بازارسال شده از حرفیخته
¤دو دوست عزیز کرمانشاهی از مدتها قبل، هرازگاهی پیام میدادند و دعوت میکردند که اگر کربلا رفتنی شدیم، از مرز خسروی برویم تا در راه رفت یا برگشت، مهمان خانهشان شویم.هر بار، خدا میداند با هر پیامشان شرمنده میشدم و تعارف میکردیم و میگذشت. این بار هم هر دو تا فهمیدند راهی شدهایم، امان ندادند. پیام پشت پیام میفرستادند و میگفتند که ذوق میزبانی از زائر اباعبدالله را دارند. با هر پیام محبتشان، بغض میکردم و شرمندهتر میشدم. کمکم تسلیم شدم. یکی دو تا از صوتهای پرمحبت فاطمه را که از خیلی قبلتر دعوت کرده بود، برای مامان پخش کردم و برای بقیه تعریف کردم تا راضیشان کنم یک سر هم که شده، برویم خانه این دوست عزیز، که تا به حال خودم هم ندیده بودمش! -دو تا دوست دارم تو کرمانشاه که دعوت کردن بریم پیششون.-خیلی خالصانه گفتن بریم خونهشون.-یکیشون از خیلی وقت قبل بهم سپرده بود اگه از خسروی رفتیم، بریم خونهشون یا موکبشون. خودم ازخداخواسته بودم که همراهان، قبول کنند و بالأخره دیدن یکی از این دو عزیز روزیام شود. انتخاب بین بزرگواری و مهربانی و مهماننوازیشان سخت بود. دل به دریا زدم و از محدثه عذر خواستم و قول سال بعد را دادم و گفتم که به فاطمه زحمت میدهیم. با بزرگواری همراهی کرد و رفتیم خانه فاطمه. ساعت ۱۲ شب رسیدیم. خسته، گرسنه، خاکی. سپرده بود در راه چیزی جز چایی نخوریم که شام را خانه آنها بخوریم. نشستیم سر سفره رنگینشان و قرار بود که بعد از شام و یکی دو ساعت استراحت آتش کنیم سمت تهران؛ ولی به همان نام و نشان، تا نزدیک ظهر خوابیدیم. تا بیدار شدیم، سفره صبحانه را برایمان آوردند. بعد از صبحانه، فاطمه دستمان را گرفت و بردمان طبقه بالای خانهشان که حسینیه نقلی باصفایی بود. خانه، خانه پدر پدربزرگش بود که وقف شده بود برای مراسم و خدمت به اهلبیت. فاطمه و بابای روحانی باصفا و مامان کمحرف و خندهرویش فراتر از تصورم دوستداشتنی و گرم و صمیمی بودند. آنقدر در خانه قدیمی و قشنگ و تمیزشان، راحت و خوش بودیم که ناهار را هم پیششان ماندیم. بعد فاطمه ما را برد و کتابخانه علمایی بابای عزیزش را نشانمان داد. آن همه کتاب تخصصی، هوش از سر آدم میپراند!بعدازظهر بساطمان را جمع کردیم که راه بیفتیم. خواستیم سوار ماشینها شویم که متوجه شدیم ماشین ما باتری خالی کرده. به فاطمه میگفتم: "فکر کنم کار توئه. برو باتری ماشینو بردار بیار. قدیما کفش مهمونو قایم میکردن، الان باتری ماشین!"طبیعتا باتریبهباتری کردن، کار ده دقیقه بود؛ ولی جواب نداد و کار به آوردن باتریساز و تعمیرکار رسید. ما خانمها، در دلمان جشن بهپا شد. دست فاطمه طفلک را گرفتیم و زدیم به بازار کرمانشاه. چند ساعتی بردمان بازار و گرداندمان. پابهپایمان راه آمد، سرپا ایستاد و خم به ابرو نیاورد. گشتوگذارمان که تمام شد، مردها تماس گرفتند که ماشین درست شده و آمدند بازار دنبالمان. فاطمه و مامانش، محبت داشتند و برای شام، اصرار کردند. ولی به قدر کافی دیر شده بود و نمیشد بیشتر معطل کنیم. ولی لطفشان را همراهمان کردند. یک دبه بزرگ آش رشته و یک ظرف کوکو و گوجه و خیارشور و نان دادند که توی راه بخوریم. کنارش یک بطری دوغ محلی و یک کیسه بژی و چند تخممرغ از مرغهای حیاطشان، و یک ظرف هفتشیره اعلا برایمان توراهی گذاشتند. شرمنده و خجالتزده مهر و محبتشان، راهیمان کردند سمت تهران. و البته از خانواده اصیل عالمزادهای مثل ایشان، چیزی جز این همه کرامت و بزرگی انتظار نمیرفت. این هم از موکب آخرمان بود که حسابی پروپیمان و امامحسینی برگزار شد. تا عمر داریم، شیرینی پذیرایی کرمانشاهیها مثل نانبرنجی نرم و تازه زیر زبانمان خواهد ماند.
#وفدت_علی_الکریم
¤ @harfikhteh
#وفدت_علی_الکریم
¤ @harfikhteh
۱۱
۲۳:۰۰