تک اعضای بدنم نپیچیده.
وقتی می‌گوییم حرام لقمه فقط منظورمان لقمه غذا نیست. دیروز از دوستی شنیدم که چند نفر از آشناهای مذهبی‌اش بابت شهادت آقا خوشحالند چون فکر می‌کنند او تنها مشکل ایران بوده. دورادور آن‌ها را می‌شناسم و می‌دانم که اهل خمس هستند. می‌دانم حداقل لقمه خوراکی‌شان حرام نبوده. اما خب غذا که فقط اطعمه و اشربه نیست. غذای انس هم داریم و هنوز معتقدم کسانی که از این اتفاق خوشحالند حرام لقمه اند، حتی اگر اهل خمس باشند؛ لقمه‌ی انس‌شان که ایران اینترنشنال است حرام بوده! (وقتی این جملات را می‌نویسم می‌ترسم، نگرانم از عاقبتم. خدا کند همه‌مان عاقبت به خیر باشیم.)
امشب به تجمع میدان الهیه رفتیم. یکی از شلوغ‌ترین محلات در ایام ۱۸ و ۱۹ دی ماه.یک نظم در عین بی نظمی را می‌دیدیم گوشه گوشه خیابان گروه گروه آدم جمع شده بود و هرکسی شعاری می‌داد. اولین باری است که از دیدن این بی‌نظمی لذت می‌برم. چه‌قدر امشب به یاد رضا امیرخانی افتادم. کاش بود و یک روایت سیستان دیگر می‌نوشت.
جمعه، ۱۵ اسفند ۴۰۴
۱۶ ماه رمضان

#روزنگار

۲۲:۳۰

جناب مجلس خبرگان،دیدی درد نداشت؟ undefined
#الله_اکبر #خامنه‌ای_رهبر

۲۱:۵۲

یکی اون تشت آب رو بیاره...
#بیعت

۲۱:۵۲