ارسالی شما
" />
یکی از ما
بسم الله
ما پیروان مکتبی هستیم که هادیانش هیچ وقت فرار را بر قرار ترجیح نداده اندما پیروان مکتب علی ابن ابی طالب هستیم که با صلابت می ایستد و خیبر از جا در می آورد.ما پیروان همان مکتبیم که رهبرش حسین ابن علی است و قرار را ترجیح میدهد و شش ماهه اش را روی دست میگیرد . ما پیروان مکتبی هستیم که وقتی در کنار رییس جمهوری که بعدها رهبر دینی یک انقلاب میشود انفجار مهیبی رخ میدهد اما کلمه ی فرار در فرهنگ لغات ایشان تعریفی ندارد و صحنه را خالی نمیکنند. ما پیروان مکتب آن شیرزنانی هستیم که دخترانش در مقابل چشمان دنیا ، زیر آتش ، صدای حقیقت میشوند و برای دشمن رجز میخوانند.ما پیروان مکتب حق هستیم و این حق است که به ما ایستادن می آموزد ... آری ایستادن آموختنی استوقتی که معلمانت ، هادیان برحق مکتب تشیع هستند.
#سحر_امامی
بسم الله
ما پیروان مکتبی هستیم که هادیانش هیچ وقت فرار را بر قرار ترجیح نداده اندما پیروان مکتب علی ابن ابی طالب هستیم که با صلابت می ایستد و خیبر از جا در می آورد.ما پیروان همان مکتبیم که رهبرش حسین ابن علی است و قرار را ترجیح میدهد و شش ماهه اش را روی دست میگیرد . ما پیروان مکتبی هستیم که وقتی در کنار رییس جمهوری که بعدها رهبر دینی یک انقلاب میشود انفجار مهیبی رخ میدهد اما کلمه ی فرار در فرهنگ لغات ایشان تعریفی ندارد و صحنه را خالی نمیکنند. ما پیروان مکتب آن شیرزنانی هستیم که دخترانش در مقابل چشمان دنیا ، زیر آتش ، صدای حقیقت میشوند و برای دشمن رجز میخوانند.ما پیروان مکتب حق هستیم و این حق است که به ما ایستادن می آموزد ... آری ایستادن آموختنی استوقتی که معلمانت ، هادیان برحق مکتب تشیع هستند.
#سحر_امامی
۱۶:۴۶
ارسالی شما
" />
صبا سبحانی
#اینجا_زندگی_در_جریان_استتا استخوانم لرزید. شب عید غدیر سنگ تمام گذاشت! صدای پدافند بود یا انفجار نمیدانم؛ میپیچید توی دیوارهای خانهمان. دخترم از ترس خودش را چسبانده بود به سینهام، و من مثل همیشه، فقط سعی میکردم وانمود کنم نمیترسم.
تا خود سحر، با صدای آژیر و لرزش شیشهها، بیدار ماندیم. خانهمان سر جایش بود، ولی دلهامان نه... .
صبح که شد، همهچیز ساکت بود. یک جور سکوتی که بیشتر از صدای جنگ آدم را میترساند.
تا اینکه آن صدا آمد... .«هندونه دارم… هندونهی شیرین… قاچ میزنم، بخور و ببین! هندونه به شرط چاقو»
باورم نمیشد؛ در دل این شرایط سخت، صدای یک وانتِ هندوانهفروش!صدایش میپیچید بین کوچههای دود گرفته، اما انگار روی دل من آب میپاشید!
از پنجره بیرون را نگاه کردم.همان مرد بود. با همان وانت قراضهاش، با همان لبخندش، با دلِ نترسش.
لبخند زدم.یادم آمد که:«تا مردم پای کارند، این شهر پا بر جاست. این وطن پابرجاست. چراغ دل ما روشن است.»
#اینجا_زندگی_در_جریان_استتا استخوانم لرزید. شب عید غدیر سنگ تمام گذاشت! صدای پدافند بود یا انفجار نمیدانم؛ میپیچید توی دیوارهای خانهمان. دخترم از ترس خودش را چسبانده بود به سینهام، و من مثل همیشه، فقط سعی میکردم وانمود کنم نمیترسم.
تا خود سحر، با صدای آژیر و لرزش شیشهها، بیدار ماندیم. خانهمان سر جایش بود، ولی دلهامان نه... .
صبح که شد، همهچیز ساکت بود. یک جور سکوتی که بیشتر از صدای جنگ آدم را میترساند.
تا اینکه آن صدا آمد... .«هندونه دارم… هندونهی شیرین… قاچ میزنم، بخور و ببین! هندونه به شرط چاقو»
باورم نمیشد؛ در دل این شرایط سخت، صدای یک وانتِ هندوانهفروش!صدایش میپیچید بین کوچههای دود گرفته، اما انگار روی دل من آب میپاشید!
از پنجره بیرون را نگاه کردم.همان مرد بود. با همان وانت قراضهاش، با همان لبخندش، با دلِ نترسش.
لبخند زدم.یادم آمد که:«تا مردم پای کارند، این شهر پا بر جاست. این وطن پابرجاست. چراغ دل ما روشن است.»
۹:۰۱
ارسالی شما
" />
یکی از ما
نماز عشققدم هایم را تند تر نکردم بلکه آرام تر از همیشه قدم بر می داشتم ، دوست داشتم هوای ایرانم را نفس بکشم هوای ایرانی که بوی مقاومت می دهد.همه آمدیم همه به فتوای ولی مسلمین می آییم ایران من هیچ شباهتی به کشور یا حتی شهری جنگی نداشت شیر زنان و شیرمردان در هر جایگاهی خدمت میکردند برای ایران.ایران من زنانی چون بی بی مریم ها و فائزه ها و... و مردانی چون سلیمانی ها و حججی ها و حاجی زاده ها دلمان قرص و محکم به علی روزگارمان و شکر گزار خدا بخاطر نعمت ولایتش سرم را که بلند میکنم صفطویل مردمانی را میبینم که دعای پس از نمازشان شهادت در ره حق است .در همان حوالی کنار دیوار میان انبوه ازدحام جایی پیدا میکنم و منتظر مینشینم .چه روز مباهله ای شد امروز مادر راست میگفت جنگ ، جنگ عقیده هاستجنگ باور هاست جنگ ولایت مداری ست و نفرین بر آنهایی که در این جنگ نه از دشمن بیرون بلکه از نفس خود شکست میخورند.کودکی با لباس صورتی تسبیح دستم را میکشد انگار رنگ سبز آن خوشش آمده بود تسبیح را به او میدهم و خیره میشوم به گوشواره های قلبی اش(ریحانه سلطانی نژاد) ایران من برای تو همه ی ما جان میدهیم .ما هستیم تا پرچم ولایت را به صاحب امرش برسانیم .
آیه
نماز عشققدم هایم را تند تر نکردم بلکه آرام تر از همیشه قدم بر می داشتم ، دوست داشتم هوای ایرانم را نفس بکشم هوای ایرانی که بوی مقاومت می دهد.همه آمدیم همه به فتوای ولی مسلمین می آییم ایران من هیچ شباهتی به کشور یا حتی شهری جنگی نداشت شیر زنان و شیرمردان در هر جایگاهی خدمت میکردند برای ایران.ایران من زنانی چون بی بی مریم ها و فائزه ها و... و مردانی چون سلیمانی ها و حججی ها و حاجی زاده ها دلمان قرص و محکم به علی روزگارمان و شکر گزار خدا بخاطر نعمت ولایتش سرم را که بلند میکنم صفطویل مردمانی را میبینم که دعای پس از نمازشان شهادت در ره حق است .در همان حوالی کنار دیوار میان انبوه ازدحام جایی پیدا میکنم و منتظر مینشینم .چه روز مباهله ای شد امروز مادر راست میگفت جنگ ، جنگ عقیده هاستجنگ باور هاست جنگ ولایت مداری ست و نفرین بر آنهایی که در این جنگ نه از دشمن بیرون بلکه از نفس خود شکست میخورند.کودکی با لباس صورتی تسبیح دستم را میکشد انگار رنگ سبز آن خوشش آمده بود تسبیح را به او میدهم و خیره میشوم به گوشواره های قلبی اش(ریحانه سلطانی نژاد) ایران من برای تو همه ی ما جان میدهیم .ما هستیم تا پرچم ولایت را به صاحب امرش برسانیم .
۷:۰۶
ارسالی شما
" />
یکی از ما
بسم اللهمیخواستیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اما فاصله دستانمان تا فلک خیلی زیاد بود. برای کاهش این فاصله با اقای دکتر جلساتی تنظیم میکردیم تا برای راه اندازی مدرسه ی کودکان کار راهنمایی های لازم را دریافت کنیم. آقای دکتر سالها قبل در مدرسه کودکان کار مشغول فعالیت بودند پس میتوانستند بانک اطلاعات مناسبی از وضعیت زندگی آنها برای ما باشند. در یکی از همین جلسات دکتر از رشته تحصیلی ام پرسیدند ،طبیعتا باید سوال بعدی دانشگاه محصل تحصیل میبود ... هرچقدر که سوال اول را با لذت جواب داده بودم سوال دوم را توی دهانم مزه مزه میکردم.به معدل بیست ترم اولم در دانشگاه افتخار میکردم اما دوست نداشتم در ذهنشان متبادر شود که با پول دنبال کسب مدرک هستم.با هزار وسواس گفتم فی الحال دانشگاه آزاد درس میخوانم و نفس چاق نکرده از ربط و ضبطم به فلان دانشگاه مطرح کشور گفتم. باید داستان جرئت و جسارتم در انصراف از مترجمی زبان در یکی از مطرح ترین دانشگاه های ایران و پر کشیدن به سمت رشته مورد علاقه ام حتی به قیمت دانشگاه ازادی شدن را بیان میکردم.آقای دکتر روانشناس ماهری بودند از اینکه لحنم عتاب خاصی در مورد دانشگاه آزاد نداشت و پشت بندش اسم دانشگاه دیگری را اورده بودم ، نکته ای را گوشزد کردند که هنوز در آرشیو مغزم ثبت است.اول پرسیدند چرا با تردید اسم دانشگاه آزاد را آورده ام ! و بعد ادامه دادند که رتبه یک ارشد دانشگاهی برتر بوده اند و میدانند در دانشگاه های دیگر خبر خاصی نیست و اصل مطلب خود دانشجوست.حرفشان مثل این بود که یکی دستت را گرفته باشد و از زیر آوار ذهنیت ، تصورات منفی و حرفهای پوچ بیرون کشیده باشد.دو روز بعد در یکی از جلسات دانشگاه در بحث مفصلی که پیش امده بود همین نکته را گفتم و انگاری که دانشگاه از افتخاراتم است به دفاع از دانشگاه ازاد برخواستم. در روزهای بعد حسم به دانشگاه قشنگ تر شد. به مرور کلاس های دانشگاه عطر آناناس ورق شده گرفت تا که ورد زبانم از زبان دانشگاه این شعر شد ؛ کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست از همان جلسه ، تلاش هایم به توان دانشگاه جزء افتخاراتم شد ...این افتخار ادامه داشت تا که دو روز پیش طی حملات ددمنشانه و ابلیس مابانه یهودی ها ، یکی از دانشمندان هسته ای به نام محمد مهدی طهرانچی که از قضا رییس دانشگاه آزاد اسلامی هم بود در بهشت برین به یاران شهیدش پیوست و به این افتخار ، ضریب nهزار برابری اهدا کرد ...
بسم اللهمیخواستیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اما فاصله دستانمان تا فلک خیلی زیاد بود. برای کاهش این فاصله با اقای دکتر جلساتی تنظیم میکردیم تا برای راه اندازی مدرسه ی کودکان کار راهنمایی های لازم را دریافت کنیم. آقای دکتر سالها قبل در مدرسه کودکان کار مشغول فعالیت بودند پس میتوانستند بانک اطلاعات مناسبی از وضعیت زندگی آنها برای ما باشند. در یکی از همین جلسات دکتر از رشته تحصیلی ام پرسیدند ،طبیعتا باید سوال بعدی دانشگاه محصل تحصیل میبود ... هرچقدر که سوال اول را با لذت جواب داده بودم سوال دوم را توی دهانم مزه مزه میکردم.به معدل بیست ترم اولم در دانشگاه افتخار میکردم اما دوست نداشتم در ذهنشان متبادر شود که با پول دنبال کسب مدرک هستم.با هزار وسواس گفتم فی الحال دانشگاه آزاد درس میخوانم و نفس چاق نکرده از ربط و ضبطم به فلان دانشگاه مطرح کشور گفتم. باید داستان جرئت و جسارتم در انصراف از مترجمی زبان در یکی از مطرح ترین دانشگاه های ایران و پر کشیدن به سمت رشته مورد علاقه ام حتی به قیمت دانشگاه ازادی شدن را بیان میکردم.آقای دکتر روانشناس ماهری بودند از اینکه لحنم عتاب خاصی در مورد دانشگاه آزاد نداشت و پشت بندش اسم دانشگاه دیگری را اورده بودم ، نکته ای را گوشزد کردند که هنوز در آرشیو مغزم ثبت است.اول پرسیدند چرا با تردید اسم دانشگاه آزاد را آورده ام ! و بعد ادامه دادند که رتبه یک ارشد دانشگاهی برتر بوده اند و میدانند در دانشگاه های دیگر خبر خاصی نیست و اصل مطلب خود دانشجوست.حرفشان مثل این بود که یکی دستت را گرفته باشد و از زیر آوار ذهنیت ، تصورات منفی و حرفهای پوچ بیرون کشیده باشد.دو روز بعد در یکی از جلسات دانشگاه در بحث مفصلی که پیش امده بود همین نکته را گفتم و انگاری که دانشگاه از افتخاراتم است به دفاع از دانشگاه ازاد برخواستم. در روزهای بعد حسم به دانشگاه قشنگ تر شد. به مرور کلاس های دانشگاه عطر آناناس ورق شده گرفت تا که ورد زبانم از زبان دانشگاه این شعر شد ؛ کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست از همان جلسه ، تلاش هایم به توان دانشگاه جزء افتخاراتم شد ...این افتخار ادامه داشت تا که دو روز پیش طی حملات ددمنشانه و ابلیس مابانه یهودی ها ، یکی از دانشمندان هسته ای به نام محمد مهدی طهرانچی که از قضا رییس دانشگاه آزاد اسلامی هم بود در بهشت برین به یاران شهیدش پیوست و به این افتخار ، ضریب nهزار برابری اهدا کرد ...
۱۳:۲۳
ارسالی شما
" />
یکی از ما
بسم الله
رد خوناسلام عاشق فکر کردن است ، دوست دارد آدمها فکر کنند.فکر کنند تا عادت نکنند و عادت نکنند تا وابسته نشوند ، نه به چیزهای خوب نه بد. آدم وقتی عادت کند اتوپایلوت برخی کارها را انجام میدهد،بدون فکر! حمد و سوره ی نمازها تکراریست و اما خداوند حضور ذهن و قلب را شرط کرده که این عادت را بشکند.بعضی عادت ها کافئین دارند یعنی یکجورهایی اعتیاد اورند و ادم را جدی جدی معتاد خودشان میکنند بعضی دیگر نه فقط دوره ای دارند و بعد از مدتی دمشان را میگذراند روی کولشان و میروند ! بطور مثال وقتی برق برود عادت اخبار دیدن همزمان با ناهار و شام میرود روی هوا.برخی عادت ها فردی هستند و برخی جمعی. اینکه پس از ناهار چای بنوشی یا میوه میل کنی عادتی فردیست و اما اینکه هر روزه روی میز ناهار و شام یک نوشیدنی همیشگی باشد که بدون آن غذا از گلوی کسی پایین نرود عادتی ست جمعی. نوشیدنی اما جزء عادت های کافئین دار و جمعی ست و یکجورهایی لاینفک شام و ناهار ما محسوب میشود و سالهاست وبال گردنمان است... همراه با صرف غذا به نوشیدنی ممنوعه ای که بد رنگ است و خوش طعم عادت داریم ، کوکا ! همان برندی که اخیرا متوجه مان کرده بخشی از سود حاصل از فروشش را صرف تامین منافع صهیونیست ها میکند. پویش رد خون را دیده بودم و به بابا سپرده بودم دیگر کوکا نخرند. ما عاشق نوشابه کوکای مشکی خنک هستیم اما عاشق کودکان غزه بیشتر.مگر نه اینکه باید مشخص بشود در ماسماسک توی دستمان هوادار حق و مظلومیم یا در واقعیت؟ بله ،اسلام بجز فکر کردن ، عاشق ترک عادت های بد هم هست
بالاخص عادتهایی که یک سرش وصل میشود به صهیونیست ...
(1)
بسم الله
رد خوناسلام عاشق فکر کردن است ، دوست دارد آدمها فکر کنند.فکر کنند تا عادت نکنند و عادت نکنند تا وابسته نشوند ، نه به چیزهای خوب نه بد. آدم وقتی عادت کند اتوپایلوت برخی کارها را انجام میدهد،بدون فکر! حمد و سوره ی نمازها تکراریست و اما خداوند حضور ذهن و قلب را شرط کرده که این عادت را بشکند.بعضی عادت ها کافئین دارند یعنی یکجورهایی اعتیاد اورند و ادم را جدی جدی معتاد خودشان میکنند بعضی دیگر نه فقط دوره ای دارند و بعد از مدتی دمشان را میگذراند روی کولشان و میروند ! بطور مثال وقتی برق برود عادت اخبار دیدن همزمان با ناهار و شام میرود روی هوا.برخی عادت ها فردی هستند و برخی جمعی. اینکه پس از ناهار چای بنوشی یا میوه میل کنی عادتی فردیست و اما اینکه هر روزه روی میز ناهار و شام یک نوشیدنی همیشگی باشد که بدون آن غذا از گلوی کسی پایین نرود عادتی ست جمعی. نوشیدنی اما جزء عادت های کافئین دار و جمعی ست و یکجورهایی لاینفک شام و ناهار ما محسوب میشود و سالهاست وبال گردنمان است... همراه با صرف غذا به نوشیدنی ممنوعه ای که بد رنگ است و خوش طعم عادت داریم ، کوکا ! همان برندی که اخیرا متوجه مان کرده بخشی از سود حاصل از فروشش را صرف تامین منافع صهیونیست ها میکند. پویش رد خون را دیده بودم و به بابا سپرده بودم دیگر کوکا نخرند. ما عاشق نوشابه کوکای مشکی خنک هستیم اما عاشق کودکان غزه بیشتر.مگر نه اینکه باید مشخص بشود در ماسماسک توی دستمان هوادار حق و مظلومیم یا در واقعیت؟ بله ،اسلام بجز فکر کردن ، عاشق ترک عادت های بد هم هست
بالاخص عادتهایی که یک سرش وصل میشود به صهیونیست ...
(1)
۲۰:۱۸
مامان سپرده بود وقتی برمیگردید خانه سرگذر برای شام ، برگر بخرید. توی ماشین منتظر نشسته بودم که بابا برگرها و مخلفاتش را داد دستم . قاطی مخلفات ، نوشابه مشکی خیلی خنک هم بود. قبل از هر چیز نوشابه را چک کردم که ممنوعه نباشد ، اما بود ! نوشابه کوکا بود ! قرار بود کوکا نخریم و نخوریم اما بابا خریده بودند. ماشین که راه افتاد به بابا گفتم لطفا برای من یک نوشابه عالیس بخرید.بابا تازه شصتش خبر دار شد که نباید میخریدند و گفتند حواسشان نبوده و دستشان عادت کرده.به بابا گفتم که مومن نباید به چیزی عادت کند حتی چیزهای خیلی خوب.همان لحظه یادم امد به کشورمان حمله شده و نخوردن کوکا هم شد مبارزه ؟ بنظرم مسخره آمد ... خیلی مسخره ! تصمیم داشتم بزنم زیر کاسه کوزه ی تصمیم ضد اسرائیلی ام ...سرم را چرخاندم بیرون که باد به صورتم بخورد و رگهای مغزم را به تفکر بیشتر دعوت کند ، مجدد یادم امد در شرایط جنگی هستیم اما هیچکس ارایش جنگی نگرفته است. خیلی طبیعی زندگی جریان دارد ،صدای بچه ها فضای پارک را پر کرده ، آنطرف تر ماشین عروس گل میزنند ، چند نفر در صف بستنی قیفی منتظر ایستاده اند !دلم میخواست داد بزنم و بگویم غاصب سرزمین های اشغالی ببین....
این مردم به کشورشان حمله شده ولی آرایش جنگیشان در عادی زندگی کردنشان است.
حالا حرف استاد بین نورون های مغزم دست به دست میشود :
《برای رزمنده بودن باید عادی زندگی کنیم 》
(2)
این مردم به کشورشان حمله شده ولی آرایش جنگیشان در عادی زندگی کردنشان است.
حالا حرف استاد بین نورون های مغزم دست به دست میشود :
《برای رزمنده بودن باید عادی زندگی کنیم 》
(2)
۲۰:۱۸
ارسالی شما
" />
صبا سبحانی
مادری کردن در سنگر خانهصبح، پیش از آنکه نور از پنجرهی کوچک اتاق به درون بیاید، از صدای لرزان پیامرسان بیدار میشوم.صفحهی گوشی را که بالا میکشم، چشمهایم هنوز تار میبیند.فقط سه واژه روی صفحه است:«شب سختی بود.»
نفس عمیق میکشم. گوشی را روی سینهام میگذارم و چشم میدوزم به سقف سادهی اتاق خاله ام.همسرم در تهران است، درست وسط دود و آتش.و من، در این شهرستان نیمهساکت، با سه بچهای که هنوز نمیدانند دنیا تا کجا میتواند بیرحم باشد.
کمی بعد، صدای نفسهای آرام بچهها از زیر پتو میآید.شهاب پسر کوچکم دستش را دور گردن خواهرش حلقه کرده، دخترم پتوی نازکش را تا زیر بینی بالا کشیده، و پسر بزرگم پشت به نور خوابیده.من بیدارم.بیدار، با چشمهایی که میدانند خطر هنوز از این کشور و از این خانه نگذشته است.
آرام از رختخواب بلند میشوم، روی نوک پا راه میروم تا کفپوش چوبی اتاق صدا نکند.در آشپزخانه، خاله ام با شستن قاشق چنگال شام دیشب ترق توروق راه انداخته،سماور کوچکش را با امیدی روشن کرده است،بوی چایش خانه را پر کرده..باید بچهها بیدار شوند و فکر کنند هنوز میشود صبحها را دوست داشت.
سفره صبحانه را کنار تراسی که پرده اش از باد خنک تکان می خورد پهن می کنم.نان سنگک گرم شده، کمی پنیر، دو تخممرغ برای سه نفر، و لبخند... لبخند، سهم من است.
درست همانموقع، صدای پدافند میآید.نه بلند، نه آنقدر که پنجره بشکند؛اما کافیست تا لرزه بیفتد به استخوان آدم.بچهها با چشمهای خوابآلود بیدار میشوند.پسرم میپرسد: «مامان، اینجا هم میزنه؟»
مینشینم کنارشان. دستی به موهایش میکشم و میگویم:«نه عزیزم این یعنی آسمون، داره ازمون محافظت میکنه.دعا کنید برای سربازای وطن»
برق رفته..بعد از صبحانه، نمیدانم با بیبرقی و بیخبری چه کنم.نه تلویزیون هست، نه اینترنت درستوحسابی.مینشینیم به نقاشی کشیدن.پسر بزرگم تصویری از خانهمان میکشد با آسمانی آبی و خورشیدی که لبخند دارد.پسر کوچکم مردی کشیده با تفنگی در دست، روبهروی برج میلاد.میگوید: «این باباست..بابا هنوز تهرانه؟»
دلم میخواهد بگویم الان می آید و ما را با خود میبرد، اما نه...فقط لبخند میزنم.
ظهر که میشود، صدای پدافند باز میپیچد.این بار لرزش پنجره محسوستر است.دخترم نورا با ترس به سمت من میدود، نگاهش پر از سؤال است.او نمیداند چرا صدای آسمان اینقدر ترسناک شده.من اما میدانم.و نمیگذارم چیزی از دانستههایم به چهرهام راه پیدا کند.
شب، همه چیز آرامتر است. یا شاید فقط خستهایم.بچهها در سکوت خوابیدهاند. صدای نفسهایشان، تنها موسیقی خانه است.من کنار پنجره نشستهام. چراغ خیابان کمسوست. آسمان تاریک است، اما روشنتر از دلم.
به گوشیام نگاه میکنم.آخرین پیام همان است: «شب سختی بود.»نمیدانم الان کجاست، در پناه کدام دیوار، زیر کدام آسمان.اما یقین دارم هنوز ایستاده.همانطور که من ایستادهام.
نه با سلاح،نه با فریاد،فقط با آغوشی گرم و دلنگرانی همیشگی.که سه کودک را به زندگی امیدوار نگه داشته.
در این جنگ، سهم من پناه دادن است.پناه دادن به خوابهای بیصدا،به امیدهای کمرنگ،به بچههایی که هنوز دنیا را از چشمهای مادرشان میفهمند.
و تا وقتی چشمهای من خاموش نشده،این خانه، خانه خواهد ماند.
مادری کردن در سنگر خانهصبح، پیش از آنکه نور از پنجرهی کوچک اتاق به درون بیاید، از صدای لرزان پیامرسان بیدار میشوم.صفحهی گوشی را که بالا میکشم، چشمهایم هنوز تار میبیند.فقط سه واژه روی صفحه است:«شب سختی بود.»
نفس عمیق میکشم. گوشی را روی سینهام میگذارم و چشم میدوزم به سقف سادهی اتاق خاله ام.همسرم در تهران است، درست وسط دود و آتش.و من، در این شهرستان نیمهساکت، با سه بچهای که هنوز نمیدانند دنیا تا کجا میتواند بیرحم باشد.
کمی بعد، صدای نفسهای آرام بچهها از زیر پتو میآید.شهاب پسر کوچکم دستش را دور گردن خواهرش حلقه کرده، دخترم پتوی نازکش را تا زیر بینی بالا کشیده، و پسر بزرگم پشت به نور خوابیده.من بیدارم.بیدار، با چشمهایی که میدانند خطر هنوز از این کشور و از این خانه نگذشته است.
آرام از رختخواب بلند میشوم، روی نوک پا راه میروم تا کفپوش چوبی اتاق صدا نکند.در آشپزخانه، خاله ام با شستن قاشق چنگال شام دیشب ترق توروق راه انداخته،سماور کوچکش را با امیدی روشن کرده است،بوی چایش خانه را پر کرده..باید بچهها بیدار شوند و فکر کنند هنوز میشود صبحها را دوست داشت.
سفره صبحانه را کنار تراسی که پرده اش از باد خنک تکان می خورد پهن می کنم.نان سنگک گرم شده، کمی پنیر، دو تخممرغ برای سه نفر، و لبخند... لبخند، سهم من است.
درست همانموقع، صدای پدافند میآید.نه بلند، نه آنقدر که پنجره بشکند؛اما کافیست تا لرزه بیفتد به استخوان آدم.بچهها با چشمهای خوابآلود بیدار میشوند.پسرم میپرسد: «مامان، اینجا هم میزنه؟»
مینشینم کنارشان. دستی به موهایش میکشم و میگویم:«نه عزیزم این یعنی آسمون، داره ازمون محافظت میکنه.دعا کنید برای سربازای وطن»
برق رفته..بعد از صبحانه، نمیدانم با بیبرقی و بیخبری چه کنم.نه تلویزیون هست، نه اینترنت درستوحسابی.مینشینیم به نقاشی کشیدن.پسر بزرگم تصویری از خانهمان میکشد با آسمانی آبی و خورشیدی که لبخند دارد.پسر کوچکم مردی کشیده با تفنگی در دست، روبهروی برج میلاد.میگوید: «این باباست..بابا هنوز تهرانه؟»
دلم میخواهد بگویم الان می آید و ما را با خود میبرد، اما نه...فقط لبخند میزنم.
ظهر که میشود، صدای پدافند باز میپیچد.این بار لرزش پنجره محسوستر است.دخترم نورا با ترس به سمت من میدود، نگاهش پر از سؤال است.او نمیداند چرا صدای آسمان اینقدر ترسناک شده.من اما میدانم.و نمیگذارم چیزی از دانستههایم به چهرهام راه پیدا کند.
شب، همه چیز آرامتر است. یا شاید فقط خستهایم.بچهها در سکوت خوابیدهاند. صدای نفسهایشان، تنها موسیقی خانه است.من کنار پنجره نشستهام. چراغ خیابان کمسوست. آسمان تاریک است، اما روشنتر از دلم.
به گوشیام نگاه میکنم.آخرین پیام همان است: «شب سختی بود.»نمیدانم الان کجاست، در پناه کدام دیوار، زیر کدام آسمان.اما یقین دارم هنوز ایستاده.همانطور که من ایستادهام.
نه با سلاح،نه با فریاد،فقط با آغوشی گرم و دلنگرانی همیشگی.که سه کودک را به زندگی امیدوار نگه داشته.
در این جنگ، سهم من پناه دادن است.پناه دادن به خوابهای بیصدا،به امیدهای کمرنگ،به بچههایی که هنوز دنیا را از چشمهای مادرشان میفهمند.
و تا وقتی چشمهای من خاموش نشده،این خانه، خانه خواهد ماند.
۱۷:۰۵
ارسالی شما
" />
یکی از ما
《مامان میشه برام قصه بگی؟》دست میکشم توی موهای دخترم. سعی میکنم موهایش را که همچون تاروپود دلم بهم ریخته است از هم باز کنم.《یکی بود یکی نبود.》 این را زبانم میگوید و درون پرآشوبم ترجمه میکند: اون یکی که یکی نبود و همه چیز بود خدا بود.《غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.》درونم میگوید بجز ذات او بقیه هیچ است. صدای بمباران بلندتر میشود. مامان؟ صدای چیه؟فردا عیده دخترم. فکر کنم دارن ترقه بازی میکنن. ترسم را فرو میخورم. 《یه پیرزنی بود که یه بزی داشت.》 صدای بمباران است که فراز و فرود صدایم را تنظیم میکند نه محتوای قصه. 《هوا سرد بود و همه جا یخ زده بود.خاله پیرزن با بزش رفتن کوه. بزه انقدر بپر بپر کرد تا آخر خورد زمین و پاش شکست. خاله پیرزن به یخ گفت تو چقدر قوی هستی؟ یخ گفت: اگه قوی بودم که آفتاب منو از بین نمیبرد.》امید در دلم شکوفه میزند. 《خاله پیرزن به خورشید گفت: تو چقدر قوی هستی. خورشید گفت: اگر قوی بودم که ابر نمیتونست جلوی نورم رو بگیره.》درهم میروم کاش این ابرهای مزاحم مانع از نور نمیشدند، بلکه این قدرت یخی صهیونها هیچ و پوچ میشد. 《خاله پیرزن گفت: ای ابر سیاه تو چقدر قوی هستی؟》ابر سیاه زشت برای دنیای دلم نماد کشورهای مسلمان حامی صهیونهاست. حامیان که حال و روزشان مشخص است. ساکتها هم به نظرم دست کمی از آنها ندارند. صدای سکوتشان مانع از شنیده شدن منتقدان به ننگ جهانی است. 《ابر سیاه گفت: اگر قوی بودم که باد نمیتونست منو جابجا کنه.》 امید دوباره در دلم شکوفه میزند. غمگین نباش ای دل.. گردش روزگار اینها را هم از بین میبرد، گویی که هیچوقت نبودهاند. 《خاله پیرزن گفت: ای باد تو چقدر قوی هستی؟》هربار که روایت قصه قدرت را دست به دست میکند، در دلم الله اکبری میگویم و بند دلم را به قدرت لایزال الهی گره میزنم. 《باد گفت: اگه من قوی بودم، که کوه نمیتونست جلوی حرکت منو بگیره》کلمه کوه مرا میکشاند پای مکتب قرآن، خدا برای این روزهایم حرفهایی از پیش فرستاده است. امانتی که خدا به آسمان، زمین و کوه عرضه میکند و آنها از پذیرش آن سر باز میزنند و هراسان میشوند. اما، انسان آن را میپذيرد. این را در سوره احزاب میگوید که سناریوهای مختلف یک جنگ ترکیبی را به تصویر میکشد و از وفای به عهدی میگوید که با خدا بستهایم. از کسانی میگوید که از ترس جهاد چشمانشان در حدقه میچرخد و بارها از اندک مومنانی میگوید که به عهدی که با خدا بستهاند وفا میکنند.سکوت میکنم. صدای بمباران سکوت را میشکند. به خودم میآیم و میگویم《شاید هم انتظارم از اینهمه مسلمان برای ایستادن و جنگیدن با اسرائیل بی معناست.》کسی از پس برنمیآید که طوفان به پا کند و کشتی نوح را ناخدایی کند. کار خودمان است. خودِ ما ایرانیها. انگار چرخش زمان قرعه کار را به نام ما ایرانیها زده است.حالا دیگر کمی از غریزه ترس فاصله گرفتهام و به دنیای مقدس تفکر پا گذاشتهام. خون به رگهایم برمیگردد و جسم بی جانم که از ترس توان تکان خوردن نداشت، جان میگیرد.قبل از اینکه به دخترم بگویم قدرتمندترین، خداوند است و خلیفهاش آن قدرت را به ارث میبرد خوابش برده است. به چهره معصومش نگاه میکنم و دستم را از موهایش بیرون میکشم. حالا موهایش مثل رشتههای دلم کمی مرتب شده است.
《مامان میشه برام قصه بگی؟》دست میکشم توی موهای دخترم. سعی میکنم موهایش را که همچون تاروپود دلم بهم ریخته است از هم باز کنم.《یکی بود یکی نبود.》 این را زبانم میگوید و درون پرآشوبم ترجمه میکند: اون یکی که یکی نبود و همه چیز بود خدا بود.《غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.》درونم میگوید بجز ذات او بقیه هیچ است. صدای بمباران بلندتر میشود. مامان؟ صدای چیه؟فردا عیده دخترم. فکر کنم دارن ترقه بازی میکنن. ترسم را فرو میخورم. 《یه پیرزنی بود که یه بزی داشت.》 صدای بمباران است که فراز و فرود صدایم را تنظیم میکند نه محتوای قصه. 《هوا سرد بود و همه جا یخ زده بود.خاله پیرزن با بزش رفتن کوه. بزه انقدر بپر بپر کرد تا آخر خورد زمین و پاش شکست. خاله پیرزن به یخ گفت تو چقدر قوی هستی؟ یخ گفت: اگه قوی بودم که آفتاب منو از بین نمیبرد.》امید در دلم شکوفه میزند. 《خاله پیرزن به خورشید گفت: تو چقدر قوی هستی. خورشید گفت: اگر قوی بودم که ابر نمیتونست جلوی نورم رو بگیره.》درهم میروم کاش این ابرهای مزاحم مانع از نور نمیشدند، بلکه این قدرت یخی صهیونها هیچ و پوچ میشد. 《خاله پیرزن گفت: ای ابر سیاه تو چقدر قوی هستی؟》ابر سیاه زشت برای دنیای دلم نماد کشورهای مسلمان حامی صهیونهاست. حامیان که حال و روزشان مشخص است. ساکتها هم به نظرم دست کمی از آنها ندارند. صدای سکوتشان مانع از شنیده شدن منتقدان به ننگ جهانی است. 《ابر سیاه گفت: اگر قوی بودم که باد نمیتونست منو جابجا کنه.》 امید دوباره در دلم شکوفه میزند. غمگین نباش ای دل.. گردش روزگار اینها را هم از بین میبرد، گویی که هیچوقت نبودهاند. 《خاله پیرزن گفت: ای باد تو چقدر قوی هستی؟》هربار که روایت قصه قدرت را دست به دست میکند، در دلم الله اکبری میگویم و بند دلم را به قدرت لایزال الهی گره میزنم. 《باد گفت: اگه من قوی بودم، که کوه نمیتونست جلوی حرکت منو بگیره》کلمه کوه مرا میکشاند پای مکتب قرآن، خدا برای این روزهایم حرفهایی از پیش فرستاده است. امانتی که خدا به آسمان، زمین و کوه عرضه میکند و آنها از پذیرش آن سر باز میزنند و هراسان میشوند. اما، انسان آن را میپذيرد. این را در سوره احزاب میگوید که سناریوهای مختلف یک جنگ ترکیبی را به تصویر میکشد و از وفای به عهدی میگوید که با خدا بستهایم. از کسانی میگوید که از ترس جهاد چشمانشان در حدقه میچرخد و بارها از اندک مومنانی میگوید که به عهدی که با خدا بستهاند وفا میکنند.سکوت میکنم. صدای بمباران سکوت را میشکند. به خودم میآیم و میگویم《شاید هم انتظارم از اینهمه مسلمان برای ایستادن و جنگیدن با اسرائیل بی معناست.》کسی از پس برنمیآید که طوفان به پا کند و کشتی نوح را ناخدایی کند. کار خودمان است. خودِ ما ایرانیها. انگار چرخش زمان قرعه کار را به نام ما ایرانیها زده است.حالا دیگر کمی از غریزه ترس فاصله گرفتهام و به دنیای مقدس تفکر پا گذاشتهام. خون به رگهایم برمیگردد و جسم بی جانم که از ترس توان تکان خوردن نداشت، جان میگیرد.قبل از اینکه به دخترم بگویم قدرتمندترین، خداوند است و خلیفهاش آن قدرت را به ارث میبرد خوابش برده است. به چهره معصومش نگاه میکنم و دستم را از موهایش بیرون میکشم. حالا موهایش مثل رشتههای دلم کمی مرتب شده است.
۱۲:۰۵
ارسالی شما
" />
زهرا روحی
شنیده بودم اسب عربی نژادی قوی هیکل دارد برای تاب گرمای بیابان. در مسیر پیاده روی اربعین اقوامی را سوار بر اسب دیدم که طی طریق میکردن. اسبانی که به قدری بزرگ بودن که به راحتی ۳ نفر درشت اندام میتوانستند سوارش شوند! وخوانده ام ،،، اسب وقتی نعل تازه میگیرد آنقدر با قدرت پای بر زمین میکوبد تا نعل قالب پایش شود
تطَوُکَ الخُیولُ بِحَوافِرِها
نعل تازه به سم اسب زدن فکر که بودکه سراپای تو با سطح زمین یکسان شد
صلی الله علیک یا اباعبدالله
شنیده بودم اسب عربی نژادی قوی هیکل دارد برای تاب گرمای بیابان. در مسیر پیاده روی اربعین اقوامی را سوار بر اسب دیدم که طی طریق میکردن. اسبانی که به قدری بزرگ بودن که به راحتی ۳ نفر درشت اندام میتوانستند سوارش شوند! وخوانده ام ،،، اسب وقتی نعل تازه میگیرد آنقدر با قدرت پای بر زمین میکوبد تا نعل قالب پایش شود
تطَوُکَ الخُیولُ بِحَوافِرِها
نعل تازه به سم اسب زدن فکر که بودکه سراپای تو با سطح زمین یکسان شد
صلی الله علیک یا اباعبدالله
۲۱:۰۲
ارسالی شما
" />
زهرا روحی
آنگاه که حسین(ع) در گدال قتلگاه با ۱۳۵۰ زخم گفت: الهی رِضاً بِقَضائِکَ و تَسْلیماً لِامْرِکَخداوند به عزرائیل امر کرد:دیگر نوبت توست برو و روح حسینم را بیاورعزرائیل گفت:خدایا از کدامین قسمت بدن مبارک روحش را بگیرم؟خداوند فرمود: از سرگفت: سرش زخمیِ شمشیر استخداوند فرمود: از دهانشگفت: لبانش زخمیِ چوب استخداوند فرمود از دستانشگفت: کدامین دست که جانی برایش نماندهخداوند فرمود: حسین وترالموتور(دردانه)من است، روحش را خودم بازمیستانم و آنگاه ندا آمد:
یا أیتها النفس المطمئنة، ارجعی الی ربك راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، و ادخلی جنتی
صلیالله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
آنگاه که حسین(ع) در گدال قتلگاه با ۱۳۵۰ زخم گفت: الهی رِضاً بِقَضائِکَ و تَسْلیماً لِامْرِکَخداوند به عزرائیل امر کرد:دیگر نوبت توست برو و روح حسینم را بیاورعزرائیل گفت:خدایا از کدامین قسمت بدن مبارک روحش را بگیرم؟خداوند فرمود: از سرگفت: سرش زخمیِ شمشیر استخداوند فرمود: از دهانشگفت: لبانش زخمیِ چوب استخداوند فرمود از دستانشگفت: کدامین دست که جانی برایش نماندهخداوند فرمود: حسین وترالموتور(دردانه)من است، روحش را خودم بازمیستانم و آنگاه ندا آمد:
یا أیتها النفس المطمئنة، ارجعی الی ربك راضیة مرضیة، فادخلی فی عبادی، و ادخلی جنتی
صلیالله علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)
۱۹:۰۸
ارسالی شما
" />
فاطمه غفوری
حالا که آخرین چراغ خانه را خاموش کردم و توی رختخواب دراز کشیدم و تنها صدایی که در سکوت خانه به گوشم میرسد صدای پیچش هوا در کانال کولر استیک نفس عمیق میکشم و به هیاهوی امروزم فکر میکنم عجب روزی بوددر حالی که جهان درگیر جنگ است و خیابان های تهران مالامال جمعیت برای بدرقه ی شهدا و کوچه پس کوچه ها پر از موکب های عزای امام حسین و بغض مردم گاه و بیگاه میشکند....من کنج خانه ی خودم درگیر عبور از سخت ترین مرحله رشدی فرزندم و استقلال بخشیدن به امور شخصیِ روزمره ش هستم!با هر بار شکست در این پروسه، غم تمام وجودم را در برمیگرد و با هربار پیروزی، انگار مدال طلای المپیک را به گردنم انداختن....!چیزی که در سکوت خانه ذهنم را مشغول کرده این است که عجب موجودی ست این بشر دو پا!وقتی نوزاد است از گرسنگی عاجز است، وقتی نوپا میشود از خطرات محیطی در امان نیست، وقتی میخواهد مستقل شود از کنترل ارادی دستگاه گوارشش عاجز است!اما همین بشر دوپا، همین که مستقل شود، قد بکشد، رشد کند، میتواند پی ریزی جنگی را بکند که کودک و زن و پیر و جوان از آسیبش در امان نباشد....!من یک زنمکه نه قدرت جنگیدن دارم نه ابزار و عرصه برای جهاد کردنتنها سلاحم نفرین پر دردی ست که از اعماق وجودم بلند میشود...ای کاش مادرت هیچوقت تو را شیر نمیداد!ای کاش مستقلت نمیکرد که امروز دنیای محمدحسین های سرزمینم که امید فردای ما هستند، زیبا تر بود...
حالا که آخرین چراغ خانه را خاموش کردم و توی رختخواب دراز کشیدم و تنها صدایی که در سکوت خانه به گوشم میرسد صدای پیچش هوا در کانال کولر استیک نفس عمیق میکشم و به هیاهوی امروزم فکر میکنم عجب روزی بوددر حالی که جهان درگیر جنگ است و خیابان های تهران مالامال جمعیت برای بدرقه ی شهدا و کوچه پس کوچه ها پر از موکب های عزای امام حسین و بغض مردم گاه و بیگاه میشکند....من کنج خانه ی خودم درگیر عبور از سخت ترین مرحله رشدی فرزندم و استقلال بخشیدن به امور شخصیِ روزمره ش هستم!با هر بار شکست در این پروسه، غم تمام وجودم را در برمیگرد و با هربار پیروزی، انگار مدال طلای المپیک را به گردنم انداختن....!چیزی که در سکوت خانه ذهنم را مشغول کرده این است که عجب موجودی ست این بشر دو پا!وقتی نوزاد است از گرسنگی عاجز است، وقتی نوپا میشود از خطرات محیطی در امان نیست، وقتی میخواهد مستقل شود از کنترل ارادی دستگاه گوارشش عاجز است!اما همین بشر دوپا، همین که مستقل شود، قد بکشد، رشد کند، میتواند پی ریزی جنگی را بکند که کودک و زن و پیر و جوان از آسیبش در امان نباشد....!من یک زنمکه نه قدرت جنگیدن دارم نه ابزار و عرصه برای جهاد کردنتنها سلاحم نفرین پر دردی ست که از اعماق وجودم بلند میشود...ای کاش مادرت هیچوقت تو را شیر نمیداد!ای کاش مستقلت نمیکرد که امروز دنیای محمدحسین های سرزمینم که امید فردای ما هستند، زیبا تر بود...
۲۰:۱۱
ارسالی شما
" />
صبا سبحانی
دل در تهران، قدم در همدانهوا گرم بود. آفتاب تیر بیامان میتابید؛ بیآنکه بداند دلی، گوشهای در همدان، در آتش غم میسوزد. سنگفرشهای کوچهها داغ ، اما داغ دل من، از جنس دیگری بود. خبری که روزها منتظرش بودم، سرانجام از راه رسید؛ تشییع پیکرهای مطهر شهدای مقاومت در خیابانهای تهران.تلویزیون را روشن کردم. تصویر بالا آمد، بیصدا. تنها صدای قلبم بود که در سینهام میکوبید. خیابان انقلاب، شانه به شانه پر بود از جمعیت، از پرچم،از چفیه، از اشک. انگار آسمان پایین آمده بود تا با مردم همراه شود. اما من... تنها تماشاگر بودم. در اتاقی ساکت، در شهری دور.نمیتوانستم باور کنم که تهران در آن لحظه، سنگینی حضور شهدا را بر شانههایش حس میکرد، و من از همهی آن شکوه، تنها قاب کوچکی را در دست داشتم. قاب تلویزیون، که نه بوی اسپند داشت، نه صدای جمعیت، نه گرمای اشک. تنها چیزی که برایم مانده بود، حسرت بود و حسرت.بارها بلند شدم، قدم زدم، نشستم، گریستم. دست بر قلبم گذاشتم و با بغضی که گلویم را میفشرد، زمزمه کردم: «کاش آنجا بودم... کاش در میان همان جمعیت گم میشدم... کاش...»و ناگهان، دری دیگر گشوده شد. خبر آوردند که شهید شادمانی، یکی از همان قافلهی نور، امشب در گلزار شهدای همدان بدرقه میشود. انگار خدا، قطرهای از آن اقیانوس عظیم را در کوزهای ریخته بود تا من نیز جرعهای از آن بنوشم.ساعت ۹ شب، به گلزار رسیدم. زمین هنوز از تابش افتاب روز داغ بود. از چراغهایی که روشن میکردند سایهی درختان قدیمی کشیده شده بود روی قبور خاموش. صدای آرام قرآن در فضا میپیچید. مردم آرام و سنگین قدم برمیداشتند. آنجا دیگر قاب تصویر نبود. حقیقت بود، لمسشدنی و عمیق.وقتی پیکر شهید را آوردند، همهمه فرو نشست. باد آرامی وزید. برگها بیآنکه صدایی کنند، لرزیدند. همه ایستاده بودند؛ در سکوت، در احترام، در اشک.من هم ایستادم. میان مردمی که هرکدام با دلی مشتاق آمده بودند. دست بر سینه گذاشتم و چشم دوختم به تابوتی که آرام، روی دستان مردم بالا رفت. زیر لب زمزمه کردم: «کاش دستان من هم سهمی داشت،کاش شفیع ما هم باشی ای شهید،کاش برایمان بخواهی تا ما راهت را ادامه دهیم...»و در همان لحظه، در آن سکوت شب در دل تابستان، در آن گرمای پرغصه، فهمیدم که گاهی سهم ما، نه حضور فیزیکی، که سوختن دل است. گاهی اشکِ پشتِ قاب، به اندازهی فریاد میان میدان، خالص و مؤثر است.آن شب، هرچند پیکرهای تهران را از دست داده بودم، اما پیکر شهید شادمانی، مرا نجات داد. گلزار شهدا، سهم من شد از آن بدرقهی آسمانی. و من، با اشکی آرام و قلبی شکسته، عهد بستم که اگر نتوانستم در میدان بدرقه کنم، دستکم در زندگی، ادامهدهم راه آنان را که رفتند تا ما بمانیم.
#وداع#بدرقه_ی_شهدای_مقاومت#مرگ_بر_اسراییل
دل در تهران، قدم در همدانهوا گرم بود. آفتاب تیر بیامان میتابید؛ بیآنکه بداند دلی، گوشهای در همدان، در آتش غم میسوزد. سنگفرشهای کوچهها داغ ، اما داغ دل من، از جنس دیگری بود. خبری که روزها منتظرش بودم، سرانجام از راه رسید؛ تشییع پیکرهای مطهر شهدای مقاومت در خیابانهای تهران.تلویزیون را روشن کردم. تصویر بالا آمد، بیصدا. تنها صدای قلبم بود که در سینهام میکوبید. خیابان انقلاب، شانه به شانه پر بود از جمعیت، از پرچم،از چفیه، از اشک. انگار آسمان پایین آمده بود تا با مردم همراه شود. اما من... تنها تماشاگر بودم. در اتاقی ساکت، در شهری دور.نمیتوانستم باور کنم که تهران در آن لحظه، سنگینی حضور شهدا را بر شانههایش حس میکرد، و من از همهی آن شکوه، تنها قاب کوچکی را در دست داشتم. قاب تلویزیون، که نه بوی اسپند داشت، نه صدای جمعیت، نه گرمای اشک. تنها چیزی که برایم مانده بود، حسرت بود و حسرت.بارها بلند شدم، قدم زدم، نشستم، گریستم. دست بر قلبم گذاشتم و با بغضی که گلویم را میفشرد، زمزمه کردم: «کاش آنجا بودم... کاش در میان همان جمعیت گم میشدم... کاش...»و ناگهان، دری دیگر گشوده شد. خبر آوردند که شهید شادمانی، یکی از همان قافلهی نور، امشب در گلزار شهدای همدان بدرقه میشود. انگار خدا، قطرهای از آن اقیانوس عظیم را در کوزهای ریخته بود تا من نیز جرعهای از آن بنوشم.ساعت ۹ شب، به گلزار رسیدم. زمین هنوز از تابش افتاب روز داغ بود. از چراغهایی که روشن میکردند سایهی درختان قدیمی کشیده شده بود روی قبور خاموش. صدای آرام قرآن در فضا میپیچید. مردم آرام و سنگین قدم برمیداشتند. آنجا دیگر قاب تصویر نبود. حقیقت بود، لمسشدنی و عمیق.وقتی پیکر شهید را آوردند، همهمه فرو نشست. باد آرامی وزید. برگها بیآنکه صدایی کنند، لرزیدند. همه ایستاده بودند؛ در سکوت، در احترام، در اشک.من هم ایستادم. میان مردمی که هرکدام با دلی مشتاق آمده بودند. دست بر سینه گذاشتم و چشم دوختم به تابوتی که آرام، روی دستان مردم بالا رفت. زیر لب زمزمه کردم: «کاش دستان من هم سهمی داشت،کاش شفیع ما هم باشی ای شهید،کاش برایمان بخواهی تا ما راهت را ادامه دهیم...»و در همان لحظه، در آن سکوت شب در دل تابستان، در آن گرمای پرغصه، فهمیدم که گاهی سهم ما، نه حضور فیزیکی، که سوختن دل است. گاهی اشکِ پشتِ قاب، به اندازهی فریاد میان میدان، خالص و مؤثر است.آن شب، هرچند پیکرهای تهران را از دست داده بودم، اما پیکر شهید شادمانی، مرا نجات داد. گلزار شهدا، سهم من شد از آن بدرقهی آسمانی. و من، با اشکی آرام و قلبی شکسته، عهد بستم که اگر نتوانستم در میدان بدرقه کنم، دستکم در زندگی، ادامهدهم راه آنان را که رفتند تا ما بمانیم.
#وداع#بدرقه_ی_شهدای_مقاومت#مرگ_بر_اسراییل
۱۷:۲۳
ارسالی شما
" />
فاطیما
داستان پطرس سفیرچشمانم را بستهام و با ماشین زمان خیالم برمیگردم به ۱۴۰۰ سال پیش. میروم به دمشق و میرسم به مسجد اموی. از عکسها و فیلمهایی که از قصر شام دیدهام چند در و دیوار پر زرق و برق در خیالم میسازم؛ و یک منبر بلند با یک فرش قرمز باریک که از بالا تا پایین روی آن انداخته اند. قصر شام که نه؛ همان مسجد اموی. پر است از آدم.انگار خبرهاییست. مثل خیلی از وقتها بساط رقص و عیش و نوش و شراب و قمار در حضور خلیفه مسلمین برپاست. زنان بیپروا با لباسهای رنگارنگ در میانه مسجد، در حال حرکات موزون؛ و غلامان سیاه با طبقهایی پر از جام شراب میان حضار این سو و آن سو میروند. سگ مخصوص خلیفه هم کنار منبر لم داده است و میمونش وسط کنیزکان ادا در میآورد و جماعت را میخنداند. جشن بزرگی به پاست. همه منتظرند تا اسرای کفار و خارجی به شهر برسند تا بزمشان کامل شود. همه جا خبر از پیروزی مسلمانان و خلیفه مسلمین است. پیروزی بر کسی که بر جانشین خلیفه خدا خروج کرده است. در میان شهر اما مردم به دنبال سنگ و خاکستر میگردند تا خوب به حساب اسرای خارجی برسند و تنبیهشان کنند. تا دیگر کسی جرات نکند علیه مظهر اسلام ،خلیفه مسلمین، یزید بن معاویه خروج کند!کم کم در دروازه ساعات شام، همهمهها زیاد میشود. خبر میرسد اسرا رسیدهاند. اول چند جنگاور اسلام، پیشاپیش کاروان از دروازه وارد شهر میشوند. بعد سرهای خارجیان که بر فراز نیزه است و زنان و کودکان و یک مرد جوان و نحیف که پاهایش با زنجیر به شتر بسته شده. صدای هلهلهها بلند میشود. همه بر خلیفه و پیامبرش بلند بلند درود میفرستند و خدا را شکر میکنند که بار دیگر سپاه اسلام پیروز شده. از پشت بامها سنگریزه و خاکستر است که روی سر و صورت اسرا میریزد. آن عقبترها اما یک کاملمرد با چهره رومی نظرم را جلب میکند. مانند دیگران خوشحال نیست؛ بلکه چشمانش درشت شده و به سری خیره شده که پیشاپیش کاروان روی نیزه حرکت میکند. کاروان از مقابلش میگذرد و او همچنان خشکش زده. در چشمهای آن سر بالای نی چیزی می دید که درونش را به هم میریخت. چند لحظهای گذشت و از بهت بیرون آمد. روانه مهمانی قصر شد؛جایی که تمام سفرای دیگر بلاد هم دعوت بودند. هرچند میدانست در مناسبات بین بلاد، رسم بر این نیست که در مجالس دعوتی تاخیر کند؛ اما در آیین مسیحیت اجازه نداشت شراب بنوشد. اینجور موقعها بود که پتروس تعارف را کنار میگذاشت. کم کم شروع به حرکت کرد و پشت سر کاروان به قصر رسید. لحظاتی بعد با تشریفات و احترام وارد پیش خواهد آمد. حالا بهتر میتوانست اسرا را ببیند. زنان و کودکانی که با یک سلسله به هم قل و زنجیر شده بودند. چشم چرخاند تا آن سر اسرارآمیز را هم پیدا کند، اما نبود. درونش غوغایی به پا بود، اما سعی میکرد طوری وانمود کند که آرام است. با طمأنینه در جای مخصوص سفیر روم نشست و منتظر شد تا ببیند چه پیش خواهد آمد.صدای طبل پیروزی و ساز و آواز بلند شد و شاعری میانه قصر، مجیز خلیفه فاتح مسلمین را میگفت. در همین حین عدهای وارد قصر شدند و پیشاپیش آنها کسی بود با یک تشت طلا. صدای سازها بلندتر شد و رقاصهها دوباره دست به کار شدند. تشت را با احترام روبروی منبر خلیفه گذاشتند و عقب رفتند. چشمان یزید برقی زد و جام به دست از پلههای تخت شاهی پایین آمد و روپوش زر را از تشت کنار زد. چشمان پتروس دوباره درشت شد: این همان سر است!!!مستی و خماری نمیگذاشت خلیفه خوب سر جایش بایستد. بر چوب منبر مسجد تکیه زد و شروع کرد به خواندن رجز پیروزی. سر درون تشت را حسین خطاب کرد و برایش از کینه قتل آبا و اجداد خودش میخواند و انتقامی که حالا گرفته بود. بعد هم صورتش را نزدیک تشت آورد و با خنده مستانهای گفت:حسین! تا زنده بودی شراب برایت حرام بود! حالا میتوانی بنوشی!و بعد باقی مانده جامش را...ناگهان رنگ از چهره پتروس رفت و بدنش یخ کرد. از جایش بلند شد. در دلش میگفت پس او هم مانند ما شراب نمینوشیده!از کار خلیفه خشمگین بود، اما با سیاست خشمش را پنهان میکرد. با لبخندی تصنعی رو کرد به یزید و گفت این سر کدام خارجی است که چنین از فتح جنگ با او خوشنودید؟ میخواهم به عنوان نماینده بلاد روم در بزمتان شریک باشم عالیجناب!صدای خنده مستانه یزید دوباره فضا را پر کرد و گفت:مگر نمی دانی این سر حسین بن علی است. پسر زهرا. نوه پیامبر اسلام که مثل پسر نوح از منش جدش روی برگرداند و از دین خارج شد و خدا او را چنین ذلیل کرد!پاهای پتروس سست شد و بُهت تمام سر تا پایش را گرفت. صدایش را به سختی از گلویش بیرون انداخت و با صدای نحیفی گفت: سر نوه پیامبر خودتان!؟!؟لحظهای همه جمعیت متوجه او شدند و سکوتی در و دیوار قصر را گرفت...(1)ادامه دارد ...
داستان پطرس سفیرچشمانم را بستهام و با ماشین زمان خیالم برمیگردم به ۱۴۰۰ سال پیش. میروم به دمشق و میرسم به مسجد اموی. از عکسها و فیلمهایی که از قصر شام دیدهام چند در و دیوار پر زرق و برق در خیالم میسازم؛ و یک منبر بلند با یک فرش قرمز باریک که از بالا تا پایین روی آن انداخته اند. قصر شام که نه؛ همان مسجد اموی. پر است از آدم.انگار خبرهاییست. مثل خیلی از وقتها بساط رقص و عیش و نوش و شراب و قمار در حضور خلیفه مسلمین برپاست. زنان بیپروا با لباسهای رنگارنگ در میانه مسجد، در حال حرکات موزون؛ و غلامان سیاه با طبقهایی پر از جام شراب میان حضار این سو و آن سو میروند. سگ مخصوص خلیفه هم کنار منبر لم داده است و میمونش وسط کنیزکان ادا در میآورد و جماعت را میخنداند. جشن بزرگی به پاست. همه منتظرند تا اسرای کفار و خارجی به شهر برسند تا بزمشان کامل شود. همه جا خبر از پیروزی مسلمانان و خلیفه مسلمین است. پیروزی بر کسی که بر جانشین خلیفه خدا خروج کرده است. در میان شهر اما مردم به دنبال سنگ و خاکستر میگردند تا خوب به حساب اسرای خارجی برسند و تنبیهشان کنند. تا دیگر کسی جرات نکند علیه مظهر اسلام ،خلیفه مسلمین، یزید بن معاویه خروج کند!کم کم در دروازه ساعات شام، همهمهها زیاد میشود. خبر میرسد اسرا رسیدهاند. اول چند جنگاور اسلام، پیشاپیش کاروان از دروازه وارد شهر میشوند. بعد سرهای خارجیان که بر فراز نیزه است و زنان و کودکان و یک مرد جوان و نحیف که پاهایش با زنجیر به شتر بسته شده. صدای هلهلهها بلند میشود. همه بر خلیفه و پیامبرش بلند بلند درود میفرستند و خدا را شکر میکنند که بار دیگر سپاه اسلام پیروز شده. از پشت بامها سنگریزه و خاکستر است که روی سر و صورت اسرا میریزد. آن عقبترها اما یک کاملمرد با چهره رومی نظرم را جلب میکند. مانند دیگران خوشحال نیست؛ بلکه چشمانش درشت شده و به سری خیره شده که پیشاپیش کاروان روی نیزه حرکت میکند. کاروان از مقابلش میگذرد و او همچنان خشکش زده. در چشمهای آن سر بالای نی چیزی می دید که درونش را به هم میریخت. چند لحظهای گذشت و از بهت بیرون آمد. روانه مهمانی قصر شد؛جایی که تمام سفرای دیگر بلاد هم دعوت بودند. هرچند میدانست در مناسبات بین بلاد، رسم بر این نیست که در مجالس دعوتی تاخیر کند؛ اما در آیین مسیحیت اجازه نداشت شراب بنوشد. اینجور موقعها بود که پتروس تعارف را کنار میگذاشت. کم کم شروع به حرکت کرد و پشت سر کاروان به قصر رسید. لحظاتی بعد با تشریفات و احترام وارد پیش خواهد آمد. حالا بهتر میتوانست اسرا را ببیند. زنان و کودکانی که با یک سلسله به هم قل و زنجیر شده بودند. چشم چرخاند تا آن سر اسرارآمیز را هم پیدا کند، اما نبود. درونش غوغایی به پا بود، اما سعی میکرد طوری وانمود کند که آرام است. با طمأنینه در جای مخصوص سفیر روم نشست و منتظر شد تا ببیند چه پیش خواهد آمد.صدای طبل پیروزی و ساز و آواز بلند شد و شاعری میانه قصر، مجیز خلیفه فاتح مسلمین را میگفت. در همین حین عدهای وارد قصر شدند و پیشاپیش آنها کسی بود با یک تشت طلا. صدای سازها بلندتر شد و رقاصهها دوباره دست به کار شدند. تشت را با احترام روبروی منبر خلیفه گذاشتند و عقب رفتند. چشمان یزید برقی زد و جام به دست از پلههای تخت شاهی پایین آمد و روپوش زر را از تشت کنار زد. چشمان پتروس دوباره درشت شد: این همان سر است!!!مستی و خماری نمیگذاشت خلیفه خوب سر جایش بایستد. بر چوب منبر مسجد تکیه زد و شروع کرد به خواندن رجز پیروزی. سر درون تشت را حسین خطاب کرد و برایش از کینه قتل آبا و اجداد خودش میخواند و انتقامی که حالا گرفته بود. بعد هم صورتش را نزدیک تشت آورد و با خنده مستانهای گفت:حسین! تا زنده بودی شراب برایت حرام بود! حالا میتوانی بنوشی!و بعد باقی مانده جامش را...ناگهان رنگ از چهره پتروس رفت و بدنش یخ کرد. از جایش بلند شد. در دلش میگفت پس او هم مانند ما شراب نمینوشیده!از کار خلیفه خشمگین بود، اما با سیاست خشمش را پنهان میکرد. با لبخندی تصنعی رو کرد به یزید و گفت این سر کدام خارجی است که چنین از فتح جنگ با او خوشنودید؟ میخواهم به عنوان نماینده بلاد روم در بزمتان شریک باشم عالیجناب!صدای خنده مستانه یزید دوباره فضا را پر کرد و گفت:مگر نمی دانی این سر حسین بن علی است. پسر زهرا. نوه پیامبر اسلام که مثل پسر نوح از منش جدش روی برگرداند و از دین خارج شد و خدا او را چنین ذلیل کرد!پاهای پتروس سست شد و بُهت تمام سر تا پایش را گرفت. صدایش را به سختی از گلویش بیرون انداخت و با صدای نحیفی گفت: سر نوه پیامبر خودتان!؟!؟لحظهای همه جمعیت متوجه او شدند و سکوتی در و دیوار قصر را گرفت...(1)ادامه دارد ...
۱۹:۲۴
منشآت
ارسالی شما
" />
فاطیما داستان پطرس سفیر چشمانم را بستهام و با ماشین زمان خیالم برمیگردم به ۱۴۰۰ سال پیش. میروم به دمشق و میرسم به مسجد اموی. از عکسها و فیلمهایی که از قصر شام دیدهام چند در و دیوار پر زرق و برق در خیالم میسازم؛ و یک منبر بلند با یک فرش قرمز باریک که از بالا تا پایین روی آن انداخته اند. قصر شام که نه؛ همان مسجد اموی. پر است از آدم.انگار خبرهاییست. مثل خیلی از وقتها بساط رقص و عیش و نوش و شراب و قمار در حضور خلیفه مسلمین برپاست. زنان بیپروا با لباسهای رنگارنگ در میانه مسجد، در حال حرکات موزون؛ و غلامان سیاه با طبقهایی پر از جام شراب میان حضار این سو و آن سو میروند. سگ مخصوص خلیفه هم کنار منبر لم داده است و میمونش وسط کنیزکان ادا در میآورد و جماعت را میخنداند. جشن بزرگی به پاست. همه منتظرند تا اسرای کفار و خارجی به شهر برسند تا بزمشان کامل شود. همه جا خبر از پیروزی مسلمانان و خلیفه مسلمین است. پیروزی بر کسی که بر جانشین خلیفه خدا خروج کرده است. در میان شهر اما مردم به دنبال سنگ و خاکستر میگردند تا خوب به حساب اسرای خارجی برسند و تنبیهشان کنند. تا دیگر کسی جرات نکند علیه مظهر اسلام ،خلیفه مسلمین، یزید بن معاویه خروج کند! کم کم در دروازه ساعات شام، همهمهها زیاد میشود. خبر میرسد اسرا رسیدهاند. اول چند جنگاور اسلام، پیشاپیش کاروان از دروازه وارد شهر میشوند. بعد سرهای خارجیان که بر فراز نیزه است و زنان و کودکان و یک مرد جوان و نحیف که پاهایش با زنجیر به شتر بسته شده. صدای هلهلهها بلند میشود. همه بر خلیفه و پیامبرش بلند بلند درود میفرستند و خدا را شکر میکنند که بار دیگر سپاه اسلام پیروز شده. از پشت بامها سنگریزه و خاکستر است که روی سر و صورت اسرا میریزد. آن عقبترها اما یک کاملمرد با چهره رومی نظرم را جلب میکند. مانند دیگران خوشحال نیست؛ بلکه چشمانش درشت شده و به سری خیره شده که پیشاپیش کاروان روی نیزه حرکت میکند. کاروان از مقابلش میگذرد و او همچنان خشکش زده. در چشمهای آن سر بالای نی چیزی می دید که درونش را به هم میریخت. چند لحظهای گذشت و از بهت بیرون آمد. روانه مهمانی قصر شد؛جایی که تمام سفرای دیگر بلاد هم دعوت بودند. هرچند میدانست در مناسبات بین بلاد، رسم بر این نیست که در مجالس دعوتی تاخیر کند؛ اما در آیین مسیحیت اجازه نداشت شراب بنوشد. اینجور موقعها بود که پتروس تعارف را کنار میگذاشت. کم کم شروع به حرکت کرد و پشت سر کاروان به قصر رسید. لحظاتی بعد با تشریفات و احترام وارد پیش خواهد آمد. حالا بهتر میتوانست اسرا را ببیند. زنان و کودکانی که با یک سلسله به هم قل و زنجیر شده بودند. چشم چرخاند تا آن سر اسرارآمیز را هم پیدا کند، اما نبود. درونش غوغایی به پا بود، اما سعی میکرد طوری وانمود کند که آرام است. با طمأنینه در جای مخصوص سفیر روم نشست و منتظر شد تا ببیند چه پیش خواهد آمد. صدای طبل پیروزی و ساز و آواز بلند شد و شاعری میانه قصر، مجیز خلیفه فاتح مسلمین را میگفت. در همین حین عدهای وارد قصر شدند و پیشاپیش آنها کسی بود با یک تشت طلا. صدای سازها بلندتر شد و رقاصهها دوباره دست به کار شدند. تشت را با احترام روبروی منبر خلیفه گذاشتند و عقب رفتند. چشمان یزید برقی زد و جام به دست از پلههای تخت شاهی پایین آمد و روپوش زر را از تشت کنار زد. چشمان پتروس دوباره درشت شد: این همان سر است!!! مستی و خماری نمیگذاشت خلیفه خوب سر جایش بایستد. بر چوب منبر مسجد تکیه زد و شروع کرد به خواندن رجز پیروزی. سر درون تشت را حسین خطاب کرد و برایش از کینه قتل آبا و اجداد خودش میخواند و انتقامی که حالا گرفته بود. بعد هم صورتش را نزدیک تشت آورد و با خنده مستانهای گفت: حسین! تا زنده بودی شراب برایت حرام بود! حالا میتوانی بنوشی! و بعد باقی مانده جامش را... ناگهان رنگ از چهره پتروس رفت و بدنش یخ کرد. از جایش بلند شد. در دلش میگفت پس او هم مانند ما شراب نمینوشیده! از کار خلیفه خشمگین بود، اما با سیاست خشمش را پنهان میکرد. با لبخندی تصنعی رو کرد به یزید و گفت این سر کدام خارجی است که چنین از فتح جنگ با او خوشنودید؟ میخواهم به عنوان نماینده بلاد روم در بزمتان شریک باشم عالیجناب! صدای خنده مستانه یزید دوباره فضا را پر کرد و گفت: مگر نمی دانی این سر حسین بن علی است. پسر زهرا. نوه پیامبر اسلام که مثل پسر نوح از منش جدش روی برگرداند و از دین خارج شد و خدا او را چنین ذلیل کرد! پاهای پتروس سست شد و بُهت تمام سر تا پایش را گرفت. صدایش را به سختی از گلویش بیرون انداخت و با صدای نحیفی گفت: سر نوه پیامبر خودتان!؟!؟ لحظهای همه جمعیت متوجه او شدند و سکوتی در و دیوار قصر را گرفت... (1) ادامه دارد ...
قسمت دوم داستان پطرس سفیر...سفیر که حالا دودلی و سیاست بازی را جایز نمیدانست، بلند شد و پیشاپیش اسرا ایستاد و گفت :در بلاد ما جزیرهای هست که در آن یک کلیسا وجود دارد. در آن کلیسا نعل الاغی هست که میگویند نعل الاغ سرور ما عیسی بن مریم است. مردم ما هر روزه به آنجا رفته و احترام میکنند و شفای مریضانشان را از خدا میگیرند. پطرس به اینجا که رسید چشمش را دوخت به چشمان سر داخل تشت و قطره ای اشک بیاختیار روی صورتش غلطید. اشکش را سریع با دستش پاک کرد و سرش را بالا گرفت و با نگاه خشم آلود زل زد به یزید و گفت:آن وقت شما نوه پیامبر خودتان را چنین بیرحمانه کشتهاید و بالای سرش هلهله میکنید و جشن میگیرید!!!یزید که حیران شده بود، لب و لوچهاش را کج و معوج کرد. بعد گفت: بس است! بس است جناب سفیر!!! برو سر جایت بنشین و بگذار ما مملکت داریمان را بکنیم!پتروس دوباره لب باز کرد و سخنانی بر زبان راند که از یزید عنان از کف داد و از جایش بلند شد و با چشمانی درشت شده از خشم فریاد زد و گفت: ...ساکت شو!!!بعد رو به سربازان کرد و گفت: ببرید و گردنش را بزنید!بعد نگاهی به مشاورش سِر جون انداخت و گفت: ساکت نشستهای سفیر بلادتان ما را رسوا کند! پتروس که حالا در میان انبوه سربازان داشت به سوی مقتل خود میرفت سرش را برگرداند و رو به یزید گفت:به خدا میدانستم چنین میکنی! حقا که خواب دیشبم صادق بود. دیشب خواب پیامبر اسلام را دیدم که به من بشارت داد که مسلمان شده و در راه خدا کشته میشوم. حقا که وعده او راست بود! و بعد شروع کرد به گفتن شهادتین؛ اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله...تا از فضای قصر خارج شد. همانطور که دستهایش از پشت بسته بود قرار بود تا لحظاتی دیگر جلاد سرش را جدا کند با خودش درباره همه آنچه در آن دو شب رخ داده بود، فکر میکرد. در بهت اینکه چنین جنایت احمقانهای فقط از یک شاه مست و زنباره و سگ باز برمیآید. در دلش میگفت: یزید از نعمت عقل محروم است وگرنه خودش را چنین بدنام نمیکرد!بعد زیر لب با خودش گفت: حتم دارم قتل حسین نوه پیامبر هم زیر سر همان کسانیست که در پی قتل عیسی مسیح بودند. یهودیانی که در زیر پوست قصر خلیفه نقشه همه این جریانات را کشیده و عملی کردهاند.حالا جلاد رسیده بود و او را با لگدی زمین انداخت و تیغ را بالا برد و تا پایین بیاورد این پیامبر مهربانش بود که برایش آغوش گشوده بود!
(2)
(2)
۱۷:۰۸
ارسالی شما
" />
حدیثه عباسیامروز از آن روزهایی است که شیطان نفوذ کرده در لایههای عمیق وجودم. ناامیدی را پشت جمله «دیدی نشد» در صندوق پیشنهادات مغزم میاندازد. یک لیست بلند بالا از کارهایی که شیطان را از سرزمین وجودم بیرون میکند، در ذهنم مرور میکنم. بی فایده است. بی حوصله لم میدهم روی مبل که مامان از روضه میآید. میگوید:« امروز ساعت پنج و نیم خونه شهید طهماسبی روضهست میای بریم؟» شهید از شهدای جنگ ۱۲ روزه با رژیم صهیونی است. همراه سه رفیقش، پیکرشان چند روز زیرآوار منتظر ماند تا مُحرم از راه برسد.به گوشم رسیده بود که در پویش هر کوچه یک حسینیه، روضه خانگی در خانه شهدا برپا میکنند. بی حوصله تر از این حرفها هستم. رو به مامان میگویم:« نه نمیام.» نزدیک ساعت روضه، مامان آماده میشود. یک دفعه شوقی به دلم میافتد و من هم مامان را همراهی میکنم. مثل خانه دیگر شهدا، همه جا پر شده از عکش شهیدِ این خانه. مادرش به استقبالمان میآید و خجالتزده میشوم. یک گوشهای مینشینیم. از استکان چای مقابلم یک جرعه مینوشم و رو به عکسش زیر لب میگویم:« دیگه نمک گیر شما و این خونه شدم.»اهالی خانه آذری زبان اند و مداحی آذری حاج محمود دل همه را آتش زده. شانه مادر با «علی لای لای، بالام لای لای» میلرزد. به سینه میکوبد:« علی بالام، مظلوم بالام.»آذری بلد نیستم اما جانم آتش میگیرد از روضه مصوّری که مقابلم میبینم. شاید مظلومیت پسر به مادرش رفته. گوشهای نشسته و به قرمزی فرش خیره شده. به آذری قربان صدقه پسرش میرود و آرام اشک میریزد. سخنران از رفقای شهید است. میگوید:« آخرین بار عید غدیر دیدمش. علی با یه شرایط سختی پای دیگ بود. من از نگرانی اعتراض کردم. گفت باید تا شب سه هزار تا غذا برسونیم به نیازمندا. علی تموم توانشو برای اهل بیت میذاشت»زیارت عاشورا برای شهید میخوانیم و مادر انگار آرامتر میشود. بعد از هر جرعه چای روضه و هر قطره اشکم، دیدی نشدهای شیطان محو میشوند. باز هم روضه حالم را روبراه میکند، این بار به دعوت شهید. از خانهی پدریاش دل میکنم. نزدیک صبح خوابی میبینم. از سفر زیارتی برگشتهام و دستم سوغاتیهایی است که برای خانواده خریدهام. کوچه تاریک را تا رسیدن به خانه طی میکنم که صدایی میآید. به عقب نگاه میکنم. جمعیت زیادی از مردان سیاه پوش دارند وارد کوچه میشوند. انتهای جمعیت دیده نمیشود. جلوتر ازجمعیت، دو زن با لبخند شیرینی که حالم را خوب میکند ایستادهاند. با دستان بزرگشان یک مشت شکلات، محکم به در هر خانه میکوبند.(1)
۱۹:۳۹
آنقدر محکم که از صدای برخورد شکلاتها با در خانه از جا میپرم. صاحب هر خانه در را باز میکند. همه آن دو زن را میشناسند. گرم سلام و علیک میکنند. بعد از اینکه آنها میگویند:« اینها از طرف حضرت علی اکبر است.» صاحبان خانهها خم میشوند و با عشق شکلاتها را برمیدارند. ازخواب میپرم. با بغض برای مامان تعریف میکنم. یادم میافتد آن جمعیت مانند روز تشییع جنازهاش بود. همان روزی که مردم برای شهدا سنگ تمام گذاشتند. مامان دلش میلرزد که آن روز، بین آن جمعیت سیاه پوش ما هم بودیم.انگار بعد از اینکه شهید، کنار اسمی قرار میگیرد؛ او بیش از هر کسی به امام حسین(ع) شبیه میشود.دیگر مثل امامش حواسش به همه چیز هست. این رسم همیشگی سیدالشهدا است. برایش یک قطره اشک که میریزی، برای تشکر گرهای از کارت باز میکند. شهید طهماسبی نکند برای تشکر آمده بودی؟ من و تمام آن جمعیت مدیونت هستیم. این آرامشِ بعد از آن ۱۲ روز و حال خوش آن روزم را مدیون تو، رفقایت و سردارانمان هستیم تا ابد.
پ.ن: اگر ممکنه برای همه شهدا و شهید علی طهماسبی، مهدی قلی زاده، محمدعلی بالایی، محمدمرصاد مومنی، امین عسگری زیارت عاشورا بخونید. ممنونم.(2)
پ.ن: اگر ممکنه برای همه شهدا و شهید علی طهماسبی، مهدی قلی زاده، محمدعلی بالایی، محمدمرصاد مومنی، امین عسگری زیارت عاشورا بخونید. ممنونم.(2)
۱۹:۳۹
ارسالی شما
" />
یکی از ما
نگاهم به ساعت مانده و دستم تند تند کار میکند.پیازهای توی سبد را یکی یکی برمی دارم و ورانداز میکنم ..فقط دو ساعت برای کوه کاری که روی سرم ریخته وقت دارم.مثل همه ی هزار بار قبلی که به خودم قول داده بودم همه ی کارها را روز قبل از آمدن مهمان ها تمام میکنم و نتوانسته بودم و نشده بود.حتی سیاهی ها را هم همین چند دقیقه پیش آویزان کردم.
به نسبت آبتنی چند روز قبل خیلی هم اوضاع پیازها داغان نیست،به غیر یکی دوتاشان .چند روز قبل موقع شستن تراس جوگیر شدم. یکهو توهم زن تمیز وسواسی خانه زد به سرم .شلنگ افتاده بود دستم و دیوار سنگی تراس که تمیز و کثیفش چندان توفیری نداشت چشمک میزد .با یک حرکت انقلابی دیوار و بعد پیازها را نطلبیده بهره مند کردم!حالا منم و سرنوشت صیفی جاتی که اگر به دادشان نرسم جایشان سطل آشغال است.اول از همه دو تایی که از همه درب و داغان ترند را برمیدارم.پوست رویشان را میکنم. و دوباره میکنم و باز هم میکنم. لایه ی چهارم مثل تخم مرغ پخته سفید است. شروع میکنم به خورد کردن. فکرم پی روضه است و دلم سیر و سرکه میجوشد،شربت سکنجبینم خوب شده یا نه،کاش لیوان یکبار مصرف خرید بودم، حالا مداح گم نکند اینجا را توی این گیر و واگیر، خورد میکنم و خورد میکنم و حرص میخورم و نگاهم از ساعت نمیافتد.فکرش را نمیکردم بعد از اینهمه سال که خانم خانه ی خودم شدم و هر سالش نیت روضه کردم و هر چه تقلا کردم نشد، امسال توی خانه ام روضه شود.دقیقا همین امسالی که از هر نظر بی لیاقت تر و بدبختتر و سرشکسته تر از قبلم.یعنی باور کنم که به من هم نگاه کردهاند؟به منی که مثل این پیازها لایه لایه ام گندیده و امیدم از خودم ناامید شده .... سرصحبتم با پیاز باز میشود.«فکر نمیکردی دیگه به درد بخوری، هان؟ اونم وقتی روسیاه شدی،ولی حالا داری واسه غذای مجلس امام حسین تو روغن شنا میکنی،حال میکنی پیاز جان،نه؟»زیر گاز را کم میکنم که پیازها نسوزند.«یعنی میشه منم مثل تو بشم؟ بعد از این همه گندی که زدم به اسم اون تموم شم؟! تو یه جایی که بگن مال کار حسین شد؟تو شدی پیاز غذای روضه ی حسین،من بشم فدایی حسینبیا تو که عاقبت بخیر شدی برای منم دعا کن...» گوشه ی چشمم چین میخورد از امید و خوشی .گوشی زنگ میخورد ،مامان نگران است و میگوید بگو یکی بیاید و کمکت کند،گیر میکنی.هر چهتوضیح بدهم توی کتش نمیرود که مادرانه خودش کمک است.خودش میآید و خودش بازی میدهد. خودش سخنرانی میکند و خودش غذا میکشد و خودش جمع و جور میکند و و خودش میرود .زیر گازها را که روشن میکنم یک خاک بر سرت توی دلم وول میخورد که دم رسیدن اینهمه مهمان الان خانهام جهنم میشود با این دو تا دیگ بزرگ عدسی،اما از بخت بلندم مهمان ها که میآیند عدسی ها پخته است و شربت ها آماده وَ لیوان ها چیده و همه و همه چیز سر جایش،یکی از پسر بچه ها یک قلپ شربت تو دهانش میریزد و مثل فیلم ها چشم هایش قابلمه ای گرد میشود،رو میکند به دوستش«تو شربتشو دوست داری؟انگار یه شربته که توش دوغ ریختن»لبخندی پهنی میزنم و قهقهه ام را قورت میدهم.بهتر از نمیشد سکنجبین با نعنا را توصیف کرد،اینهم شد شربت که تو انتخاب کردی دختر .خط تولید شربتمان از سرعت دینگ دینگ زنگ در و تعداد میهمان ها کم میآورد.سورهی فتح را دسته جمعی میخوانیم برای پیروزی،خیالم میرود و مینشیند پیش اشرف السادات منتظری که خانه اش پایگاه بود و کارهایشان با دعا و قرآن و صلوات و...شروع میشد.چقدر بعضی از دیوارها و سقف ها خوش بختند.سیمان ها وآجرها و گچ های کامیاب، وقف میشوند برای کار خدا و دل مردم در زیرشان گرم میشود و خوش و خرم.امام خوانی را که شروع میکنیم هر چند لحظه یکبار بچه ها را مثل جماعتِ اضافه گسیل میدهیم به سمت اتاق ها.وسط کلی هیاهو سعی میکنیم یک جمله ای هم که شده برای خودمان ذخیره کنیم و نقشه ی راهمان باشد .
روضه خوان که صدایش را آزاد میکند توی خانه، یک جور انرژی ناشناخته میریزد روی در دیوار و طاق و هر وسیله ی خوشبختی که اینجا جا خوش کرده.بچه ها را به پف فیل ها مشغول کرده ایم و اسباب بازی و نقاشی و خودمان را به اشک روضه،روضه خوان که سینه زن میشود بعضی از بچه ها از اتاق بیرون میآیند و میایستند وسط هال.دم میگیرند و سینه میکوبند.مجلس به اذان ختم میشود و همه یکی یکی میروند مسجد و من میمانم و دلتنگیِ مجلسی دوباره و در و دیواری که حالا همشان بوی حسین میدهند و به نامش حرف میزنند.
نگاهم به ساعت مانده و دستم تند تند کار میکند.پیازهای توی سبد را یکی یکی برمی دارم و ورانداز میکنم ..فقط دو ساعت برای کوه کاری که روی سرم ریخته وقت دارم.مثل همه ی هزار بار قبلی که به خودم قول داده بودم همه ی کارها را روز قبل از آمدن مهمان ها تمام میکنم و نتوانسته بودم و نشده بود.حتی سیاهی ها را هم همین چند دقیقه پیش آویزان کردم.
به نسبت آبتنی چند روز قبل خیلی هم اوضاع پیازها داغان نیست،به غیر یکی دوتاشان .چند روز قبل موقع شستن تراس جوگیر شدم. یکهو توهم زن تمیز وسواسی خانه زد به سرم .شلنگ افتاده بود دستم و دیوار سنگی تراس که تمیز و کثیفش چندان توفیری نداشت چشمک میزد .با یک حرکت انقلابی دیوار و بعد پیازها را نطلبیده بهره مند کردم!حالا منم و سرنوشت صیفی جاتی که اگر به دادشان نرسم جایشان سطل آشغال است.اول از همه دو تایی که از همه درب و داغان ترند را برمیدارم.پوست رویشان را میکنم. و دوباره میکنم و باز هم میکنم. لایه ی چهارم مثل تخم مرغ پخته سفید است. شروع میکنم به خورد کردن. فکرم پی روضه است و دلم سیر و سرکه میجوشد،شربت سکنجبینم خوب شده یا نه،کاش لیوان یکبار مصرف خرید بودم، حالا مداح گم نکند اینجا را توی این گیر و واگیر، خورد میکنم و خورد میکنم و حرص میخورم و نگاهم از ساعت نمیافتد.فکرش را نمیکردم بعد از اینهمه سال که خانم خانه ی خودم شدم و هر سالش نیت روضه کردم و هر چه تقلا کردم نشد، امسال توی خانه ام روضه شود.دقیقا همین امسالی که از هر نظر بی لیاقت تر و بدبختتر و سرشکسته تر از قبلم.یعنی باور کنم که به من هم نگاه کردهاند؟به منی که مثل این پیازها لایه لایه ام گندیده و امیدم از خودم ناامید شده .... سرصحبتم با پیاز باز میشود.«فکر نمیکردی دیگه به درد بخوری، هان؟ اونم وقتی روسیاه شدی،ولی حالا داری واسه غذای مجلس امام حسین تو روغن شنا میکنی،حال میکنی پیاز جان،نه؟»زیر گاز را کم میکنم که پیازها نسوزند.«یعنی میشه منم مثل تو بشم؟ بعد از این همه گندی که زدم به اسم اون تموم شم؟! تو یه جایی که بگن مال کار حسین شد؟تو شدی پیاز غذای روضه ی حسین،من بشم فدایی حسینبیا تو که عاقبت بخیر شدی برای منم دعا کن...» گوشه ی چشمم چین میخورد از امید و خوشی .گوشی زنگ میخورد ،مامان نگران است و میگوید بگو یکی بیاید و کمکت کند،گیر میکنی.هر چهتوضیح بدهم توی کتش نمیرود که مادرانه خودش کمک است.خودش میآید و خودش بازی میدهد. خودش سخنرانی میکند و خودش غذا میکشد و خودش جمع و جور میکند و و خودش میرود .زیر گازها را که روشن میکنم یک خاک بر سرت توی دلم وول میخورد که دم رسیدن اینهمه مهمان الان خانهام جهنم میشود با این دو تا دیگ بزرگ عدسی،اما از بخت بلندم مهمان ها که میآیند عدسی ها پخته است و شربت ها آماده وَ لیوان ها چیده و همه و همه چیز سر جایش،یکی از پسر بچه ها یک قلپ شربت تو دهانش میریزد و مثل فیلم ها چشم هایش قابلمه ای گرد میشود،رو میکند به دوستش«تو شربتشو دوست داری؟انگار یه شربته که توش دوغ ریختن»لبخندی پهنی میزنم و قهقهه ام را قورت میدهم.بهتر از نمیشد سکنجبین با نعنا را توصیف کرد،اینهم شد شربت که تو انتخاب کردی دختر .خط تولید شربتمان از سرعت دینگ دینگ زنگ در و تعداد میهمان ها کم میآورد.سورهی فتح را دسته جمعی میخوانیم برای پیروزی،خیالم میرود و مینشیند پیش اشرف السادات منتظری که خانه اش پایگاه بود و کارهایشان با دعا و قرآن و صلوات و...شروع میشد.چقدر بعضی از دیوارها و سقف ها خوش بختند.سیمان ها وآجرها و گچ های کامیاب، وقف میشوند برای کار خدا و دل مردم در زیرشان گرم میشود و خوش و خرم.امام خوانی را که شروع میکنیم هر چند لحظه یکبار بچه ها را مثل جماعتِ اضافه گسیل میدهیم به سمت اتاق ها.وسط کلی هیاهو سعی میکنیم یک جمله ای هم که شده برای خودمان ذخیره کنیم و نقشه ی راهمان باشد .
روضه خوان که صدایش را آزاد میکند توی خانه، یک جور انرژی ناشناخته میریزد روی در دیوار و طاق و هر وسیله ی خوشبختی که اینجا جا خوش کرده.بچه ها را به پف فیل ها مشغول کرده ایم و اسباب بازی و نقاشی و خودمان را به اشک روضه،روضه خوان که سینه زن میشود بعضی از بچه ها از اتاق بیرون میآیند و میایستند وسط هال.دم میگیرند و سینه میکوبند.مجلس به اذان ختم میشود و همه یکی یکی میروند مسجد و من میمانم و دلتنگیِ مجلسی دوباره و در و دیواری که حالا همشان بوی حسین میدهند و به نامش حرف میزنند.
۱۹:۰۴
ارسالی شما
" />
یکی از ما
مردددرستش این بود که خوشحال میشدم. بعد از چهار ماه بالا و پایین کردن و دویدن دنبال انتقالی، درستش این بود که وقتی خبرش را شنیدم، بالا و پایین میپریدم و در پوست خودم نمیگنجیدم. همین هم شد؛ البته نه آنطور که فکر میکردم میشود. بعد از ظهر اولین روزهای پاییز بود. با تماس مدیر مدرسهام با اضطراب از خواب بیدار شدم. خب همیشه تماسهای مدیر استرس آور است؛ حالا چه دلیل استرس زایی پشتش خوابیده باشد، چه خیر! میگفت: «خبرهای جدید چی میگن؟» انکار میکردم و واقعا هم خبر دقیقش را نداشتم: «چی میگن؟» نام معاون منطقهمان را آورد. همان که روزها و ساعتها نشستم در اتاقش تا بلاخره کوتاه بیاید. گفت: «زنگ زده بود و درباره شما میگفت.» دو روز بود که اداره نرفته بودم. قهرم گرفته بود یا طاقتم تمام شده بود، نمیدانم. جمله مدیر را که شنیدم، نیشم تا بناگوش باز شد. قبل از آنکه خبر را بشنوم، متوجهاش شدم اما باید مطمئنتر میشدم. لحنم از آن حالت به زور بیدار نگه داشته شده، تبدیل شد به یک صدای نازک و خوشحال. پرسیدم: «چی گفتن؟» «گفتن با انتقالیت موافقت شده!» دیگر مخاطب آن طرف خط، برایم مدیر با ابهت مدرسه نبود. یک نفر بود که خبر خوشی داده بود و باید خوشحالیام را با او سهیم میشدم. جیغ کشیدم؛ البته نه از نوع خیلی بچهگانهاش. بهگونهای که حالا درست است دارم از مدرسهاش میروم اما آبرویم را نبرم. با صدای بلند گفتم: «واااای جدی میگید؟ توروخدا راست میگید؟ وای مگه میشه؟ وای خیلی خوشحالم کردید. وای ....» من این طرف خط خوشحال بودم و مدیر آن طرف انگار نمیدانست باید پابهپایم خوشحالی کند یا ناراحت باشد. فقط میگفت: «انشاءالله که خیره! خدا بگم چیکارت نکنه!»مکالمهمان تمام شد. من بودم که طول خانه را بالا و پایین میپریدم و جیغ میکشیدم... درستش این بود که خوشحال باشم و بودم البته فقط تا صبح فردای آن روز. کارهای اداریاش را قرار شد بعد مدرسه بروم انجام دهم. یک جعبه شیرینی گرفتم دستم و وارد مدرسه شدم. بچهها چندتاشان مثل سابق از صف بیرون زدند، سمتم دویدن و در آغوشم قرار گرفتند. خوشحال بودم؛ بچهها هم. وارد کلاس شدم. از اداره زنگ زدند. باید کلاس را رها میکردم و میرفتم. اینجا شروعش بود. مانده بودم میان رفتن و ماندن. بچهها مشغول درست کردن کاردستی بودن. شاگردهای پارسالم در کلاس جدیدشان مشغول یادگیری درس و من ماندم بودم؛ مردد. روزها بود که منتظر آن لحظه بودم اما نمیتوانستم از در کلاس خارج شوم و بهار، الینا، رومیسا، فاطمه و... را به حال خودشان رها کنم. از اداره دوباره زنگ زدن. فقط یک ساعت فرصت تا گرفتن امضاها و انجام کارهای اداریاش داشتم. از کلاس بیرون رفتم. به بچهها گفتم کاردستی را تمام کنند تا برگردم. پاهایم برخلاف صبح، سنگینی میکرد. خبری از شوق و ذوق صبح نبود. انگار فقط یک اجباری بود که میگفت: «گاو رو پوست کندی به دم رسوندی، الان وقت ول کردنش نیست.»نشد. نتوانستم برگردم. بچهها کاردستیشان را تمام کردند، دو زنگ بعدش را هم یک نفر آمد بالای سرشان و مشغولشان کرد اما من فرصت نکردم برگردم. وقتی کارهایم تمام شد، نیم ساعت از زنگ خانهشان گذشته بود. شنبهاش رفتم برای خداحافظی. بر لبم لبخند بود و درونم حس و حال متفاوتی داشت. بچهها گریه میکردند. یکی دو نفرشان هم البته انگار بزرگتر از سنشان بودند و میگفتند: «خانم انشاءالله مدرسه جدید شاگردای خوبی داشته باشید.» یکی یکی آمدند و نامههای نوشته شده همراه اشکشان را دادند. شاگردها پارسالم هم آمدند و خداحافظی کردیم. برگشتم خانه. نامه بهار را که مچاله کرده بود، گذاشته بودم در جیب شلوارم. برداشتمش. یک کاغذ یادداشت کوچک و کنارش دستبند کوچک استفاده شده خودش به یادگاری. نوشته بود: «خانم! ببخشید ضرب رو بلد نبودم. لطفاً برگردید.» دیگر خبری از خوشحالی نبود. من بودم و بغضی که نشست بیخ گلویم با عذاب وجدانی جدید و دلی تنگ برای خاطرات نهفته در سینه.
مردددرستش این بود که خوشحال میشدم. بعد از چهار ماه بالا و پایین کردن و دویدن دنبال انتقالی، درستش این بود که وقتی خبرش را شنیدم، بالا و پایین میپریدم و در پوست خودم نمیگنجیدم. همین هم شد؛ البته نه آنطور که فکر میکردم میشود. بعد از ظهر اولین روزهای پاییز بود. با تماس مدیر مدرسهام با اضطراب از خواب بیدار شدم. خب همیشه تماسهای مدیر استرس آور است؛ حالا چه دلیل استرس زایی پشتش خوابیده باشد، چه خیر! میگفت: «خبرهای جدید چی میگن؟» انکار میکردم و واقعا هم خبر دقیقش را نداشتم: «چی میگن؟» نام معاون منطقهمان را آورد. همان که روزها و ساعتها نشستم در اتاقش تا بلاخره کوتاه بیاید. گفت: «زنگ زده بود و درباره شما میگفت.» دو روز بود که اداره نرفته بودم. قهرم گرفته بود یا طاقتم تمام شده بود، نمیدانم. جمله مدیر را که شنیدم، نیشم تا بناگوش باز شد. قبل از آنکه خبر را بشنوم، متوجهاش شدم اما باید مطمئنتر میشدم. لحنم از آن حالت به زور بیدار نگه داشته شده، تبدیل شد به یک صدای نازک و خوشحال. پرسیدم: «چی گفتن؟» «گفتن با انتقالیت موافقت شده!» دیگر مخاطب آن طرف خط، برایم مدیر با ابهت مدرسه نبود. یک نفر بود که خبر خوشی داده بود و باید خوشحالیام را با او سهیم میشدم. جیغ کشیدم؛ البته نه از نوع خیلی بچهگانهاش. بهگونهای که حالا درست است دارم از مدرسهاش میروم اما آبرویم را نبرم. با صدای بلند گفتم: «واااای جدی میگید؟ توروخدا راست میگید؟ وای مگه میشه؟ وای خیلی خوشحالم کردید. وای ....» من این طرف خط خوشحال بودم و مدیر آن طرف انگار نمیدانست باید پابهپایم خوشحالی کند یا ناراحت باشد. فقط میگفت: «انشاءالله که خیره! خدا بگم چیکارت نکنه!»مکالمهمان تمام شد. من بودم که طول خانه را بالا و پایین میپریدم و جیغ میکشیدم... درستش این بود که خوشحال باشم و بودم البته فقط تا صبح فردای آن روز. کارهای اداریاش را قرار شد بعد مدرسه بروم انجام دهم. یک جعبه شیرینی گرفتم دستم و وارد مدرسه شدم. بچهها چندتاشان مثل سابق از صف بیرون زدند، سمتم دویدن و در آغوشم قرار گرفتند. خوشحال بودم؛ بچهها هم. وارد کلاس شدم. از اداره زنگ زدند. باید کلاس را رها میکردم و میرفتم. اینجا شروعش بود. مانده بودم میان رفتن و ماندن. بچهها مشغول درست کردن کاردستی بودن. شاگردهای پارسالم در کلاس جدیدشان مشغول یادگیری درس و من ماندم بودم؛ مردد. روزها بود که منتظر آن لحظه بودم اما نمیتوانستم از در کلاس خارج شوم و بهار، الینا، رومیسا، فاطمه و... را به حال خودشان رها کنم. از اداره دوباره زنگ زدن. فقط یک ساعت فرصت تا گرفتن امضاها و انجام کارهای اداریاش داشتم. از کلاس بیرون رفتم. به بچهها گفتم کاردستی را تمام کنند تا برگردم. پاهایم برخلاف صبح، سنگینی میکرد. خبری از شوق و ذوق صبح نبود. انگار فقط یک اجباری بود که میگفت: «گاو رو پوست کندی به دم رسوندی، الان وقت ول کردنش نیست.»نشد. نتوانستم برگردم. بچهها کاردستیشان را تمام کردند، دو زنگ بعدش را هم یک نفر آمد بالای سرشان و مشغولشان کرد اما من فرصت نکردم برگردم. وقتی کارهایم تمام شد، نیم ساعت از زنگ خانهشان گذشته بود. شنبهاش رفتم برای خداحافظی. بر لبم لبخند بود و درونم حس و حال متفاوتی داشت. بچهها گریه میکردند. یکی دو نفرشان هم البته انگار بزرگتر از سنشان بودند و میگفتند: «خانم انشاءالله مدرسه جدید شاگردای خوبی داشته باشید.» یکی یکی آمدند و نامههای نوشته شده همراه اشکشان را دادند. شاگردها پارسالم هم آمدند و خداحافظی کردیم. برگشتم خانه. نامه بهار را که مچاله کرده بود، گذاشته بودم در جیب شلوارم. برداشتمش. یک کاغذ یادداشت کوچک و کنارش دستبند کوچک استفاده شده خودش به یادگاری. نوشته بود: «خانم! ببخشید ضرب رو بلد نبودم. لطفاً برگردید.» دیگر خبری از خوشحالی نبود. من بودم و بغضی که نشست بیخ گلویم با عذاب وجدانی جدید و دلی تنگ برای خاطرات نهفته در سینه.
۱۳:۴۵
ارسالی شما
" />
یکی از ما
چهار پنج سال پیش بود. یکی از تفریحات سالممان، بیدار ماندن و دیدن والیبالهای دم صبح بود. گاهی بیدار میماندیم و گاهی ساعت را کوک میکردیم تا بیدارمان کند. همیشه یک بسته تخمه و تنقلات دیگر مخصوص دیدن مسابقه هم داشتیم اما آنقدر هیجانمان بالا میرفت که جز آب، هیچ چیز دیگری از گلویمان پایین نمیرفت. تلویزیون را گذاشته بودیم کنج دیوار. از اتاق خوابها دیده نمیشد. چهارتا بالشت بر میداشتیم، میگذاشتیم جلوی تلویزیون که اگر پدرم آمد، سریع خودمان را به خواب بزنیم و تلوزیون را خاموش کنیم. پدرم گاهی متوجه میشد و با دعوا میفرستادمان اتاق و گاهی هم متوجه میشد و میگذاشت از دیدن آن مسابقه لذت ببریم. آنقدر آن روزها والیبال بازی پر هیجانی بود که فوتبال هیچ جایی در تلوزیونمان نداشت. بازیکنها، معروف، محمودی، ظریف، غفور، موسوی و فرهاد قائمی بودند. همین ترکیب معروف و برنده. آن روزها با این ترکیب، والیبال شور و هیجان خاصی داشت. کمی بعد، بازیکنها یکی یکی رفتند و افراد جدید جایگزینشان شدند. دیگر دیدن والیبال، هیچ جذابیتی برای هیچ کداممان نداشت. نسبت به دیدن آن و ذوق روز مسابقه بی تفاوت شده بودیم. شاید هم یکی از دلایلش، بالا رفتن سن و بیشتر شدن مشغلههامان بود؛ نمیدانم. پدر که دیگر آن ذوق پنهانی دیدن والیبال را در ما نمیدید، سعی میکرد دوباره به همان حال برگرداندمان. مسابقات که میشد، تلوزیون را روشن میکرد و قید اخبار را میزد و میگذاشت شبکه پخش والیبال. همراه با گزارشگر، خودش هم بعضی اتفاقات را گزارش میکرد. مدام یک چشمش به صفحه تلویزیون بود و یک چشمش میان ما چهار نفر میچرخید. ما همه یک گوشی گرفته بودیم دستمان و گوشهای از مبل، مشغول آن قطعه کوچک الکترونیکی بودیم. پدر سعی میکرد ما را در گزارشش شرکت دهد: «ببینید بچهها؛ ببینید چه دفاعی کرد.» چند ثانیه بعد: «وای عجب سرویسی بود. این کدوم بازیکنه؟ جدید اومده اره؟» و ما همه با سر تایید میکردیم و هیچ پاسخی نمیدادیم. دو سه بار، دیدن والیبال به همین روال گذشت. مسابقات آخر بود. بازی ایران و آمریکا. دو دست ما برده بودیم و دو دست آمریکاییها. ست آخر بود. هر کس شانزده امتیاز را میگرفت و دوتا از تیم حریف امتیاز بیشتری داشت، برنده مسابقه بود. آنقدر پدر موقع دیدن دو ست اول، هیجان زده شده بود که همه ما را بار دیگر پای تلویزیون کشاند. نشستیم پای تلویزیون. بسته تخمه را از پدر گرفتیم. استرس مسابقه بالا بود. یکی ما میزدیم، یکی آنها. امتیازها یکی یکی پیش میرفت و برد، نیازمند کمی شانس بود. امتیاز پانزده را گرفته بودیم و آنها چهارده بودند. یک امتیاز دیگر، ما را با برد میرساند. نفسها در سینه حبس شده بود. مربی ایران، بازیکن را عوض کرد. یکی از این بازیکنهای جدید جوان را گذاشت؛ پیراهن شماره یازده. نامش صابر کاظمی بود. بحث میکردیم که چرا فرهاد قائمی را نیاورده است؟ یک سرویس خوب او و امتیاز مستقیمش، برابر بود با برد ما و استرس را میخواباند. توپ را تحویل بازیکن شماره یازده دادند. پشت خط ایستاد. چند ثانیهای خمیده بود و توپ را مقابل صورتش نگه داشته بود. همه ایرانیها ذکر یاعلی و یاحسین بر لبانشان بود و نفسهایشان را از سینه بیرون نداده بودند. بازیکن پرید. همه نگاهها سمت توپ بود که بالا میرفت و بعد سمت بازیکن که بالا میپرید و دست چپش را سمت توپ میبرد. ضربهای بر سر توپ زد. توپ با شتاب بسیار از تور گذشت. از حصاری که بازیکنهای تیم مقابل بالای تور ایجاد کرده بودند هم گذشت. همه چشمها را به سمت خودش برگرداند. همه دستها را بالا برده بودیم که بر پیشانی حسرت بکوبیم. بازیکنهای آمریکایی منتظر گرد شدن و شادی کردن بودند. بازیکنهای ایرانی و تماشاچیهای سالن و تمام ایرانیهای دیگری که شاهد بازی بودند، دعا دعا میکردند که توپ در زمین آبی خارج محوطه ننشیند. توپ پایین آمد. گوشه سمت چپ انتهایی زمین بازی. جایی که هم زمین آبی را گرفته بود، هم خط سفید و هم زمین صورتی. آمریکاییها پکر شدند. ایرانیها خوشحال بودند که یک فرهاد قائمی دیگر، یک سرویس زن دیگر به جمع بازیکنها اضافه شده است. که یک حرکت نهایی او، کار را تمام میکند و چه تمام کردنی. از همان روز، صابر کاظمی هم از بازیکنهای مورد علاقهام شد. با آنکه تازه به تیم ملی اضافه شده بود و کم زمین ذخیره را ترک میکرد اما بازیاش دلنشین بود و اخلاقش خوب. دیگر والیبال اگر میدیدم، منتظر میماندم یک صابر کاظمی بیاید، سرویس آخر را بزند و کار را تمام کند. چند وقتی بود که در مسابقهها نمیدیدمش و آنقدرها پیگیر بازیها و اوضاع احوالش نبودم.
چهار پنج سال پیش بود. یکی از تفریحات سالممان، بیدار ماندن و دیدن والیبالهای دم صبح بود. گاهی بیدار میماندیم و گاهی ساعت را کوک میکردیم تا بیدارمان کند. همیشه یک بسته تخمه و تنقلات دیگر مخصوص دیدن مسابقه هم داشتیم اما آنقدر هیجانمان بالا میرفت که جز آب، هیچ چیز دیگری از گلویمان پایین نمیرفت. تلویزیون را گذاشته بودیم کنج دیوار. از اتاق خوابها دیده نمیشد. چهارتا بالشت بر میداشتیم، میگذاشتیم جلوی تلویزیون که اگر پدرم آمد، سریع خودمان را به خواب بزنیم و تلوزیون را خاموش کنیم. پدرم گاهی متوجه میشد و با دعوا میفرستادمان اتاق و گاهی هم متوجه میشد و میگذاشت از دیدن آن مسابقه لذت ببریم. آنقدر آن روزها والیبال بازی پر هیجانی بود که فوتبال هیچ جایی در تلوزیونمان نداشت. بازیکنها، معروف، محمودی، ظریف، غفور، موسوی و فرهاد قائمی بودند. همین ترکیب معروف و برنده. آن روزها با این ترکیب، والیبال شور و هیجان خاصی داشت. کمی بعد، بازیکنها یکی یکی رفتند و افراد جدید جایگزینشان شدند. دیگر دیدن والیبال، هیچ جذابیتی برای هیچ کداممان نداشت. نسبت به دیدن آن و ذوق روز مسابقه بی تفاوت شده بودیم. شاید هم یکی از دلایلش، بالا رفتن سن و بیشتر شدن مشغلههامان بود؛ نمیدانم. پدر که دیگر آن ذوق پنهانی دیدن والیبال را در ما نمیدید، سعی میکرد دوباره به همان حال برگرداندمان. مسابقات که میشد، تلوزیون را روشن میکرد و قید اخبار را میزد و میگذاشت شبکه پخش والیبال. همراه با گزارشگر، خودش هم بعضی اتفاقات را گزارش میکرد. مدام یک چشمش به صفحه تلویزیون بود و یک چشمش میان ما چهار نفر میچرخید. ما همه یک گوشی گرفته بودیم دستمان و گوشهای از مبل، مشغول آن قطعه کوچک الکترونیکی بودیم. پدر سعی میکرد ما را در گزارشش شرکت دهد: «ببینید بچهها؛ ببینید چه دفاعی کرد.» چند ثانیه بعد: «وای عجب سرویسی بود. این کدوم بازیکنه؟ جدید اومده اره؟» و ما همه با سر تایید میکردیم و هیچ پاسخی نمیدادیم. دو سه بار، دیدن والیبال به همین روال گذشت. مسابقات آخر بود. بازی ایران و آمریکا. دو دست ما برده بودیم و دو دست آمریکاییها. ست آخر بود. هر کس شانزده امتیاز را میگرفت و دوتا از تیم حریف امتیاز بیشتری داشت، برنده مسابقه بود. آنقدر پدر موقع دیدن دو ست اول، هیجان زده شده بود که همه ما را بار دیگر پای تلویزیون کشاند. نشستیم پای تلویزیون. بسته تخمه را از پدر گرفتیم. استرس مسابقه بالا بود. یکی ما میزدیم، یکی آنها. امتیازها یکی یکی پیش میرفت و برد، نیازمند کمی شانس بود. امتیاز پانزده را گرفته بودیم و آنها چهارده بودند. یک امتیاز دیگر، ما را با برد میرساند. نفسها در سینه حبس شده بود. مربی ایران، بازیکن را عوض کرد. یکی از این بازیکنهای جدید جوان را گذاشت؛ پیراهن شماره یازده. نامش صابر کاظمی بود. بحث میکردیم که چرا فرهاد قائمی را نیاورده است؟ یک سرویس خوب او و امتیاز مستقیمش، برابر بود با برد ما و استرس را میخواباند. توپ را تحویل بازیکن شماره یازده دادند. پشت خط ایستاد. چند ثانیهای خمیده بود و توپ را مقابل صورتش نگه داشته بود. همه ایرانیها ذکر یاعلی و یاحسین بر لبانشان بود و نفسهایشان را از سینه بیرون نداده بودند. بازیکن پرید. همه نگاهها سمت توپ بود که بالا میرفت و بعد سمت بازیکن که بالا میپرید و دست چپش را سمت توپ میبرد. ضربهای بر سر توپ زد. توپ با شتاب بسیار از تور گذشت. از حصاری که بازیکنهای تیم مقابل بالای تور ایجاد کرده بودند هم گذشت. همه چشمها را به سمت خودش برگرداند. همه دستها را بالا برده بودیم که بر پیشانی حسرت بکوبیم. بازیکنهای آمریکایی منتظر گرد شدن و شادی کردن بودند. بازیکنهای ایرانی و تماشاچیهای سالن و تمام ایرانیهای دیگری که شاهد بازی بودند، دعا دعا میکردند که توپ در زمین آبی خارج محوطه ننشیند. توپ پایین آمد. گوشه سمت چپ انتهایی زمین بازی. جایی که هم زمین آبی را گرفته بود، هم خط سفید و هم زمین صورتی. آمریکاییها پکر شدند. ایرانیها خوشحال بودند که یک فرهاد قائمی دیگر، یک سرویس زن دیگر به جمع بازیکنها اضافه شده است. که یک حرکت نهایی او، کار را تمام میکند و چه تمام کردنی. از همان روز، صابر کاظمی هم از بازیکنهای مورد علاقهام شد. با آنکه تازه به تیم ملی اضافه شده بود و کم زمین ذخیره را ترک میکرد اما بازیاش دلنشین بود و اخلاقش خوب. دیگر والیبال اگر میدیدم، منتظر میماندم یک صابر کاظمی بیاید، سرویس آخر را بزند و کار را تمام کند. چند وقتی بود که در مسابقهها نمیدیدمش و آنقدرها پیگیر بازیها و اوضاع احوالش نبودم.
۱۸:۵۱
دیشب، از هیئت آقای محمود کریمی برمیگشتیم. یک بستنی فروشی آنطرفها هست به اسم توچال. قرار گذاشته بودیم بعد از مراسم، باخواهرانم برویم آنجا و شیر پستههای معروفش را بگیریم. با خواهرم در صف ایستاده بودیم. کنار خیابان بود و صف طولانی. موتور و ماشینها، کنار خیابان پارک کرده بودند. خواهرم یک دفعه گلاز گلش شکفت. اشارهای کرد به موتور روبه رویش و پرسید: «کاظمی نیست؟» نگاهش کردم. خودش بود. همان صابر کاظمی که آنقدرها معروف نبود و کسی دورش جمع نشده بود. یک بلوز کتان شیری پوشیده بود و یک شلوار جین مشکی. پشت موتور مشکی دوستش نشسته بود. به گمانم تعجب کرد شناختیمش؛ چون بیشتر از ما، او بود که با تعجب نگاهمان میکرد. شیرپسته را گرفتیم و سوار ماشین شدیم. با خودم فکر کردم چند بار دیگر چنین فرصتی پیش میآید؟ نباید میرفتی جلو و سلام علیک میکردی؟ نباید یک عکس میگرفتی و در صفحههای مجازی پست و استوری میکردی که من و آقای صابر کاظمی همین الان یهویی؟ عکس نگرفتیم. رفتیم و دیدنش را به عنوان یک خاطره در حافظهمان ثبت کردیم. حالا از آن روز که این نوشته را نوشتم، دو سال میگذرد. امروز مطمئن شدم که دیگر فرصتش پیش نمیآید. نه فرصت عکس گرفتن با او و نه حتی دیدنش از پشت صفحه تلویزیون.
۱۸:۵۱