بازارسال شده از کتابخانه های عمومی خراسان شمالی
۱۲:۵۲
بازارسال شده از کتابخانه های عمومی خراسان شمالی
۱۲:۵۲
بازارسال شده از کتابخانه های عمومی خراسان شمالی
۱۲:۵۲
بازارسال شده از کتابخانه سیار آوای فرهنگ بجنورد
مهمان ناخوانده
چند وقتیه به دستور مقامات بالا، دانایسو تو اداره ارشاد کنگر میخوره و لنگر میاندازه! زیادم بدش نمیاد؛ بالاخره حیاط و دار و درخت و گل و بلبل و... صبحها، نیم ساعتی که دانایسو میخواد خودش رو گرم کنه، منم سری به کتابداران کتابخانه موسوی، خانم امیری و خانم گریوانی میزنم؛ که هم چاقسلامتی و عرض ادبی کرده باشم، هم از گذر روزگار بگیم، هم از تجربههاشون استفاده کنم. معمولاً هم با یک استکان چای دبش پذیرایی میکنن که دیگه نور علی نوره و مهمونی بیشتر میچسبه!
امروز ذوقم گل کرده بود که موزیکویدیویی رو که تو کانال گذاشته بودم، درستوحسابی ادیت کنم. سخت مشغول ادیت عکسش بودم که درِ پشتی کتابخونه باز شد. خانم گریوانی بود. آفتاب صبح زمستون،اونم بعد از چند روز هوای ابری، همه کتابدارا رو به وجد میاره! سلام کردیم و چندتا عکس از من و دانایسو گرفتن. اینقدر ذوقزده شدم که اصلاً یادم رفت بپرسم برای چی! از اون بدتر، یادم رفت نسخهی کتاب فیل در کتابخانه که نویسندهش خودشونه رو بدم برام امضا کنن. ایشالا فردا...
داخل کتابخونه رو نشونشون دادم. بسی شلخته بود! دانایسو همیشه میگه: «وقتی میخوای بری، کتابخونه رو تمیز و مرتب کنها!» ولی کو گوش شنوا؟ هرچی باشه، سرِ دو تا کتابدار رو خورده تا حالا! بگذریم...
صحبت از خلاقیت شد و ارتباطش با علاقهی آدم به کارش. گفتند که تو ایالت خودمختار گریوان،کارگاه کودک و هنر دایر کردن تو این چند روز تعطیلی. خیلی ایدهی جالبی بود، مخصوصاً وقتی فهمیدم گلیم روی میز کتابخونهشون هم کار دست بچههای گریوانه و چندتاش رو تا حالا، فقط برای رونق گرفتن کار، بدون هیچ چشمداشتی فروختن. این حرکت، منو برد تو فکر که چطوری میتونم برای کتابخونهی سیار، برنامه مشابهی انجام بدم؟
موقع خداحافظی شد. خانم گریوانی دلش نیومد دست خالی راهیم کنه برم کلاته محمدعلی پهلوان؛ یک بسته بیسکویت داد و گفت: «بده به بچههای روستا!» دیگه مأمور شدم و معذور. سر راه، یک پیشدستی هم از کتابخونهی مرکزی قرض گرفتم که کار قشنگتر بشه.
ناگفته نمونه، نصف بیشترش رو امیرمهدیخان نوش جان کرد! دیدم به بقیه چیزی نمیرسه، فاطمه که اومد کتاب بگیره، سهتا هم گذاشتم تو جیب کاپشنش که ببره برای مائده و ساجده و فائزه.
#کتابخانه_سیار_آوای_بجنورد
چند وقتیه به دستور مقامات بالا، دانایسو تو اداره ارشاد کنگر میخوره و لنگر میاندازه! زیادم بدش نمیاد؛ بالاخره حیاط و دار و درخت و گل و بلبل و... صبحها، نیم ساعتی که دانایسو میخواد خودش رو گرم کنه، منم سری به کتابداران کتابخانه موسوی، خانم امیری و خانم گریوانی میزنم؛ که هم چاقسلامتی و عرض ادبی کرده باشم، هم از گذر روزگار بگیم، هم از تجربههاشون استفاده کنم. معمولاً هم با یک استکان چای دبش پذیرایی میکنن که دیگه نور علی نوره و مهمونی بیشتر میچسبه!
امروز ذوقم گل کرده بود که موزیکویدیویی رو که تو کانال گذاشته بودم، درستوحسابی ادیت کنم. سخت مشغول ادیت عکسش بودم که درِ پشتی کتابخونه باز شد. خانم گریوانی بود. آفتاب صبح زمستون،اونم بعد از چند روز هوای ابری، همه کتابدارا رو به وجد میاره! سلام کردیم و چندتا عکس از من و دانایسو گرفتن. اینقدر ذوقزده شدم که اصلاً یادم رفت بپرسم برای چی! از اون بدتر، یادم رفت نسخهی کتاب فیل در کتابخانه که نویسندهش خودشونه رو بدم برام امضا کنن. ایشالا فردا...
داخل کتابخونه رو نشونشون دادم. بسی شلخته بود! دانایسو همیشه میگه: «وقتی میخوای بری، کتابخونه رو تمیز و مرتب کنها!» ولی کو گوش شنوا؟ هرچی باشه، سرِ دو تا کتابدار رو خورده تا حالا! بگذریم...
صحبت از خلاقیت شد و ارتباطش با علاقهی آدم به کارش. گفتند که تو ایالت خودمختار گریوان،کارگاه کودک و هنر دایر کردن تو این چند روز تعطیلی. خیلی ایدهی جالبی بود، مخصوصاً وقتی فهمیدم گلیم روی میز کتابخونهشون هم کار دست بچههای گریوانه و چندتاش رو تا حالا، فقط برای رونق گرفتن کار، بدون هیچ چشمداشتی فروختن. این حرکت، منو برد تو فکر که چطوری میتونم برای کتابخونهی سیار، برنامه مشابهی انجام بدم؟
موقع خداحافظی شد. خانم گریوانی دلش نیومد دست خالی راهیم کنه برم کلاته محمدعلی پهلوان؛ یک بسته بیسکویت داد و گفت: «بده به بچههای روستا!» دیگه مأمور شدم و معذور. سر راه، یک پیشدستی هم از کتابخونهی مرکزی قرض گرفتم که کار قشنگتر بشه.
ناگفته نمونه، نصف بیشترش رو امیرمهدیخان نوش جان کرد! دیدم به بقیه چیزی نمیرسه، فاطمه که اومد کتاب بگیره، سهتا هم گذاشتم تو جیب کاپشنش که ببره برای مائده و ساجده و فائزه.
#کتابخانه_سیار_آوای_بجنورد
۴:۴۲
۷:۲۹
۷:۲۹
و ما کتابدارهای کتابخانه سیار و ثابت با هم گفتگو و تبادل اطلاعات می کنیم. و بعد کتابخانه سیار که کتابدارش اسمش را "داناایسو" گذاشته راه می افتد و می رود به روستاها ... ینگه قلعه،علی أباد، باقرخان، محمدعلی پهلوان و ...
.
۷:۲۹
با این ایده که مدارس نزدیک کتابخانه، برای اینکه ارتباط مستمر با کتابخانه عمومی داشته باشند و فقط به بازدید از کتابخانه اکتفا نکنند، برخی از کلاس های درس خود را در کتابخانه و در میان کتابها، قصه ها و اندیشه ها برگزار کنندـ
#کلاس_در_کتابخانه
۱۰:۲۹
۱۰:۲۹
#معرفی_کتاب
کتاب " دنبال چی می گردی؟ در کتابخانه پیدا کن" را اتفاقی در نمایشگاه کتاب استانی پیدایش کردم. چون شخصیت کلیدی کتاب مثل من کتابدار بود در واقع سریع قاپیدمش . مثل شخصیتهای این کتاب که اتفاقی سر از کتابخانه در میآورند و با کتابدار آشنا میشوند، من هم اتفاقی کتاب را پیدا کردم و عاشق خانم سایوری کوماچی کتابدار غول پیکر بخش مرجعِ کتابخانه شدم. داستان دربارهی پنج مراجعه کننده به کتابخانه است که یک بلاتکلیفی و نارضایتی از زندگی و کار در درون خود احساس میکنند. آنها با مراجعه به کتابخانه و با راهنمایی خانم کتابدار و خواندن کتابها تغییری اساسی در زندگی شان ایجاد میکنند. کتابی امید بخش و با پایان خوش است. و این امیدواری را کتابها و کتابدار به آنها میدهد . کتابدار در کنار کتابهایی که مراجعه کننده میخواهد یک کتاب هم به پیشنهاد خودش و یک هدیهی کوچک از بافتههای نمدی اش به مراجعان میدهد و پر از حس خوب میشوند. خانم سایوری کوماچی کتابدار، اولین بار که مراجعه کنندهای را می بیند می پرسد دنبال چی میگردی ؟ بعد از پاسخ به این سوال کتاب مناسبی را به آنها معرفی میکند.نویسنده کتاب میچیکو آویاما نویسنده ی ژاپنی است که با ترجمه امیر مهدی حقیقت نشر چشمه چاپ کرده است.
۶:۴۵
۷:۲۸
۷:۲۸
بازارسال شده از کتابخانه های عمومی خراسان شمالی
کتابی از دل تجربههای یک کتابدار خراسان شمالی
۹:۱۶
فاصله ی کتابخانه ما با مدرسه آن ها، یک دیوار و یک کوچه بیشتر نیست. درِ آبدارخانه را که باز کنی صدای شان می آید.زنگ تفریح صدای معلم ها و صدای شادی بچه ها از حیاط مدرسه سرازیر می شود توی کتابخانه.
امروز اما خودشان از آن طرف کوچه و دیوار سرازیر شدند و آمدند کتابخانه.
دو ساعتی را در کتابخانه با بچه ها در میان کتابها خوش آموختیم.
۱۳:۵۷
۱۳:۵۷
۱۳:۵۷
۱۳:۵۷
یاسمن ایستاده بود
یاسمن را سالهاست میشناسم. از آن زمان که انجمن هنرهای تجسمی کنارِکتابخانهی ما بود و او آنجا رفت و آمد داشت. از پنجرهی کتابخانه او، مادرش و خواهرش یلدا را دیدم. داشتند میرفتند انجمن. رفتم سراغشان که کتابخانه هم بیایند. یاسمن آمد عضوکتابخانه شد. درکتابخانه روزِ مخصوصِ یاسمن داشتیم. اولِ صبحی میرفتم سراغ نگهبانی که در را باز کند. رمپ هم مشکلی نداشته باشد تا او بتواند بیاید. آن اوایل همیشه با دوستاش مهرنوش میآمد. روز یاسمن روز شادی بود. با اعضای کتابخانه دوست میشد. بهشان کتاب معرفی میکرد و از نقاشیهایش میگفت.سالها با هم کتاب میخواندیم و درباره کتابها حرف میزدیم؛ "سال بلوا "، "پیکر فرهاد"، "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"، "در فاصله ی دو نقطه" ، " مجله گلستانه ، هفت" و ...
گاهی وقتها، مثل بچگیهایم که برای مادربزرگم دعا میکردم و از خدا میخواستم که برای چند دقیقه پادرد او را به من بدهد تا او بتواند راحت بخوابد. برای یاسمن هم از خدا میخواستم قدرت دست و پاهایم را به او بدهد تا او لحظهای ایستادن را تجربه کند.
اسفندماه یاسمن در خانهی فرهنگ نمایشگاه داشت. برای بازدید از آثار ویترای و نقاشی اش رفته بودم. دیدم یاسمن ایستاده، بدون قدرتِ دست و پاهای من و هر کس دیگر. در برابر خیلی چیزها ایستاده، در برابر نشدنها، نداشتنها، ناممکنها... دستهایش قدرت خدایی دارند و میآفرینند.
یکی از آفریدههاش نصیب من شد. آینهای که درون آن با ویترای یک سبد پر از انار کشیده است. آینه را توی کتابخانه نصب کردهام. کتابخانه و کتابها هر روز انعکاس تصویر خود را دردرون تابلوی نقاشی یاسمن، کنار سبد پر از انارهای سرخ میبینند و لذت میبرند.. . . برای یاسمن احمدی مقدم عزیز که دوم اسفند هزار و چهارصدو چهار به خاک سپردیمش . . روحش شاد
گاهی وقتها، مثل بچگیهایم که برای مادربزرگم دعا میکردم و از خدا میخواستم که برای چند دقیقه پادرد او را به من بدهد تا او بتواند راحت بخوابد. برای یاسمن هم از خدا میخواستم قدرت دست و پاهایم را به او بدهد تا او لحظهای ایستادن را تجربه کند.
اسفندماه یاسمن در خانهی فرهنگ نمایشگاه داشت. برای بازدید از آثار ویترای و نقاشی اش رفته بودم. دیدم یاسمن ایستاده، بدون قدرتِ دست و پاهای من و هر کس دیگر. در برابر خیلی چیزها ایستاده، در برابر نشدنها، نداشتنها، ناممکنها... دستهایش قدرت خدایی دارند و میآفرینند.
یکی از آفریدههاش نصیب من شد. آینهای که درون آن با ویترای یک سبد پر از انار کشیده است. آینه را توی کتابخانه نصب کردهام. کتابخانه و کتابها هر روز انعکاس تصویر خود را دردرون تابلوی نقاشی یاسمن، کنار سبد پر از انارهای سرخ میبینند و لذت میبرند.. . . برای یاسمن احمدی مقدم عزیز که دوم اسفند هزار و چهارصدو چهار به خاک سپردیمش . . روحش شاد
۶:۲۱
۶:۲۱
۶:۲۱