بله | کانال قَدرِغیرِمُطلَق؛
عکس پروفایل قَدرِغیرِمُطلَق؛ق

قَدرِغیرِمُطلَق؛

۱۱۹عضو
به تلگرامی که گروگینگار شده باشه می‌گن تلگروگینگارام.

۱۷:۰۶

گروگین من زیر درخت آلبالو گار شده.

۲۰:۱۳

تا گروگین نگاریم، آروم نمیگاگاریم.

۲۰:۱۳

گروگین اگر در گار هم باشد، گروگینگار به آن گار خواهد یافت.

۲۰:۱۴

نمدونم بقیه‌شم یادم نی.

۲۰:۱۴

بیاین از این به بعد به آمریکا بگیم آمریکاکاکانگورو.

۲۰:۱۴

بازارسال شده از لب‌ریز :)
نوجوون که بودم؛ شب و روزم با کتاب‌های هشت سال دفاع مقدس می‌گذشت. اونموقع‌ها کتاب‌های این دسته بندی موضوعی، هنوز انقدر تکراری و روابط عمومی‌طور نشده بودن. واقعا روایت داشتن. هیچ‌وقت توی مخیله‌ام نمی‌گذشت که یه روزی بعضی از اون روایت‌ها رو عینا به چشم ببینم. با تنها تفاوتش که ثبت و امکانات زمانه‌ش بود.
دیشب خونه عمه استند زده بودن. شبیه استندهای پینترستی با این تفاوت که به جای حریر سفید، پارچه‌ها رنگ پرچم ایران رو نشون میدادن. سمت چپش گل کار کرده بودن و کنارش عکس محمد آویزون بود. روی پارچه‌ها مقوایی که بابام نوشته بود رو هم نصب کرده بودن.جملاتش اینا بودن:“شهادت تولدی دیگر است. (شهید مرتضی آوینی)
محمد جان تولدت مبارک.”

پنج شبانه‌روز منتظر خبر تست DNA بودیم تا بشه حداقل تابوت محمد رو دید.(بله دقیقا به همون دلیلی که فکر می‌کنید.)دیشب بلاخره آوردنش. و شب تولدش هم بود.مامان‌ش اشک نمی‌ریخت و می‌گفت نمی‌خوام کسی گریه کنه. شب تولد بچه‌مه.ولی مگه میشد؟
فائزه پرصلابت‌ترین ورژن خودشو در عین دخترانگی داشت. این همون دختر لطیف و مهربون بود که همیشه توی اوج محبت منو بغل می‌کرد. -و هنوزم همین‌کارو می‌کنه.-•قبل از این‌که محمد رو بیارن توی خونه، قرآن به دست اومد و نشست پیش مادرشوهر و خواهرشوهرش. گفت این صفحاتو بخونین؛ آروم می‌شین.و عمه رو به جمع می‌گفت؛ افتخار می‌کنم شهید شدی. به آرزوت رسیدی مامان…
محمد رو آوردن. باورم نمیشد دارم اون چهره‌ی خندونِ از بچگی تا به الان رو این‌جوری می‌بینم. اون پسر شوخ طبع، مهربون و سرزبون‌دار در عین محترم بودن رو.
رو تابوتش شکلات می‌ریختن و من یاد عید غدیری افتاده بودم که نشد و نگرفتیم.خاله‌هاش یکی یکی پس میفتادن. خواهرش نفس نمی‌کشید و بعد فائزه… فائزه…همه جمعیت رو ساکت کرد.و گفت می‌خواد ترجمه‌ی چند صفحه قرآن رو بلند بخونه.
باورم نمیشد دارم این صحنه‌ها رو می‌بینم. به جمعیت گفت فیلم نگیرن.ولی من می‌دونستم باید بگیرم. تک‌تک فعالیت‌ها و اهمیت ثبتی که داشت رو می‌دونستم. سال‌ها با این اهمیتِ ثبت زندگی کرده بودم.
فائزه خوند و خوند و خوند. بدون این‌که اشک بریزه. صداش بلرزه. دستش بلرزه. یا چهره‌اش گرفته باشه.نمی‌دونم محمد چی بهش گفته بود…نمی‌دونم امام حسین چه توانی بهش داده بود.
و توی تمام این لحظات، یه اسم و روایت جلوی چشم بود: ‘یا زینب سلام الله.’

۹:۳۰

مگه من فک می‌کردم یه روزی چنین چیزایی رو از زبون زهرا بشنوم و از قلم زهرا بخونم؟

۹:۳۲

بازارسال شده از لب‌ریز :)
thumbnail
وی‌پی‌ان لپ‌تاپمو درست کردم.باید کارهامو انجام بدم.لیستی که داشتم توی ترلو برای خودم می‌زدم تا از هجوم کارها و بی‌نظمی‌شون فرار کنم هم منتظرمه.ولی همه‌چیز فرق داره با قبل.هدف‌ها متفاوت‌ترن.می‌دونین چی میگم؟

۱۵:۲۰

حضور پررنگ بنده:

۱۵:۲۰

ولی باید بروم یک پروفایل جدید و درخورد برای کانال بیابم. این به الانم نمی‌خوره.

۱۵:۲۰

تا دو هفته پیش بله مث آدمی‌زاد همیشه نوتیفاش میومد. الان دیگه تا نیای تو اپ، نمیاد.

۱۶:۲۴

شماهم ناچاراً سه‌گانه‌سوز شدین؟تلگرام و بله و ایتا؟

۱۶:۲۴

بازارسال شده از
کانالای خبری دیگه برام عادی شده چکشون نمیکنم فقط میزنم روش بیلبیلک عددش از بین بره.

۱۸:۳۱

شاید صلّ علی‌هامون داره نمی‌رسه به سترکه، که چشما ترامپ بترکه.

۲۲:۱۸

بازارسال شده از میم مثل زهرا☔️
undefined️فوری
ترامپ از کارای بدش پشیمون شده و توییت زده slm bidari?

۲۲:۳۵

بازارسال شده از مُحاق
جنگ تموم میشه ولی این قلب دیگه برای من قلب نمیشه.

۰:۲۲

هم قلبم می‌ترکه آخر، هم سرم.

۰:۲۲

بازارسال شده از لب‌ریز :)
ولی واقعا محرم جای استایل کردن و لباسای آن‌چنانی پوشیدن نیست.

۱۳:۰۹

اون موقعی که جنگ واقعی بود و موشک و دوازده روزْ بی‌روزگاری، وظیفه و تکلیفمون شد زندگی کردن و عادی زندگی کردن و زندگی ساختن. الآن هم همون و حتی همون‌تر. من کسی نیستم که جایگاه حکم دادن برای دیگران داشته باشم، ولی برای خودم اینو لازم دونستم و می‌دونم که الآن و حتی بدتر از الآن هم فقط باید گلیم ِ حیاتمو از آب بکشم بالا و دست ناامیدی و تحت تأثیر جو بودنو قطع کنم و شبانه‌روزمو زندگی کنم. تا کِی؟ تا لحظه‌ی مرگ ِ خدادادی، نه مرگ‌های القایی ِ جمعی و جوگیری و وای دیگه نمی‌شه زندگی کردهای اتفاقای این‌چنینی. فضا، فضای جوّه ولی تو فضانورد نباش انسان.

۲۰:۰۷