《 کپی این داستان ممنوع میباشد》
نیمهجان
خجالت کشید. بچههایش او را برای حجله همراهیمیکردند...متین لب زد: چه خوشگل شدی.حرکت لبش را خواند و لبخند زد. نگاه مغمومی به ترلانانداخت که همهی آمدنش بهخاطر اوبود.ترلان فقط لبخند نیمبندی زد و از پنجرهی کنارش بهبیرون خیره شد.بالاخره به سمت جلو برگشت و به صندلیاش تکیه داد.-: کمربند...با تعجب به مهراد نگاه کرد. تازه انگار میدیدش. صورتسفید و اصلاحشدهاش از همیشه صافتر بود. او هم کتوشلوار اسپرت کرمرنگش را پوشیدهبود... اشارهی مهراد به کمربند ایمنیاش بود. سریع برایبستنش اقدام کرد.-: بابا؟ ما میریم خونهی مادر خانومی یادت که نرفته؟بچهها تنهایشان میگذاشتند؟ شروع به کندن گوشهیشستش کرد.-: ساغر ببرمشون خونه مادر یا با ما بیان؟ به سمت مهرادبرگشت. چرا از او سؤال میکرد؟ او عادت کرده بود وقتی بامهراد است فقط اطاعتکند نه اینکه نظر هم بدهد...-: نمیدونم... هر جور بچهها راحتن...احساس کرد برایشان سخت است که مقابلشان بنشینند وبه بله گفتن پدر و مادرشان گوش کنند.جلوی خانهی دکتر احسانی بزرگ توقف کرد. بچههاپیاده شدند و ترلان لحظهی آخر گفت: عمه مژده و عمه مونا اینا اینجان ما شب همینجا میمونیم.دنبالمون نیاین...بچهها رفتند و آنها تا رسیدن به محضر هیچ حرفیبینشان رد و بدل نشد. باز جای شکرشاینجا بود که ضبط روشن بود و صدای برفپاککن هم تاحدودی خشکی فضا را میگرفت.وقتی از راهپلهی باریک و آن پلههای بلند رد میشد تمامذهنش به فرار کردن مشغول بود. اینلحظه را نمیخواست این را باید به که میگفت؟مهراد عقب ایستاد تا اول او وارد اتاق عقد شود. چشمانشسیاهی میرفت و نمیتوانست خوبموقعیت را آنالیز کند. حاجآقا به مبلی اشاره کرد و رو بهمهراد درخواست شناسنامه کرد.به آینه و شمعدان رنگورورفتهی میان سفره نگاه کردکه بهجای تصویر خودشان روی ساعتبالای سرشان تنظیم شده بود. چهار و چهل و پنج دقیقه...نمیدانست نشستنش اینجا با این مانتوی خفاشی کرم وشال و شلوار سفید، برای ازدواج مجدد تاچه حد درست است! دستش را کمی بالا آورد و حلقهایکه دوباره در انگشت انگشتری نشستهبود را خریدارانه دید زد...اینبار نه پر از نگین بود، نه آنقدر سنگین و گران... اینبارفقط یک رینگ سادهی نازک سفید بود...سادهی ساده مثل خودش...به لرزش محسوس دستهایش چشم دوخت. باز هم ازکلمات عربی بیسر و ته چیزی درکنکرد...در دلش رخت میشستند و چنگ شدن معدهاش را حسمیکرد. عاقد برای بار اول از او وکالت خواسته بود. انتظار زیادیبود اگر منتظر جملهی کلیشهای «عروس رفته گل بچینهعیان است چه حاجت به بیان است؟!» مینشست! نمیدانست آنچه کهکاش کسی بود تابرای شیرینی این ازدواج مجدد هم قند میسابید و کسیهم بود تا سفرهایروی سرشان بگیرد و برای خوشبختیشان دعا کند...-: عروسخانوم وکیلم؟مسخره بود اگر تا بار سوم صبر میکرد او که بار اولشنبود...دست گرمی دستش را فشرد. با تعجب به دست بزرگ وپر مویش نگاه کرد! لازم بود بگوید هنوزبله را نداده و هنوز نامحرم محسوب میشود؟ نه! لازمنبود...در چشمهایش خیره شد و بله را داد. نمیخوای لباستو عوض کنی؟سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد که لباسهای راحتیاش را پوشیده بود. دلش نمیخواستزمانی برسد که دوباره مجبور باشد مهراد را با چهرهای بهجز چهرهی خشک و پرصلابت بیرونیاش ببیند.-: راحتم.حتی تصور دوباره بیحجاب شدن در مقابلش برایشسخت بود. چقدر این لحظات دونفره منزجرکننده بود. کاش زودتر صبح میشد!-: چیزی میخوری برات بیارم؟ چای، نسکافه، قهوه...سرش را به علامت منفی تکان داد و در دلش گفت: «جللخالق! این مرد سرش به کجا خورده؟!»
قسمت قبلی
۱.۲K
۱۷:۴۸